هیپاتیا (متولد حدود 350–370 پس از میلاد، درگذشته مارس 415 پس از میلاد) فیلسوف، ستاره شناس و ریاضیدان برجسته نوافلاطونی بود که در اسکندریه، شهری مهم در استان روم مصر در طول زندگی خود، ساکن بود. در اسکندریه، او به عنوان یک مربی استثنایی و مشاور حکیم شهرت یافت و دانشی را در رشتههایی مانند فلسفه و نجوم به او منتقل کرد. اگرچه پاندروسیون قبل از او به عنوان یک ریاضیدان زن اسکندریه در قرن چهارم بود، هیپاتیا اولین زن ریاضیدانی است که اطلاعات بیوگرافی قابل توجهی برای او در دسترس است. مشارکتهای علمی او شامل تفسیری بر اثر سیزده جلدی دیوفانتوس، Arithmetica بود، که بخشهایی از آن ممکن است از طریق الحاق به متن اصلی باقی بماند، و تفسیری بر رساله آپولونیوس پرگا درباره برشهای مخروطی، که اکنون گم شده است. محققان معاصر مکرراً پیشنهاد میکنند که هیپاتیا ممکن است نسخه باقیمانده آلماجس بطلمیوس را ویرایش کرده باشد، فرضیهای که با عنوان تفسیر پدرش تئون بر کتاب سوم المجست پشتیبانی میشود.
هیپاتیا (زاده ج. ۳۵۰–۳۷۰ - مارس ۴۱۵ میلادی) فیلسوف، ستارهشناس و ریاضیدان نوافلاطونی بود که در اسکندریه، در آن زمان در استان مصر و یکی از شهرهای بزرگ امپراتوری روم زندگی میکرد. هیپاتیا در اسکندریه متفکر برجسته ای بود که دروسی از جمله فلسفه و نجوم تدریس می کرد و در زمان حیات خود به عنوان معلمی بزرگ و مشاوری حکیم شهرت داشت. هیپاتیا که تنها ریاضیدان زن اسکندریایی قرن چهارم نبود، پیش از پاندروسیون بود. با این حال، هیپاتیا اولین ریاضیدان زن است که زندگی او به خوبی ثبت شده است. او شرحی بر سیزده جلدی دیوفانتوس Arithmetica نوشت، که ممکن است تا حدی باقی بماند، زیرا در متن اصلی دیوفانتوس گنجانده شده است، و تفسیر دیگری بر رساله آپولونیوس پرگا درباره مقاطع مخروطی، که باقی نمانده است. بسیاری از محققان مدرن همچنین معتقدند که هیپاتیا ممکن است متن باقیمانده Almagest بطلمیوس را بر اساس عنوان تفسیر پدرش تئون بر کتاب سوم Almagest ویرایش کرده باشد.
هیپاتیا اسطرلابها و آبسنجها را ساخته است، اگرچه او هر دو را بهعنوان اولین استفاده از این ابزار در نظر نمیگرفت. او نسبت به مسیحیان مدارا نشان داد و شاگردان مسیحی متعددی را تربیت کرد، به ویژه سینسیوس، که بعدها اسقف بطلمیاس شد. گزارشهای تاریخی نشان میدهند که هیپاتیا هم توسط مشرکان و هم مسیحیان مورد احترام بود و نفوذ قابل توجهی در میان رهبری سیاسی اسکندریه ایجاد کرد. هیپاتیا در آخرین سالهای زندگی خود به عنوان مشاور اورستس، بخشدار رومی اسکندریه، در جریان درگیری سیاسی او با سیریل، اسقف اسکندریه، خدمت کرد. این اتهامات مطرح شد که او مانع آشتی اورستس با سیریل شد و به قتل او توسط یک گروه مسیحی به رهبری معلمی به نام پیتر در مارس 415 بعد از میلاد به اوج رسید.
قتل هیپاتیا عمیقاً بر امپراتوری روم تأثیر گذاشت و او را به عنوان یک «شهید ستیز» و «شاهیدان» برای فیلسوفان معرفی کرد. نوافلاطونیان بعدی، از جمله مورخ دماشیوس (ج. 458 – حدود 538). در قرون وسطی، هیپاتیا به عنوان نمادی از فضیلت مسیحی تخصیص یافت و محققان پیشنهاد می کنند که او در روایت بنیادی سنت کاترین اسکندریه مشارکت داشته است. عصر روشنگری ظهور او را به عنوان نمادی از مقاومت در برابر کاتولیک مشاهده کرد. ادبیات اروپای قرن نوزدهم، به ویژه رمان چارلز کینگزلی در سال 1853 هیپاتیا، او را به عنوان "آخرین یونانیان" رمانتیک کرد. در قرن بیستم، هیپاتیا به عنوان نمادی برای حقوق زنان و پیشروی جنبش فمینیستی شناخته شد. از اواخر قرن بیستم، برخی تصاویر به اشتباه مرگ هیپاتیا را با تخریب کتابخانه اسکندریه مرتبط میدانند، علیرغم این واقعیت تاریخی که این کتابخانه قبل از عمر او وجود نداشت.
زندگی
تربیت
هیپاتیا از فرزندان تئون اسکندریه، ریاضیدان برجسته بود. ادوارد جی واتس، مورخ کلاسیک، نشان میدهد که تئون مدرسهای به نام موش را مدیریت میکرد، نامی که به تقلید از موش هلنیستی، که در دهه ۲۶۰ پس از میلاد متوقف شده بود، به کار گرفته شد. مشخصه مؤسسه تئون انحصار، اعتبار بالا و محافظه کاری اعتقادی بود. او آموزههای ایامبلیکوس را رد کرد و احتمالاً به تبلیغ شکلی دستنخورده از نوافلاطونیگرایی افلاطونی افتخار میکرد. علیرغم شهرت معاصر او به عنوان یک ریاضیدان مهم، مشارکت های ریاضی تئون در حال حاضر توسط ارزیابی علمی مدرن تا حد زیادی "جزئی"، "بی اهمیت" و "کاملاً غیراصیل" در نظر گرفته می شود. دستاورد اصلی او شامل تولید یک نسخه اصلاح شده از عناصر اقلیدس بود، که در آن او نادرستی های کتابت نویسی را که در طول تقریباً هفت قرن رونویسی جمع شده بود، اصلاح کرد. این نسخه از عناصر اقلیدس متعاقباً برای چندین قرن به نسخه غالب کتاب درسی تبدیل شد و تقریباً جایگزین تمام نسخههای موجود دیگر شد.
اطلاعات مربوط به مادر هیپاتیا در همه منابع موجود وجود ندارد. تئون تفسیر خود را بر کتاب چهارم Almagest بطلمیوس به فردی به نام اپیفانیوس اختصاص داد که او را "پسر عزیزم" خطاب کرد. این نشان میدهد که اپیفانیوس احتمالاً برادر هیپاتیا بوده است، اگرچه اصطلاح یونانی تئون، teknon به کار میرود، به طور انحصاری به پسر بیولوژیکی اشاره نمیکند و اغلب حاکی از محبت شدید پدرانه است. سال تولد دقیق هیپاتیا همچنان موضوع بحث های علمی است، با تاریخ های پیشنهادی از 350 تا 370 بعد از میلاد. بسیاری از محققان به پیروی از ریچارد هوچه، تولد او را در حدود سال 370 پس از میلاد استنباط کرده اند. بر اساس اثر گمشده دماشیوس، زندگی ایزیدور، که در مدخل هیپاتیا در دایره المعارف بیزانسی قرن دهم سودا حفظ شده است، هیپاتیا در زمان سلطنت آرکادیوس شکوفا شد. هوچه اظهار داشت که توصیف دماشیوس از زیبایی ظاهری او به این معناست که او در آن زمان بیش از 30 سال نداشت و سال 370 پس از میلاد 30 سال قبل از اواسط سلطنت آرکادیوس بود. برعکس، نظریههایی که تولد زودتر از اوایل سال 350 پس از میلاد را پیشنهاد میکنند، بر وقایعنویس جان ملالاس (c. 491 – حدود 578) تکیه میکنند، که او را در زمان مرگش در سال 415 میلادی، سالخورده توصیف کرد. رابرت پنلا معتقد است که هر دو نظریه فاقد پشتوانه قوی هستند و تاریخ تولد او باید نامشخص باقی بماند.
حرفه
هیپاتیا یک نوافلاطونی بود که مانند پدرش آموزه های ایامبلیکوس را به نفع نوافلاطونی اولیه که توسط فلوطین تدوین شده بود رد کرد. مکتب اسکندریه به دلیل مشارکت های فلسفی خود در آن دوران بسیار مورد احترام بود، به طوری که اسکندریه پس از آتن دومین مرکز مهم فلسفی در جهان یونانی-رومی به حساب می آمد. هیپاتیا به دانش آموزانی از سراسر منطقه مدیترانه آموزش داد. دماشیوس گزارش می دهد که او در مورد آثار افلاطون و ارسطو سخنرانی می کرد. او همچنین خاطرنشان میکند که او با پوشیدن یک تریبون، یک شنل مرتبط با فیلسوفان، و سخنرانیهای عمومی خودجوش، از اسکندریه عبور میکند.
طبق نظر واتس، اسکندریه اواخر قرن چهارم دو شکل اولیه نوافلاطونی را نشان داد. اولین مورد، نوافلاطونی مذهبی آشکارا بت پرستی بود که در سراپئوم تدریس می شد، که به طور قابل توجهی تحت تأثیر آموزه های ایامبلیکوس بود. دومی، نوع معتدلتر و کمتر بحثانگیزانهای بود که هیپاتیا و پدرش تئون از آن حمایت کردند و در فلسفه فلوطین پایهگذاری شد. اگرچه هیپاتیا یک بت پرست بود، اما نسبت به مسیحیان مدارا نشان داد. در واقع، همه شاگردان شناخته شده او مسیحی بودند. یکی از برجسته ترین شاگردان او سینسیوس سیرنه بود که بعداً در سال 410 پس از میلاد اسقف بطلمیاس (شرق لیبی کنونی) شد. سینسیوس مکاتباتی با هیپاتیا داشت و نامههای باقیمانده از او منابع اصلی اطلاعات در مورد شغل او را تشکیل میدهند. هفت نامه از سینسیوس به هیپاتیا باقی مانده است، اما هیچ نامه ای از او به او باقی نمانده است. سینسیوس در نامهای که در حدود سال 395 پس از میلاد به دوستش هرکولیانوس نوشت، هیپاتیا را چنین توصیف کرد: "... فردی بسیار مشهور، شهرت او به معنای واقعی کلمه باورنکردنی به نظر میرسید. سینسیوس میراث فکری هیپاتیا را حفظ کرد، از جمله تأکید او بر "وضعیت فلسفی بی تفاوتی - رهایی کامل از احساسات و عواطف."
سقراط مورخ مسیحی قسطنطنیه، یکی از معاصران هیپاتیا، در تاریخ کلیسایی خود شرح زیر را ارائه می دهد:
زنی در اسکندریه بود به نام هیپاتیا، دختر فیلسوف تئون، که در ادبیات و علم به چنان دستاوردهایی دست یافت که از همه فیلسوفان زمان خود بسیار پیشی گرفت. او پس از رسیدن به مکتب افلاطون و فلوطین، اصول فلسفه را برای ممیزان خود توضیح داد، که بسیاری از آنها از راه دور برای دریافت دستورالعمل های او آمده بودند. به دلیل برخورداری از خود و سهولت روشی که در نتیجه پرورش ذهن خود به دست آورده بود، به ندرت در حضور مقامات قضایی در ملاء عام ظاهر می شد. از رفتن به مجلس مردانه نیز احساس شرمندگی نمی کرد. برای همه مردان به دلیل وقار و فضیلت فوق العاده او او را بیشتر تحسین می کردند.
فیلوستورگیوس، مورخ مسیحی معاصر، اظهار داشت که هیپاتیا در مهارت ریاضی از پدرش پیشی گرفته است. به همین ترتیب، هسیخیوس اسکندریه، فرهنگنویس، استعداد استثنایی او را در نجوم ثبت کرد و تواناییهای پدرش را منعکس کرد. دماشیوس هیپاتیا را به عنوان "بی نهایت زیبا و خوش فرم" توصیف کرد. با این حال، هیچ اطلاعات دیگری در مورد ویژگی های فیزیکی او در دسترس نیست، و همچنین هیچ تصویر باستانی از او وجود ندارد. به گفته دماشیوس، هیپاتیا باکرگی مادام العمر را حفظ کرد. او ماجرایی را نقل میکند که در آن یک خواستگار از سخنرانیهایش سعی کرد از او خواستگاری کند و او سعی کرد با نواختن غناز خواستههای او را کاهش دهد. با امتناع مداوم او از توقف پیشرفت هایش، او به صراحت او را رد کرد. طبق گزارشات، او پارچه های خونین قاعدگی خود را به نمایش گذاشت و اظهار داشت: "این چیزی است که تو واقعاً آرزو می کنی، مرد جوان، نه زیبایی به دلیل ارزش ذاتی آن." دماشیوس همچنین نقل میکند که این برخورد چنان به مرد جوان آسیب وارد کرد که او فوراً از آرزوهای عاشقانه خود نسبت به او دست کشید.
مرگ
بررسی اجمالی متن
تئوفیلوس از سال 382 تا 412 به عنوان اسقف اسکندریه خدمت کرد. او شدیداً با نوافلاطونیسم ایامبلیک مخالفت کرد، که با تخریب سراپیوم در سال 391 به اوج رسید. او اسقف سینسیوس، یکی از شاگردان هیپاتیا را تأیید کرد، که در مکاتبات خود نسبت به تئوفیلوس ابراز محبت و تحسین کرد. علاوه بر این، تئوفیلوس به هیپاتیا اجازه داد تا ارتباطات قوی با بخشداران رومی و دیگر شخصیتهای سیاسی با نفوذ ایجاد کند. در نتیجه، تا حدی به دلیل موضع سهلآمیز تئوفیلوس، هیپاتیا در میان مردم اسکندریه به محبوبیت قابلتوجهی دست یافت و از نفوذ سیاسی قابل توجهی برخوردار شد.
مرگ تئوفیلوس بهطور غیرمنتظرهای در سال 412 رخ داد. اگرچه او مربی برادرزادهاش سیریل بود، اما رسماً او را به عنوان جانشین خود تعیین نکرده بود. متعاقباً یک رقابت شدید برای کنترل اسقف نشین بین سیریل و رقیبش تیموتی درگرفت. سیریل پیروز شد و به سرعت اقدامات تنبیهی را علیه جناح مخالف آغاز کرد، کلیساهای نواتیانیست ها را که از تیموتا حمایت می کردند، بست و دارایی های آنها را مصادره کرد. به نظر می رسد که مدرسه هیپاتیا بلافاصله نسبت به اسقف جدید بی اعتمادی عمیقی پیدا کرده است، احساسی که با مکاتبات گسترده سینسیوس که تنها حاوی یک نامه به سیریل است، تأکید می کند، که در آن او اسقف جوان را بی تجربه و گمراه نشان می دهد. در نامهای خطاب به هیپاتیا در سال 413، سینسیوس از او درخواست کرد که از طرف دو فرد متاثر از تداوم ناآرامیهای مدنی در اسکندریه مداخله کند و اظهار داشت: "شما همیشه قدرت دارید و میتوانید با استفاده از آن قدرت به خیر برسید." او همچنین به او از آموزه هایش یادآوری کرد که فیلسوف نوافلاطونی موظف است عالی ترین اصول اخلاقی را در زندگی سیاسی ادغام کند و برای رفاه هموطنان خود اقدام کند.
سقراط اسکولاستیکوس گزارش میدهد که در سال 414، متعاقب یک سری از خصومتها و قتل عام یهودیان، سیریل دستور داد تمام کنیسهها در اسکندریه بسته شوند، تمام داراییهای یهودیان مصادره شوند و بخشی از جمعیت یهودی از شهر اخراج شوند. در حالی که اسکولاستیکوس بر اخراج کامل دلالت می کند، جان نیکیو تصریح می کند که تنها کسانی که در قتل عام دخیل بودند تبعید شدند. اورستس، بخشدار رومی اسکندریه، از نزدیکان هیپاتیا و اخیراً به مسیحیت گرویده بود، از اقدامات سیریل خشم عمیقی ابراز کرد و گزارش شدیدی را به امپراتور فرستاد. اختلاف شدت گرفت و به شورش منجر شد که طی آن پارابلانی، گروهی از روحانیون مسیحی تحت فرمان سیریل، تقریباً اورستس را ترور کردند. در تلافی، اورست دستور داد تا آمونیوس، راهبی که مسئول تحریک شورش بود، در ملاء عام شکنجه و اعدام شود. سیریل تلاش کرد تا آمونیوس را به عنوان یک شهید مقدس معرفی کند. با این حال، مسیحیان اسکندریه با این امر مخالفت کردند، زیرا دریافتند که آمونیوس به دلیل تحریک ناآرامی های داخلی و تلاش برای قتل فرماندار اعدام شده است، نه به خاطر اعتقادات مذهبی اش. مسیحیان بانفوذ اسکندریه مداخله کردند و سیریل را وادار کردند که این موضوع را رها کند. با وجود این، تضاد سیریل با اورستس همچنان ادامه داشت. اورستس با توجه به محبوبیت گسترده هیپاتیا در بین بت پرستان و مسیحیان، عدم دخالت او در مراحل اولیه درگیری و شهرت بی نقص او به عنوان یک مشاور خردمند، مرتباً از او مشاوره می گرفت.
علیرغم تحسین گسترده هیپاتیا، سیریل و همکارانش تلاش کردند تا او را تحقیر کنند و جایگاه او را از بین ببرند. سقراط اسکولاستیکوس ادعاهایی را ثبت می کند که هیپاتیا مانع آشتی اورستس با سیریل شده است. شواهد بیشتری از فحشها در میان جامعه مسیحی اسکندریه در نوشتههای قرن هفتم اسقف قبطی مصری جان نیکیو ظاهر میشود، که در تواریخ خود اظهار میدارد که هیپاتیا در اعمال شیطانی شرکت داشته و عمداً اقتدار کلیسا را بر اورستس مختل کرده است:
در آن روزها زن فیلسوفی به نام هیپاتیا در اسکندریه ظاهر شد و همیشه به سحر و اسطرلاب و آلات موسیقی دلبسته بود و با نیرنگ های شیطانی خود مردم بسیاری را فریب داد. و فرماندار شهر او را بسیار گرامی داشت. زیرا او را با جادوی خود فریب داده بود. و طبق عادتش از حضور در کلیسا دست کشید... و نه تنها این کار را کرد، بلکه بسیاری از مؤمنان را به سوی او کشاند و خود کافران را در خانه خود پذیرفت.
قتل
سقراط اسکولاستیکوس نقل می کند که در مارس 415، در طول برگزاری روزه مسیحی، یک گروه مسیحی به رهبری مربی به نام پیتر، کالسکه هیپاتیا را هنگام بازگشت به خانه متوقف کردند. آنها به زور او را برداشتند و به قیصریون بردند، ساختاری که قبلاً به عنوان یک معبد بت پرست و نقطه کانونی فرقه امپراتوری رومی در اسکندریه قبل از تبدیل آن به کلیسای مسیحی بود. در داخل، جمعیت هیپاتیا را از تن درآوردند و او را با ostraka کشتند، اصطلاحی که بهطور گوناگون بهعنوان «کاشیهای سقف»، «پوستههای صدف» یا به سادگی «تکهها» تعبیر میشود. دماشیوس همچنین گزارش می دهد که کره چشم او بریده شده است. جسد او تکه تکه شد و بقایای او در شهر به سیناریون رژه رفت و در آنجا سوزانده شد. واتس پیشنهاد میکند که این عمل با رویه مرسوم اسکندریه برای انتقال اجساد "بدترین جنایتکاران" به خارج از مرزهای شهر برای سوزاندن سوزانده میشود و بدین وسیله به طور نمادین محیط شهری را پاکسازی میکند. در حالی که سقراط اسکولاستیکوس به صراحت از قاتلان هیپاتیا نام نمی برد، اغلب تصور می شود که آنها اعضای پارابلانی بوده اند. کریستوفر هاس، با این حال، این انتساب را به چالش می کشد و معتقد است که عاملان به احتمال زیاد «جمعی از افراد غیر روحانی اسکندریه» بوده اند.
سقراط اسکولاستیکوس ترور هیپاتیا را منحصراً با انگیزه سیاسی به تصویر میکشد و هر گونه اشاره به اعتقادات بت پرستانه او را به عنوان عاملی در مرگ او حذف میکند. او در عوض اظهار میدارد که "او قربانی حسادت سیاسی شد که در آن زمان غالب بود. زیرا از آنجایی که او مصاحبههای مکرری با اورستس داشت، در میان مردم مسیحی با تحقیرآمیز گزارش شد که این او بود که مانع از آشتی اورستس با اسقف شد." سقراط اسکولاستیکوس به صراحت اقدامات اوباش را محکوم کرد و اظهار داشت: "مطمئناً هیچ چیز نمی تواند به اندازه اجازه قتل عام، دعوا و داد و ستد از این نوع از روح مسیحیت دور باشد."
ریاضیدان کانادایی آری بلنکی پیشنهاد کرده است که هیپاتیا ممکن است مربوط به تعطیلات و تاریخ مرگ او در یک مشاجره باشد. در طول مشاهدات نجومی در اعتدال بهاری رخ داد. با این حال، آلن کامرون و ادوارد جی واتس، محققین کلاسیک، هر دو این فرضیه را رد میکنند و بر عدم وجود کامل شواهد پشتیبان در هر منبع متنی باستانی تأکید میکنند.
پس از آن
مرگ هیپاتیا در سراسر امپراتوری طنین انداز شد. برای قرنها، فیلسوفان تا حد زیادی در موارد خشونت عمومی در مراکز شهری روم مصون بودند، و ترور یک فیلسوف زن توسط گروهی به عنوان «عمیقا خطرناک و بیثباتکننده» تلقی میشد. علیرغم عدم وجود شواهد قطعی که مستقیماً سیریل را در قتل هیپاتیا دخیل میداند، اعتقاد گستردهای وجود داشت که او آن را سازماندهی کرده است. حتی در غیاب یک فرمان مستقیم، کمپین مستمر افترا علیه هیپاتیا به عنوان تحریک کننده این عمل در نظر گرفته شد. شورای اسکندریه که از اقدامات سیریل نگران شده بود، سفارتی را به قسطنطنیه فرستاد. مشاوران تئودوسیوس دوم تحقیقی را برای اطمینان از دست داشتن سیریل در قتل آغاز کردند.
تحقیق منجر به صدور فرمانی در پاییز 416 توسط امپراطور Honorius و Theodosius II شد. این فرمان با هدف انتقال parabalani از حوزه قضایی سیریل به اقتدار اورستس بود. این حکم پارابلانی را از حضور در «هر گونه نمایش عمومی» و ورود به «محل جلسات شورای شهرداری یا دادگاه» منع می کرد. علاوه بر این، به طور قابل توجهی جذب آنها را کاهش داد و تعداد کل پارابالانی ها را به پانصد رساند. دماشیوس ادعا می کند که سیریل ظاهراً با رشوه دادن به یکی از مقامات تئودوسیوس از مجازات های شدیدتر اجتناب کرده است. واتس ادعا می کند که ترور هیپاتیا یک لحظه مهم در مبارزه سیریل برای تسلط سیاسی در اسکندریه بود. هیپاتیا شخصیت مهمی بود که مخالفت اورستس را با سیریل متحد کرد. در نتیجه غیبت او منجر به انحلال سریع این مخالفت شد. دو سال پس از آن، سیریل قانونی را که پارابلانی را تحت فرمان اورستس قرار داده بود، لغو کرد و در اوایل دهه 420، سیریل تسلط خود را بر شورای اسکندریه تثبیت کرد.
کار می کند
در حالی که هیپاتیا به عنوان یک نابغه جهانی شناخته شده است، نقش اصلی او احتمالاً معلم و مفسر بود تا مبتکر. هیچ مدرکی وجود ندارد که نشان دهد هیپاتیا رسالههای فلسفی مستقلی منتشر کرده یا اکتشافات ریاضی انقلابی انجام داده است. در دوران او، محققان معمولاً به جای تولید آثار اصلی، بر حفظ و حاشیهنویسی متون ریاضی کلاسیک برای پیشبرد استدلالهای خود تمرکز داشتند. همچنین فرض شده است که بسته شدن Mouseion و تخریب سراپیوم ممکن است هیپاتیا و پدرش را بر آن داشته باشد که حفظ متون ریاضی اساسی و دسترسی به آنها برای دانش آموزان را در اولویت قرار دهند. سودا به اشتباه ادعا می کند که تمام نوشته های هیپاتیا گم شده است. با این حال، دانش پژوهان معاصر چندین اثر او را به عنوان موجود شناخته شده است. چنین ابهامی در مورد تألیف در میان فیلسوفان زن از دوران باستان رایج بوده است. هیپاتیا آثار خود را به زبان یونانی، زبان رایج در میان افراد تحصیل کرده در مدیترانه شرقی در آن دوره، سروده است. در دوران باستان کلاسیک، نجوم اساساً ریاضی تلقی می شد. علاوه بر این، هیچ تمایز واضحی بین ریاضیات و اعداد، یا بین نجوم و طالع بینی قائل نشد.
نسخه Almagest
هیپاتیا اکنون به دلیل ویرایش متن موجود از کتاب سوم Almagest بطلمیوس شناخته شده است. قبلاً اعتقاد بر این بود که او فقط تفسیر تئون در مورد آلماجست را اصلاح کرده است، این تصور نادرست از عنوان تفسیر تئون بر کتاب سوم آلماگست، که بیان میکند: "تئون اسکندریه بر کتاب سوم دختر بطلمیوس بازنگری شده توسط Almagest فیلسوف." با این حال، تجزیه و تحلیل عناوین دیگر تفاسیر تئون و عناوین مشابه آن دوران، محققان را به این نتیجه رساند که هیپاتیا به جای تفسیر پدرش، متن Almagest را تصحیح کرده است. فرض بر این است که سهم او یک روش پیشرفته برای الگوریتم های تقسیم طولانی است که برای محاسبات نجومی ضروری است. مدل بطلمیوسی جهان، ژئومرکزی بود و فرض میکرد که خورشید به دور زمین میچرخد. در Almagest، بطلمیوس یک مسئله تقسیم را برای محاسبه جابجایی زاویه ای روزانه خورشید در حین چرخش به دور زمین ارائه کرد. تئون در تفسیر قبلی خود سعی کرده بود محاسبه تقسیم بطلمیوس را اصلاح کند. متن ویرایش شده توسط Hypatia یک روش جدولی را توصیف می کند. این روش جدولی به طور بالقوه می تواند «جدول نجومی» منسوب به هیپاتیا توسط منابع تاریخی باشد. آلن کامرون کلاسیک گرا همچنین پیشنهاد می کند که هیپاتیا ممکن است نه تنها کتاب سوم بلکه تمام نه کتاب باقی مانده از Almagest را ویرایش کرده باشد.
نوشته های مستقل
هیپاتیا تفسیری بر اثر سیزده جلدی دیوفانتوس، Arithmetica نوشت که در ابتدا در حدود سال 250 پس از میلاد نوشته شده بود. این متن پایه بیش از 100 مسئله ریاضی را ارائه میکند و راهحلهای جبری ارائه میدهد. برای چندین قرن، این تفسیر توسط دانشمندان گم شده بود. در حالی که تنها جلدهای یک تا شش از Arithmetica به شکل اصلی یونانی خود باقی مانده است، حداقل چهار جلد دیگر از طریق ترجمه عربی مربوط به تقریباً 860 پس از میلاد حفظ شده است. نسخه عربی شامل تقویتهای متعددی است که در متن یونانی وجود ندارد، مانند تأیید نمونههای دیوفانتوس و مشکلات تکمیلی.
کامرون معتقد است که هیپاتیا محتملترین منبع محتوای تکمیلی است، با توجه به اینکه او تنها نویسنده باستانی است که برای نوشتن تفسیری بر Arithmetica شناخته شده است، و این اضافات روشهایی را نشان میدهند که با روشهایی که توسط پدرش، تئون به کار گرفته شده است، سازگار است. پل تنری، محقق قرن نوزدهم، اولین کسی بود که استنباط کرد که مطالب اضافی یافت شده در نسخه های خطی عربی از هیپاتیا سرچشمه گرفته است. در سال 1885، سر توماس هیث اولین ترجمه انگلیسی بخش های موجود Arithmetica را منتشر کرد. هیث ادعا کرد که متن باقی مانده از Arithmetica نشان دهنده یک نسخه آموزشی است که توسط هیپاتیا برای کمک به دانش آموزانش ایجاد شده است. مری الن وایت پیشنهاد میکند که هیپاتیا از یک الگوریتم تقسیم متمایز در سیستم اعداد جنسیتی رایج در آن زمان استفاده کرده است، که محققان را در شناسایی مشارکتهای او در متن تسهیل میکند.
دیدگاه غالب، که محتوای اضافی در دستنوشتههای عربی Arithmetica را نسبت میدهد، توسط HynorArithmetica مورد مناقشه قرار گرفته است. مورخ برجسته ریاضیات Knorr ادعا میکند که این درونیابیها چنان سطح ابتدایی را نشان میدهند که فاقد بینش ریاضی واقعی هستند، و نشان میدهد که نویسنده آنها دارای یک «ذهن اساساً بیاهمیت» است، توصیفی که مستقیماً با روایتهای تاریخی ظرفیت عمیق فکری هیپاتیا به عنوان یک فیلسوف و هم به عنوان ریاضیدان در تضاد است. کامرون این ادعا را رد میکند و تأکید میکند که «تئون نیز از شهرت بالایی برخوردار بود، با این حال کار بازماندهاش «کاملاً غیراصیل» ارزیابی شده است.» کامرون همچنین تأکید میکند که کار هیپاتیا در مورد دیوفانتوس را تشکیل میدهد که اکنون نسخه آموزشی نامیده میشود و برای آموزش دانشآموزان طراحی شده است تا ریاضیدانان حرفهای.
هیپاتیا علاوه بر این، تفسیری بر رساله آپولونیوس پرگا درباره مقاطع مخروطی نوشت. با این حال، این اثر دیگر موجود نیست. او همچنین یک "قانون نجومی" را ایجاد کرد، که فرض میشود یا نسخه اصلاح شده جدول دستی توسط بطلمیوس اسکندریه یا شرح قبلی ذکر شده در Almagest او باشد. از طریق یک تجزیه و تحلیل دقیق مقایسه ای با مشارکت های احتمالی خود در کار دیوفانتوس، کر پیشنهاد می کند که هیپاتیا همچنین ممکن است اندازه گیری یک دایره ارشمیدس، یک دست نوشته ناشناس بر روی اشکال ایزومتریک، و متنی را که متعاقباً توسط John of Tyneicalmouthes اندازه گیری شده است، ویرایش کرده باشد. اظهار نظر در مورد مفاهیم پیچیده ریاضی آپولونیوس یا قانون نجومی سطح عمیقی از مهارت ریاضی را ایجاب می کرد. در نتیجه، اکثر دانشمندان معاصر جایگاه هیپاتیا را به عنوان یکی از برجسته ترین ریاضیدانان عصر خود تصدیق می کنند.
اختراعات منتسب
نامهای از سینسیوس، هیپاتیا را بازگو میکند که به او دستور ساخت یک اسطرلاب هواپیمای نقرهای را میدهد، که به عنوان ارائه برای یک مقام در نظر گرفته شده است. اسطرلاب به عنوان ابزاری برای تعیین تاریخ و زمان با اشاره به موقعیت اجرام سماوی عمل می کند و همچنین می تواند مکان آینده آنها را پیش بینی کند. یک «اسطرلاب کوچک» که به عنوان «اسطرلاب هواپیما» نیز شناخته میشود، از تصویربرداری استریوگرافی از کره آسمانی برای به تصویر کشیدن آسمان بر روی یک سطح صاف استفاده میکند، که در تضاد با یک کره بغلی است که شکل کروی دارد. در حالی که کرههای ارتشی معمولاً بزرگ بودند و اهداف نمایشی داشتند، اسطرلابهای هواپیما قابل حمل و برای اندازهگیریهای عملی مناسب بودند. با این حال، این ساز حداقل پنج قرن قبل از تولد او است. هیپاتیا احتمالاً مهارت ساخت یک اسطرلاب هواپیما را از پدرش، تئون، که دو رساله در مورد اسطرلاب نوشته است، به دست آورده است: یکی با عنوان خاطراتی درباره اسطرلاب کوچک و دیگری اثر علمی در حوزه ارتش در Almagest بطلمیوس. اگرچه رساله تئون دیگر موجود نیست، اما به طور گسترده توسط اسقف سوری سوروس سبخت (575–667)، که جزئیات آن را در رساله اسطرلاب خود شرح داد، به رسمیت شناخته شد. علاوه بر این، هیپاتیا و تئون ممکن است Planisphaerium بطلمیوس را بررسی کرده باشند، که محاسبات لازم برای ساخت اسطرلاب را روشن می کند. عبارت خاص سینسیوس نشان می دهد که هیپاتیا به جای اینکه طراح یا سازنده اولیه آن باشد، به عنوان یک راهنما و مربی در طول فرآیند ساخت اسطرلاب عمل کرده است.
در مکاتباتی جداگانه، سینسیوس از هیپاتیا درخواست کرد تا یک "هیدروسکوپ" بسازد، که اکنون به عنوان یک هیدرومتر شناخته می شود، برای اندازه گیری چگالی یا وزن مخصوص مایعات. در حالی که این درخواست باعث شده است که برخی از محققان پیشنهاد کنند که هیپاتیا هیدرومتر را اختراع کرده است، جزئیات گسترده ای که سینسیوس ارائه کرد نشان می دهد که او معتقد بود که او با این دستگاه آشنا نیست اما می تواند آن را از طریق یک گزارش شفاهی بازتولید کند. آبسنجها که ریشه در اصول قرن سوم قبل از میلاد ارشمیدس دارد، ممکن است اختراع او بوده و در قرن دوم پس از میلاد در شعری از نویسنده رومی رمنیوس ثبت شده باشد. علیرغم ادعاهای مکرر مدرن که هیپاتیا را به اختراعات متعدد دیگر نسبت می دهد، این ادعاها عموماً بی اساس تلقی می شوند. بوث نتیجه می گیرد که شهرت معاصر هیپاتیا به عنوان یک فیلسوف، ریاضیدان، ستاره شناس و مخترع مکانیک با شواهد موجود در مورد دستاوردهای او تناسبی ندارد و نشان می دهد که این تصور یا بر اساس افسانه ها یا روایت های حکایتی است، یا اینکه شواهد حمایت کننده حیاتی دیگر در دسترس نیست.
میراث
قدیم
نئوافلاطونی و بت پرستی برای چندین قرن پس از مرگ هیپاتیا، با ساخت سالن های سخنرانی جدید دانشگاهی در اسکندریه ادامه یافت. به مدت دو قرن پس از آن، فیلسوفان نوافلاطونی، از جمله هیروکلس اسکندریه، جان فیلوپونوس، سیمپلیسیوس کیلیکیه، و المپیودوروس جوان، به مشاهدات نجومی مشغول بودند، در ریاضیات آموزش میدادند و تفسیرهای گستردهای بر نوشتههای افلاطون و ارسطو ارائه میکردند. هیپاتیا آخرین زن فیلسوف نوافلاطونی نبود. جانشینان قابل توجه عبارتند از Aedesia، Asclepigenia، و Theodora of Emesa.
واتس ادعا میکند که عدم وجود جانشین، همسر یا فرزند هیپاتیا به این معناست که مرگ ناگهانی او نه تنها میراث فکری او را آسیبپذیر میکند، بلکه واکنش شدیدی را علیه اصول فلسفی او برانگیخته است. هیپاتیا که به دلیل پذیرش دانشجویان مسیحی و آمادگی برای همکاری با مقامات مسیحی شناخته شده بود، هدفش ایجاد الگویی برای همزیستی مسالمت آمیز و مشارکتی نوافلاطونی و مسیحیت بود. با این حال، ترور او و متعاقب آن شکست دولت مسیحی در محاکمه قاتلان او، این دیدگاه را کاملاً تضعیف کرد، و باعث شد که نوافلاطونیان بعدی، مانند دماشیوس، اسقفهای مسیحی را «شخصیتهای خطرناک و حسود که کاملاً غیرفلسفی نیز بودند» توصیف کنند. هیپاتیا متعاقباً به عنوان «شهید فلسفه» مورد احترام قرار گرفت و قتل او فیلسوفان را تشویق کرد تا به طور فزاینده ای ابعاد بت پرستی نظام اعتقادی خود را برجسته کنند و بدین وسیله هویتی برای خود به عنوان سنت گرایان بت پرست متمایز از جمعیت مسیحی ایجاد کنند. در نتیجه، در حالی که مرگ هیپاتیا به طور کامل به فلسفه نوافلاطونی پایان نداد، واتس ادعا می کند که نتیجه تفسیر خاص او از آن است.
پس از ترور هیپاتیا، یک نامه ساختگی ضد مسیحیت به نام او منتشر شد. دماشیوس که گفته میشود «مضطرب بهرهبرداری از رسوایی مرگ هیپاتیا» بود، مسئولیت قتل او را به اسقف سیریل و پیروان مسیحیاش نسبت داد. بخشی از زندگی ایزیدور دماشیوس، که در سودا نگهداری میشود، بیان میکند که مرگ هیپاتیا ناشی از حسادت سیریل از «عقل او فراتر از هر حد و مرز و بهویژه در امور مربوط به نجوم» بود. روایت دماشیوس از قتل هیپاتیا توسط مسیحیان منبع تاریخی منحصر به فردی است که مستقیماً اسقف سیریل را درگیر می کند. همزمان، دماشیوس خود هیپاتیا را کاملاً مطلوب نشان نداد. او او را صرفاً بهعنوان یک بدبین سرگردان به تصویر میکشد و او را بهطور نامطلوبی با مربی خود، ایزیدور اسکندریه مقایسه میکرد و اظهار داشت که «ایسیدور بهشدت بر هیپاتیا برتری میبخشد، نه فقط مانند یک مرد بر زن، بلکه به شیوهای که یک فیلسوف اصیل در برابر یک هندسهسنج صرف خواهد کرد».
قرون وسطی
شرایط مربوط به مرگ هیپاتیا شباهت هایی به سرنوشت شهدای مسیحی در اسکندریه داشت که در جریان آزار و شکنجه دکیان در سال 250 پس از میلاد تحت کشش عمومی قرار گرفتند. علاوه بر این، چندین جنبه از زندگی هیپاتیا، به ویژه باکرگی همیشگی او، با کهن الگوی یک شهید مسیحی همسو بود. در اوایل قرون وسطی، روایات مسیحی مرگ هیپاتیا را با روایتهایی از شهدای دسیان ادغام کردند و به افسانه بنیادی سنت کاترین اسکندریه، یک شهید باکره که به دلیل خرد و دانش استثنایی شهرت داشت، کمک کرد. شواهد مستند اولیه برای بزرگداشت سنت کاترین به قرن هشتم، تقریباً سه قرن پس از مرگ هیپاتیا، مربوط می شود. یکی از روایتها برخورد سنت کاترین را با پنجاه فیلسوف بتپرست بازگو میکند که قصد داشتند او را به دین خود درآورند، اما او با فصاحت متقاعدکنندهاش، همه آنها را به مسیحیت تبدیل کرد. روایت افسانهای دیگر نشان میدهد که سنت کاترین شاگرد آتاناسیوس اسکندریه بوده است. در لائودیکیا آسیای صغیر، دنیزلی کنونی در ترکیه، هیپاتیا تا اواخر قرن نوزدهم مترادف با سنت کاترین بود.
دایره المعارف بیزانسی، سودا، دارای مدخلی گسترده در مورد هیپاتیا است که دو روایت بیوگرافی مجزا را ترکیب می کند. یازده خط اولیه از یک منبع سرچشمه می گیرد، در حالی که بقیه مدخل از کار دماشیوس، زندگی ایزیدور مشتق شده است. بخش قابل توجهی از این یازده سطر اول احتمالاً از Onomatologos Hesychius ناشی می شود. با این حال، بخشهای خاصی، از جمله این ادعا که او «همسر ایزیدور فیلسوف» (احتمالاً ایزیدور اسکندریه) است، منشأ نامشخصی دارد. واتس این جزئیات را گیج کننده توصیف می کند، با توجه به اینکه ایزیدور اسکندریه به طور قابل توجهی پس از مرگ هیپاتیا متولد شد و هیچ فیلسوف دیگری به این نام معاصر هیپاتیا مستند نیست. علاوه بر این، این بیانیه مستقیماً با اعلامیه خود دمشق، که در همان مدخل ذکر شده، در مورد باکرگی مادام العمر هیپاتیا در تضاد است. واتس معتقد است که این ابهام ممکن است ناشی از تفسیر نادرست از اصطلاح gynē باشد که توسط دماشیوس در زندگی ایزیدور برای توصیف هیپاتیا به کار رفته است، زیرا این کلمه می تواند بیانگر "زن" یا "همسر" باشد.
Photios ( 810/820-893)، یک روشنفکر برجسته بیزانسی و مسیحی، روایتهای دماشیوس و سقراط اسکولاستیکوس از هیپاتیا را در اثر مهم خود، Bibliotheke وارد کرد. تفسیر شخصی فوتیوس، شهرت قابل توجه هیپاتیا را به عنوان یک محقق برجسته می کند، اما به طور قابل توجهی از مرگ او صرف نظر می کند، و احتمالاً اولویت دادن او به مشارکت های دانشگاهی را نشان می دهد. بعدها، روشنفکر Eudokia Makrembolitissa (1021-1096) که دومین همسر امپراتور بیزانس کنستانتین دهم دوکاس بود، توسط مورخ نیکفوروس گرگوراس به عنوان "هیپاتیا دوم" تحسین شد.
دوره مدرن اولیه
در اوایل قرن هجدهم، جان تولند، محقق دئیست، از ترور هیپاتیا به عنوان پایهای برای یک بحث ضد کاتولیک استفاده کرد. او مرگ او را به نامطلوب ترین شکل به تصویر کشید و گزارش تاریخی را تغییر داد و جزئیاتی را جعل کرد که در هیچ منبع باستانی وجود ندارد. توماس لوئیس در ردیه ای در سال 1721 از سیریل دفاع کرد و روایت دماشیوس را غیرقابل اعتماد دانست، زیرا نویسنده آن "یک بت پرست" است و ادعا کرد که سقراط اسکولاستیکوس، که به عنوان "پوریتان" شناخته می شود، تعصب مداوم علیه سیریل نشان داده است. tombeau de fanatisme، ولتر هیپاتیا را پیرو «قوانین طبیعت عقلانی» و «ظرفیتهای ذهن انسان عاری از تعصبات» توصیف کرد و مرگ او را بهعنوان «قتلی حیوانی که توسط سگهای شکاری سیریل مرتکب شد، با باندی متعصب در پاشنهشان» توصیف کرد. متعاقباً، ولتر در مدخلی برای Dictionnaire Philosophique خود در سال 1772، تصویر خود از هیپاتیا را به عنوان یک روشنفکر آزاداندیش و خداباور که به طرز وحشیانه ای توسط مسیحیان ناآگاه و گمراه کشته شد، تکرار کرد. با این حال، اکثر این نوشتههای خاص تا حد زیادی خود هیپاتیا را نادیده میگیرند و در عوض بر موضوع بحثانگیز مقصر بودن سیریل در مرگ او تمرکز میکنند. ولتر با این مشاهدات شدید نتیجه می گیرد: "وقتی کسی زنان زیبا را برهنه می کند، قتل عام آنها نیست."
ادوارد گیبون، مورخ انگلیسی، در اثر مهم خود، تاریخ زوال و سقوط امپراتوری روم، تصویرهای فریبنده تولاند و ولتر را به طور قابل توجهی توضیح داد. گیبون اظهار داشت که سیریل منبع منحصر به فرد بدخواهی در اوایل قرن پنجم اسکندریه بود و ترور هیپاتیا را به عنوان تاییدی برای استدلال او که برتری مسیحیت باعث تسریع افول امپراتوری روم شد تفسیر کرد. او به احترام همیشگی سیریل به عنوان یک قدیس مسیحی اشاره کرد و خاطرنشان کرد که "خرافات [مسیحیت] شاید خون یک باکره را به آرامی جبران کند تا تبعید یک قدیس." در مقابل، نویسندگان کاتولیک و برخی پروتستانهای فرانسوی به شدت ادعا کردند که سیریل هیچ مسئولیتی در قبال مرگ هیپاتیا ندارد و تنها مقصر آن را به پیتر لکتور نسبت میدهند. در طول این بحثهای فشرده، خود هیپاتیا اغلب به حاشیه رانده میشد، زیرا تمرکز اصلی بر این بود که پیتر آموزگار مستقل عمل میکرد یا تحت دستورات سیریل.
قرن نوزدهم
در طول قرن نوزدهم، شخصیتهای ادبی اروپایی، افسانه هیپاتیا را در چارچوب هلنیسم نو پرورش دادند، جنبشی فرهنگی که تمدن یونان باستان و اصول آن را ایدهآل کرد. این دوره شاهد شیفتگی فزاینده ای به «افسانه ادبی هیپاتیا» بود. به عنوان مثال، اثر دیوداتا سالوزو رورو در سال 1827، Ipazia ovvero delle Filosofie، پیشنهاد کرد که سیریل در واقع هیپاتیا را به مسیحیت تبدیل کرده است و مرگ او توسط یک کشیش "خائن" تنظیم شده است.
شارل لکونت د لیزل، شاعر فرانسوی، هیپاتیا را به عنوان تجسم "حقیقت و زیبایی آسیب پذیر" در اثر 1852 Hypatie و قطعه 1857 خود Hypathie et Cyrille به تصویر کشید. شعر اولیه لکونت د لیزل هیپاتیا را فردی توصیف می کند که به طور نابهنگام متولد شده و تابع نیروهای تاریخی است. شعر بعدی او بازنمایی دئیستی قرن هجدهم هیپاتیا را به عنوان یک قربانی وحشی گری مسیحی بازبینی کرد، با این حال یک پیچش روایی را معرفی کرد که در آن هیپاتیا تلاش ناموفقی برای متقاعد کردن سیریل از تطابق اساسی بین نوافلاطونی و مسیحیت دارد. به طور مشابه، رمان چارلز کینگزلی 1853، Hypatia; یا، دشمنان جدید با چهره قدیمی، اگرچه در ابتدا به عنوان یک تحلیل تاریخی تصور می شد، اما به یک رمان عاشقانه اصلی در اواسط ویکتوریایی تبدیل شد که احساسات شدیدا ضد کاتولیک را منتقل می کرد و هیپاتیا را به عنوان یک "قهرمان درمانده، مدعی و وابسته به عشق شهوانی" که دارای "روح افلاطون و بدن نو" است معرفی کرد. به محبوبیت بسیار زیادی دست یافت و به چندین زبان اروپایی ترجمه شد و در طول باقیمانده قرن به طور مداوم در چاپ باقی ماند. این تصویر رمانتیک هیپاتیا را به عنوان «آخرین یونانیان» تبلیغ کرد و به سرعت در تولیدات تئاتری متعددی اقتباس شد. اقتباس افتتاحیه نمایشنامه ای بود که توسط الیزابت باورز نوشته شده بود، در فیلادلفیا در سال 1859 روی صحنه رفت و خود باورز شخصیت اصلی را اجرا کرد. یک اقتباس صحنه برجسته تر، هیپاتیا، نوشته جی. استوارت اوگیلوی و تهیه کنندگی هربرت بیربوهم تری، اولین بار در تئاتر های مارکت لندن در 2 ژانویه 1893 به نمایش درآمد. جولیا نیلسون در ابتدا نقش اصلی را بر عهده گرفت و تولید موسیقی پیچیده ای را به همراه داشت. علاوه بر این، این رمان الهامبخش آثار هنری مختلف بصری بود، مانند عکسی از عکاس اولیه جولیا مارگارت کامرون در سال 1867 که هیپاتیا را به عنوان یک زن جوان به تصویر میکشد، و یک تابلوی 1885، Hypatia، اثر چارلز ویلیام میچل، که هیپاتیا برهنه را در مقابل یک محراب کلیسا قرار داده شده است. دانشمندان هیپاتیا را به عنوان نماینده نهایی دانش علمی و آزادی فکری قبل از "انحطاط طولانی قرون وسطی" توصیف کردند. در سال 1843، محققین آلمانی سولدان و هپه در اثر بسیار تأثیرگذار خود، تاریخ محاکمات جادوگری، عنوان کردند که هیپاتیا را می توان در اصل اولین "جادوگر" مشهوری دانست که تحت صلاحیت مسیحی مجازات می شود.
هیپاتیا زمانی که هیپاتیا کشف نجومی به عنوان recogt-238 دریافت کرد. 1884، به افتخار او نامگذاری شد. دهانه ماه هیپاتیا نیز نام او را در کنار دهانه هایی که به پدرش تئون اختصاص داده شده است، دارد. 180 کیلومتری Rimae Hypatia در شمال دهانه، یک درجه جنوب خط استوا، در مجاورت Mare Tranquillitatis قرار دارد.
قرن بیستم
در سال 1908، البرت هابارد، نویسنده آمریکایی، بیوگرافی ادعایی هیپاتیا را در مجموعه خود، سفرهای کوچک به خانه های معلمان بزرگ منتشر کرد، که عمدتاً یک اثر داستانی است. روایت هابارد ادعا می کند که تئون یک رژیم ورزشی برای دخترش ایجاد کرده است که شامل «ماهیگیری، اسب سواری و پارویی» می شود و این فلسفه را بیان می کند: «حق فکر کردن را برای خود محفوظ داشته باشید، زیرا حتی اشتباه فکر کردن بهتر از این است که اصلاً فکر نکنید». علاوه بر این، هوبارد ادعا می کند که هیپاتیا در جوانی به آتن سفر کرد تا زیر نظر پلوتارک آتن تحصیل کند. با این حال، تمام این جزئیات بیوگرافی ادعا شده کاملاً ساختگی است و در هیچ منبع باستانی تأیید نشده است. هابارد همچنین نقل قول های ساختگی متعددی را به هیپاتیا نسبت داد و دیدگاه های مدرن و عقل گرایانه را به او ارائه کرد. تصویر روی جلد کتاب، تصویری از هیپاتیا توسط ژول موریس گاسپارد که او را به عنوان یک زن جوان زیبا با موهای موج دار به سبک کلاسیک به تصویر می کشد، از آن زمان به نمادین ترین و مکرر تصویر او تبدیل شده است.
همزمان، هیپاتیا به چهرهای تبدیل شد که مورد استقبال فمینیستها قرار گرفت و منجر به تفسیرهایی از زندگی و مرگ او از دریچه جنبش حقوق زنان شد. در سال 1908، کارلو پاسکال، نویسنده، اظهار داشت که قتل او یک عمل زن ستیزانه بود، که منجر به تغییر در رفتار با زنان و کمک به زوال بیشتر تمدن مدیترانه شد. کتاب 1925 دورا راسل، هیپاتیا یا زن و دانش، به آموزش ناکافی و نابرابری زنان می پردازد. مقدمه آن انتخاب عنوان را روشن کرد: "هیپاتیا یک مدرس دانشگاه بود که توسط مقامات کلیسا تقبیح و توسط مسیحیان تکه تکه شد. احتمالاً سرنوشت این کتاب چنین خواهد بود." مرگ هیپاتیا برای برخی مورخان اهمیت نمادین پیدا کرد. برای مثال، کاتلین وایدر پیشنهاد میکند که این نشاندهنده پایان دوران باستان کلاسیک است، در حالی که استفان گرینبلات ادعا میکند که قتل او «به طور مؤثری سقوط زندگی فکری اسکندریه را نشان میدهد». برعکس، کریستین ویلدبرگ مشاهده میکند که فلسفه هلنیستی در طول قرنهای پنجم و ششم تداوم داشت و رشد کرد و به طور بالقوه تا عصر ژوستینیانوس اول گسترش یافت.
اطلاعات غلط و تصورات نادرست در مورد هیپاتیا به طور گسترده در اواخر قرن بیستم گسترش یافت. زندگینامه تخیلی هوبارد علیرغم هدف احتمالی آن برای مخاطبان نوجوان، منبع اصلی مقاله تأثیرگذار لین ام. اوسن در سال 1974 در مورد هیپاتیا بود که در کتاب زنان در ریاضیات او به نمایش درآمد. دانشگاه فوردهام به طور مشابه از زندگی نامه هابارد به عنوان منبع اطلاعاتی اصلی در مورد هیپاتیا برای برنامه درسی تاریخ قرون وسطی استفاده کرد. کارل سیگان در سال 1980 مجموعه PBS، کیهان: یک سفر شخصی، روایتی بسیار تخیلی از مرگ هیپاتیا ارائه کرد که "کتابخانه بزرگ اسکندریه" را بهعنوان در حال سوزاندن توسط مسیحیان مبارز به تصویر میکشید. از نظر تاریخی، در حالی که مسیحیان تحت رهبری تئوفیلوس سراپیوم را در سال 391 پس از میلاد تخریب کردند، کتابخانه اسکندریه قرن ها قبل از تولد هیپاتیا به هیچ شکل قابل تشخیصی وجود نداشت. هیپاتیا به عنوان یک روشنفکر زن نمادین، به عنوان یک الگوی نقش مهم برای زنان باهوش معاصر ظاهر شد که منجر به نامگذاری دو مجله فمینیستی به افتخار او شد: نشریه یونانی Hypatia: Feminist Studies، که در سال 1984 در آتن تأسیس شد، و Hypatia: Philos, ایالات متحده، مجله Feminist در ایالات متحده راه اندازی شد 1986. در بریتانیا، هیپاتیا تراست یک کتابخانه و آرشیو اختصاص داده شده به مشارکت های ادبی، هنری و علمی زنانه نگهداری می کند، و همچنین حمایت مالی از خلوتگاه زنان Hypatia-in-the-Woods در واشنگتن، ایالات متحده است.
در میز تاریخی جودی شیکاگو، میز هنری به یاد ماندنی، Hypat> یک چیدمان اختصاصی هنری اختصاص داده شده است. شامل یک دونده میز آراسته با الهه های هلنیستی است که برای مرگ او سوگواری می کنند. شیکاگو ادعا می کند که آشفتگی اجتماعی که در قتل هیپاتیا به اوج خود رسید، از پدرسالاری رومی و انقیاد زنان سرچشمه می گیرد، و پیشنهاد می کند که این ناآرامی مداوم تنها از طریق برقراری مجدد یک مادرسالاری اصیل و اولیه قابل حل است. او به طور نابهنگام و نادرست نتیجه می گیرد که نوشته های هیپاتیا در جریان تخریب کتابخانه اسکندریه در آتش سوخته است. علاوه بر این، هیپاتیا در آثار ادبی مهم قرن بیستم، از جمله "در درون یک بیشه جوانه زدن" اثر مارسل پروست، جلدی از در جستجوی زمان از دست رفته، و رویای اسکپیو اثر ایین پیرز، ارجاع داده شده است.
قرن بیست و یکم
هیپاتیا یک چهره برجسته باقی می ماند که اغلب در آثار داستانی و غیر داستانی نویسندگان در کشورهای مختلف و زمینه های زبانی مختلف مورد بررسی قرار می گیرد. در سال 2015، سیاره فراخورشیدی Iota Draconis b به افتخار او نامگذاری خود را دریافت کرد.
تأثیر ماندگار هیپاتیا در تصویرهای مختلف ادبی و رسانه ای مشهود است. رمان بائودولینو نوشته اومبرتو اکو در سال 2002، علاقه ای عاشقانه به قهرمان داستان دارد که یک زن نیمه ساتیر و نیمه زن از یک جامعه مادرسالار از پیروان هیپاتیا است که در مجموع "هیپاتیا" نامیده می شوند. رمان شارلوت کرامر در سال 2006 قتل مقدس: مرگ هیپاتیا اسکندریه سیریل را به عنوان یک آنتاگونیست اصلی به تصویر می کشد، در تضاد با هیپاتیا، که به عنوان فوق العاده باهوش، به طور گسترده تحسین می شود، و دارای دانش کتاب مقدس برتر در مقایسه با سیریل است. رمان کی لانگفلو در سال 2009 جریان به پایین مانند نقره یک تاریخچه تخیلی پیچیده می سازد که تلاش اولیه هیپاتیا را در تدریس توضیح می دهد. رمان 2012 یوسف زیدان عزازیل ترور هیپاتیا را از دیدگاه یک شاهد عینی بازگو می کند. اثر بروس مکلنان در سال 2013 حکمت هیپاتیا هیپاتیا را به عنوان مربی معرفی میکند که فلسفه نوافلاطونی و تمرینهای عملی برای زندگی معاصر را معرفی میکند. در رمان پل لوینسون در سال 2006 توطئه برای نجات سقراط و قسمت های بعدی آن، هیپاتیا به عنوان یک مسافر زمان که از ایالات متحده در قرن بیست و یکم سرچشمه می گیرد، دوباره تصور می شود. علاوه بر این، در سریال تلویزیونی مکان خوب، بهویژه فصل 4، قسمت 12، با عنوان «پتی»، لیزا کودرو هیپاتیا را به عنوان یکی از برگزیدگان فیلسوف باستانی به تصویر میکشد که شایسته ورود به بهشت است، به ویژه به دلیل موضعگیریاش در برابر بردهداری. آلخاندرو آمنابار و ریچل وایز در نقش هیپاتیا، روایتی تخیلی از سال های پایانی هیپاتیا ارائه می دهد. این فیلم که به عنوان نقدی بر بنیادگرایی مسیحی مدرن تلقی می شود، به طور قابل توجهی بر برداشت عمومی از هیپاتیا تأثیر گذاشته است. این کتاب تحقیقات نجومی و مکانیکی او را بر مشارکتهای فلسفیاش در اولویت قرار میدهد و او را به عنوان «افلاطون کمتر از کوپرنیک» توصیف میکند و بر محدودیتهای اجتماعی که توسط کلیسای نوپای مسیحی بر زنان اعمال میشود، تأکید میکند. این شامل صحنههایی است که تجاوز جنسی هیپاتیا توسط یکی از بردگان مسیحی پدرش را به تصویر میکشد و سیریل تلاوت اول تیموتائوس 2: 8-12 را نشان میدهد که زنان را از تدریس منع میکند. با این حال، فیلم مملو از نادرستیهای تاریخی است: دستاوردهای هیپاتیا را اغراقآمیز میکند و به اشتباه اثبات کشف او را برای الگوی خورشید محوری جهان آریستارخوس ساموس به تصویر میکشد، علیرغم فقدان شواهدی مبنی بر اینکه او تا به حال درگیر چنین مطالعاتی بوده است. علاوه بر این، یک سکانس با الهام از کیهان کارل سیگان را به تصویر میکشد که مسیحیان را در حال یورش به سراپیوم و سوزاندن طومارهای آن در حالی که ساختار تا حد زیادی دست نخورده باقی میماند را به تصویر میکشد. از نظر تاریخی، سراپئوم احتمالاً در آن دوره هیچ طوماری نداشت و این بنا در واقع در سال 391 پس از میلاد برچیده شد. علاوه بر این، فیلم نشان میدهد که هیپاتیا یک ملحد بوده است، تصویری که مستقیماً با منابع تاریخی موجود در تضاد است، که همگی نشاندهنده پایبندی او به آموزههای فلوطین است که در آن هدف نهایی فلسفه «اتحاد عرفانی با الهی» بود.
مروری بر زمانشناسی مشارکت زنان در زمینههای علمی.
- زمانبندی زنان در علم
یادداشت های ویرایشی
مراجعات علمی
کتابشناسی جامع
- انجمن بین المللی مطالعات نوافلاطونی.
- سقراط قسطنطنیه. تاریخ کلیسایی، کتاب هفتم، فصل 15. از طریق آرشیو اینترنتی موجود است.
- سقراط قسطنطنیه. (به یونانی و لاتین) تاریخ کلیسایی، کتاب هفتم، فصل 15 (صفحات 760-761). قابل دسترسی از طریق Documenta Catholica Omnia.