TORIma Academy Logo TORIma Academy
عینیت جدید (New Objectivity)
هنر

عینیت جدید (New Objectivity)

TORIma آکادمی — تصویر

New Objectivity

عینیت جدید (New Objectivity)

عینیت جدید (به آلمانی: Neue Sachlichkeit) جنبشی در هنر آلمانی بود که در دهه 1920 به عنوان واکنشی علیه اکسپرسیونیسم به وجود آمد. اصطلاح بود…

عینیت جدید، که در آلمانی به عنوان Neue Sachlichkeit شناخته می شود، به عنوان یک جنبش هنری مهم آلمان در دهه 1920 ظهور کرد، در درجه اول به عنوان یک واکنش متقابل به اکسپرسیونیسم. گوستاو فردریش هارتلاوب، مدیر Kunsthalle در مانهایم، این اصطلاح را ابداع کرد و آن را به عنوان عنوانی برای یک نمایشگاه هنری در سال 1925 به کار برد که برای نمایش هنرمندانی که در چارچوبی پسا اکسپرسیونیستی فعالیت می کردند، طراحی شد. همزمان، روشنفکران برجسته وایمار از همکاری عمومی، مشارکت و رد ایده‌آلیسم رمانتیک حمایت می‌کردند و با هنرمندان همسو شدند - از جمله ماکس بکمن، اتو دیکس، آدولف دیتریش، جورج گروس، کریستین شاد، رودولف شلیچتر، جورج شولشِم اکسپرسیونیست‌ها، و جورج شولشِهوم ژئون اکسپرسیون، تمرکز درون نگر و آرزوهای عاشقانه.

عینیت جدید (به آلمانی: Neue Sachlichkeit) جنبشی در هنر آلمان بود که در دهه 1920 به عنوان واکنشی علیه اکسپرسیونیسم به وجود آمد. این اصطلاح توسط گوستاو فردریش هارتلاوب، مدیر Kunsthalle در مانهایم ابداع شد، که از آن به عنوان عنوان نمایشگاه هنری در سال 1925 برای نمایش هنرمندانی استفاده کرد که با روحیه پسا اکسپرسیونیستی کار می کردند. از آنجایی که این هنرمندان - که شامل مکس بکمن، اتو دیکس، آدولف دیتریش، جورج گروس، کریستین شاد، رودلف شلیشتر، گئورگ شولز و ژان مامن می‌شدند- درگیر شدن با خود و اشتیاق رمانتیک اکسپرسیونیست‌ها را رد کردند، روشنفکران وایمار به طور کلی فراخوانی برای تسلیحات، مشارکت عاشقانه و کار عمومی کردند. ایده آلیسم.

در حالی که در ابتدا گرایشی را که عمدتاً در نقاشی آلمانی ترسیم می کرد، از دامنه اصلی خود فراتر رفت و متعاقباً اخلاق غالب زندگی عمومی در وایمار آلمان را در کنار هنر، ادبیات، موسیقی و معماری که در پاسخ به این تغییر توسعه یافتند، تعریف کرد. این مفهوم به معنای تعقیب عینیت فلسفی نیست. در عوض، نشان‌دهنده تغییر به سمت تعامل عمل‌گرایانه با جهان بود، که تجسم رویکردی سودگرایانه است که آلمانی‌ها آن را ذاتا آمریکایی می‌دانستند.

این جنبش عملاً در سال 1933، مصادف با انحلال جمهوری وایمار و استقرار دیکتاتوری نازی، پایان یافت.

معنا

در حالی که «عینیت جدید» رایج‌ترین ترجمه انگلیسی برای «Neue Sachlichkeit» است، تفاسیر جایگزین عبارتند از «موضوع جدید»، «استعفای جدید»، «هوش‌مندی جدید»، و «بی‌رحمی جدید». دنیس کروکت، مورخ هنر، ادعا می‌کند که معادل مستقیم انگلیسی وجود ندارد، و به توضیح معنای این اصطلاح در بافت اصلی آلمانی آن می‌پردازد.

اصطلاح

Sachlichkeit از ریشه آن Sache گرفته شده است که به "چیز"، "واقعیت"، "موضوع" یا "شیء" ترجمه می شود. Sachlich دقیقاً به عنوان "واقعی"، "موضوع واقعی"، "بی طرفانه"، "عملی" یا "دقیق" تفسیر می شود. در نتیجه، Sachlichkeit، به‌عنوان شکل اسمی این صفت/قید، معمولاً معنای "مسئله واقعیت" را می‌رساند.

به‌ویژه، کروکت تفسیر پیشنهادی ترجمه «استعفای جدید» را رد می‌کند و آن را به‌عنوان درک نادرست رایج از نگرش اساسی توصیف می‌کند. این برداشت از استعفا از این باور ناشی می‌شود که دوران انقلاب‌های مهم سوسیالیستی به پایان رسیده است، و روشنفکران چپ‌گرای آلمانی آن دوره را بر آن داشت تا در چارچوب اجتماعی جمهوری وایمار انطباق پیدا کنند. Crockett ادعا می کند که محصول هنری Neue Sachlichkeit در نظر گرفته شده بود که از نظر سیاسی فعال تر از سبک های اکسپرسیونیستی باشد که با آن مخالفت می کرد و اظهار داشت: "Neue Sachlichkeit تجسم آمریکایی گرایی، احترام به هدف، واقعیت تسلیم ناپذیر، ترجیح کار، سخت کوشی و کارکردی است."

پس زمینه

قبل از جنگ جهانی اول، بخش قابل توجهی از دنیای هنر به طور قابل توجهی تحت تأثیر فوتوریسم و اکسپرسیونیسم بود، هر دو جنبش با رد نظم مستقر، عینیت و سنت مشخص می شوند. به طور قابل‌توجهی، اکسپرسیونیسم به‌عنوان شکل هنری غالب در آلمان پدیدار شد و در جنبه‌های متعددی از زندگی عمومی، از جمله رقص، تئاتر، نقاشی، معماری، شعر و ادبیات ظاهر شد.

اکسپرسیونیست‌ها عمداً از بازنمایی طبیعت‌گرایانه دور شدند، در عوض در تلاش برای انتقال تجربیات عاطفی بودند، و اغلب تلاش‌های هنری خود را بر آشفتگی درونی (انگست) متمرکز می‌کردند، چه به عنوان پاسخی به مدرنیته، از خودبیگانگی اجتماعی، یا شکل‌گیری هویت فردی. اکسپرسیونیست‌ها در تکمیل این تصویر از اضطراب و ناراحتی از وجود بورژوایی، احساسات انقلابی مشابه آنچه توسط آینده‌گرایان بیان می‌شوند، بیان کردند. نمونه قابل توجه این موضوع، گلچین شعر اکسپرسیونیستی در سال 1919، Menschheitsdämmerung است که به عنوان "گرگ و میش بشریت" ترجمه شده است، که به طور ضمنی نشان می دهد که بشریت در مرحله انتقالی قرار دارد، که نشان دهنده پایان قریب الوقوع نظم مستقر و تحریکات نوپای یک دوره جدید است.

گروه های مختلف از اکسپرسیونیسم انتقاد کردند. انتقاد قابل توجهی از چپ به وجود آمد که دادائیسم در رأس آن قرار داشت. طرفداران اولیه دادا، که در طول جنگ در سوئیس بی طرف متحد شدند، یک هدف مشترک داشتند: استفاده از هنر به عنوان وسیله ای برای مخالفت های اخلاقی و فرهنگی. آنها با هدف بیان خشم سیاسی و تحریک مشارکت سیاسی، رد محدودیت های زبانی هنری را با امتناع از مرزهای ملی یکی می دانستند. دادائیست‌ها اکسپرسیونیسم را صرفاً منعکس‌کننده اضطراب و اضطراب اجتماعی می‌دانستند، اما در ارائه هیچ پاسخ عملی ناکام ماندند.

برتولت برشت، نمایشنامه‌نویس آلمانی، نقد اولیه دیگری از اکسپرسیونیسم را آغاز کرد و آن را محدود و سطحی توصیف کرد. او قیاسی را مطرح کرد: درست همانطور که آلمان دارای پارلمان جدیدی در سیاست بود، اما فاقد نمایندگان مجلس شایسته بود، ادبیات نیز اشتیاق به مفاهیم را بدون ایجاد ایده‌های بدیع نشان می‌داد، و تئاتر «اراده‌ای برای درام» را به نمایش می‌گذاشت که فاقد محتوای دراماتیک واقعی بود. آثار اولیه تئاتری او، Baal و Trommeln in der Nacht (طبل‌ها در شب)، به صراحت علاقه غالب به اکسپرسیونیسم را رد کردند.

به‌دنبال ویرانی‌های جنگ، منتقدان محافظه‌کار به ویژه در ارزیابی سبک‌شناسی اکسپرسیونیسم شهرت یافتند. در سراسر اروپا، «بازگشت به نظم» غالب در هنرها که در تولیدات نئوکلاسیک توسط مدرنیست‌هایی مانند پیکاسو و استراوینسکی، در کنار یک تغییر کلی از انتزاع توسط هنرمندان متعدد، از جمله ماتیس و متزینگر، آشکار شد. این تاکید بر نظم به طور قابل توجهی در ایتالیا گسترده بود.

به دلیل محدودیت‌های سفر بین سال‌های 1919 و 1922، هنرمندان آلمانی آگاهی محدودی از تحولات هنری معاصر فرانسه داشتند. در نتیجه، هانری روسو، که در سال 1910 درگذشت، به عنوان نقاش فرانسوی ظاهر شد که تأثیر او در آثار جنبش عینیت جدید قابل تشخیص بود. با این وجود، برخی از هنرمندان آلمانی از مجله ایتالیایی Valori plastici الهام گرفتند، که بازتولید عکس‌های نقاشی‌های اخیر رئالیست‌های کلاسیک ایتالیایی را به نمایش گذاشت.

نقاشی

وریست ها و کلاسیک ها

Hartlaub در ابتدا این اصطلاح را در سال 1923 در نامه ای که برای همکاران ارسال کرد و در آن نمایشگاه آینده را تشریح کرد، استفاده کرد. هارتلاوب در مقاله بعدی خود با عنوان "مقدمه ای بر "عینیت جدید": نقاشی آلمانی از زمان اکسپرسیونیسم، توضیح داد:

آنچه ما در اینجا به نمایش می گذاریم با ویژگی های - به خودی خود کاملاً بیرونی - عینیتی که هنرمندان خود را با آن بیان می کنند متمایز می شود.

Hartlaub عینیت جدید را به دو گرایش متمایز ترسیم کرد که به عنوان جناح چپ و راست تصور می‌شوند: چپ شامل وریست‌ها می‌شد که با تمایل آنها به "شکستن شکل عینی دنیای واقعیات معاصر و نمایش تجربه فعلی در سرعت و دمای بالا" مشخص می‌شود. برعکس، راست، کلاسیک‌ها را در بر می‌گیرد، که "بیشتر به دنبال هدف توانایی بی‌زمان برای تجسم قوانین بیرونی هستی در حوزه هنری هستند."

رئالیسم پرشور ووریست‌ها بر نازیبایی‌ها و پست‌ها تأکید می‌کرد و در هنری که خام، تحریک‌آمیز، و به شدت طنزآمیز بود تجلی می‌کرد. جورج گروس و اتو دیکس به عنوان برجسته ترین شارحان این رویکرد وریست شناخته می شوند. این هنرمندان نپذیرفتن قواعد تصویری متعارف و زبان هنری توسط دادا را به آنچه رائول هاسمن آن را «هیپررئالیسم طنزآمیز» می‌نامید، پیش بردند و آثار گرافیکی و فتومونتاژهای جان هارتفیلد به‌عنوان تصویرهای اصلی عمل کردند. در این آفرینش‌ها، کلاژ به‌عنوان یک اصل ترکیبی اساسی عمل می‌کرد و واقعیت و هنر را با هم ادغام می‌کرد تا دلالت بر این داشته باشد که مستندسازی صرف واقعیت واقعی فراتر از ظواهر سطحی است. هنرمندانی از جمله گروس، دیکس، گئورگ شولز و رودولف شلیچتر تابلوهای طنزی را ارائه کردند که اغلب یک غیرعقلانی اساسی را آشکار می کرد و چهره ها را به شیوه ای کاریکاتوری نشان می داد. در پرتره آنها، ویژگی‌ها یا اشیایی که مشخصه سوژه در نظر گرفته می‌شد، به‌طور برجسته‌ای مورد تأکید قرار می‌گرفتند.

دیگر صاحب‌نظران، مانند کریستین شاد، واقعیت را با دقت بالینی ارائه کردند، و هم جدایی تجربی و هم آشنایی عمیق با موضوع را منتقل کردند. به گفته منتقد هنری ویلند اشمید، نقاشی‌های شاد با "درک هنری آنقدر تیز که به نظر می رسد زیر پوست بریده می شود" متمایز می شوند. آثار او اغلب عناصر روان‌شناختی را در بر می‌گرفت و در نتیجه به یک واقعیت ناخودآگاه زیربنایی نزدیک می‌شد.

مکس بکمن، علی‌رغم اینکه گهگاه به عنوان اکسپرسیونیست شناخته می‌شود، هرگز با هیچ جنبش هنری خاصی آشنا نشد. با این حال، هارتلاوب او را به‌عنوان یک ویرست و برجسته‌ترین هنرمند مرتبط با Neue Sachlichkeit می‌دانست.

بر خلاف ویریست‌ها، کلاسیک‌ها به‌طور مشخص‌تری گرایش «بازگشت به نظم» را که در سراسر هنرهای اروپایی رایج بود، تجسم می‌دادند. هنرمندان برجسته کلاسیک شامل گئورگ شریمپ، الکساندر کانولدت، کارلو منس، هاینریش ماریا داورینگهاوزن و ویلهلم هایسه بودند. تأثیرات هنری آنها بر هنر قرن نوزدهم، نقاشان متافیزیک ایتالیایی، هنرمندان Novecento Italiano و هانری روسو تأثیر گذاشته است.

مفهوم رئالیسم جادویی فرانتس رو، جامع ترین درک را از کلاسیک گرایان ارائه می دهد، اگرچه رو در ابتدا «رئالیسم جادویی» را مترادف با<<

رئالیسم جادویی می دانست. روه این مفهوم را به عنوان یک واکنش متقابل در برابر اکسپرسیونیسم بیان کرد و هدفش این بود که "تجدید قدردانی از استقلال جهان عینی اطراف ما را تثبیت کند؛ شگفتی ماده ای که قادر به تبلور در اشیاء است باید دوباره درک شود." از طریق این اصطلاح، او بر "جادوی" ذاتی در دنیای معمولی همانطور که آشکار می شود تأکید کرد، و نشان داد که چگونه اشیاء روزمره می توانند با مشاهده دقیق عجیب و غریب و خارق العاده به نظر برسند.

گروه‌بندی‌های هنری منطقه‌ای

اکثر هنرمندان New Objectivity تحرک جغرافیایی محدودی را به نمایش گذاشتند که منجر به گرایش‌های سبکی شد که اغلب با مناطق خاص مرتبط است. در حالی که کلاسیک‌ها عمدتاً در مونیخ زندگی می‌کردند، والیست‌ها عمدتاً در برلین (از جمله گروس، دیکس، شلیچر و شاد)، درسدن (با حضور دیکس، هانس گروندیگ، ویلهلم لاکنیت، در میان دیگران) و کارلسروهه (مانند کارل هوبوخ، گئورگ شولزنار، و گئورگ شولزنر) فعال بودند. هنرمندان کارلسروهه به طور مشخص از یک سبک طراحی دقیق و دقیق استفاده می کردند که نمونه آن آبرنگ هوبوخ، شناگر کلن (1923) بود.

در کلن، یک گروه سازنده گرا، به رهبری فرانتس ویلهلم سیورت و هاینریش گرندل، همچنین هاینریش هور. Anton Räderscheidt، همچنین بومی کلن، از یک دوره کوتاه ساخت‌گرایانه عبور کرد تا تأثیرات آنتونیو دونگی و هنرمندان متافیزیکی را پذیرفت.

هنرمندانی که در هانوفر کار می‌کردند، از جمله گرته یورگنس، هانس مرتنس، ارنست تامز، و اریش وگنر، اغلب با استفاده از یک استانی متمایز به تصویر کشیده‌اند. زیبایی شناختی.

فرانتس رادزیویل، که به خاطر مناظر پیشگویش شهرت دارد، در انزوا نسبی در دانگاست، یک سکونتگاه ساحلی ساده زندگی می کرد. کارل گروسبرگ، که نقاشی را پس از مطالعات معماری در آخن و دارمشتات دنبال کرد، به‌خاطر نمایش‌های دقیق و تقریباً بالینی‌اش از فناوری صنعتی شناخته می‌شود.

تمرینات عکاسی

آلبرت رنگر-پاتزش و آگوست ساندر به‌عنوان چهره‌های برجسته در جنبش «عکاسی جدید» ظاهر شدند، که زیبایی‌شناسی مستند و متمرکزی را به هنر عکاسی معرفی کردند، در تضاد با رویکرد شاعرانه خودآگاهانه غالب قبلی. همزمان، ابتکارات مرتبط دیگری مانند Neues Sehen نیز وجود داشت. عکاسی گیاه شناسی کارل بلوسفلد اغلب به عنوان تجلی متمایز عینیت جدید طبقه بندی می شود. تاثیر عکاسی عینیت جدید از مرزهای آلمان فراتر رفت. در ژاپن، جنبش بین‌جنگی که Shinkō shashin (عکاسی جدید) نامیده می‌شود، تا حدی از اصول عینیت جدید آلمان (Neue Sachlichkeit) الهام گرفت.

تظاهرات معماری

در معماری، عینیت جدید که تأثیر آن را در نقاشی و ادبیات بازتاب می دهد، محصول معماری آلمان را در دوره انتقالی اوایل دهه 1920 در فرهنگ وایمار مشخص می کند. این به عنوان پاسخی مستقیم به زیاده‌روی‌های سبک معماری اکسپرسیونیستی و تغییر در خلق و خوی ملی پدیدار شد. معمارانی از جمله برونو تاوت، اریش مندلسون و هانس پولزیگ روش‌شناسی ساخت‌وساز مستقیم، مبتنی بر عملکرد و عمل‌گرایانه‌ی عینیت جدید را اتخاذ کردند که در آلمان به عنوان Neues Bauen ("ساختمان جدید") شناخته شد. جنبش Neues Bauen که در فاصله کوتاهی بین اجرای طرح داوز و صعود نازی ها رشد کرد، نمایشگاه های عمومی قابل توجهی مانند املاک وایسنهوف، برنامه ریزی های شهری گسترده و ابتکارات طرح مسکن عمومی در زمین تائوت را در بر گرفت. باهاوس.

بیان سینمایی

عینیت جدید در سینما تقریباً در سال 1929 به اوج خود رسید. به عنوان یک سبک سینمایی متمایز، از طریق میزانسن های واقع گرایانه، فیلمبرداری و تدوین زیبا، تمایل به تجزیه و تحلیل اشیاء بی جان برای تفسیر شخصیت و رویداد، عدم نمایش عاطفی آشکار، و تمرکز بر تفسیر اجتماعی تجلی یافت.

جرج ویلهلم پابست به طور گسترده به عنوان کارگردانی شناخته می شود که بیشترین ارتباط را با جنبش عینیت جدید دارد. آثار سینمایی پابست از دهه 1920 مکرراً به بررسی موضوعات مهم اجتماعی از جمله سقط جنین، فحشا، اختلافات کارگری، همجنس گرایی و اعتیاد می پرداختند. فیلم بی‌علاقه و انتقادی او در سال 1925، خیابان بدون شادی، به عنوان یک نمونه اصلی از سبک عینی است. دیگر کارگردانان برجسته این جنبش عبارتند از: ارنو متزنر، برتولد ویرتل و گرهارد لمپرشت.

ادبیات

ادبیات هدف جدید اساساً با درگیری سیاسی آن با واقعیت مشخص می‌شود، که دیستوپیاها را از طریق یک سبک گزارشگری غیرعاطفی و از نظر احساسی جدا نشان می‌دهد. این رویکرد بر جزئیات دقیق و احترام عمیق به «واقعیت» تأکید داشت. چنین آثاری به‌عنوان رد انسان‌گرایی، امتناع از نشان دادن هنر به‌عنوان آرمان‌شهر، نفی هنر به‌عنوان گریز و بیان آشکار بدبینی نسبت به انسانیت تعبیر می‌شد. نویسندگان برجسته مرتبط با ادبیات عینی جدید عبارتند از: آلفرد دوبلین، هانس فالادا، ایرمگارد کیون، اریش کستنر، و در ادبیات آفریقایی، آبراهام یونکر، که پدر شاعر اینگرید یونکر بود.

تئاتر

برتولت برشت، به دلیل مخالفت خود با تمرکز فردگرایانه رایج در هنر اکسپرسیونیستی، یک روش مشارکتی را برای تولید تئاتر آغاز کرد که با پروژه "انسان برابر است با انسان" آغاز شد. این رویکرد متمایز به هنر تئاتر متعاقباً به عنوان "برشتی" شناخته شد و مجموعه نویسندگان و بازیگرانی که او با آنها همکاری داشت "جمع برشتی" نامیده شدند.

موسیقی

در موسیقی، مشابه هنرهای تجسمی، عینیت جدید احساسات رمانتیسیسم متأخر و شدت عاطفی مشخصه اکسپرسیونیسم را رد کرد. آهنگساز پل هیندمیت، بسته به ترکیب خاص، می تواند در طول دهه 1920 هم به عنوان یک عینیت گرا و هم یک اکسپرسیونیست طبقه بندی شود. به عنوان مثال، پنج نفری بادی او Kleine Kammermusik Op. شماره 24 شماره 2 (1922) به عنوان Gebrauchsmusik در نظر گرفته شد که در تضاد با اپراهای او Sancta Susanna (بخشی از یک سه گانه اکسپرسیونیستی) و langu title="Germangus"> lang="de">Neues vom Tage (تفسیری طنز بر زندگی مدرن). موسیقی هیندمیت معمولاً به مدل‌های باروک ارجاع می‌داد و از فرم‌های سنتی و ساختارهای پلی‌فونیک پایدار در کنار ناهماهنگی مدرن و ریتم‌های متاثر از جاز استفاده می‌کرد. ارنست توچ و کرت ویل همچنین در دهه 1920 موسیقی عینیتگرای جدید را ساختند. اگرچه اوتو کلمپرر رهبر ارکستر در اواخر زندگی به دلیل تفسیرهای سختگیرانه خود از آثار کلاسیک شناخته شد، یکی از چهره های برجسته مرتبط با این جنبش در سال های اولیه آن بود.

میراث

عموماً تصور می‌شود که جنبش عینیت جدید با سقوط جمهوری وایمار، پس از تصرف قدرت توسط ناسیونال سوسیالیست‌ها به رهبری آدولف هیتلر در ژانویه 1933، به پایان رسیده است. مقامات نازی بسیاری از خروجی‌های جنبش را به عنوان "هنر منحط" محکوم کردند، که منجر به مصادره و تخریب آثار شد، و بسیاری از هنرمندان از نمایشگاه منع شدند. گروهی منتخب از جمله کارل هوبوچ، آدولف اوزارسکی و اتو ناگل با ممنوعیت کامل نقاشی مواجه شدند. در حالی که برخی از چهره های برجسته جنبش به دنبال تبعید بودند، اما به همان سبک نقاشی ادامه ندادند. به عنوان مثال، جورج گروس به آمریکا مهاجرت کرد و زیبایی‌شناسی رمانتیک را در پیش گرفت، و زمانی که ماکس بکمن در سال 1937 آلمان را ترک کرد، طبق طبقه‌بندی فرانتس رو، آثارش به اکسپرسیونیسم تبدیل شده بود.

تاثیر بین‌المللی عینیت جدید در آثار هنرمندانی مانند قطعات اولیه او مانند Balthus، بخش‌های اولیه او مشهود است. 1924 پرتره لوئیس بونوئل)، آگوست هربین، ماروجا مالو، کاگناسیو دی سان پیترو، گرانت وود، آدامسون-اریک، و جوهان ماکس.

تاریخچه نقاشی

یادداشت ها

مراجع

مقاله فریتز اشمالنباخ

Çavkanî: Arşîva TORÎma Akademî

درباره این نوشته

عینیت جدید چیست؟

راهنمایی کوتاه درباره عینیت جدید، ویژگی‌های اصلی، کاربردها و موضوعات مرتبط.

برچسب‌های موضوع

عینیت جدید چیست توضیح عینیت جدید مبانی عینیت جدید نوشته‌های هنر هنر به کردی موضوعات مرتبط

جست‌وجوهای رایج درباره این موضوع

  • عینیت جدید چیست؟
  • عینیت جدید چه کاربردی دارد؟
  • چرا عینیت جدید مهم است؟
  • چه موضوعاتی با عینیت جدید مرتبط‌اند؟

آرشیو دسته‌بندی

آرشیو هنر و فرهنگ کردی توریما آکادمی

در این بخش از آرشیو توریما آکادمی، به دنیای گسترده هنر قدم بگذارید. مجموعه‌ای غنی از مقالات درباره هنر، از جمله هنرهای دیداری، نظریه موسیقی، جنبش‌های هنری مانند آرت دکو و آرته پوورا، و مفاهیم نوین مانند ASMR و MIDI را

خانه بازگشت به هنر