الکساندر ایسایویچ سولژنیتسین (۱۱ دسامبر ۱۹۱۸ – ۳ اوت ۲۰۰۸) نویسنده و مخالف برجسته شوروی و روسی بود. او به طور قابل توجهی به آگاهی جهانی در مورد سرکوب سیاسی در اتحاد جماهیر شوروی کمک کرد، به ویژه سیستم زندان گولاگ را برجسته کرد. به پاس تعهد اخلاقی عمیق او به سنت های اساسی ادبیات روسیه، او در سال 1970 جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد. اثر غیرداستانی مهم او، مجمع الجزایر گولاگ، یک تقابل مستقیم با دولت شوروی بود و به فروش ده ها میلیون نسخه دست یافت.
خانواده سولژنیتسین در برابر مبارزات ضد مذهبی شوروی در دهه 1920 مقاومت کردند و پایبندی خود را به کلیسای ارتدکس روسیه حفظ کردند. او در دوران جوانی خود بی خدایی را پذیرفت و از طرفداران مارکسیسم-لنینیسم شد. سولژنیتسین به عنوان کاپیتان ارتش سرخ در طول جنگ جهانی دوم توسط SMERSH دستگیر شد و متعاقباً به هشت سال حبس در گولاگ و به دنبال آن تبعید داخلی محکوم شد. این مجازات ناشی از مکاتبات خصوصی او با یکی از افسران میدانی بود که در آن از جوزف استالین انتقاد کرد. تجربیات او در سیستم زندان و اردوگاه های کار به تدریج او را به یک مسیحی ارتدوکس شرقی متمایل به فلسفی تبدیل کرد.
در طول دوره ای که به عنوان گرم شدن خروشچف شناخته می شود، سولژنیتسین از حبس آزاد شد و رسما تبرئه شد. او متعاقباً شروع به نوشتن رمان هایی کرد که تجربیات او و سرکوب فراگیر در اتحاد جماهیر شوروی را شرح می داد. رمان افتتاحیه او، روزی از زندگی ایوان دنیسوویچ، که تصویری از سرکوب های استالینیستی است، در سال 1962 با تایید نیکیتا خروشچف، رهبر شوروی منتشر شد. مکان ماتریونا که در سال 1963 منتشر شد، آخرین اثر منتشر شده او در اتحاد جماهیر شوروی بود. پس از برکناری خروشچف از قدرت، مقامات شوروی تلاش های ناموفقی برای سرکوب تلاش های ادبی سولژنیتسین انجام دادند. از جمله رمان های او که در سطح بین المللی منتشر شد عبارتند از بخش سرطان (1966)، در اولین حلقه (1968)، آگوست 1914 (1971)، و مجمع الجزایر گولاگ (1973). انتشار مجمع الجزایر گولاگ خشم مقامات را برانگیخت و منجر به غیرطبیعی شدن او به عنوان یک شهروند شوروی و نقل مکان اجباری او به آلمان غربی در سال 1974 شد. او متعاقباً به سوئیس نقل مکان کرد و سپس در سال 1976 با خانواده خود در ورمونت، ایالات متحده ساکن شد. الکساندر سولژنیتسین در طول تور آمریکایی خود در دسامبر 1976 از کلیسای ارتدکس سنت نیکلاس قدیمی در میلویل، نیوجرسی بازدید کرد. در آنجا، او در جمعی متشکل از 50 نفر به زبان روسی سخنرانی کرد و در مورد اهمیت غرور و فعالیتهای مذهبی که در اتحاد جماهیر شوروی سرکوب شده بود، بحث کرد. او به کار ادبی خود ادامه داد و در سال 1990 تابعیت شوروی به او بازگشت.
بیوگرافی
سالهای اولیه
الکساندر ایسایویچ سولژنیتسین در کیسلوودسک، شهری که در حال حاضر در منطقه استاوروپل، روسیه قرار دارد، به دنیا آمد. پدرش، ایزاکی سمیونوویچ سولژنیتسین، اصالتاً روسی بود، در حالی که مادرش، تایسیا زاخاروونا (نام خواهر شچرباک)، اصالتاً اوکراینی بود. پدر تایسیا که از اصالتی معمولی برخاسته بود، به یک زمیندار مرفه تبدیل شد و دارایی قابل توجهی در منطقه کوبان، واقع در دامنه شمالی قفقاز، گردآوری کرد. در طول جنگ جهانی اول، تایسیا برای تحصیل به مسکو سفر کرد. او در مسکو با ایزاکی، افسر جوان ارتش امپراتوری روسیه با تبار قزاق و بومی منطقه قفقاز آشنا شد و متعاقباً با او ازدواج کرد. تاریخچه خانوادگی والدین او به طور گسترده در فصل های ابتدایی آگوست 1914 و بیشتر در رمان های بعدی چرخ قرمز مورد بررسی قرار گرفته است.
در سال 1918، تایسیا الکساندر را حامله کرد. در 15 ژوئن، بلافاصله پس از تایید بارداری، ایزاکی به طرز غم انگیزی در یک تصادف شکار درگذشت. الکساندر متعاقباً توسط مادر بیوه و عمهاش بزرگ شد و در شرایطی فروتنانه تحمل کرد. سالهای شکل گیری او مصادف با دوره پرآشوب جنگ داخلی روسیه بود. در سال 1930، دارایی خانواده به یک مزرعه دولتی تبدیل شد. سولژنیتسین بعداً مبارزه مادرش برای بقا و لزوم پنهان کردن وابستگی گذشته پدرش به ارتش امپراتوری را بازگو کرد. مادر تحصیل کرده اش علایق ادبی و علمی او را تقویت کرد و ایمان ارتدوکس روسی را در او تلقین کرد. او در سال 1944 درگذشت و هرگز ازدواج مجدد نکرد.
از سال 1936، سولژنیتسین توسعه شخصیت ها و مفاهیم موضوعی را برای یک اثر حماسی جاه طلبانه با تمرکز بر جنگ جهانی اول و انقلاب روسیه آغاز کرد. این کار بنیادی در نهایت در رمان اگوست 1914 به اوج خود رسید. فصول خاصی که در آن دوره تألیف شده اند، باقی مانده اند. سولژنیتسین تحصیلات خود را در رشته ریاضیات و فیزیک در دانشگاه دولتی روستوف دنبال کرد. همزمان، دورههای مکاتبهای را از مؤسسه فلسفه، ادبیات و تاریخ مسکو گذراند که برنامه درسی آن تا آن زمان عمیقاً ایدئولوژیک شده بود. همانطور که او شخصاً تأیید کرد، زیر سؤال بردن ایدئولوژی دولتی یا برتری محسوس اتحاد جماهیر شوروی تا زمان حبس او در اردوگاههای کار آغاز نشد.
جنگ جهانی دوم
الکساندر سولژنیتسین در طول جنگ فرماندهی یک باتری برد صوتی ارتش سرخ را برعهده داشت و در درگیریهای مهم خط مقدم شرکت کرد و دو نشان دریافت کرد. در 8 ژوئیه 1944، به دلیل یافتن موفقیت آمیز دو باتری توپخانه آلمانی و هدایت آتش ضد باتری، که منجر به نابودی آنها شد، نشان ستاره سرخ را دریافت کرد.
سولژنیتسین بعدها در زندگی خود چندین اثر منتشر کرد، از جمله رمان اولیه ناتمام عشق انقلاب!، که تجربیات دوران جنگ و شک و تردید فزاینده او را در مورد اصول اخلاقی رژیم شوروی مستند کرد.
سولژنیتسین به عنوان یک افسر توپخانه در پروس شرقی، پرسنل نظامی شوروی را مشاهده کرد که مرتکب جنایات جنگی علیه غیرنظامیان آلمانی شدند. او بعداً این جنایات را بازگو کرد و به احساسات حاکم اشاره کرد: "شما خوب می دانید که ما برای انتقام به آلمان آمده ایم" برای جنایات نازی ها در اتحاد جماهیر شوروی. افراد غیر رزمی و افراد مسن از اموال اندک خود محروم شدند و زنان و دختران مورد تجاوز گروهی قرار گرفتند. سالها بعد، در حالی که در اردوگاه کار اجباری زندانی بود، "شبهای پروس" را به یاد آورد، شعری که تجاوز جنسی و مرگ زنی را در پروس شرقی به تصویر میکشد. این شعر به طور خاص تجاوز گروهی یک زن لهستانی را به تصویر میکشد که سربازان ارتش سرخ به اشتباه او را آلمانی معرفی کردهاند، با راوی اول شخص که از طعنه برای اظهارنظر درباره وقایع استفاده میکند و نویسندگان رسمی شوروی مانند ایلیا ارنبورگ را درگیر میکند.
در مجمع الجزایر گولاگ، سولژنیتسین در مورد گناهکاری شخصی تأمل کرد و اظهار داشت: "هیچ چیزی به اندازه افکار مصرانه درباره تخلفات، خطاها، اشتباهات خود، به بیداری دانای کل در درون ما کمک نمی کند. بوروکراتها، ظلم جلادان ما، من خودم را در تختههای شانهای کاپیتانم و راهپیمایی روبهروی باتریام در پروس شرقی، غرق در آتش، به یاد میآورم و میگویم: "پس ما بهتر بودیم؟"
حبس
دستگیری سولژنیتسین توسط SMERSH در فوریه 1945 در حین خدمت وی در پروس شرقی رخ داد. این دستگیری ناشی از مکاتبه نوزده ماهه با دوستش، نیکولای ویتکویچ، بود که در طی آن آنها از دولت شوروی و رهبری زمان جنگ جوزف استالین انتقاد کردند. سولژنیتسین برای پنهان کردن ماهیت سیاسی نامه هایشان، به استالین با استفاده از اصطلاحات hozyain ("رئیس") و balabos (برگردان ییدیش از عبری baal ha-bayit به معنای "ارباب خانه") اشاره کرد. ارتباطات آنها همچنین از ایجاد سازمانی برای سرنگونی رژیم شوروی حمایت می کرد. علاوه بر این، آنها یک طرح کلی برنامه سیاسی به نام «قطعنامه شماره 1» تهیه کرده بودند که مقامات پس از دستگیری سولژنیتسین آن را ضبط کردند. این سند در کنار مکاتبات آنها، متعاقباً پایه و اساس محکومیت وی را تشکیل داد.
سولژنیتسین به دلیل تبلیغات ضد شوروی، طبق بند 10 ماده 58 قانون جنایی شوروی، و به دلیل "تاسیس یک سازمان متخاصم" طبق بند 11 محکوم شد. او متعاقباً برای بازجویی به زندان لوبیانکا مسکو منتقل شد. در 9 مه 1945، خبر تسلیم آلمان، جشنهای گستردهای را در سرتاسر مسکو برانگیخت، با آتشبازی و نورافکنهایی که آسمان را برای پیروزی در جنگ بزرگ میهنی روشن کردند. سولژنیتسین با یادآوری این لحظه از سلول خود در لوبیانکا نوشت: «بالای پوزه پنجره ما و از تمام سلولهای دیگر لوبیانکا، و از تمام پنجرههای زندانهای مسکو، ما نیز، اسیران سابق جنگ و سربازان پیشین خط مقدم، آسمان مسکو را تماشا میکردیم که با آتشبازی طرحریزی شده بود و سلولهای بینور در سلولهای ما متقاطع شده بود. و هیچ بوسه ای برای ما نبود. در 7 ژوئیه 1945، شورای ویژه NKVD او را به طور غیابی به هشت سال زندان در اردوگاه کار محکوم کرد. این حکم برای اکثر جرایمی که طبق ماده 58 در آن دوره تحت تعقیب قرار میگرفتند استاندارد بود.
سولژنیتسین در ابتدا قسمت اول محکومیت خود را در چندین اردوگاه کار گذراند. او متعاقباً وارد مرحلهای شد که او آن را «مرحله میانی» حبس خود مینامید، که در شارشک - یک مرکز تحقیقات علمی تخصصی که توسط وزارت امنیت دولتی اداره میشود، انجام شد. او در آنجا با لو کوپلف روبرو شد که بعدها الهام بخش شخصیت لو روبین در رمان سولژنیتسین دایره اول شد. این اثر در سال 1968 در یک نسخه خودسانسور شده یا "تحریف" در غرب منتشر شد، با ترجمه کامل انگلیسی که سرانجام توسط هارپر پرنیال در اکتبر 2009 منتشر شد. در سال 1950، سولژنیتسین به "اردوگاه ویژه" که برای زندانیان سیاسی تعیین شده بود، منتقل شد. زمانی که در اردوگاه اکیباستوز در قزاقستان زندانی بود، نقش های مختلفی از جمله معدنچی، آجرپزی و سرکارگر ریخته گری را بر عهده گرفت. این تجربیات در اکیباستوز بعداً به عنوان مواد اساسی برای کتاب روزی از زندگی ایوان دنیسوویچ استفاده شد. یون مورارو، یکی از زندانیان سیاسی، سولژنیتسین را به یاد می آورد که بخشی از زمان خود را در اکیباستوز به نوشتن اختصاص داده است. در این دوره، سولژنیتسین برای یک تومور تحت عمل جراحی قرار گرفت، اگرچه سرطان او در آن مرحله تشخیص داده نشده بود.
پس از اتمام دوران محکومیت خود در مارس 1953، سولژنیتسین در تبعید داخلی مادام العمر در بیرلیک، روستایی واقع در ناحیه بایدیبک قزاقستان جنوبی، مورد تبعید قرار گرفت. سرطان او که قبلاً تشخیص داده نشده بود پیشرفت کرد و تا پایان سال او را به مرگ نزدیک کرد. در سال 1954، سولژنیتسین مجوز درمان بیمارستانی در تاشکند را دریافت کرد، جایی که تومور او متعاقباً رو به بهبودی گذاشت. این تجربیات پایه و اساس رمان بخش سرطان او را تشکیل داد و همچنین در داستان کوتاه او "دست راست" منعکس شد.
این دهه حبس و تبعید برای سولژنیتسین شکلدهنده بود و اعتقادات فلسفی و مذهبی را شکل داد که زندگی بعدی او را مشخص کرد. تجربیات او در زندان و اردوگاه ها باعث شد که به تدریج مسیحیت ارتدوکس شرقی را با جهت گیری فلسفی پذیرا شود. او از برخی اقدامات انجام شده به عنوان کاپیتان ارتش سرخ ابراز پشیمانی کرد و در حالی که در زندان بود، بین خود و عاملان سیستم گولاگ مقایسه کرد. این دگرگونی عمیق به طور گسترده در قسمت چهارم مجمع الجزایر گولاگ با عنوان "روح و سیم خاردار" توضیح داده شده است. بینش بیشتر درباره سفر فکری و معنوی سولژنیتسین در این دوران توسط شعر روایی ردیابی (که از سال 1947 تا 1952 بدون ابزار نوشتن در زندان و اردوگاه سروده شده است) و 28 شعر دیگر که در دوران زندان، اردوگاه های کار اجباری و تبعید سروده شده است، ارائه می کند. این آثار «قدیمی» که عمدتاً در دنیای غرب ناآشنا بودند، برای اولین بار در سال 1999 به زبان روسی منتشر شدند و متعاقباً در سال 2006 به انگلیسی گزیده شدند.
ازدواج و فرزندان
سولژنیتسین هنگام تحصیل در دانشگاه، در 7 آوریل 1940 با ناتالیا آلکسیونا رشتوفسکایا ازدواج کرد. آنها در سال 1952، یک سال قبل از آزادی او، طلاق گرفتند، تصمیمی که اغلب توسط همسران زندانیان گولاگ که در خطر از دست دادن شغل یا اجازه اقامت بودند، گرفته می شد. پس از پایان تبعید داخلی او، آنها در سال 1957 دوباره ازدواج کردند، اما دوباره در سال 1972 طلاق گرفتند. رشتوفسکایا در خاطرات خود دیدگاهی انتقادی از سولژنیتسین ارائه کرد و ادعا کرد که خیانت او بوده و رابطه آنها را با بیان این که "استبداد او... استقلال من را در هم میکوبد و اجازه رشد شخصیت من را نمیدهد." در کتاب خاطرات خود در سال 1974، سانیا: زندگی من با الکساندر سولژنیتسین، از اینکه غرب مجمع الجزایر گولاگ را به عنوان "حقیقت بزرگ و نهایی" پذیرفته است، ابراز حیرت کرد و تاکید کرد که اهمیت آن "بیش از حد برآورد شده و به اشتباه ارزیابی شده است." او بر عنوان فرعی کتاب، «آزمایشی در تحقیق ادبی» تأکید کرد تا استدلال کند که همسرش این اثر را «تحقیق تاریخی یا تحقیق علمی» نمیدانست. در عوض، او اظهار داشت که این مجموعه مجموعهای از «فولکلور اردوگاه» است، که شامل «مواد خام» است که شوهرش قصد داشته در تلاشهای ادبی بعدی خود از آن استفاده کند.سولژنیتسین در سال 1973 با همسر دوم خود، ناتالیا دیمیتریونا سوتلوا، ریاضیدان، ازدواج کرد. سوتلوا از یک ازدواج کوتاه قبلی صاحب پسری به نام دیمیتری تورین شد. سولژنیتسین و سوتلوا (متولد 1939) با هم سه پسر داشتند: یرمولای (متولد 1970)، ایگنات (متولد 1972) و استپان (متولد 1973). دیمیتری تورین در 18 مارس 1994 در سن 32 سالگی در محل اقامت خود در شهر نیویورک درگذشت.
پس از زندان
سولژنیتسین پس از سخنرانی مخفیانه خروشچف در سال 1956 از تبعید آزاد شد و رسما تبرئه شد. پس از بازگشت از تبعید، سولژنیتسین شب های خود را به نوشتن مخفیانه اختصاص داد، در حالی که روزها به عنوان معلم دبیرستان کار می کرد. او در سخنرانی خود برای دریافت جایزه نوبل بیان کرد: «در تمام سالها تا سال 1961، نه تنها متقاعد شدم که هرگز نباید حتی یک خط از خود را در طول عمرم چاپ کنم، بلکه به ندرت جرأت کردم به هیچ یک از آشنایان نزدیکم اجازه بدهم هر چیزی را که نوشتهام بخواند، زیرا میترسیدم این موضوع شناخته شود.»در سال 1960، در سن 42 سالگی، سولژنیتسین نسخه خطی روزی از زندگی ایوان دنیسوویچ را به الکساندر تواردوفسکی، شاعر و سردبیر مجله نووی میر تقدیم کرد. این اثر پس از تایید صریح نیکیتا خروشچف به صورت ویرایش شده در سال 1962 منتشر شد. خروشچف به ویژه از انتشار آن در جلسه هیئت رئیسه دفتر سیاسی دفاع کرد و گفت: "در هر یک از شما یک استالینیست وجود دارد؛ حتی یک استالینیست در من وجود دارد. ما باید این شر را ریشه کن کنیم." کتاب به سرعت فروخته شد و بلافاصله به محبوبیت گسترده ای دست یافت. در طول دهه 1960، در حالی که سولژنیتسین به خاطر نوشتن بخش سرطان شناخته شده بود، همزمان در حال آهنگسازی مجمع الجزایر گولاگ بود. در دوران تصدی خروشچف، روزی از زندگی ایوان دنیسوویچ، همراه با سه اثر کوتاه دیگر سولژنیتسین، از جمله داستان کوتاه او "خانه ماتریونا" (منتشر شده در سال 1963)، بخشی از برنامه درسی مدارس شوروی شد. این انتشارات نشان دهنده آخرین آثار او بود که تا سال 1990 در اتحاد جماهیر شوروی ظاهر شد.
روزی از زندگی ایوان دنیسوویچ توجه بین المللی را به سیستم کار اجباری شوروی جلب کرد. این اثر توجه عمومی قابل توجهی را هم در اتحاد جماهیر شوروی و هم در غرب ایجاد کرد، پدیدهای که نه تنها به واقعگرایی و صراحت چشمگیر آن نسبت داده میشود، بلکه به موقعیت منحصربهفرد آن بهعنوان اولین اثر ادبی مهم شوروی از دهه 1920 که به موضوعی حساس سیاسی پرداخته است، نسبت داده میشود. قابل ذکر است که این کتاب توسط یک عضو غیرحزبی - مردی که قبلاً به دلیل "سخنرانی افتراآمیز" علیه رهبری به سیبری تبعید شده بود - نوشته شده است - اما انتشار آن رسما مجاز شده بود. در این زمینه، انتشار داستان سولژنیتسین نمونه تقریباً بیسابقهای از بحث سیاسی آزاد و بیبند و باری بود که از طریق ادبیات منتقل میشد. با این حال، پس از برکناری خروشچف از قدرت در سال 1964، دوره چنین آثار خام و افشاگرانه ای به پایان رسید.
سالهای بعد در اتحاد جماهیر شوروی
سولژنیتسین، با کمک تواردوفسکی، تلاش ناموفقی برای تضمین انتشار قانونی رمان بخش سرطان خود در اتحاد جماهیر شوروی انجام داد. این تلاش مستلزم تایید اتحادیه نویسندگان بود. اگرچه برخی از اعضا از این اثر قدردانی کردند، اما انتشار آن در نهایت تکذیب شد، مگر اینکه برای حذف «بیانیه های مشکوک و کنایه های ضد شوروی» تجدید نظر شود.
پس از برکناری خروشچف در سال 1964، محیط فرهنگی در اتحاد جماهیر شوروی به طور فزاینده ای سرکوبگر شد. انتشار آثار سولژنیتسین ناگهان متوقف شد. به عنوان یک نویسنده، او عملاً به عنوان یک «غیر شخص» معرفی شد. تا سال 1965، KGB چندین مقاله او را مصادره کرد، از جمله نسخه خطی در اولین حلقه. همزمان، سولژنیتسین به کار مخفیانه و شدید روی مشهورترین نوشتهاش، مجمعالجزایر گولاگ ادامه داد. در حالی که توقیف نسخه خطی رمان او در ابتدا باعث یأس و ترس او شد، او به تدریج آن را به عنوان رهایی از تظاهر و محدودیت های یک نویسنده "رسما تحسین شده" تشخیص داد، وضعیتی که اگرچه آشنا بود، اما به تدریج ارتباط خود را از دست می داد.
به دنبال مطالبات کا گ ب در پیش نویس مصادره مواد سولژنیت از سوی مسکو، پیش نویس های سولژنیت و مصادره مسکو. مجمع الجزایر گولاگ بین سالهای 1965 و 1967 در خانه های دوستانش در استونی شوروی مخفی شده بود و به یک تایپ کامل تبدیل شد. سولژنیتسین قبلاً با آرنولد سوزی، وکیل و وزیر سابق آموزش استونی دوستی برقرار کرده بود، در حالی که هر دو در سلول ساختمان لوبیانکا زندانی بودند. پس از تکمیل، دستنوشته اصلی سولژنیتسین توسط هلی سوسی، دختر آرنولد سوزی، در مقابل KGB در استونی محافظت شد و تا زمان انحلال اتحاد جماهیر شوروی مخفی ماند.
در سال 1969، سولژنیتسین از اتحادیه نویسندگان اخراج شد. او در سال 1970 جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد، اما در آن زمان نتوانست آن را شخصاً در استکهلم بپذیرد، زیرا می ترسید از ورود مجددش به اتحاد جماهیر شوروی منع شود. یک پیشنهاد جایگزین به او پیشنهاد کرد که این جایزه را طی مراسم ویژه ای در سفارت سوئد در مسکو دریافت کند. با این حال، دولت سوئد این ترتیب را رد کرد، زیرا نگران این بود که چنین مراسمی و توجه رسانه های بعدی آن می تواند اتحاد جماهیر شوروی را تحریک کند و به روابط دیپلماتیک سوئد و شوروی آسیب برساند. در نتیجه، سولژنیتسین جایزه خود را در مراسم سال 1974 پس از اخراج از اتحاد جماهیر شوروی دریافت کرد. در سال 1973، پس از اینکه دوستش، الیزاوتا ورونیانسکایا، به مدت پنج روز به طور مداوم بازجویی شد تا زمانی که محل اختفای آن را فاش کرد، KGB دستنوشته دیگری را مصادره کرد. این گزارش توسط سولژنیتسین در 6 سپتامبر 1973 در اختیار خبرنگاران غربی قرار گرفت و آنها همچنین اظهار داشتند: "وقتی به خانه برگشت، خود را حلق آویز کرد."
که بین سالهای 1958 و 1967 نوشته شده است، مجمع الجزایر گولاگ به فروش بیش از سی میلیون نسخه در سی و پنج زبان دست یافته است. این اپوس مگنوم سه جلدی و هفت قسمتی به دقت سیستم اردوگاه زندان شوروی را مستند کرده است که از تجربیات شخصی سولژنیتسین، شهادت 256 زندانی سابق و تحقیقات تاریخی گسترده او در مورد سیستم کیفری روسیه استفاده می کند. این اثر به بررسی پیدایش سیستم از بدو پیدایش رژیم کمونیستی میپردازد، مسئولیت را به ولادیمیر لنین نسبت میدهد، و به طور جامع رویههای بازجویی، روشهای انتقال زندانیان، فرهنگ اردوگاه زندان، قیامهای مختلف زندانیان - از جمله قیام کنگیر - و اعمال تبعید داخلی را شرح میدهد. استفان جی. ویتکرافت، مورخ مطالعات شوروی و کمونیستی و محقق آرشیو، این کتاب را اساساً یک «اثر ادبی و سیاسی» توصیف کرد. او خاطرنشان کرد که "هیچ وقت ادعا نکرد که اردوگاه ها را در یک چشم انداز کمی تاریخی یا اجتماعی-علمی قرار می دهد"، بلکه سولژنیتسین برآوردهای کیفی بالایی ارائه کرد تا مقامات شوروی را تحریک کند که نشان دهند "مقیاس اردوگاه ها کمتر از این بود." برعکس، مورخ J. Arch Getty روش شناسی سولژنیتسین را نقد کرد و اظهار داشت که «چنین اسنادی از نظر روشمند در سایر زمینه های تاریخ غیرقابل قبول است»، زیرا به شنیده های مبهم اولویت می دهد و سوگیری انتخابی را به خطر می اندازد. آن اپلبام، روزنامهنگار، که به دلیل تحقیقات گستردهاش در مورد گولاگ مشهور است، اظهار داشت که صدای مؤلف چند وجهی مجمعالجزایر گولاگ، ادغام متمایز آن از شهادت شخصی، تحلیل فلسفی و تحقیق تاریخی، همراه با محکومیت تزلزل ناپذیر آن به عنوان یکی از مهمترین ایدئولوژیهای کمونیستی در قرن اخیر، آن را تثبیت کرد. کار می کند.
در 8 آگوست 1971، گزارش شده است که KGB تلاش کرد سولژنیتسین را با استفاده از یک عامل شیمیایی ناشناس، احتمالاً ریسین، که از طریق یک سیستم تحویل آزمایشی مبتنی بر ژل تجویز شده بود، ترور کند. اگرچه این تلاش باعث بیماری شدید شد، اما سولژنیتسین در نهایت زنده ماند.
با وجود اینکه مجمع الجزایر گولاگ در داخل اتحاد جماهیر شوروی منتشر نشد، با محکومیت گسترده مطبوعات شوروی تحت کنترل حزب مواجه شد. سرمقاله پراودا منتشر شده در 14 ژانویه 1974، سولژنیتسین را به حمایت از "هیتلریت ها" و ارائه "بهانه هایی برای جنایات ولاسوویت ها و باندرا" متهم کرد. این سرمقاله همچنین تاکید کرد که سولژنیتسین "از نفرت بیمارگونه نسبت به کشوری که در آن متولد شده و بزرگ شده است، از سیستم سوسیالیستی و از مردم شوروی خفه شده است."
در این دوره پر فراز و نشیب، سولژنیتسین از مستیسلاو روستروپویچ، نوازنده ویولن سل، پناه گرفت که متعاقباً عواقب قابل توجهی را برای حمایت او متحمل شد و در نهایت مجبور به تبعید شد.
اخراج از اتحاد جماهیر شوروی
در طول مذاکرات در مورد سرنوشت سولژنیتسین، اعضای دفتر سیاسی گزینههایی از جمله دستگیری و زندانی کردن او یا اخراج او به یک کشور سرمایهدار مشتاق را در نظر گرفتند. تحت هدایت رئیس KGB، یوری آندروپوف، و پس از اعلامیه صدراعظم آلمان غربی ویلی برانت که حق سولژنیتسین برای زندگی و کار آزادانه در آلمان غربی را تایید می کرد، تصمیم گرفته شد که نویسنده مستقیماً به آن کشور تبعید شود.
در غرب
در 12 فوریه 1974، سولژنیتسین دستگیر شد. روز بعد، او از اتحاد جماهیر شوروی به فرانکفورت آلمان غربی تبعید شد و به طور همزمان تابعیت شوروی از او سلب شد. این اقدام به دنبال کشف نسخه خطی قسمت اولیه مجمع الجزایر گولاگ توسط KGB صورت گرفت. ویلیام اودوم وابسته نظامی ایالات متحده با موفقیت حذف مخفیانه بخش قابل توجهی از آرشیو سولژنیتسین را که شامل کارت عضویت نویسنده در اتحادیه نویسندگان و نقل قول های نظامی وی در جنگ جهانی دوم بود، تسهیل کرد. سولژنیتسین بعداً در کتاب خاطرات خود در سال 1995، متفقین نامرئی، به کمک حیاتی اودوم اذعان کرد.
سولژنیتسین در ابتدا در خانه هاینریش بل در لانگنبرویخ، آلمان غربی اقامت داشت. متعاقباً، قبل از پذیرش دعوت از دانشگاه استنفورد برای اقامت در ایالات متحده، به زوریخ، سوئیس نقل مکان کرد، ترتیبی که به منظور «تسهیل کار [او] و اسکان دادن [او و خانوادهاش] بود». اقامت اولیه او در ایالات متحده قبل از اینکه در سال 1976 به کاوندیش، ورمونت نقل مکان کرد، در برج هوور، یکی از اجزای مؤسسه هوور بود. پس از آن، سولژنیتسین توری را در ساحل شرقی ایالات متحده آغاز کرد. در دسامبر 1976، در طول این تور، او از کلیسای ارتدکس سنت نیکلاس قدیمی در میلویل، نیوجرسی بازدید کرد. در آنجا، او یک خطاب خصوصی به زبان روسی به جماعتی متشکل از 50 تا 70 نفر از روحانیون و روحانیون ارائه کرد که ظاهراً شنل تیرهای پوشیده بود تا هویت خود را از مردم پنهان کند. سولژنیتسین در سخنرانی خود از جماعت خواست که هم به فرهنگ روسیه و هم به کلیسای ارتدکس روسیه از جمله اعمال مذهبی آن افتخار کنند. او به آنها در مورد محدودیت های کلیسا و الحاد اجباری توسط دولت در اتحاد جماهیر شوروی هشدار داد. علاوه بر این، او به آنها توصیه کرد که هویت و میراث روسی خود را حفظ کنند، حتی "علیرغم اینکه فرهنگ غربی در معرض تهدید قرار دارد" و نسبت به هضم شدن در فرهنگ آمریکایی هشدار داد، که می تواند منجر به ترک ریشه روسی آنها شود، صرف نظر از مدت اقامت آنها در ایالات متحده یا هرگونه فشار خارجی. نکته قابل توجه، سخنرانی سولژنیتسین در کلیسا تا حد زیادی از بحث در مورد زندانی شدن او در اردوگاه های کار شوروی یا سرکوب سیاسی در داخل اتحاد جماهیر شوروی اجتناب کرد. در عوض، او بر کلیسای ارتدکس روسیه، محدودیت های آن در اتحاد جماهیر شوروی و اهمیت حفظ هویت و فرهنگ روسی در "فرهنگ غربی" ایالات متحده تمرکز کرد. هم جماعت کلیسای میلویل و هم جامعه گستردهتر روسی آمریکایی در ایالات متحده از سولژنیتسین استقبال گرمی کردند. در سال 1978 مدرک ادبی افتخاری را از دانشگاه هاروارد دریافت کرد. در 8 ژوئن 1978، او سخنرانی آغازینی را ایراد کرد که در آن به طور مشخص از مطبوعات، کاهش درک شده در معنویت و ارزشهای سنتی و گرایشهای انسانمحور فرهنگ غربی انتقاد کرد. سولژنیتسین همچنین در سال 1984 مدرک افتخاری از کالج صلیب مقدس دریافت کرد.
در 19 سپتامبر 1974، یوری آندروپوف مجوز عملیات گسترده ای را با هدف بی اعتبار کردن سولژنیتسین و خانواده اش و همچنین قطع ارتباط او با مخالفان شوروی صادر کرد. این ابتکار مورد تایید مشترک ولادیمیر کریوچکوف، فیلیپ بابکوف و گریگورنکو، که رؤسای مربوط به ادارات اول، دوم و پنجم KGB بودند، دریافت کرد. مقرهای KGB در ژنو، لندن، پاریس، رم و سایر شهرهای اروپایی فعالانه در این عملیات شرکت داشتند. به عنوان بخشی از این اقدامات فعال، حداقل سه مامور StB به حلقه سولژنیتسین نفوذ کردند و به عنوان مترجم و منشی او خدمت کردند (یکی به طور مشخص شعر شب های پروس را ترجمه کرد) و بدین وسیله اطلاعات مستمری را برای KGB در مورد همه تماس هایش فراهم کرد.
KGB علاوه بر این، انتشار چندین کتاب متضاد در مورد سولژنیتسین را تأمین مالی کرد، که برجستهترین آنها عبارتند از «خاطراتی که به نام همسر اولش، ناتالیا رشتوفسکایا منتشر شد، اما احتمالاً عمدتاً توسط سرویس A ساخته شده است»، همانطور که مورخ کریستوفر اندرو اشاره کرد. آندروپوف علاوه بر این، با انتشار شایعاتی مبنی بر اینکه همکارانش ماموران KGB هستند و در صورت امکان فریبکاری را به کار می برد، ایجاد "جو بی اعتمادی و سوء ظن بین پائوک و افراد اطرافش" را هدایت کرد. این شامل دریافت مداوم پاکت های حاوی تصاویر ناراحت کننده مانند تصادفات اتومبیل و جراحی مغز بود. پس از آزار و اذیت KGB در زوریخ، سولژنیتسین در کاوندیش، ورمونت اقامت گزید و متعاقباً تعاملات خود را با دیگران محدود کرد. نفوذ و اقتدار اخلاقی او در غرب با منزویتر شدن و منزویتر شدن او در انتقاد از فردگرایی غربی کاهش یافت. در نهایت، کارشناسان KGB و CPSU به این نتیجه رسیدند که «دیدگاههای ارتجاعی و انتقاد ناسازگارانه او از شیوه زندگی ایالات متحده» مخاطبان آمریکایی را بیگانه کرده و اقدامات فعال بیشتر را غیرضروری میکند.
در 17 سال بعد، سولژنیتسین خود را وقف اثر تاریخی نمایشی خود در مورد انقلاب روسیه در سال 1917، با عنوان چرخ قرمز کرد. او تا سال 1992، علاوه بر تألیف چند قطعه کوتاه، چهار بخش از این اثر را تکمیل کرد.
توصیه های سولژنیتسین در رابطه با خطرات گسترش کمونیست ها و فرسایش محسوس تمامیت اخلاقی غرب، مقبولیت قابل توجهی را در حوزه های فکری و سیاسی محافظه کار غربی به دست آورد. این شامل حمایت مقامات دولت فورد مانند دیک چنی و دونالد رامسفلد بود که از ارتباط مستقیم سولژنیتسین با رئیس جمهور جرالد فورد در مورد تهدید شوروی حمایت کردند. این استقبال هم قبل و هم همزمان با سیاست خارجی قاطعانه تر اتخاذ شده توسط رئیس جمهور ایالات متحده رونالد ریگان اتفاق افتاد. همزمان، مفسران لیبرال و سکولار به طور فزایندهای نسبت به آنچه به عنوان تمایل محافظهکارانه او به ناسیونالیسم روسی و ایمان ارتدوکس روسی تعبیر میکردند، انتقاد میکردند.سولژنیتسین همچنین بهشدت آنچه را که او بهعنوان کاستیهای زیباییشناختی و پوچی معنوی رایج در موسیقی عامهپسند مدرن غربی و بهویژه موسیقی عامهپسند مدرن غربی و بهویژه موسیقی عامهپسند مدرن غربی درک میکرد، به شدت مورد انتقاد قرار داد. او این را با بیان این جمله بیان کرد: «...روح انسان آرزوی چیزهایی بالاتر، گرمتر و خالصتر از آنچه که عادات زندگی تودهای امروزی ارائه میدهد... از گیجی تلویزیون و موسیقی غیرقابل تحمل است.» سولژنیتسین علیرغم انتقاداتش از «ضعف» تصور شده غربی، پیوسته تحسین خود را از آزادی سیاسی، که آن را نقطه قوت اساسی جوامع دموکراتیک غربی میدانست، تأیید میکرد. سولژنیتسین طی یک سخنرانی مهم در آکادمی بینالمللی فلسفه در لیختن اشتاین در ۱۴ سپتامبر ۱۹۹۳ از غرب خواست که «ارزشهای خود، ثبات تاریخی منحصربهفرد خود در زندگی مدنی تحت حاکمیت قانون را از دست ندهد - ثباتی که به سختی به دست آمده و به هر شهروند خصوصی استقلال و فضا میدهد.» نوشتهها، سخنرانیها و مصاحبههای مختلف، تحسین خود را از مدلهای خودگردانی محلی که بهطور مستقیم در سوئیس و نیوانگلند مشاهده کرده بود، ابراز کرد. او به طور خاص "فرآیند معقول و مطمئن دموکراسی مردمی را ستود که در آن مردم محلی بیشتر مشکلات خود را به تنهایی حل می کنند و منتظر تصمیمات مقامات بالاتر نیستند." برداشت سولژنیتسین از میهن پرستی ذاتاً بر توسعه داخلی متمرکز بود. در مصاحبهای در سال 1979 بیبیسی با روزنامهنگار لتونی الاصل، جانیس ساپیتس، او از روسیه حمایت کرد که «تمام خیالپردازیهای دیوانهکننده تسخیر خارجی را کنار بگذارد و دوره طولانی و طولانی صلحآمیز بهبودی را آغاز کند».
بازگشت به روسیه
در سال 1990، تابعیت شوروی سولژنیتسین اعاده شد، و او متعاقباً در سال 1994 به همراه همسرش، ناتالیا، که تابعیت ایالات متحده را به دست آورده بود، به روسیه بازگشت. پسران آنها ابتدا در ایالات متحده ماندند، اگرچه پسر بزرگ او، یرمولای، بعداً به روسیه نقل مکان کرد. او از آن زمان تا زمان مرگش به همراه همسرش در خانه ای در ترویتسه-لیکوو، در غرب مسکو، که بین خانه های سابق رهبران شوروی میخائیل سوسلوف و کنستانتین چرننکو قرار داشت، اقامت داشت. سولژنیتسین به عنوان طرفدار سرسخت فرهنگ سنتی روسیه، ناامیدی خود را از روسیه پس از شوروی در نشریاتی مانند بازسازی روسیه بیان کرد و از یک جمهوری ریاست جمهوری قوی که توسط نهادهای خودگردان محلی قوی موازنه شود، دفاع کرد. این تأکید بر خودگردانی محلی به یک اصل اساسی در فلسفه سیاسی او تبدیل شد. علاوه بر این، سولژنیتسین هشت داستان کوتاه دو قسمتی، مجموعهای از «مینیاتور» یا اشعار منثور متفکرانه، و یک خاطرات ادبی با جزئیات تبعید غربیاش با عنوان دانه بین سنگهای آسیاب نوشت. این خاطرات به عنوان دو اثر متمایز توسط دانشگاه نوتردام و زیر نظر ابتکار سولژنیتسین مؤسسه کنان ترجمه و منتشر شد. جلد اول، ببین دو سنگ آسیاب، کتاب 1: طرحهای تبعید (1974-1978)، ترجمه پیتر کنستانتین، در اکتبر 2018 منتشر شد. جلد دوم، کتاب 2: تبعید در آمریکا (1978-1994)، ترجمهشده توسط کلر مو و به دنبال آن، کلر مو کیتسون 2020.
پس از بازگشت به روسیه، سولژنیتسین میزبان یک برنامه گفتگوی تلویزیونی بود. فرمت این برنامه به سولژنیتسین تبدیل شد که هر شش ماه یک مونولوگ 15 دقیقه ای ارائه می کرد، اگرچه در سال 1995 متوقف شد. سولژنیتسین متعاقباً از ولادیمیر پوتین حمایت کرد که علناً تأیید کرد دیدگاه انتقادی سولژنیتسین در مورد انقلاب روسیه را به اشتراک می گذارد.
همه پسران سولژنیتسین تابعیت ایالات متحده را به دست آوردند. در این میان ایگنات یک پیانیست و رهبر ارکستر برجسته است. پسر دیگر، یرمولای، به عنوان شریک ارشد در دفتر مک کینزی در مسکو خدمت می کند. شرکت، یک شرکت مشاوره مدیریت برجسته.
مرگ
سولژنیتسین در 3 اوت 2008 در سن 89 سالگی بر اثر نارسایی قلبی در نزدیکی مسکو درگذشت. مراسم خاکسپاری در صومعه دونسکوی در مسکو در 6 اوت 2008 برگزار شد. او در همان روز در محوطه صومعه، در مکانی که شخصاً انتخاب کرده بود، به خاک سپرده شد. پس از درگذشت وی، رهبران روسیه و بین المللی به سولژنیتسین ادای احترام کردند.
نمایشهای تاریخ و سیاست
درباره مسیحیت، تزاریسم، و ناسیونالیسم روسی
ویلیام هریسون سولژنیتسین را یک "ارتجاعی قوس" توصیف کرد که مدعی بود دولت شوروی فرهنگ سنتی روسیه و اوکراین را "سرکوب" کرده است. سولژنیتسین از یک کشور اسلاوی متحد متشکل از روسیه، اوکراین و بلاروس دفاع می کرد و به شدت با استقلال اوکراین مخالفت می کرد. بر اساس گزارش ها، مخالفت او با استقلال اوکراین در طول زمان تشدید شد. هریسون همچنین اظهار داشت که سولژنیتسین از ایدئولوژی های پان اسلاویستی و سلطنت طلب حمایت می کند. هریسون اظهار داشت که آثار تاریخی سولژنیتسین منعکس کننده اشتیاق به یک دوره تزاری آرمانی است که او آن را دوران شکوفایی می دانست. به گفته هریسون، سولژنیتسین در گذشته ای رمانتیک، آرامشی یافت، جایی که یک دولت اسلاوی واحد، امپراتوری روسیه، که بر اصول ارتدوکس بنا شده بود، نقطه مقابل لیبرالیسم فردگرایانه غربی ارائه می کرد.
سولژنیتسین پیوسته از تزار الکسیس روسیه و پاتریارک نیکون در مسکو انتقاد می کرد. استدلال کرد که این انشقاق کلیسای ارتدکس روسیه را در دوره ای که نیاز به وحدت قوی داشت، شکست و ضعیف کرد. سولژنیتسین همچنین تزار و پدرسالار را به دلیل اعمال تدابیر شدید، از جمله تکفیر، تبعید سیبری، حبس، شکنجه، و حتی اعدام با سوزاندن، علیه مؤمنان قدیمی که در برابر اصلاحات مذهبی که باعث تشدید انشقاق شد، مقاومت میکردند، محکوم کرد. انقلاب بلشویکی، که در سال 1666 آغاز شد. او معتقد بود که این روند در طول سلطنت تزار پیتر کبیر به طور قابل توجهی بدتر شد و به یک پدیده گسترده در سراسر عصر روشنگری، دوران رمانتیک و عصر نقره تبدیل شد.
سولژنیتسین با توضیح این دیدگاه، یک بار اظهار داشت که در کودکی، او در سنین کودکی میشنید که افراد اصلی روسیه را بیش از پنج سال مسن نسبت میدادند. که "مردم خدا را فراموش کرده اند، به همین دلیل است که همه اینها اتفاق افتاده است." او وقف نزدیک به پنج دهه را به مطالعه تاریخ انقلاب روسیه بازگو کرد که در طی آن صدها کتاب را مورد مشورت قرار داد، گزارش های شخصی متعددی جمع آوری کرد و هشت جلد را برای پرداختن به عواقب پس از آن تحولات نوشت. سولژنیتسین به این نتیجه رسید که اگر از سولژنیتسین بخواهند به طور خلاصه علت اساسی انقلاب ویرانگر را که تقریباً 60 میلیون جان خود را از دست داده است شناسایی کند، این احساس را تکرار می کند: "مردم خدا را فراموش کرده اند؛ به همین دلیل است که همه اینها اتفاق افتاده است."
برعکس، سولژنیتسین در طی مصاحبه ای با جوزف پیرس اظهار داشت که سولژنیتسین به دلیل رفتار نادرست با اولمازا اظهار داشت: "مردم خدا را فراموش کرده اند. «تفاوتهای ناچیز و بیاهمیت در آیین» که با «قضاوت ضعیف و بدون پایه درستی» پیش رفتند. او خاطرنشان کرد که این اختلافات جزئی منجر به آزار و اذیت آنها از طریق "راه های بسیار بی رحمانه" از جمله سرکوب و تبعید شد. سولژنیتسین از منظر عدالت تاریخی با مؤمنان قدیمی ابراز همدردی کرد و خود را با آنها همسو کرد. با این حال، او تصریح کرد که این همدردی با اعتقاد او که دین باید اشکال خود را با فرهنگ معاصر تطبیق دهد تا مرتبط با بشریت باقی بماند، در تضاد نیست. او صریحاً این ایده را که دین باید ثابت بماند را رد کرد و گفت: «به هیچ وجه! وقتی از او پرسیده شد که آیا با موضع مومنان قدیمی در مورد انجماد دین موافق است یا خیر.
زمانی که پیرس در مورد دیدگاههای سولژنیتسین در مورد اختلافات درون کلیسای کاتولیک رومی در مورد شورای واتیکان دوم و مراسم تودههای پل ششم جویا شد، سولژنیتسین با ترسیم یک موضوع خاص در کلیسای ارتدکس روسیه پاسخ داد: آیا حفظ اسلاوی کلیسای قدیمی یا گنجاندن روسی معاصر در خدمات معاصر. او نگرانی، احتیاط و ترس را در میان طرفداران ارتدوکس و کاتولیک از این که چنین تغییراتی ممکن است جایگاه کلیسا را در جامعه مدرن کاهش دهد، اذعان کرد. سولژنیتسین نسبت به این نگرانی ها ابراز درک کرد، اما هشدار داد که اگر دین در برابر تغییر مقاومت کند، جذب مجدد جهان غیرممکن خواهد بود، زیرا خود جهان نمی تواند مستقلاً به خواسته های سنتی دین صعود کند. او به این نتیجه رسید که دین باید تا حدی خود را با جامعه معاصر سازگار کند.
پیرس، از اینکه سولژنیتسین، "که اغلب به عنوان یک سنت گرا شناخته می شود" از اصلاح طلبان حمایت می کند، متعجب شده بود، و متعاقباً نظر او را در مورد انشقاق در جامعه انگلیکن که ناشی از انتصاب زنان
که «بسیاری از مرزهای ثابت» باید بدون تغییر باقی بمانند، و روشن شود که بحث او در مورد همبستگی با هنجارهای فرهنگی کنونی «تنها بخش کوچکی از کل چیز» را تشکیل میدهد. او سپس به صراحت گفت: "مطمئناً، من معتقد نیستم که راهگشای زنان کشیش باشد!"
درباره روسیه و یهودیان
سولژنیتسین در مقاله خود در سال 1974 با عنوان "توبه و محدودیت در زندگی ملل" از "یهودیان روسی" و یهودیان خواست که مسئولیت اخلاقی را در قبال افرادی از جوامع مربوطه خود بپذیرند که آتئیسم و مارکسیسم-لنینیسم را پذیرفته اند و متعاقباً پس از تروریسم و جنایت های متعدد در انقلاب سرخ و تروردر درگیر شدند. او مدعی شد که هر دو گروه باید جنایاتی را که بلشویکهای یهودی و غیریهودی مرتکب میشوند بهگونهای تلقی کنند که گویی توسط اعضای خانوادهشان مرتکب شدهاند و خود را هم از نظر اخلاقی و هم از نظر معنوی مسئول بدانند. سولژنیتسین اظهار داشت که نپذیرفتن مسئولیت تخلفات خویشاوندان ملی خود، مفهوم اساسی مردم را بیمعنا میسازد.در بررسی نیویورک تایمز از رمان سولژنیتسین اگوست 1914، که در 13 نوامبر 1985 منتشر شد، مشاهده کرده است که ریچارد تاریخدان آمریکایی Jewipes فرهنگ خود را "Jewipes" متعلق به خود میداند. یهود ستیزی." پایپس تصریح کرد که ادعای یهودستیزی سولژنیتسین نژادی نیست و اظهار داشت: "این ربطی به خون ندارد. او مطمئناً نژادپرست نیست؛ سوال اساساً مذهبی و فرهنگی است." پایپس شباهتی بین سولژنیتسین و فئودور داستایوفسکی ترسیم کرد و دومی را به عنوان "یک مسیحی پرشور و میهن پرست و یک یهودی ستیز خشن" توصیف کرد و به این نتیجه رسید که سولژنیتسین "بی شک در چنگال دیدگاه راست افراطی روسیه نسبت به انقلاب است که این کار یهودیان بود." برعکس، الی ویزل، رماننویس یهودی برنده جایزه و بازمانده هولوکاست، با این ارزیابی مخالفت کرد و اظهار داشت که سولژنیتسین "بیش از حد باهوش، بیش از حد صادق، بیش از حد شجاع، و بیش از حد نویسنده بزرگی" است که دیدگاههای یهودی ستیزانه دارد. بعداً، سولژنیتسین در اثر خود در سال 1998 روسیه در فروپاشی، از دغدغههای راست افراطی روسیه با تئوریهای توطئه یهودستیزانه و ضد ماسونی انتقاد کرد.
در سال 2001، سولژنیتسین اثری دو جلدی با عنوان دوصد سال با هم (2001، 2002) منتشر کرد که به بررسی تاریخ روابط روسیه و یهودیان میپرداخت. این نشریه بار دیگر اتهامات یهودی ستیزی علیه او را برانگیخت. در این کتاب، او درخواست خود را از یهودیان و غیریهودیان روسی تکرار کرد تا به طور جمعی مسئولیت رویدادهایی را که در اتحاد جماهیر شوروی رخ داده است، بر عهده بگیرند. علاوه بر این، او به دلیل به حداقل رساندن تعداد قربانیان در یک قتل عام سال 1882، علیرغم شواهد معاصر، و به خاطر نادیده گرفتن هرگونه اشاره به ماجرای بیلیس، یک دادگاه کیف در سال 1911 که در آن یک فرد یهودی متهم به قتل آیینی علیه کودکان مسیحی بود، مورد انتقاد قرار گرفت. منتقدان همچنین او را به دلیل تکیه بر تحصیلات منسوخ، نادیده گرفتن آثار آکادمیک معاصر غربی، و استفاده از نقل قولهای انتخابی برای تقویت عقاید از پیش ساختهاش، از جمله این ایده که اتحاد جماهیر شوروی اغلب با یهودیان نسبت به روسهای غیریهودی رفتار بهتری میکرد، سرزنش میکردند. شباهت های قابل توجه بین دوصد سال با هم و یک مقاله یهودی ستیز منسوب به سولژنیتسین، با عنوان "یهودیان در اتحاد جماهیر شوروی و روسیه آینده"، منجر به این نتیجه شده است که او محتوای یهودی ستیزانه را تایید می کند. سولژنیتسین، با این حال، اظهار داشت که این مقاله شامل دست نوشته هایی است که توسط KGB به سرقت رفته و متعاقباً بدون رضایت او چهار دهه قبل منتشر شده است. با این وجود، مورخ سمیون رزنیک ادعا میکند که تحلیلهای متنشناختی تألیف سولژنیتسین در این مقاله را تأیید کرده است. اتحاد جماهیر شوروی را به عنوان یک دولت پلیسی توصیف کرد که به طور قابل توجهی سرکوبگرتر از امپراتوری روسیه در زمان خاندان رومانوف بود. او ادعا کرد که روسیه امپراتوری سانسور ادبیات یا رسانه ها را با سختگیری سیستماتیک Glavlit دوران شوروی اعمال نکرده است. علاوه بر این، او استدلال کرد که زندانیان سیاسی دوران تزار به میزان قابل مقایسه ای تحت اردوگاه های کار اجباری قرار نگرفته اند و تعداد کل زندانیان سیاسی و تبعیدی های داخلی تحت حکومت رومانوف ها تنها یک ده هزارم ارقام ثبت شده پس از انقلاب اکتبر را تشکیل می دهد. او همچنین مشاهده کرد که اوخرانا، پلیس مخفی تزار، منحصراً در سه شهر بزرگ عمل میکرد و هیچ حضوری در ارتش امپراتوری روسیه نداشت.
قبل از بازگشت به روسیه، سولژنیتسین برای بزرگداشت دویستمین سالگرد قیام وندیه سخنرانی در لسلوس-سور-بولون ایراد کرد. سولژنیتسین در این سخنرانی شباهتی را بین بلشویک های لنین و باشگاه ژاکوبن انقلاب فرانسه ترسیم کرد. او همچنین شورشیان وندیا را به دهقانان روسی، اوکراینی و قزاق تشبیه کرد که در برابر بلشویک ها مقاومت کردند و اظهار داشت که هر دو گروه به طرز بی رحمانه ای توسط استبداد انقلابی سرکوب شده اند. او خاطرنشان کرد که در حالی که حکومت وحشت فرانسه با واکنش ترمیدوری به پایان رسید و منجر به سرنگونی ژاکوبن ها و اعدام ماکسیمیلیان روبسپیر شد، همتای شوروی آن تا زمان گرم شدن خروشچف در دهه 1950 تشدید شد.
سولژنیتسین ادعا کرد که روسها ملیت غالب در اتحاد جماهیر شوروی را تشکیل نمی دهند. او اظهار داشت که همه فرهنگهای سنتی در میان گروههای قومی مختلف، عمدتاً به دلیل ترویج بیخدایی و مارکسیست-لنینیسم توسط دولت، با ستم یکسانی مواجه بودند. او همچنین استدلال کرد که فرهنگ سنتی روسیه حتی سرکوب بیشتری را نسبت به سایر فرهنگهای شوروی تجربه کرد، زیرا رژیم ترس شدیدتری از شورشهای دهقانی در میان روسهای قومی داشت. در نتیجه، سولژنیتسین پیشنهاد کرد که یک ناسیونالیسم روسی میانه رو و غیر استعماری و یک کلیسای ارتدوکس روسی که از سزاروپاپیسم پاک شده است، باید به عنوان یک متحد برای تمدن غرب تلقی شود تا یک تهدید.
پس از مرگ فرانسیسکو فرانکو، سولژنیتسین یک تور سخنرانی را آغاز کرد، که طی آن به لیبرال ها درباره درخواست های بیش از حد برای تغییر توصیه کرد و اظهار داشت که اسپانیا در آن زمان از آزادی های بیشتری نسبت به آنچه که اتحاد جماهیر شوروی تجربه کرده بود برخوردار بود. نیویورک تایمز گزارش داد که او مرگ 110 میلیون روس را به کمونیسم نسبت داد و از اسپانیایی هایی که از دیکتاتوری شکایت می کردند انتقاد کرد. سولژنیتسین نیاز خود را برای «به مردم اسپانیا با مختصرترین عبارات ممکن توضیح داد که منظور از تسخیر ایدئولوژی مانند ما در اتحاد جماهیر شوروی چیست، و به اسپانیایی ها بفهماند که در سال 1939 از چه سرنوشت وحشتناکی فرار کردند». این دیدگاه ناشی از درک سولژنیتسین از تشابهات بین جنگ داخلی اسپانیا، جنگ بین ناسیونالیست ها و جمهوری خواهان، و جنگ داخلی روسیه بود که ارتش سفید ضد کمونیست را در مقابل ارتش سرخ کمونیست قرار داد.این دیدگاه در آن دوره نه به طور گسترده پذیرفته شد و نه محبوبیت داشت. وینستون لرد، یکی از حامیان هنری کیسینجر، وزیر امور خارجه وقت ایالات متحده، سولژنیتسین را «درست یک فاشیست» توصیف کرد. الیزا کریزا همچنین اظهار داشت که سولژنیتسین به دلیل دولت طرفدار مسیحیت و تأثیر ایدئولوژیک جهان بینی مسیحی اش، «دیدگاه های خیرخواهانه» نسبت به اسپانیای فرانکویست داشت. در کار او، دانه کوچکی که بین دو سنگ آسیاب فرود آمد، قیام ملی گرایان علیه جمهوری دوم اسپانیا به عنوان "الگویی از یک پاسخ مناسب مسیحی" به آزار مذهبی توسط چپ افراطی ارائه شده است، که نمونه آن ترور سرخ اسپانیایی است که توسط نیروهای جمهوری خواه انجام می شود. با این حال، پیتر بروک پیشنهاد کرد که موضع واقعی سولژنیتسین با استدلال مسیحی دیمیتری پانین، که در تبعید با او اختلاف داشت، همسو است. موضع پانین این بود که "باید با زور با شر مقابله کرد، و کلیسای کاتولیک رومی متمرکز و مستقل از نظر معنوی در موقعیت بهتری نسبت به ارتدکس با ماورایی و سنت اطاعت از دولت است."
در سال 1983 سولژنیتسین با مارگارت تاچر ملاقات کرد و به او اطلاع داد که "ارتش آلمان می توانست اتحاد جماهیر شوروی را از کمونیسم آزاد کند اما هیتلر احمق بود و از این سلاح استفاده نکرد."
در «بازسازی روسیه»، مقالهای که ابتدا در Komsomolskaya Pravda در سال 1990 منتشر شد، سولژنیتسین از اتحاد جماهیر شوروی برای اعطای استقلال به تمام جمهوریهای غیر اسلاو حمایت کرد، که به گفته او باعث نابودی ملت روسیه میشوند. او همچنین تشکیل یک دولت جدید اسلاوی متشکل از روسیه، اوکراین، بلاروس و مناطق روسی شده قزاقستان را پیشنهاد کرد. وی در مورد اوکراین اظهار داشت: «تمام صحبتهایی که درباره یک مردم اوکراینی مجزا از قرن نهم وجود داشته و زبان غیر روسی خود را دارند اخیراً دروغ ابداع شدهاند» و «همه ما از کییف گرانبها بیرون آمدیم».
در روسیه پس از شوروی
سولژنیتسین در آثار سیاسی بعدی خود، از جمله بازسازی روسیه (1990) و روسیه در فروپاشی (1998)، از افراط گرایی الیگارشی رایج در دموکراسی نوپای روسیه انتقاد کرد و همزمان هرگونه احساسات برای کمونیسم شوروی را رد کرد. او از نوعی میهن پرستی میانه رو و خودانتقادی دفاع می کرد و آن را در مقابل ملی گرایی افراطی قرار می داد. علاوه بر این، او از خودگردانی محلی دفاع میکرد و شباهتهایی با جلسات شهر نیوانگلند و کانتونهای سوئیس که مشاهده کرده بود، ترسیم کرد. او همچنین نسبت به رفاه 25 میلیون روس قومی ساکن در سرزمین های "خارج از کشور نزدیک" اتحاد جماهیر شوروی سابق ابراز نگرانی کرد.در طول مصاحبه با جوزف پیرس، سولژنیتسین در مورد اینکه آیا او نظریههای اقتصادی-اجتماعی شوماخر را «کلیدی برای بازیابی سلامت عقل جامعه» میداند، مورد سؤال قرار گرفت. او پاسخ داد: "من معتقدم که این کلید خواهد بود، اما فکر نمیکنم این اتفاق بیفتد، زیرا مردم تسلیم مد میشوند و از اینرسی رنج میبرند و برایشان سخت است که به یک دیدگاه متفاوت برسند."
در سال 1998، سولژنیتسین بالاترین نشان روسیه، نشان سنت اندرو را رد کرد. او بعداً در مورد امتناع خود توضیح داد و اظهار داشت که سال 1998 یک نادر ملی با رنج عمومی گسترده بود. او بر ناتوانی خود در پذیرش جایزه از سوی دولتی تاکید کرد که معتقد بود روسیه را به چنین مشکلات شدیدی سوق داده است. سولژنیتسین در طی مصاحبه ای با جوزف پیرس در سال 2003 به ماهیت "تاسف بار و ناخوشایند" گذار روسیه از کمونیسم اشاره کرد و گفت که طراحی استراتژی خروج کمتر موثرتر از استراتژی اجرا شده چالش برانگیز بود.
در مصاحبه ای در سال 2007 با در سال 2007، "Der Solzhenity" صدای خود را از "شپیگلی" نامید. «شوروی» و «روسی»، تمایزی که او مکرراً در دهه 1970 بر آن تأکید میکرد، در کشورهای غربی، کشورهای سوسیالیست سابق و جمهوریهای شوروی سابق ادامه داشت. او مشاهده کرد که نسل سیاسی مسنتر در کشورهای کمونیستی سابق همچنان تمایلی به اعتراف به اشتباهات گذشته نداشتند، در حالی که نسل جوان به راحتی نارضایتی خود را ابراز میکردند و اتهاماتی را مطرح میکردند که اغلب مسکوی معاصر را هدف قرار میدادند. سولژنیتسین به تمایل آنها برای نشان دادن خود به عنوان قهرمانانه به رهایی و پذیرفتن زندگی جدید اشاره کرد و در عین حال مسکو را همچنان به اصول کمونیستی نشان داد. با وجود این، او ابراز امیدواری کرد که این "مرحله ناسالم" به پایان برسد و همه مردمی را که کمونیسم را تجربه کرده اند، به مقصر بودن آن برای دوره های چالش برانگیز تاریخ خود بشناسند.
در سال 2008، سولژنیتسین از ولادیمیر پوتین تمجید کرد و تاکید کرد که روسیه در حال احیای هویت ملی خود است. او همچنین رئیس جمهور دیمیتری مدودف را ستود و او را "جوان خوب" توصیف کرد که قادر به مقابله با چالش های معاصر کشور است.
انتقاد از غرب
با ورود وی به ایالات متحده، سولژنیت به یکی از منتقدان غربی تبدیل شد. جوامع.
سولژنیتسین از قدرت های متفقین به دلیل تأخیر آنها در ایجاد جبهه غربی علیه آلمان نازی در طول جنگ جهانی دوم انتقاد کرد. او ادعا کرد که این تاخیر به تسلط و کنترل بعدی شوروی بر کشورهای اروپای شرقی کمک کرد. سولژنیتسین پیشنهاد کرد که دموکراسیهای غربی نسبت به تلفات در شرق بیتفاوت به نظر میرسند، و نتیجهگیری سریع و کمهزینهتر از جنگ را برای خود در اولویت قرار میدهند.
در سخنرانی آغاز به کار خود در سال 1978 در دانشگاه هاروارد، سولژنیتسین ادعا کرد که ایالات متحده کاهشی را در "زندگی معنوی روحی و معنوی" خود تجربه کرده است. او به صراحت اعلام کرد که غرب معاصر را به عنوان الگوی ملت خود توصیه نمی کند. انتقاد او از غرب شامل فقدان دینداری، ماتریالیسم فراگیر، و «کاهش شجاعت» در غرب بود. او همچنین آنچه را که «فاجعه یک آگاهی خودمختار، بی دین و انسانگرا» میخواند، محکوم کرد، که از نظر او، «انسان را معیار همه چیز روی زمین قرار داده بود - انسان ناقصی که هرگز عاری از غرور، منفعت شخصی، حسادت، غرور و دهها نقص دیگر نیست». سولژنیتسین همچنین «احساس کورکورانه برتری فرهنگی» را در غرب شناسایی کرد، که این اعتقاد را نشان میدهد که «مناطق وسیع در همه جای سیاره ما باید به سطح سیستمهای غربی امروزی توسعه یافته و بالغ شوند». او استدلال کرد که این دیدگاه غربی منجر به این باور شد که عدم پایبندی به نظامها و فرهنگ غربی صرفاً یک حالت «موقت» است که به «دولت شریر»، بحرانهای مختلف یا «بربریت و عدم درک» جمعیتهای محلی نسبت داده میشود. او نتیجه گرفت که این سوء تفاهم ناشی از تمایل غرب به ارزیابی جهان با استفاده از یک "معیار غربی" است.
سولژنیتسین از جنگ ویتنام حمایت کرد و توافقنامه صلح پاریس را هم "کوته نگر" و هم "تسلیم عجولانه" توصیف کرد.
با اشاره به اقدامات پس از استقرار آسیای جنوبی، از جمله اقدامات پس از استقرار سامونی در جنوب کومونی در سقوط سامونی. سولژنیتسین در مورد اردوگاه های بازآموزی، سیاست کشی، نقض حقوق بشر و نسل کشی اظهار داشت که "اعضای جنبش ضد جنگ ایالات متحده در خیانت به کشورهای خاور دور، در یک نسل کشی و در رنجی که امروز بر 30 میلیون نفر در آنجا تحمیل شده است، دست داشتند." سپس پرسید: «آیا آن صلحطلبان متقاعد نالههایی را میشنوند که از آنجا میآید؟»
سولژنیتسین همچنین رسانه های خبری غربی را به نمایش سوگیری چپ، نقض حریم خصوصی افراد مشهور و اشباع کردن "روح جاودانه" خوانندگان با شایعات افراد مشهور و سایر "حرف های بیهوده" متهم کرد. او مدعی شد که غرب به اشتباه معتقد است که الگوی اجتماعی آن باید به طور جهانی پذیرفته شود. وی ضمن انتقاد از جامعه شوروی به دلیل نادیده گرفتن حقوق اساسی بشر و حاکمیت قانون، همزمان غرب را به دلیل قانون گرایی بیش از حد آن مورد انتقاد قرار داد و اظهار داشت: جامعه ای که بر اساس قانون است و هرگز به بالاتر از آن نمی رسد، از سطح بالای امکانات انسانی بهره بسیار کمی می برد. علاوه بر این، سولژنیتسین معتقد بود که غرب با انکار شخصیت خودمختار [فرهنگ روسیه] اشتباه کرد و بنابراین هرگز آن را درک نکرد.سولژنیتسین از حمله سال 2003 به عراق انتقاد کرد و حضور ایالات متحده در کوزوو، افغانستان و عراق را "اشغال" توصیف کرد.
سولژنیتسین از گسترش ناتو به سمت شرق به سمت مرزهای روسیه ابراز نارضایتی کرد و بمباران یوگسلاوی را ناتو به عنوان "ظالمانه" خواند. او مدعی شد که این کمپین به معنای تغییر در برداشت روسیه از غرب است. او همچنین ناتو را به عنوان "متجاوزانی" توصیف کرد که "سازمان ملل را نادیده گرفتند و عصر جدیدی را آغاز کردند که در آن قدرت عدالت را دیکته می کند." در سال 2006، سولژنیتسین مدعی شد که ناتو به دنبال اعمال کنترل بر روسیه است و به عنوان شواهد از "حمایت ایدئولوژیک آن از "انقلاب های رنگی" و تحمیل نامتجانس منافع آتلانتیک شمالی بر آسیای مرکزی استناد کرد. در طی مصاحبه ای در سال 2006 با اشپیگل، او خاطرنشان کرد: "این وضعیت به ویژه در مورد اوکراین ناراحت کننده بود، کشوری که پیوند عمیق آن با روسیه توسط میلیون ها پیوند خانوادگی در میان جمعیت ما، با اقوام ساکن در طرف های مخالف مرزهای ملی تاکید شده است. بلافاصله، این خانواده های جدید با یک چشم انداز نظامی مواجه شدند. اتحاد."
در هولودومور
در 30 ژوئن 1975، سولژنیتسین خطابی به AFL–CIO در واشنگتن دی سی ایراد کرد و اظهار داشت که سیستمی که بلشویک ها در سال 1917 تأسیس کردند، مسائل متعددی را در داخل اتحاد جماهیر شوروی ایجاد کرد. او هولودومور را به این سیستم نسبت داد و گفت: «این سیستمی بود که در زمان صلح، به طور مصنوعی قحطی ایجاد کرد و باعث شد در سالهای 1932 و 1933 6 میلیون نفر در اوکراین جان باختند.» سولژنیتسین در ادامه تأکید کرد: "آنها در همان حومه اروپا از بین رفتند. و اروپا غافل ماند. جهان غافل ماند - 6 میلیون نفر!"
در مصاحبهای که در 2 آوریل 2008 در Izvestia منتشر شد، کمی قبل از مرگش، سولژنیتسین ادعا کرد که گرچه قحطی در اوکراین هم ناشی از دولتی و هم مصنوعی بود، اما به موازات قحطی روسیه در سالهای 1921-1922 بود. او اظهار داشت که هر دو قحطی ناشی از مصادره مسلحانه سیستماتیک محصولات دهقانان روسی و اوکراینی توسط واحدهای بلشویکی است. این واحدها، که بر اساس دستورات دفتر سیاسی عمل میکردند، وظیفه تامین غذا برای جمعیت شهری گرسنه را داشتند، در حالی که از نظر ایدئولوژیکی فروش غذای خصوصی در شهرها یا پرداخت غرامت به دهقانان برای آذوقههای ضبط شده را ممنوع میکردند. سولژنیتسین علاوه بر این اظهار داشت که نظریه شناسایی هولودومور به عنوان یک نسل کشی که منحصراً اوکراینی ها را هدف قرار می دهد، ده ها سال بعد ظاهر شد و توسط طرفداران یک نوع ضد روسی از اولترناسیونالیسم اوکراینی تبلیغ شد. او هشدار داد که این ادعاهای ملیگرای افراطی به دلیل عدم درک رایج در مورد تاریخ روسیه و اوکراین، خطر پذیرش غیرانتقادی در غرب را به همراه دارد.
میراث
مرکز الکساندر سولژنیتسین، واقع در ووستر، ماساچوست، به طور فعال میراث نویسنده را تبلیغ می کند و وب سایت رسمی انگلیسی زبان اختصاص داده شده به او را حفظ می کند.
مستند تلویزیونی درباره سولژنیتسین
در اکتبر 1983، روزنامهنگار ادبی فرانسوی، برنارد پیوت، یک مصاحبه تلویزیونی یک ساعته با سولژنیتسین در اقامتگاه روستایی او در ورمونت، ایالات متحده انجام داد. سولژنیتسین در این مصاحبه درباره آثار ادبی خود، توسعه رویکردهای زبانی و سبکی خود، زندگی خانوادگی و چشم اندازهای آینده خود بحث کرد. او همچنین در طول زندگی خود ابراز تمایل کرد که به روسیه بازگردد، نه اینکه فقط شاهد انتشار کتاب هایش باشد. در اوایل همان سال، سولژنیتسین به طور مستقل توسط دو روزنامهنگار بریتانیایی، برنارد لوین و مالکوم موگریج، مصاحبه کرده بود.
در سال 1998، الکساندر سوکوروف، فیلمساز روسی، یک مستند تلویزیونی چهار قسمتی با عنوان Besedy s Solzhenitsynym (گفتگوها با سولژنیتسین) تولید کرد. این مستند در خانه سولژنیتسین فیلمبرداری شده است و زندگی روزمره او و تفکرات او در مورد تاریخ و ادبیات روسیه را به تصویر می کشد.
در دسامبر 2009، کانال روسی Rossiya K مستند تلویزیونی فرانسوی L'Histoire Secrète de l'Archipel du Goulag (تاریخ مخفی مجمع الجزایر گولاگ) را پخش کرد که توسط ژان میلاستیچ و نیکو ساخته شده بود. این مستند به روسی با عنوان Taynaya Istoriya "Arkhipelaga Gulag" (Тайная история "Архипелага ГУЛАГ") ترجمه شد و وقایع مربوط به تصور و انتشار مجمع الجزایر گولاگ را شرح می دهد.
آثار و سخنرانی های منتشر شده
یادداشت ها
مراجع
منابع
- Ericson, Edward E. Jr.; کلیموف، الکسیس (2008). روح و سیم خاردار: مقدمه ای بر سولژنیتسین. کتاب های ISI ISBN 978-1-933859-57-6.Ericson, Edward E Jr; Mahoney, Daniel J, eds. (2009). The Solzhenitsyn Reader: New and Essential Writings, 1947–2005. ISI Books.مودی، کریستوفر (1973). سولژنیتسین. ادینبورگ: Oliver & بوید ISBN 978-0-05-002600-7.اسکمل، مایکل (1986). Solzhenitsyn: A Biography. London: Paladin. ISBN 978-0-586-08538-7.توماس، دی.ام. (1998). الکساندر سولژنیتسین: یک قرن در زندگی او. نیویورک: چاپخانه سنت مارتین. ISBN 978-0-312-18036-2.Solzhenitsyn، Aleksandr I (1978)، یک جهان از هم جدا شده (نشانی شروع به کلاس فارغ التحصیلان)، دانشگاه هاروارد.
- خواننده سولژنیتسین: نوشته های جدید و ضروری، 1947–2005