TORIma Academy Logo TORIma Academy
Aristotle
فلسفه

Aristotle

TORIma آکادمی — فیلسوف / دانشمند

Aristotle

Aristotle

ارسطو (به یونانی آتیک: Ἀριστοτέλης، به زبان رومی: Aristotélēs؛ 384–322 قبل از میلاد) فیلسوف یونان باستان و چند ریاضیات بود. نوشته های او طیف وسیعی از…

ارسطو (به یونانی آتیک: Ἀριστοτέλης، به زبان رومی: Aristotélēs؛ 384–322 قبل از میلاد) یک فیلسوف و چند ریاضی با نفوذ یونان باستان بود. مجموعه گسترده آثار او شامل رشته های متنوعی از جمله علوم طبیعی، فلسفه، زبان شناسی، اقتصاد، نظریه سیاسی، روانشناسی و هنر است. او به عنوان مولد مکتب فلسفی مشاء، که در لیسیوم آتن تأسیس شد، سنت ارسطویی گسترده‌تری را آغاز کرد، که متعاقباً اصولی برای پیشرفت اندیشه علمی مدرن ایجاد کرد.

ارسطو (یونانی آتتیک: Ἀριστοτέλης، رومی شده: یونانی باستانی Aristotélēs2 anspan–3>; و چند ریاضی. نوشته‌های او طیف وسیعی از موضوعات را در بر می‌گیرد که شامل علوم طبیعی، فلسفه، زبان‌شناسی، اقتصاد، سیاست، روان‌شناسی و هنر می‌شود. به عنوان بنیانگذار مکتب فلسفی مشاء در لیسیوم در آتن، سنت ارسطویی گسترده تری را که به دنبال آن آغاز شد، آغاز کرد که زمینه را برای توسعه علم مدرن فراهم کرد.

جزئیات مربوط به زندگی ارسطو تا حد زیادی کمیاب است. او در استاگیرا، شهری در شمال یونان، در دوران کلاسیک به دنیا آمد. پدرش، نیکوماخوس، در دوران کودکی ارسطو درگذشت و منجر به تربیت او توسط یک قیم شد. تقریباً در هجده سالگی در آکادمی افلاطون در آتن ثبت نام کرد و در آنجا تحصیلات خود را تا سی و هفت سالگی ادامه داد (ج. 347 قبل از میلاد). پس از مرگ افلاطون، ارسطو آتن را ترک کرد و در پاسخ به درخواست فیلیپ دوم مقدونی، آموزش پسرش اسکندر مقدونی را در سال 343 قبل از میلاد آغاز کرد. او متعاقباً کتابخانه‌ای را در لیسیوم تأسیس کرد، منبعی برای خلق آثار متعدد او، که شامل صدها کتاب روی طومارهای پاپیروس بود.

اگرچه ارسطو رساله‌ها و گفت‌وگوهای متعددی را برای انتشار عمومی تألیف کرد، اما فقط تقریباً یک سوم از مجموعه اصلی او برای عموم آماده نشده است. ارسطو ترکیب پیچیده ای از سنت های فلسفی متنوعی را که پیش از او بودند، فرموله کرد. مشارکت‌های آموزشی و روش‌شناسی تحقیقی او تأثیر جهانی عمیقی داشته است و همچنان نقطه کانونی گفتمان فلسفی معاصر است.

دیدگاه‌های فلسفی ارسطو به طور قابل‌توجهی بر اندیشه آکادمیک قرون وسطی تأثیر گذاشت. تأثیر علوم فیزیکی او از اواخر دوران باستان و اوایل قرون وسطی تا رنسانس گسترش یافت، اما به طور سیستماتیک در دوران روشنگری با ظهور نظریه هایی مانند مکانیک کلاسیک جایگزین شد. او همچنین در سراسر قرون وسطی، در کنار الهیات مسیحی، بر فلسفه‌های یهودی-اسلامی تأثیر گذاشت، به‌ویژه بر نوافلاطونی‌گرایی رایج در کلیسای اولیه و سنت مکتبی در کلیسای کاتولیک تأثیر گذاشت.

ارسطو در میان دانشمندان مسلمان قرون وسطی، که از او به عنوان «توماس معلمان مسیحی» یاد می‌کردند، احترام عمیقی به خود جلب کرد. آکویناس که او را به سادگی «فیلسوف» معرفی کرد. شاعر دانته همچنین از او به عنوان "استاد کسانی که می دانند" تجلیل کرد. او همچنین به عنوان مولد روش شناسی علمی شناخته شده است. نوشته‌های او شامل اولین تحقیقات منظم و مستند منطقی است که توسط محققان قرون وسطایی از جمله پیتر آبلارد و ژان بوریدان با جدیت مورد مطالعه قرار گرفت. تأثیر عمیق او در زمینه منطق به طور قابل توجهی در قرن 19 ادامه یافت. علاوه بر این، نظریه‌های اخلاقی او، علی‌رغم تأثیر ماندگارشان، با ظهور معاصر اخلاق فضیلت، تجدید علاقه را تجربه کرده‌اند.

زندگی

به طور کلی، جزئیات جامع در مورد زندگی ارسطو تا حد زیادی تأیید نشده باقی مانده است. زندگی نامه های باستانی اغلب حدس و گمان هستند و مورخان تنها بر تعداد محدودی از حقایق کلیدی موافق هستند. تولد ارسطو در سال 384 قبل از میلاد در استاگیرا، کالسیدیس، واقع در حدود 55 کیلومتری (34 مایلی) شرق تسالونیکی معاصر رخ داد. او پسر نیکوماخوس بود که به عنوان پزشک شخصی آمینتاس پادشاه مقدونیه و فیستیس، زنی که اصالتاً اهل کالسیس، اوبویا بود، خدمت کرد. مشهور است که نیکوماخوس یکی از اعضای انجمن پزشکی Asclepiadae بوده است، ارتباطی که احتمالاً علاقه نوپای ارسطو به زیست شناسی و پزشکی را تقویت کرده است. طبق سنت باستانی، نسب ارسطو به پزشک اسطوره ای اسکلپیوس و پسرش ماچائون برمی گردد. هر دو والدین ارسطو در اوایل جوانی او از دنیا رفتند که منجر به سرپرستی پروکسنوس آتارنیوس شد. در حالی که اطلاعات اندکی در مورد دوران کودکی ارسطو همچنان وجود دارد، احتمال می رود که او مدتی را در پایتخت مقدونیه گذراند و بدین وسیله ارتباطات اولیه خود را با سلطنت مقدونی برقرار کرد.

ارسطو پس از رسیدن به سن هفده یا هجده سالگی به آتن نقل مکان کرد تا تحصیلات خود را در آکادمی افلاطون دنبال کند. او خود را هم به عنوان یک محقق و هم به عنوان یک سخنران متمایز کرد، مهارتی که باعث شد معلمش افلاطون به او لقب «ذهن مدرسه» را بدهد. زمانی که ارسطو در آتن بود، احتمالاً در اسرار الئوسینی شرکت داشته است، همانطور که توصیف او از مناظر مشاهده شده در طول این آیین‌ها نشان می‌دهد: "تجربه کردن، یادگیری است" (παθεĩν μαθεĩν

در سال 343/42 قبل از میلاد، فیلیپ دوم مقدونی از ارسطو دعوت کرد تا به عنوان معلم پسر سیزده ساله خود اسکندر خدمت کند. این انتخاب ممکن است تحت تأثیر روابط موجود بین خانواده ارسطو و سلسله مقدونی باشد. ارسطو به اسکندر در مدرسه خصوصی میزا، واقع در باغ پوره ها، یک ملک سلطنتی نزدیک به پلا، آموزش داد. برنامه درسی اسکندر احتمالاً موضوعات مختلفی از جمله اخلاق و سیاست را در کنار آثار ادبی متعارف نویسندگانی مانند اوریپید و هومر در بر می گرفت. در دوره ارسطو در دربار مقدونی، این احتمال وجود دارد که اشراف برجسته دیگری از جمله بطلمیوس و کاساندر به طور دوره ای در سخنرانی های او شرکت می کردند. ارسطو از فتوحات شرقی اسکندر دفاع می کرد و دیدگاه شخصی او در مورد ایران به طور قابل توجهی قوم مدارانه بود. یک نمونه قابل توجه این را نشان می دهد، جایی که او به اسکندر توصیه کرد که به عنوان "پیشوا برای یونانیان و مستبد برای بربرها" عمل کند. سرپرستی اسکندر تحت هدایت ارسطو احتمالاً تنها چند سال طول کشید، زیرا او در حدود شانزده سالگی به پلا بازگشت و متعاقباً توسط پدرش فیلیپ به عنوان نایب السلطنه مقدونیه منصوب شد. در این دوره، ارسطو نسخه ای مشروح از ایلیاد را به اسکندر هدیه داد، اثری که بنا بر گزارش ها اسکندر به عنوان یکی از با ارزش ترین دارایی های او گرامی داشته است. محققان فرض می کنند که دو اثر ارسطو موجود اما گمشده، درباره پادشاهی و از طرف مستعمرات، به طور خاص توسط فیلسوف برای شاهزاده جوان نوشته شده است. ارسطو دومین و آخرین بازگشت خود را به آتن یک سال پس از ترور فیلیپ دوم در سال 336 قبل از میلاد انجام داد.

ارسطو از نظر قانونی از مالکیت در آتن منع شد. در نتیجه، او ساختاری به نام لیسیوم (به نام بیشه مقدس آپولو لیکیوس) اجاره کرد، جایی که مکتب فلسفی خود را تأسیس کرد. این عمارت دارای یک سالن ورزشی و یک ستون (peripatos) بود که نام موسسه از آنجا، مشاء گرفته شده است. در دوازده سال بعد، ارسطو دوره های آکادمیک و فعالیت های پژوهشی را در این مدرسه انجام داد. او مکرراً برای گروه‌هایی از دانشجویان برجسته سخنرانی می‌کرد و ارسطو با همکاری برخی از آنها، از جمله تئوفراستوس، ائودموس، و آریستوکسنوس، کتابخانه‌ای گسترده‌ای متشکل از نسخه‌های خطی، نقشه‌ها و مصنوعات مختلف موزه گردآوری کرد. در طول اقامت او در آتن، همسرش پیتیاس درگذشت و ارسطو متعاقباً با هرپیلیس از استاگیرا رابطه برقرار کرد. آنها صاحب پسری شدند که ارسطو به افتخار پدرش نیکوماخوس را نامید. فاصله بین 335 و 323 قبل از میلاد، زمانی که ارسطو در آتن بود، به طور گسترده ای دوره ای است که در طی آن او بخش قابل توجهی از رساله های فلسفی خود را تألیف کرد. او دیالوگ های متعددی سروده است، هرچند تنها قطعاتی از این آثار باقی مانده است. آثار باقی مانده عمدتاً به صورت رساله هستند و عمدتاً برای انتشار گسترده در نظر گرفته نشده بودند. بلکه معمولاً به عنوان مواد آموزشی برای دانش آموزان او در نظر گرفته می شوند. مهم ترین رساله های او شامل فیزیک، متافیزیک، اخلاق نیکوماخوس، سیاست، درباره روح و شعر می باشد. ارسطو مطالعات گسترده ای انجام داد و مشارکت های عمیقی در زمینه های مختلف از جمله "منطق، متافیزیک، ریاضیات، فیزیک، زیست شناسی، گیاه شناسی، اخلاق، سیاست، کشاورزی، پزشکی، رقص، و تئاتر" داشت.

علیرغم تحسین عمیق اسکندر از ارسطو، روابط آنها در اواخر عمر اسکندر به دلیل دیدگاههای متفاوت در مورد موضوعات مختلف بدتر شد. اینها شامل حکمرانی بهینه دولت شهرها، رفتار با مردمان تحت سلطه مانند پارس ها و مفاهیم اساسی فلسفی مانند تعریف شجاعت بود. گمانه زنی های باستانی به طور گسترده ای از دخالت ارسطو در مرگ اسکندر حکایت داشت. با این حال، تنها شواهد پشتیبان یک ادعای مشکوک است که تقریباً شش سال پس از مرگ انجام شده است. پس از مرگ اسکندر، احساسات ضد مقدونی دوباره در آتن ظاهر شد. در سال 322 قبل از میلاد، دموفیلوس و اوریمدون هیروفونت، ارسطو را به بی تقوایی متهم کردند و او را مجبور کردند که به املاک اجدادی مادرش در کالسیس، اوبویا پناه ببرد. در این مناسبت، نقل قول معروفی از او وجود دارد که با اشاره به محاکمه قبلی و اعدام سقراط توسط آتن، اعلام کرد: «به آتنیان اجازه نمی‌دهم دو بار در برابر فلسفه گناه کنند». ارسطو در اواخر همان سال به دلایل طبیعی در کالسیس، اوبویا درگذشت. وصیت نامه او شاگردش آنتی پاتر را به عنوان مجری اصلی او تعیین کرد و خواستار دفن در کنار همسرش شد. ارسطو نوشته های خود را به تئوفراستوس، جانشین خود به عنوان رئیس لیسیوم، وصیت کرد، که متعاقباً آنها را به نلئوس اسکپسیس در آسیای صغیر سپرد. سپس این اسناد تا زمانی که کلکسیونر Apellicon به آنها دست یافت، برای نگهداری پنهان شدند. همزمان، نسخه‌های متعددی از آثار اصلی ارسطو منتشر شده بود و در لیسه‌های آتن و اسکندریه و بعداً در رم مورد استفاده قرار گرفت.

فلسفه نظری

منطق

ارسطو به دلیل پیشگامی در اولین بررسی سیستماتیک منطق، عمدتاً از طریق کار Prior Analytics شناخته شده است. مفهوم سازی او از منطق تا زمان ظهور منطق ریاضی در قرن نوزدهم، الگوی برجسته در تفکر غربی باقی ماند. امانوئل کانت، در اثر مهم خود نقد عقل محض، اظهار داشت که منطق با ارسطو به شکل قطعی خود رسید.

Organon

بخش قابل توجهی از آثار ارسطو احتمالاً در حالت اولیه و بکر خود نیست، زیرا توسط شاگردان و اساتید بعدی وی ویرایش شده است. رساله های منطقی او به طور سیستماتیک در مجموعه ای شش جلدی، معروف به Organon، در حدود 40 سال قبل از میلاد، گردآوری شد، وظیفه ای که به آندرونیکوس رودس یا سایر پیروان آن نسبت داده شد. این مجلدها عبارتند از:

  1. دسته ها
  2. درباره تفسیر
  3. تجزیه و تحلیل قبلی
  4. تجزیه و تحلیل پسین
  5. موضوعات
  6. درباره ابطالات سوفسطایی

توالی دقیق این متون، یا آموزه‌های زیربنایی که در آنها گنجانده شده‌اند، همچنان موضوع بحث‌های علمی است. اما ترتیب ارائه شده از مطالعه تحلیلی آثار ارسطو استنباط می شود. این پیشرفت با مفاهیم اساسی، به‌ویژه بررسی اصطلاحات ساده در مقوله‌ها آغاز می‌شود، و سپس با تجزیه و تحلیل گزاره‌ها و پیوندهای اساسی آنها در درباره تفسیر می‌آید. سپس به ساختارهای منطقی پیچیده‌تری می‌رود که شامل قیاس‌ها و نمایش (همانطور که در تحلیل به تفصیل شرح داده شده) و دیالکتیک (در موضوعات و ابطال‌های سفسطه‌ای بررسی شده است) پیش می‌رود. سه رساله اولیه عناصر بنیادی نظریه منطقی stricto sensu را تشکیل می دهند که به ساختار زبانی منطق و اصول استدلال صحیح می پردازد. در حالی که بلاغت معمولاً در این مجموعه طبقه بندی نمی شود، به صراحت وابستگی خود را به موضوعات تأیید می کند.

Syllogism

پژوهش معاصر به سیستم استدلال منطقی، از جمله اشکال مختلف قیاسی آن، به عنوان منطق ارسطویی اشاره دارد. با این حال، ارسطو خود این حوزه را به عنوان «تحلیل» نامیده است، و اصطلاح «منطق» را برای نشان دادن دیالکتیک اختصاص داده است.

تظاهرات

رساله ارسطو تجزیه و تحلیل پسین تئوری اثباتی یا دانش اثباتی او را روشن می کند. در حالی که گفتمان آکادمیک مدرن ممکن است این را به‌جای منطق به‌عنوان معرفت‌شناسی طبقه‌بندی کند، ارسطو ذاتاً آن را به نظریه قیاس‌شناسی خود مرتبط می‌کند. در چارچوب ارسطو، دانش به آنچه لزوماً صادق است، در کنار بررسی علل زمینه ای مربوط می شود.

متافیزیک

اصطلاح «متافیزیک» از عنوانی که به مجموعه‌ای از آثار ارسطو اختصاص داده شده، سرچشمه می‌گیرد. با وجود این، خود ارسطو از این نامگذاری خاص استفاده نکرد. توسط یک کامپایلر بعدی معرفی شد. در عوض، او از این رشته به عنوان «فلسفه اول» یا الهیات یاد کرد. او آن را به عنوان «مطالعه موجود بودن» توصیف کرد، و آن را از دیگر تحقیقات در مورد هستی، مانند ریاضیات و علوم طبیعی، با تمرکز بر چیزهایی که ازلی، تغییر ناپذیر و غیر جسمانی است متمایز کرد. او در متافیزیک خود (1026a16)، بیان کرد:

اگر فقط موجودات طبیعی مرکب به طور مستقل وجود داشته باشند، فلسفه طبیعی مهمترین شاخه دانش را تشکیل می دهد. با این حال، وجود یک موجود مستقل و بی حرکت نشان می دهد که درک چنین موجودی مقدم بر فلسفه طبیعی است و آن را به عنوان «فلسفه اول» تثبیت می کند. این «فلسفه اول» به دلیل ماهیت بنیادی‌اش ذاتاً به این شیوه جهانی است. در نتیجه، این رشته فلسفی وظیفه دارد به عنوان موجودیت تحقیق کند و هم ذات و هم ویژگی‌های ذاتی آن را در بر گیرد.

مواد

در کتاب هفتم مابعدالطبیعه خود، ارسطو مفاهیم جوهر (ousia) و ذات (to ti ên einai، ترجمه شده به عنوان "آنچه که بود") را به دقت تجزیه و تحلیل می کند. او بر این باور است که هر ماده خاص، ترکیبی از ماده و شکل را نشان می‌دهد، یک دکترین فلسفی به نام هیلومورفیسم. ارسطو با بسط این موضوع در کتاب هشتم، ماده یک جوهر را به‌عنوان زیرلایه آن تعریف می‌کند – ماده بنیادی که از آن تشکیل شده است. به عنوان مثال، ماده خانه شامل عناصری مانند آجر، سنگ، و الوار است که نمایانگر خانه پتانسیل است. برعکس، شکل ماده، خانه واقعی را تجسم می بخشد، که با عملکرد آن، مانند "پوشاندن اجساد و خانه ها" یا هر ویژگی متمایز دیگری که آن را به عنوان یک خانه تعریف می کند، مشخص می شود. فرمولی که عناصر تشکیل دهنده را مشخص می کند، توضیحی از موضوع ارائه می دهد، در حالی که فرمول مشخص کننده ویژگی های متمایز، شکل را توصیف می کند.

واقع گرایی متوسط

بررسی‌های فلسفی ارسطو نیز مانند مرشدش افلاطون، در جهت درک امر جهانی است. با این حال، هستی شناسی ارسطو معتقد است که امر جهانی (katholou) در مقایسه با جزییات (kath' hekaston)، که موجودات منفرد در جهان هستند. در مقابل، افلاطون کلیات را به‌عنوان صورت‌های واقعی‌تر و مستقل‌تر تصور می‌کرد که اشیاء خاص صرفاً از آنها تقلید می‌کنند. از نظر ارسطو، کلیات وجود خود را حفظ می کنند، اما منحصراً از طریق مصداق آنها در جوهرهای خاص درک می شوند.

علاوه بر این، ارسطو در مورد فضایی بودن کلیات از افلاطون فاصله گرفت. در حالی که افلاطون ادعا می کرد که اشکال مستقل از جزییاتی که در آنها سهیم است وجود دارند، ارسطو ادعا کرد که کلیات به طور مضاعف مصداق دارند. در نتیجه، از دیدگاه ارسطویی، شکل سیب به جای اینکه در قلمروی متفاوتی از اشکال باشد، به طور ذاتی در درون هر سیب قرار دارد.

پتانسیل و بالقوه

ارسطو در رساله‌های فیزیک و درباره نسل و فساد (319b–320a)، ماهیت و علیت تغییر (kinesis) را با دقت بررسی می‌کند. او "آغاز شدن" (پیدایش، همچنین به عنوان "نسل") را از دسته‌های زیر متمایز می‌کند:

  1. رشد و کاهش، که بیانگر تغییرات کمی است؛
  2. حرکت، نشان دهنده جابجایی فضایی. و
  3. تغییر، که به اصلاح کیفی اشاره دارد.

"به وجود آمدن" تبدیلی را نشان می دهد که در آن بستر زیربنایی موجودیت تحت تغییر خود تغییر می کند. در این نوع تغییر خاص، ارسطو مفاهیم بالقوه (dynamis) و فعلیت (entelecheia) را معرفی می کند و آنها را به ماده و صورت پیوند می دهد. بالقوه به ظرفیت ذاتی یک واحد تجاری برای انجام یک عمل یا تحت تاثیر قرار دادن یک اثر اشاره دارد، مشروط بر اینکه شرایط مناسب حاکم باشد و هیچ مانع خارجی وجود نداشته باشد. به عنوان مثال، یک دانه گیاه در خاک به طور بالقوه (dynamei) یک گیاه است، و در صورت عدم وجود مانع، به یک گیاه تبدیل می شود. موجودیت‌های دارای قابلیت می‌توانند «عمل کنند» (poiein) یا «بر اساس آنها عمل شود» (paschein)، ظرفیت‌هایی که ممکن است ذاتی یا اکتسابی باشند. به عنوان مثال، چشم ها ذاتاً دارای توانایی بینایی هستند (ظرفیت ذاتی برای عمل کردن)، در حالی که توانایی نواختن فلوت از طریق یادگیری به دست می آید (ظرفیت اکتسابی برای بازیگری). فعلیت به معنای تحقق هدف ذاتی یک بالقوه است. با توجه به اینکه غایت (telos) اصل اساسی همه تغییرات را تشکیل می دهد، و بالقوه به خاطر این غایت وجود دارد، فعلیت بنا به تعریف، خود غایت است. با بازگشت به مثال قبلی، زمانی که یک گیاه درگیر فعالیت های مشخصه خود می شود، واقعیت مشاهده می شود.

هدف نهایی (to hou heneka) که یک موجودیت برای آن وجود دارد به عنوان اصل اساسی آن عمل می کند، و فرآیند تبدیل شدن به سمت این هدف نهایی هدایت می شود. فعلیت خود این غایت را تشکیل می دهد و بالقوه دقیقاً برای تحقق آن به دست می آید. برای مثال، حیوانات صرفاً برای داشتن قوه بینایی ندارند، بلکه دارای بینایی هستند تا بتوانند در عمل دیدن شرکت کنند.

مواد تشکیل دهنده یک خانه دارای پتانسیل تبدیل شدن به یک خانه است، در حالی که هر دو فرآیند ساخت و ساز و شکل نهایی خانه تکمیل شده، واقعیات را نشان می دهند که به عنوان یک علت نهایی یا تلو عمل می کنند. ارسطو متعاقباً اظهار می دارد که فعلیت از نظر تعریف، توالی زمانی و جوهر ذاتی مقدم بر توانمندی است. ارسطو از طریق این تعریف از جوهر خاص - که هم ماده و هم شکل را در بر می گیرد - می کوشد تا مشکل هستی شناختی وحدت موجودات را حل کند که نمونه ای از آن با این سؤال است که "ماهیت منفرد یک انسان چیست؟" فلسفه افلاطون دو ایده متمایز را مطرح می کند، «حیوان» و «دوپا» که این پرسش را مطرح می کند که چگونه بشریت به وحدت می رسد. در مقابل، ارسطو معتقد است که موجود بالقوه (ماده) و موجود بالفعل (شکل) اساساً متحد هستند.

فلسفه طبیعی

مفهوم ارسطو از "فلسفه طبیعی" طیف وسیعی از پدیده های طبیعی را در بر می گیرد، از جمله رشته هایی که در حال حاضر به عنوان فیزیک، زیست شناسی و سایر علوم طبیعی طبقه بندی می شوند. در فرهنگ واژگان ارسطو، «فلسفه طبیعی» به عنوان یک شاخه فلسفی که به بررسی پدیده‌های جهان طبیعی اختصاص داشت، عمل می‌کرد و حوزه‌هایی را که اکنون به‌عنوان فیزیک، زیست‌شناسی و سایر علوم طبیعی شناخته می‌شوند، ترکیب می‌کند. مشارکت های فکری او تقریباً در تمام حوزه های تحقیقات علمی گسترش یافت. ارسطو فلسفه را به معنای گسترده آن با استدلال یکی می‌دانست، قوه‌ای که او نیز آن را «علم» می‌نامید. با این وجود، کاربرد او از اصطلاح علم با درک معاصر مرتبط با "روش علمی" متفاوت است. ارسطو اظهار داشت که «همه علم (dianoia) یا عملی است، یا شاعرانه یا نظری» (Metaphysics 1025b25). علوم عملی او شامل اخلاق و سیاست بود. علوم شعری او شامل مطالعه هنرهای زیبا از جمله شعر بود. و علوم نظری او شامل فیزیک، ریاضیات و متافیزیک بود.

فیزیک

پنج عنصر

ارسطو در رساله خود درباره نسل و فساد، هر یک از چهار عنصری که قبلاً توسط امپدوکلس مطرح شده بود - زمین، آب، هوا و آتش - را با دو ویژگی از چهار ویژگی محسوس مرتبط کرد: گرم، سرد، مرطوب و خشک. در چارچوب Empedoclean، تمام ماده از این چهار عنصر تشکیل شده بود که به نسبت‌های مختلف موجود بودند. منظومه ارسطو شامل اتر آسمانی بود که او آن را جوهر الهی کرات آسمانی، ستارگان و سیارات می دانست.

حرکت

ارسطو دو دسته حرکت را مشخص کرد: "حرکت خشن" یا "حرکت غیرطبیعی" که نمونه آن پرتابه ای مانند سنگ پرتاب شده است، همانطور که در فیزیک (254b10) بحث شده است. و "حرکت طبیعی"، مانند نزول یک شی در حال سقوط، که در در آسمانها (300a20) به تفصیل شرح داده شده است. برای حرکت خشونت آمیز، توقف عامل ایجاد کننده بلافاصله منجر به توقف حرکت می شود. بنابراین، با توجه به حذف اصطکاک ارسطو، حالت ذاتی یک جسم، استراحت در نظر گرفته می شود. بر اساس این فرض، همانطور که ارسطو اظهار داشت، مشاهده شد که اجسام سنگین تر (مثلاً آنهایی که روی زمین هستند) برای شروع حرکت نیاز به نیروی بیشتری دارند و اجسامی که با نیروی افزایش یافته رانده می شوند به سرعت های بالاتری می رسند. این مشاهدات معادله زیر را نشان می دهد:

<معناشناسی> F = m v {\displaystyle F=mv} ،

این فرمول در چارچوب فیزیک مدرن نادرست در نظر گرفته می‌شود.

حرکت طبیعی منوط به عنصر خاصی است: اتر ذاتاً در کرات آسمانی گردش می‌کند، در حالی که چهار عنصر امپدوکلین حرکت عمودی را نشان می‌دهند - به سمت بالا (همانطور که با آتش مشاهده می‌شود) یا به سمت پایین (مانند موقعیت استراحت در زمین).

در فیزیک (215a25)، ارسطو قانون کمی را بیان می کند که سرعت v یک جسم نزولی با وزن آن، W، نسبت مستقیم (با ثابت c) و با چگالی ρ، سیالی که از آن می گذرد، نسبت معکوس دارد:

<معناشناسی> v = c W ρ {\displaystyle v=c{\frac {W}{\rho }}}

ارسطو استنباط کرد که در خلاء، سرعت نزول بی نهایت می شود، و او را بر اساس این پوچی درک شده به این نتیجه می رساند که خلاء نمی تواند وجود داشته باشد. نظرات دانشمندان در مورد قصد ارسطو از تدوین قوانین کمی متفاوت است. هانری کارترون این "دیدگاه افراطی" را حفظ کرد که درک ارسطو از زور اساساً کیفی است، اما دیدگاهی که سایر محققان با آن مخالفت می کنند.

ارشمیدس نظریه ارسطو را در مورد مکانهای استراحت طبیعی اجسام به چالش کشید و نشان داد که ظروف فلزی اگر حجم کافی آب را جابجا کنند می توانند شناور شوند. در چارچوب ارشمیدس، شناوری توسط جرم و حجم یک جسم تعیین می‌شود، نه ترکیب عنصری آن، همانطور که ارسطو مطرح کرده بود.

رساله‌های ارسطو در مورد حرکت تا زمان ظهور اوایل دوران مدرن تأثیر قابل‌توجهی داشتند. گزارش های تاریخی نشان می دهد که جان فیلوپونوس در اواخر دوران باستان و گالیله در اوایل دوره مدرن به طور تجربی ادعای ارسطو مبنی بر اینکه اجسام سنگین تر سریعتر از اجسام سبکتر فرود می آیند را رد کردند. برعکس، کارلو روولی معتقد است که فیزیک حرکت ارسطو در چارچوب خاص خود معتبر است: اجرام واقع در میدان گرانشی زمین و غوطه ور در سیالی مانند هوا. در این چارچوب مفهومی، اجسام سنگین‌تر که تحت سقوط پیوسته قرار می‌گیرند، بدون توجه به اینکه اصطکاک در نظر گرفته می‌شود، سرعت بیشتری نسبت به اجسام سبک‌تر نشان می‌دهند، و نزول آن‌ها در واقع در یک محیط متراکم‌تر کاهش می‌یابد.

مفهوم حرکت «اجباری» اسحاق نیوتن با حرکت «خشونت‌آمیز» ارسطو هم‌تراز است. با این حال، پیش‌فرض ارسطو مبنی بر اینکه نفوذ یک عامل فوراً با توقف عملش متوقف می‌شود (مثلاً خروج توپ از دست پرتاب‌کننده) منجر به پیامدهای مشکل‌ساز شد. این فرضیه او را ضروری کرد که سیال اطراف در به حرکت درآوردن توپ کمک می کند و امکان صعود مداوم آن را حتی پس از از بین رفتن تماس مستقیم با دست فراهم می کند، مفهومی که در نهایت در نظریه انگیزه قرون وسطایی به اوج خود رسید.

چهار علت

ارسطو چهار "علت" متمایز (یونانی باستان: αἰτία، aitia) را مشخص کرد، که به عنوان چارچوب توضیحی برای وجود یا دگرگونی یک شی عمل می کرد:

اپتیک

ارسطو دانش اپتیک فیثاغورثی داشت که در اثر هواشناسی خود به کار برد و آن را یک رشته علمی می دانست. او اپتیک را به عنوان بیان کننده اصول حاکم بر بینایی در نظر گرفت و بدین وسیله آنچه را که اکنون رشته های متمایز فیزیک و زیست شناسی هستند یکپارچه می کند. عمل ادراک، از نظر او، مستلزم انتقال یک شکل مرئی از جسم مشاهده شده، از طریق هوا یا وسیله ای دیگر، به چشم است، جایی که این شکل پس از آن ساکن می شود. با این حال، ارسطو به ماهیت ذاتی این حرکت نپرداخت و اصول اپتیک هندسی را نیز پیش‌بینی نکرد.

شانس و خودانگیختگی

ارسطو معتقد است که خودانگیختگی و شانس به عنوان عوامل علّی برای پدیده های معین، متمایز از مقوله های علّی دیگر مانند ضرورت ساده عمل می کنند. شانس، که به عنوان یک علت اتفاقی درک می شود، در محدوده رویدادهای تصادفی عمل می کند و "از آنچه خود به خودی است" سرچشمه می گیرد. علاوه بر این، ارسطو شکل خاص تری از شانس را شناسایی کرد که آن را "شانس" نامید که منحصراً برای تصمیمات اخلاقی انسان قابل استفاده است.

نجوم

در زمینه نجوم، ارسطو ادعای دموکریتوس را به چالش کشید که کهکشان راه شیری شامل "ستاره هایی است که توسط زمین از پرتوهای خورشید سایه می اندازند." ارسطو تا حدی به درستی استدلال کرد که اگر "اندازه خورشید بزرگتر از زمین و فاصله ستارگان از زمین چند برابر بیشتر از خورشید باشد، پس ... خورشید به همه ستارگان می تابد و زمین هیچ یک از آنها را پرده نمی کند." علاوه بر این، او مشاهدات دنباله دارها، به ویژه از جمله دنباله دار بزرگ 371 قبل از میلاد را مستند کرد.

زمین شناسی و علوم طبیعی

ارسطو به عنوان یکی از اولین افرادی شناخته می شود که مشاهدات زمین شناسی را مستند کرده است. او اظهار داشت که دگرگونی‌های زمین‌شناختی آنقدر تدریجی رخ داده است که در طول عمر یک انسان قابل تشخیص نیست. زمین شناس چارلز لیل بعداً به توصیفات ارسطو در مورد چنین تغییراتی اشاره کرد که شامل «دریاچه هایی که خشک شده بودند» و «بیابان هایی که توسط رودخانه ها سیراب شده بودند» را شامل می شد. ارسطو نمونه هایی از جمله گسترش دلتای نیل از دوران هومری و "فروپاشی یکی از جزایر بادی، قبل از فوران آتشفشانی" را ذکر کرد.

عنوان Meteorologica خاستگاه ریشه شناختی رشته معاصر هواشناسی است. با این حال، کاربرد فعلی آن به طور قابل توجهی با موضوع کار باستانی ارسطو در مورد شهاب ها متفاوت است. دانشمندان یونان باستان از این اصطلاح برای دربر گرفتن پدیده های جوی مختلف، در کنار رویدادهای لرزه ای و فوران های آتشفشانی استفاده می کردند. ارسطو، با همسویی با متفکران یونانی قبلی مانند آناکساگوراس، امپدوکلس و دموکریتوس، اظهار داشت که زمین لرزه ها از گاز یا بخار (anathymiaseis) محصور در داخل زمین و تلاش برای فرار ناشی می شوند.

ارسطو همچنین مشاهدات متعددی در مورد چرخه هیدرولوژیکی انجام داد. قابل ذکر است، او برخی از اولین مشاهدات دقیق را در مورد نمک زدایی انجام داد و به درستی اشاره کرد که گرم کردن آب دریا باعث تبخیر آب شیرین می شود. او همچنین استنباط کرد که اقیانوس‌ها متعاقباً از طریق چرخه مداوم بارندگی و رواناب رودخانه‌ها دوباره پر می‌شوند و اظهار داشت: "من با آزمایش ثابت کردم که آب نمک تبخیر شده تازه شکل می‌گیرد و بخار وقتی دوباره متراکم می‌شود به آب دریا تبدیل نمی‌شود."

زیست شناسی

تحقیق تجربی

ارسطو به عنوان پیشگام مطالعه سیستماتیک زیست شناختی شناخته می شود، که این رشته بخش قابل توجهی از برون داد ادبی او را تشکیل می دهد. او دو سال را به مشاهده و مستندسازی جانورشناسی لسبوس و محیط‌های دریایی مجاور آن اختصاص داد، به‌ویژه بر روی تالاب Pyrrha واقع در مرکز لسبوس تمرکز کرد. اطلاعات تجربی ارائه شده در آثار او، از جمله تاریخ حیوانات، نسل حیوانات، جنبش حیوانات، و بخش‌هایی از حیوانات، از مشاهدات شخصی او، شهادت‌های افراد آگاه مانند زنبورداران و ماهی‌گیران، نشأت می‌گیرد. اهمیت درک شده حیوانات بر گیاهان در نوشته‌های باقی‌مانده‌اش به یک اتفاق تاریخی نسبت داده می‌شود: رساله‌های گیاه‌شناسی او دیگر موجود نیست، اگرچه دو متن گیاه‌شناسی شاگردش، تئوفراستوس، حفظ شده است.

ارسطو زندگی دریایی را بر اساس مشاهدات خود در لسبوس و ماهیگیران محلی مستند کرده است. توصیفات او شامل گونه‌هایی مانند گربه‌ماهی، ماهی الکتریکی و قورباغه‌ماهی، علاوه بر سرپایانی مانند اختاپوس و ناتیلوس کاغذی است. قابل ذکر است، روایت او از بازوی هکتوکوتیل در سرپایان، که در تولید مثل جنسی عمل می کند، تا قرن نوزدهم با شک و تردیدهای گسترده مواجه شد. علاوه بر این، او توضیحات دقیقی از معده‌های چهار حفره‌ای مشخصه نشخوارکنندگان ارائه کرد و به جزئیات رشد جنینی تخم‌زای مشاهده‌شده در کوسه سگ شکاری پرداخت.

ارسطو یک همبستگی قوی بین ساختار تشریحی حیوان و نقش عملکردی آن مشاهده کرد، و این را با مثال هایی مانند گردن دراز حواصیل، پاهای دراز، و منقار تیز و نیزه مانند، در تضاد با پاهای کوتاه و پاهای تاردار اردک ها نشان داد. در حالی که داروین به طور مشابه به این تغییرات ریخت‌شناختی اشاره کرد، او برخلاف ارسطو از چنین داده‌هایی برای تدوین نظریه تکامل استفاده کرد. اگرچه ممکن است متون ارسطو به طور سطحی مفاهیم تکاملی را پیشنهاد کند، او جهش ها یا هیبریداسیون ها را به عنوان رویدادهای نادر و تصادفی، جدا از فرآیندهای طبیعی ذاتی در نظر می گرفت. در نتیجه، او نسبت به فرضیه امپدوکل در مورد «بقای شایسته‌ترین» به‌عنوان منشأ موجودات زنده و اندام‌های آن‌ها تردید داشت، و این تصور را که رویدادهای تصادفی می‌توانند نتایج سیستماتیک به همراه داشته باشند را رد کرد. از منظر معاصر، آثار او مفهوم نسب مشترک در میان گونه‌های متمایز، تبدیل یک گونه به گونه‌ای دیگر، یا انقراض گونه‌های بیولوژیکی را بیان نمی‌کنند.

روش علمی

ارسطو در فهم علمی معاصر آزمایشی انجام نداد. روش شناسی او در درجه اول شامل انجام مشاهدات بود که با روش های تحقیقی مانند تشریح تکمیل می شد. به عنوان مثال، در نسل حیوانات، او باز کردن تخم مرغ بارور شده برای مشاهده ضربان قلب جنینی را توصیف می‌کند.

در عوض، او به طور سیستماتیک داده‌های تجربی را جمع‌آوری کرد، الگوهای تکرارشونده را در کل گروه‌های حیوانی شناسایی کرد و متعاقباً توضیحات علّی بالقوه را استنباط کرد. این رویکرد منعکس کننده تحقیقات بیولوژیکی معاصر است، به ویژه در زمینه های نوظهور مانند ژنومیک، که در آن مجموعه داده های گسترده ای تجزیه و تحلیل می شود. چنین روش‌شناسی فرمول‌بندی فرضیه‌های آزمایش‌پذیر و ساخت روایت‌های توضیحی برای پدیده‌های مشاهده‌شده را تسهیل می‌کند، در نتیجه ماهیت علمی تحقیقات زیست‌شناختی ارسطو را تأیید می‌کند.

بر اساس داده‌های جمع‌آوری‌شده‌اش، ارسطو اصولی را استنباط کرد که با ویژگی‌های تاریخ حیات پستانداران زنده (از لحاظ مکان‌های مخاطره‌ای پستاندار) مرتبط است. مورد بررسی قرار گرفت. او به طور دقیق بیان کرد که اندازه نوزادان با افزایش توده بدن کاهش می یابد. این طول عمر هم با دوران بارداری و هم با توده بدنی افزایش می یابد. و این باروری با طول عمر رابطه معکوس دارد.

طبقه بندی بیولوژیکی

ارسطو تقریباً 500 گونه حیوانی را طبقه‌بندی کرد و آنها را در یک مقیاس سلسله‌مراتبی غیرالهیاتی از کمال سازمان‌دهی کرد و انسان‌ها در راس آن قرار گرفتند. طبق سیستم او، پیشرفته‌ترین گونه‌ها، فرزندان زنده، گرم و مرطوب تولید می‌کردند، در حالی که پیشرفته‌ترین گونه‌ها تخم‌های سرد، خشک و معدنی می‌گذاشتند. او آنچه را که جانورشناسان امروزی مهره داران را به عنوان "حیوانات خون دار" و بی مهرگان را "حیوانات بدون خون" می نامند طبقه بندی کرد. دسته "حیوانات خونی" بیشتر به موجودات زنده زا (پستانداران) و موجودات تخم‌زا (پرندگان، خزندگان و ماهی) تقسیم می‌شوند. برعکس، «حیوانات بدون خون» شامل حشرات، سخت پوستان و نرم تنان پوسته‌دار می‌شد. ارسطو تصدیق کرد که گونه های جانوری همیشه دقیقاً با این مقیاس خطی مطابقت ندارند و به ناهنجاری هایی مانند وجود جفت در کوسه ها اشاره کرد. از دیدگاه بیولوژیکی، چنین استثناهایی اغلب به تکامل همگرا نسبت داده می شوند. در حالی که برخی از فیلسوفان علم ادعا می کنند که ارسطو علاقه ای به طبقه بندی رسمی نداشت، جانورشناسان عموماً دیدگاه متفاوتی دارند.

روانشناسی

روح

روانشناسی ارسطو، که در رساله او درباره روح بیان شده است (peri psychēs)، سه نوع متمایز از روح را ترسیم می کند (روان): رویشی، حساس و منطقی. درک می شود که انسان ها دارای هر سه هستند. روح نباتی فرآیندهای زیستی اساسی مانند رشد و تغذیه را اداره می کند. روح حساس مسئول ادراک حسی و حرکت است. روح عاقل و منحصر به فرد انسانی، اشکال اشیاء را درک می کند و از طریق توانایی های nous (عقل) و نوس (عقل) و logos (عقل).

از نظر ارسطو، روح جوهر رسمی یک موجود زنده را تشکیل می دهد. با توجه به اینکه همه موجودات ترکیبی از صورت و ماده هستند، روح به عنوان صورت موجودات زنده، ظرفیت های حیاتی متمایز خود را مانند توانایی شروع حرکت به آنها اعطا می کند. ارسطو با اختلاف از بسیاری از فیلسوفان پیشین، و در عین حال همسو با اندیشه مصر باستان، روح منطقی را در قلب قرار داد. او همچنین بین احساس و اندیشه تفاوت قائل شد، تمایزی که عمدتاً در گفتمان فلسفی پیشین وجود نداشت، به استثنای آلکمایون.

در درباره روح، ارسطو نظریه افلاطون در مورد روح را نقد می کند و متعاقباً چارچوب جایگزین خود را بیان می کند. در ابتدا، او ادعای افلاطون در Timaeus را به چالش می کشد که روح ابعاد فضایی را اشغال می کند و می تواند به طور فیزیکی با اشکال جسمانی تعامل داشته باشد. با این حال، تحلیل‌های علمی قرن بیستم نشان می‌دهد که ارسطو ممکن است افلاطون را در این مورد خاص به اشتباه تفسیر کرده باشد. علاوه بر این، ارسطو مدعی شد که مفهوم تناسخ افلاطون بر عدم تطابق بالقوه بین روح و بدن آن دلالت دارد، و اظهار داشت که از لحاظ نظری، هر روحی می تواند در هر بدنی در چارچوب افلاطون ساکن شود.

حافظه

طبق نظر ارسطو در روح، حافظه به عنوان توانایی برای حفظ تجربه ادراک شده در ذهن و تمایز بین یک "ظاهر" درونی و یک رویداد واقعی گذشته تعریف شده است. او یک خاطره را به عنوان یک تصویر ذهنی قابل بازیابی یا خیال پردازی کرد. شکل‌گیری حافظه شامل اثری است که بر روی اندام نیمه مایع بدن حک می‌شود که دستخوش تغییرات خاصی می‌شود. همچنین تصور می‌شود زمانی که محرک‌های حسی، مانند ورودی‌های بینایی یا شنیداری، پیچیده‌تر از آن هستند که سیستم عصبی به طور همزمان پردازش کند، شکل‌گیری حافظه رخ می‌دهد. این تغییرات فیزیولوژیکی مشابه تغییراتی است که در احساس، «حس مشترک»، و فرآیندهای شناختی دخیل است.

ارسطو از اصطلاح «حافظه» استفاده کرد تا هم به حفظ واقعی یک تجربه در برداشت مشتق شده از حسی و هم به معنای درک شناختی با توجه به تأثیر آگاهی شناختی با توجه به این فرآیند آگاهی و همراهی با این فرآیند خاص اشاره کند. محتوای خاص او حافظه را مربوط به گذشته، پیشگویی به آینده و احساس به حال می داند. بازیابی این برداشت ها یک فرآیند آنی نیست. درعوض، نیازمند یک مسیر انتقالی است که ریشه در تجربیات گذشته دارد و ورودی‌های حسی قبلی و فعلی را در بر می‌گیرد.

با توجه به فرض ارسطو مبنی بر اینکه افراد همه ورودی‌های حسی را به‌عنوان انطباق درک می‌کنند، انسان‌ها پیوسته برداشت‌های تجربی جدید را ادغام می‌کنند. فرآیند جستجو برای برداشت های خاص شامل کاوش در خود حافظه است. در این چارچوب یادگاری، اگر یک تجربه کلی به جای یک خاطره دقیق ارائه شود، فرد تا زمانی که خاطره مورد نظر پیدا نشود، آن را نادیده می گیرد. یادآوری با ظهور متوالی تجربیات بازیابی شده مشخص می شود. هنگامی که دنباله ای از "تصاویر" مورد نیاز است، یک خاطره برای تحریک حافظه بعدی خدمت می کند. بنابراین، در طول عمل یادآوری تجربیات، افراد یک سری از تجربیات قبلی را فعال می کنند تا زمانی که حافظه هدف به دست آید. بنابراین یادآوری به عنوان فرآیند ارادی دستیابی به اطلاعات جاسازی شده در قالب حافظه درک می شود. قابل ذکر است که فقط انسانها توانایی یادآوری برداشتهای حاصل از فعالیتهای فکری مانند اعداد و مفاهیم زبانی را دارند. حیواناتی که قادر به درک زمانی هستند می توانند خاطرات مشاهدات گذشته خود را بازیابی کنند. عمل به خاطر سپردن صرفاً مستلزم درک محتوای به خاطر سپرده شده و زمان سپری شده است.

ارسطو اظهار داشت که فرآیند شناختی یادآوری تأثیرات به طور سیستماتیک از طریق روابطی مانند شباهت، تضاد و مجاورت، همانطور که در قوانین تداعی او بیان شده است، مرتبط است. او این نظریه را مطرح کرد که تجارب گذشته به طور نهفته در ذهن ساکن هستند و نیروی خاصی برای فعال کردن این ماده خفته عمل می کند و در نتیجه تجربه را به فعلیت می رساند. در نتیجه، تداعی نشان دهنده یک ظرفیت ذهنی ذاتی است که بر روی بقایای بیان نشده تجربیات قبلی عمل می کند و بازیابی آنها را تسهیل می کند.

رویاها

در درباره خواب و بیداری، ارسطو خواب را به عنوان یک حالت فیزیولوژیکی ناشی از خستگی حسی یا فرآیند گوارش توصیف می کند و آن را برای عملکرد بدن ضروری می داند. در طول خواب، فعالیت های شناختی مهم مانند فکر، احساس، یادآوری و حافظه به حالت تعلیق در می آیند. در نتیجه، ناتوانی در حس کردن در طول خواب مانع از تجربه میل می شود. با این وجود، حواس فعال باقی می مانند، البته با ظرفیتی تغییر یافته.

به گفته ارسطو، رویاها مستلزم ادراک حسی مستقیم از محرک های بیرونی نیستند. بلکه احساس به شکلی تغییر یافته عمل می کند. او این موضوع را با ذکر این نکته نشان می‌دهد که مشاهده طولانی مدت یک جسم متحرک، مانند امواج آب، می‌تواند باعث شود که اجسام ثابت بعدی موجدار به نظر برسند. هنگامی که یک محرک درک می شود اما دیگر کانون توجه را به خود اختصاص نمی دهد، تأثیری باقی می ماند. در حالت بیداری، قرار گرفتن مداوم در معرض محرک‌های جدید معمولاً این تأثیرات قبلی را تحت الشعاع قرار می‌دهد. برعکس، در طول خواب، این برداشت های روزانه به دلیل عدم وجود عوامل حواس پرتی بیرونی برجسته می شود، بنابراین اساس رویاها را تشکیل می دهد. با توجه به اینکه تنها برداشت ها باقی می مانند، رویاها به طور قابل توجهی از تجارب بیداری فاصله دارند. فرد خوابیده در وضعیت ذهنی حساسی قرار دارد، شبیه به فردی که تحت تأثیر احساسات شدید قرار گرفته است. برای مثال، فردی که به شدت شیفته است ممکن است موضوع محبت خود را در همه جا درک کند. از آنجایی که یک فرد خوابیده تلقین پذیر و ناتوان از قضاوت انتقادی است، به آسانی توسط تصویرسازی رویا گمراه می شود، دقیقاً مانند فرد شیفته. این حساسیت می تواند منجر به این باور شود که رویاها واقعی هستند، حتی اگر محتوای آنها غیر منطقی باشد. در De Anima III 3، ارسطو ظرفیت های خلق تصویر، ذخیره سازی و یادآوری را به قوه تخیل یا فانتازیا نسبت می دهد.

یک جنبه قابل توجه از نظریه رویای ارسطو، باورهای رایج معاصر را به چالش می کشد. او اظهار داشت که رویاها نه نبوی هستند و نه الهام شده الهی. ارسطو ادعا کرد که هر گونه همبستگی ظاهری بین رویاها و اتفاقات آینده صرفاً تصادفی است. علاوه بر این، او بین رویاهای واقعی و ادراکات حسی تجربه شده در طول خواب، مانند صدای واقعی در بسته شدن، که به نظر او اجزای یک رویا نیستند، تمایز قائل شد. درعوض، تصویرسازی رویا باید از تاثیرات ماندگار ناشی از تجربیات حسی بیداری سرچشمه بگیرد.

فلسفه عملی

فلسفه عملی ارسطو حوزه های مختلفی از جمله اخلاق، سیاست، اقتصاد، و بلاغت را در بر می گیرد.

اخلاق

ارسطو به عنوان طرفدار اخلاق فضیلتی، مطالعه اخلاق را اساساً عملی می دانست و نه صرفاً نظری. هدف آن پرورش شخصیت اخلاقی و عمل صالح بود، نه صرفاً کسب دانش به خاطر خود. او چندین اثر تأثیرگذار در مورد اخلاق تألیف کرد، که برجسته‌ترین آنها اخلاق نیکوماخوس است.

ارسطو معتقد بود که فضیلت به طور ذاتی با کارکرد مناسب (ergon) یک موجودیت مرتبط است. به عنوان مثال، یک چشم تنها زمانی خوب تلقی می شود که عملکرد ذاتی بینایی خود را انجام دهد. ارسطو با بسط این اصل استنباط کرد که انسان ها باید دارای یک کارکرد منحصر به فرد باشند که او آن را فعالیت psuchē (روح) که توسط عقل هدایت می شود (logos) شناسایی کرد. او این فعالیت بهینه را - که به عنوان میانگین با فضیلت مشخص می شود، بین رذایل افراط و کمبود - به عنوان هدف نهایی تمام کنش های عمدی انسانی تعیین می کند: eudaimonia که معمولاً به عنوان "خوشبختی" یا "بهزیستی" ترجمه می شود. دستیابی به این وضعیت شکوفایی مستلزم پرورش یک شخصیت با فضیلت است (ēthikē aretē) که اغلب به عنوان فضیلت یا برتری اخلاقی یا اخلاقی تعبیر می شود.

ارسطو یک فرآیند دو مرحله‌ای را برای پرورش شخصیتی فضیلت‌آمیز و بالقوه ادایمونیک مطرح کرد. در ابتدا، افراد به طور تصادفی توسط مربیان و تجربه عادت می کنند، نه از طریق انتخاب عمدی. این مرحله بنیادی به مرحله بعدی پیشرفت می کند که در آن فرد آگاهانه اقدامات بهینه را انتخاب می کند و در نتیجه به phronimos یا فرد با فضیلت تبدیل می شود. از طریق این شیوه زندگی، نمونه ترین افراد می توانند رشد متقابل خرد عملی خود (phronesis) و عقل ( lang="grc-Latn">nous)، که در اوج فضیلت انسانی به اوج می رسد: خردمندی یک متفکر نظری یا نظری موفق، که معمولاً به عنوان یک فیلسوف شناخته می شود.

سیاست

ارسطو فراتر از رساله های اخلاقی خود در مورد فرد، مفهوم شهر را در اثر مهم خود، سیاست بررسی کرد. او شهر را جامعه‌ای ذاتی و طبیعی می‌دانست که اولویت هستی‌شناختی خود را بر خانواده، که به نوبه‌ی خود بر فرد مقدم است، بر این اصل می‌داند که «کل باید بر جزء مقدم باشد». ارسطو با این ادعا که عقلانیت انسان ها را در قلمرو حیوانات متمایز می کند، بشریت را «طبیعت حیوانی سیاسی» اعلام کرد. او سیاست را به‌عنوان موجودی ارگانیک، شبیه به یک ارگانیسم زنده و نه ساختاری مکانیکی، که شامل بخش‌های وابسته به هم است، مفهوم‌سازی کرد. این درک ارگانیک از شهر، ویژگی بارز اندیشه ارسطو است و او را به عنوان یکی از طرفداران پیشگام این دیدگاه معرفی می کند.

مفهوم‌سازی معاصر از یک جامعه سیاسی به‌عنوان یک دولت مدرن به‌طور چشمگیری با دیدگاه ارسطو متفاوت است. ارسطو ضمن اذعان به وجود و پتانسیل امپراتوری های گسترده، جامعه طبیعی را شهر (polis) معرفی کرد که به عنوان یک "جامعه" یا "مشارکت" سیاسی (koinōnia) عمل می کرد. به نظر او، تلوهای شهر فراتر از صرفاً جلوگیری از بی عدالتی یا تضمین ثبات اقتصادی بود. هدف اولیه آن این بود که حداقل برخی از شهروندان را قادر سازد که زندگی با فضیلت داشته باشند و به کارهای شریف بپردازند. همانطور که او بیان کرد، "از این رو، مشارکت سیاسی را باید به خاطر اقدامات نجیب تلقی کرد، نه به خاطر زندگی مشترک." این درک غایت‌شناختی به شدت با نظریه‌های مدرن، مانند نظریه قرارداد اجتماعی، که فرض می‌کند افراد از حالت طبیعی خارج می‌شوند، عمدتاً به دلیل «ترس از مرگ خشونت‌آمیز» یا «مزاحمت‌های» ذاتی آن، در تضاد است.

به طور کلی پذیرفته شده است که عالی ترین فرد، ذاتاً عالی، باید حکومت کند، و قانون به تنهایی دارای اقتدار نهایی است. با این حال، قانون خود شکلی از هوش را تشکیل می دهد، به طور خاص، گفتمانی برگرفته از هوش. بعلاوه، چه معیاری برای ارزیابی چیزهای خوب می تواند از قضاوت سنجیده افراد باهوش پیشی بگیرد؟ زیرا همه انتخاب‌هایی که چنین فردی انجام می‌دهد، وقتی مبتنی بر دانش باشد، ذاتاً خوب است و ضد آنها بد است. با توجه به اینکه افراد عمدتاً اعمالی را انتخاب می‌کنند که با گرایش‌های ذاتی‌شان هماهنگ باشد - یک فرد عادل که زندگی عادلانه را انتخاب می‌کند، یک فرد شجاع برای یک زندگی شجاعانه، و یک فرد خودکنترل برای یک زندگی با کنترل خود - منطقاً نتیجه می‌شود که فرد باهوش در درجه اول پرورش هوش را انتخاب می‌کند، زیرا این نشان دهنده عملکرد مناسب آن توانایی است. در نتیجه، بدیهی است که بر اساس معتبرترین ارزیابی، هوش در بین همه کالاها برتر است.

ارسطو به عنوان شاگرد افلاطون، ملاحظات قابل توجهی در مورد دموکراسی ابراز داشت. او با تکیه بر مفاهیم بیان شده در دولتمرد افلاطون، نظریه ای منسجم برای ادغام اشکال مختلف حکومت در آنچه که او آن را "دولت مختلط" می نامید، فرموله کرد.

از نظر قانون اساسی مناسب است که از الیگارشی این اصل را اتخاذ کنیم که مناصب باید انتخابی باشند، و از دموکراسی این شرط که چنین انتخاباتی نباید مشروط به صلاحیت مالکیت باشد. این روش مخلوط را تشکیل می دهد. ویژگی تعیین کننده ترکیب مؤثر دموکراسی و الیگارشی زمانی است که قانون اساسی یکسان را می توان به طور دقیق هم به عنوان یک دموکراسی و هم یک الیگارشی توصیف کرد.

اقتصاد

ارسطو به‌ویژه در قرون وسطی بر نظریه‌های اقتصادی تأثیر گذاشت. در سیاست، او مفاهیم پولیس، مالکیت و تجارت را بررسی می کند. به گفته لیونل رابینز، دفاع ارسطو در برابر نقد مالکیت خصوصی، استدلال‌هایی را نشان می‌دهد که فیلسوفان و اقتصاددانان بعدی از مالکیت خصوصی حمایت می‌کردند و بر سهم آن در کارایی کلی ساختارهای اجتماعی تأکید می‌کردند. ارسطو ادعا کرد که در حالی که سیستم های اشتراکی ممکن است سودمند به نظر برسند و مالکیت خصوصی غالباً در اختلافات اجتماعی دخیل است، این مسائل اساساً از طبیعت انسان سرچشمه می گیرند. ارسطو در سیاست یکی از اولین توضیحات نظری را برای ظهور پول ارائه می دهد. توسعه پول ناشی از افزایش وابستگی متقابل بین افراد است که واردات کالاهای ضروری و صادرات مازاد را ضروری می کند. در نتیجه، برای سهولت عملی، جوامع از کالاهای ذاتاً ارزشمند و قابل مبادله، مانند آهن یا نقره، به عنوان ابزار مبادله استفاده کردند.

تحلیل‌های ارسطو از تجارت خرده‌فروشی و نرخ بهره عمیقاً فلسفه اقتصادی قرون وسطی را شکل داد. او خرده‌فروشی را با تحقیر می‌نگرید و اظهار داشت که برخلاف کسب نیازهای مدیریت خانوار، تجارت خرده‌فروشی عمدتاً هدفش تولید سود است. بنابراین، این رویه، کالاها را به‌عنوان ابزاری برای سود مالی به‌جای ارزش‌های ذاتی در نظر می‌گیرد. در نتیجه، او خرده فروشی را ذاتاً غیر طبیعی می دانست. به همین ترتیب، ارسطو تولید سود از طریق بهره را غیرطبیعی می‌دانست و استدلال می‌کرد که سود از خود پول به‌جای کاربرد مولد آن به دست می‌آید.

ارسطو مفهومی از کارکرد پول را بیان کرد که به‌طور قابل توجهی برای دوره او پیشرفته بود. او اظهار داشت که از آنجایی که ارزیابی ارزش هر کالا با برشمردن معادل آن در سایر کالاها غیرعملی است، یک استاندارد جهانی و منحصر به فرد برای اندازه گیری ضروری می شود. بنابراین، پول مقایسه کالاهای متنوع را تسهیل می کند و آنها را «قابل قیاس» می کند. علاوه بر این، او اظهار داشت که پول به عنوان یک ابزار ارزشمند برای معاملات آتی عمل می کند و به طور موثر به عنوان نوعی امنیت عمل می کند. این بدان معناست که "اگر کالایی در حال حاضر مورد نظر نباشد، می توان آن را در صورت نیاز به دست آورد."

ریتوریک

بلاغه ارسطو سه شیوه اساسی متقاعدسازی را که برای تأثیرگذاری بر مخاطب در اختیار گوینده است، مشخص می کند: اخلاق (توسل به شخصیت گوینده)، پاتوس (توسل به احساسات مخاطب)، و لوگوس (توسل به استدلال منطقی). علاوه بر این، او بلاغت را به سه ژانر متمایز طبقه‌بندی می‌کند: اپیدیکتیک (گفتمان تشریفاتی یا نمایشی با تمرکز بر ستایش یا توهین)، پزشکی قانونی (گفتمان قضایی در مورد گناه یا تبرئه)، و مشورتی (گفتمان سیاسی با هدف هدایت مخاطب به سمت تصمیم‌گیری در مورد یک موضوع خاص). ارسطو همچنین دو دسته اصلی از براهین بلاغی را شناسایی می کند: enthymeme (شکلی از استدلال قیاسی) و paradeigma (نمایش از طریق مثال).

شاعر

در شعر خود، ارسطو معتقد است که شعر حماسی، تراژدی، کمدی، شعر دوتیرامبیک، نقاشی، مجسمه سازی، موسیقی و رقص همه اساساً بیانی از تقلید (تقلید) هستند، با تغییراتی که در رسانه‌ها، اشیاء و شیوه‌های بازنمایی مربوطه رخ می‌دهد. او مفهوم تقلید را برای نشان دادن ویژگی ذاتی یک اثر هنری و برآیند قصد عمدی هنرمند به کار می گیرد، و اظهار می دارد که درک مخاطب از این تقلید برای تفسیر اثر بسیار مهم است. ارسطو اعلام می کند که میمسیس یک غریزه اساسی انسانی را تشکیل می دهد که انسان را از حیوانات متمایز می کند و تمام تلاش های هنری انسان "از الگوهای طبیعت تقلید می کند." در نتیجه، ارسطو اظهار داشت که هر شکل هنری تقلیدی چیزی را به نمایش می گذارد که استفان هالیول به عنوان «روش های بسیار ساختارمند برای دستیابی به اهداف خود» توصیف می کند. به عنوان مثال، موسیقی از ریتم و هارمونی به عنوان واسطه های تقلید خود استفاده می کند، در حالی که رقص منحصراً از ریتم استفاده می کند و شعر بر زبان تکیه می کند. علاوه بر این، این اشکال در موضوعات تقلید خود با هم تفاوت دارند. برای مثال، کمدی به طور دراماتیک افرادی را نشان می دهد که کمتر از حد متوسط ​​هستند، در حالی که تراژدی شخصیت هایی را به تصویر می کشد که تا حدودی برتر هستند. در نهایت، فرم‌ها با نحوه تقلیدشان متمایز می‌شوند - چه از طریق روایت یا شخصیت، از طریق دگرگونی یا ایستایی، و از طریق نمایش دراماتیک یا به تصویر کشیدن غیردراماتیک.

اگرچه فرض بر این است که شعر ارسطو در ابتدا شامل دو جلد بود، یکی به کمدی و دیگری به تراژدی اختصاص داشت، اما تنها بخش مربوط به تراژدی حفظ شده است. ارسطو شش عنصر تشکیل دهنده تراژدی را ترسیم کرد: ساختار طرح، رشد شخصیت، بیان سبک، اندیشه موضوعی، تماشای بصری و ترکیب غنایی. در یک روایت تراژیک، شخصیت ها در درجه اول به عنوان ابزاری برای پیشبرد طرح عمل می کنند، که ارسطو به جای خود شخصیت ها، محور اصلی آن را در نظر می گرفت. او تراژدی را به‌عنوان بازنمایی کنش‌هایی تعریف کرد که برای برانگیختن ترحم و ترس طراحی شده‌اند و در نهایت هدفشان دستیابی به کاتارسیس از این احساسات است. در بخش پایانی شاعر، ارسطو به بررسی برتری نسبی تقلید حماسی در مقابل تراژیک می‌پردازد. استدلال او بر این باور است که تراژدی به دلیل ادغام تمام ویژگی های حماسی، گنجاندن بالقوه عناصر تکمیلی مانند نمایش و موسیقی، وحدت ساختاری افزایش یافته و ظرفیت آن برای تحقق هدف تقلیدی خود در چارچوبی مختصر تر، از حماسه پیشی می گیرد. ارسطو فراتر از آثار نظری خود، گردآوری منظم و منظم معماها، فولکلور و ضرب المثل ها بود. او و مکتب مشاء او علاقه خاصی به اظهارات مرموز اوراکل دلفی نشان دادند و به مطالعه افسانه های ازوپ پرداختند.

میراث

بیش از دو هزار سال پس از مرگ ارسطو، ارسطو همچنان به عنوان یکی از عمیقاً تأثیرگذارترین چهره های تاریخ شناخته می شود. تلاش‌های فکری او تقریباً تمام حوزه‌های موجود دانش بشری را در بر می‌گرفت و او را با تأسیس رشته‌های جدید دانشگاهی معتبر می‌دانند. فیلسوف برایان مگی اظهار می دارد که "مشکوک است که آیا هیچ انسانی تا کنون به اندازه او دانسته است". در نتیجه، ارسطو را اغلب مولد تحقیق علمی می دانند.

ارسطو منطق اصطلاحی را پایه گذاری کرد، مطالعه سیستماتیک جانورشناسی را آغاز کرد و روش علمی را به طور قابل توجهی پیش برد و از این طریق به نسل های بعدی دانشمندان و فیلسوفان سود برد. محقق تانلی کوکونن خاطرنشان می‌کند که دستاورد ارسطو در ایجاد دو حوزه علمی متمایز بی‌نظیر است و تأثیر فراگیر او در سراسر «هر شاخه‌ای از فعالیت‌های فکری» گسترده است، که نظریه‌های اخلاقی و سیاسی غربی، الهیات، بلاغت و تحلیل ادبی را در بر می‌گیرد. در نتیجه، کوکونن معتقد است که تحلیل‌های معاصر از واقعیت «تقریباً مطمئناً دارای رنگ‌های ارسطویی خواهند بود... شواهدی از یک ذهن فوق‌العاده نیرومند». جاناتان بارنز به طور مشابه مشاهده کرد که "گزارش زندگی پس از مرگ ارسطو کمی کمتر از تاریخ اندیشه اروپایی است."

ارسطو به طور گسترده ای به عنوان شخصیت بنیادی در رشته های متعددی از جمله منطق، زیست شناسی، علوم سیاسی، جانورشناسی، جنین شناسی، حقوق طبیعی، روش علمی، واقع گرایی، بلاغت، تله شناسی، روان شناسی، به رسمیت شناخته شده است. هواشناسی.

تانلی کوکونن بیان می‌کند که "در بهترین تحقیقات قرن بیستم، ارسطو به عنوان متفکری زنده می‌شود که با تمام وزن سنت فلسفی یونان مبارزه می‌کند." بحث بعدی مروری بر انتشار و تأثیر نوشته‌ها و مفاهیم او در سراسر دوران مدرن ارائه می‌کند.

باستان

دوره هلنیستی

تأثیر فکری بی‌واسطه ارسطو با تکامل لیسیوم به مکتب مشاء برجسته آشکار شد. از شاگردان برجسته ارسطو می‌توان به آریستوکسنوس، دیکاارکوس، دمتریوس از فالروم، اودموس رودس، هارپالوس، هفاستیون، مناسون فوسیس، نیکوماخوس و تئوفراستوس اشاره کرد.

تئوفراستوس، شاگرد ارسطو و در نهایت جانشین او شد گیاهان. چندین مورد از اصطلاحات تخصصی او در استفاده معاصر باقی مانده است، از جمله "کارپل" مشتق شده از carpos (به معنی میوه)، و "pericarp" منشأ گرفته از pericarpion (اشاره به اتاق دانه). بر خلاف ارسطو، تئوفراستوس دل مشغولی کمتری به علل رسمی نشان داد و در عوض توصیفی عملگرایانه از فرآیندهای فیزیولوژیکی گیاهان را انتخاب کرد.

در دوران بطلمیوسی، هروفیلوس کلسدونی، که به عنوان اولین مربی پزشکی در اسکندریه خدمت می کرد، هم با ایجاد ارتباط بین سیستم حرکتی مغز و هم با ایجاد ارتباط عصبی محلی بین سیستم هوشی و عصب کشی ارسطویی، به چالش کشید. احساس علاوه بر این، هروفیلوس بین وریدها و شریان‌ها تمایز قائل شد و مشاهده کرد که تنها رگ‌ها نبض دارند.

امپراتوری روم اولیه

در دوران باستان، مجموعه نوشته‌های ارسطو به دو بخش اصلی طبقه‌بندی می‌شد: آثار «بیرونی»، که برای انتشار عمومی طراحی شده بودند، و رساله‌های «باطنی»، که برای استفاده داخلی در مدرسه لیسیوم اختصاص داشت. با این وجود، تمام آثار ارسطو که از دوران باستان تا انتقال نسخه‌های خطی قرون وسطی باقی مانده‌اند، صرفاً شامل رساله‌های فلسفی فنی است که از مکتب او سرچشمه می‌گیرد، که آندرونیکوس رودز به طور منظم در قرن اول پیش از میلاد جمع‌آوری کرد و مجموعه‌ای از متن‌های ناهمگون و کوچک‌تر را به آثار همسوتر تبدیل کرد.

فیلسوفان باستان در امپراتوری روم عمدتاً از طریق تفسیر فلسفی با نوشته‌های فنی ارسطو درگیر بودند. این رویکرد شامل تفسیر و تبیین متون ارسطو بود، که اغلب ترکیبات و دیدگاه‌های مفسران در مورد موضوعات را در بر می‌گرفت. سنت تفسیر مشاء از بوئتوس صیدون در قرن اول پیش از میلاد سرچشمه گرفت و در اواخر قرن دوم پس از میلاد با اسکندر آفرودیسیاس به اوج خود رسید. اسکندر به کرسی رسمی امپراتوری فلسفه ارسطویی منصوب شد، سمتی که مارکوس اورلیوس آن را ایجاد کرد، و بسیاری از تفسیرهای گسترده او باقی مانده است.

اواخر باستان

قرن سوم شاهد اعتلای نوافلاطونیسم به عنوان مکتب برجسته فلسفی بود. نوافلاطونیان تمام نظام‌های فلسفی بعدی، از جمله نظام ارسطو را به‌عنوان تفصیل‌هایی بر فلسفه اصلی افلاطون تفسیر کردند. آنها تلاش کردند تا اختلافات ظاهری بین افلاطون و ارسطو را آشتی دهند و رساله های منطقی و فیزیکی ارسطو را به عنوان متون اساسی در برنامه درسی خود ادغام کنند تا قبل از پرداختن به آثار خود افلاطون تسلط پیدا کنند. این پیشرفت آموزشی با مقوله‌ها آغاز شد، که فیلسوف نوافلاطونی پورفیری تایر مقدمه‌ای تأثیرگذار با عنوان ایساگوگ نوشت که تأثیر قابل‌توجهی بر اندیشه‌های فلسفی بعدی در اواخر باستان و دوران قرون وسطی داشت. نوافلاطونیان بعدی در آتن و اسکندریه، مانند سیریانوس، آمونیوس هرمی، المپیودوروس جوان، و سیمپلیسیوس کیلیکیه، تفسیرهای باقی‌مانده دیگری درباره ارسطو ارائه کردند، همه از دیدگاه افلاطونی. به طور مشخص، سیمپلیسیوس آثار گمشده متعددی از پیشینیان خود را در تفاسیر گسترده ای گردآوری کرد که به طور جامع سنت نوافلاطونی را بررسی می کرد.

ظهور مسیحیت و بسته شدن مکاتب فلسفی بت پرستی به فرمان ژوستینیانوس در سال 529 پس از میلاد به طور اساسی مطالعه ارسطو و سایر دوره های فرعی را تغییر داد. گرایش عمدتا مسیحی از جمله اولین مسیحیان بیزانسی که به طور گسترده در مورد ارسطو اظهار نظر کردند، فیلوپونوس، شاگرد آمونیوس، و الیاس و داوود، که شاگردان المپیودوروس بودند، بودند. استفان اسکندریه، در اوایل قرن هفتم، در انتقال مطالعات افلاطون و ارسطو از اسکندریه به قسطنطنیه نقش اساسی داشت. جان فیلوپونوس به‌ویژه برای نقد بنیادی مفاهیم ارسطویی، از جمله ابدیت جهان و ماهیت حرکت، ممتاز است. فیلوپونوس فیزیک ارسطو را به چالش کشید و کمبودهای درک شده را شناسایی کرد و نظریه انگیزه را برای توضیح مشاهدات خود پیشنهاد کرد.

دوره قرون وسطی

امپراتوری بیزانس قرون وسطی

پس از وقفه‌ای چند قرنی، تفسیر رسمی فلسفی در اواخر قرن یازدهم و اوایل قرن دوازدهم از طریق آثار استراتیوس و میکائیل افسوسی، که بنا بر گزارش‌ها تحت حمایت آنا کامننا بود، دوباره ظهور کرد. این فیلسوفان بیزانسی وظیفه تکمیل و تکمیل تفاسیر ارسطویی را که تا عصر آنها باقی مانده بود بر عهده گرفتند. به عنوان مثال، میکائیل افسسی، تفسیر اسکندر آفرودیسیاس در مورد متافیزیک را تکمیل کرد، که تنها پنج کتاب اولیه از آن باقی مانده بود. مایکل همچنین تفسیری بر *ابطال‌های سفسطه‌ای* نوشت که تنها اثری بود که در *ارگانون* فاقد چنین توضیحی بود. بعلاوه، میکائیل افسسی و استراتیوس چندین تفسیر تکه تکه درباره اخلاق نیکوماخوس را با تفاسیر خود گردآوری و اضافه کردند. میکائیل افسوسی علاوه بر این، تفسیرهایی بر رساله‌های ارسطو در مورد زیست‌شناسی حیوانات و سیاست ارائه کرد، و بدین ترتیب مجموعه‌ای جامع از تفاسیر درباره مجموعه موجود ارسطو را تکمیل کرد.

جهان اسلام قرون وسطی

مشارکت‌های فکری ارسطو در خلیفه عباسی تجدید حیات چشمگیری داشت. رساله های او در منطق، اخلاق، و فلسفه طبیعی که به عربی ترجمه شد، عمیقاً بر دانش نوپای اسلامی تأثیر گذاشت. ارسطو به طور گسترده ای به عنوان شخصیت برجسته در مسیر فلسفه عربی در نظر گرفته می شود و در گفتمان کلامی اولیه اسلامی از احترام بالایی برخوردار است. بخش قابل توجهی از نوشته‌های موجود ارسطو، در کنار چندین تفسیر اصلی یونانی، به عربی ترجمه شد و توسط فیلسوفان، دانشمندان و دانشمندان مسلمان به دقت مورد بررسی قرار گرفت. روشنفکران برجسته ای مانند الکندی، فارابی، ابن سینا (ابعلی سینا) و اوروس با تفسیرهای گسترده و تحلیل های انتقادی خود به تفکر ارسطویی جان تازه ای بخشیدند. این محققان چارچوب‌های منطقی او را با اصول الهیات اسلامی تلفیق کردند، روش‌شناسی علمی او را برای بررسی جهان طبیعی به کار گرفتند و آموزه‌های اخلاقی او را در یک الگوی اخلاقی اسلامی مجدداً زمینه‌سازی کردند. در حالی که رویکردهای تحلیلی دقیق ارسطو را اتخاذ می کردند، متفکران اسلامی به طور انتقادی با نتیجه گیری های او درگیر می شدند و گاهاً زمانی که آنها از اصول دینی خود فاصله می گرفتند، به چالش می کشیدند و بدین وسیله به طور غیرمستقیم بر فیلسوفان مکتبی مسیحی غربی مانند توماس آکویناس تأثیر می گذاشتند. دانشمندان مسلمان قرون وسطی به ارسطو لقب «معلم اول» را دادند. این افتخار متعاقباً توسط فیلسوفان غربی، از جمله دانته در آثار شعری‌اش، که از سنت غنی فلسفه اسلامی آگاه بودند، پذیرفتند.

یهودیت قرون وسطایی

موسی میمونید، که به طور گسترده به عنوان شخصیت برجسته فکری یهودیت قرون وسطی شناخته می شود، اصول ارسطویی را از دانشمندان اسلامی جذب کرد. او متعاقباً کار اصلی خود، راهنمای سرگشتگان را در این اصول پایه گذاری کرد و پایه و اساس فلسفه مکتبی یهود را پایه گذاری کرد. میمونید همچنین ارسطو را استثنایی‌ترین فیلسوف تاریخ می‌دانست و او را «رئیس فیلسوفان» می‌دانست. در نامه ای خطاب به ساموئل بن تیبون، میمونید اظهار داشت که مطالعه آثار فیلسوفان پیش از ارسطو غیرضروری است، زیرا نوشته های ارسطو "به خودی خود کافی و [برتر] از همه آنچه پیش از آنها نوشته شده است." وی همچنین اظهار داشت که عقل ارسطو نمایانگر «محدودیت عقل انسانی» است که تنها توسط افرادی فراتر رفته است که نبوت الهی بر آنها جاری شده است، سطحی که فراتر از آن تلقی می شود.

اروپا غربی قرون وسطی

به دلیل کاهش مطالعه یونان باستان در غرب لاتین اوایل قرون وسطی، مجموعه ارسطو تقریباً از ق. 600 م تا ج. ترجمه لاتین بوئتیوس از Organon. در طول قرون دوازدهم و سیزدهم، علاقه‌ای دوباره به ارسطو پدیدار شد و محققان مسیحی لاتین را بر آن داشت تا ترجمه‌ها را سفارش دهند. اینها شامل ترجمه‌هایی از منابع عربی، نمونه‌ای از آثار جرارد از کرمونا، و همچنین ترجمه‌های مستقیم از یونانی اصلی، که توسط چهره‌هایی مانند جیمز ونیز و ویلیام از موربکه انجام شده بود.

پس از تکمیل شاهکار مکتبی توماس آکویناس، Summa Theologica به ترجمه معروف Moerbeke و ترجمه‌های معروف Moerbeke اشاره کرد. ارسطو به عنوان «فیلسوف»، تقاضا برای آثار ارسطو شدت گرفت. این افزایش علاقه، معرفی مجدد نسخه‌های خطی یونانی به غرب را تسهیل کرد، و در نتیجه موجب تجدید حیات ارسطوگرایی در اروپا شد که در دوره رنسانس ادامه یافت. این روشنفکران فلسفه ارسطویی را با آموزه های مسیحی ترکیب کردند و به طور مؤثر اندیشه یونان باستان را در چشم انداز فکری قرون وسطی ادغام کردند. محققان برجسته از جمله بوئتیوس، پیتر آبلارد و جان بوریدان تلاش های خود را صرف مطالعه و توسعه منطق ارسطویی کردند.

محقق راجر تئودور لافرتی معتقد است که دانته چارچوب فلسفی کمدی را بر اساس اصول ارسطویی ساخته است، و منعکس کننده سنت مکتبی مبنی بر پایه گذاری تلاش های فکری خود بر آموزه های ارسطو است. آشنایی دانته با ارسطو هم از درگیری مستقیم با ترجمه‌های لاتین آثار او و هم از افشای غیرمستقیم از طریق نقل قول‌های موجود در نوشته‌های آلبرت مگنوس سرچشمه می‌گیرد. شاعر صراحتاً تأثیر ارسطو را در شعر تشخیص می دهد، به ویژه هنگامی که ویرژیل طرح ساختاری دوزخ را با ارجاع به اخلاق نیکوماخوس اثبات می کند. دانته از ارسطو به عنوان "او / که استاد شناخته شده کسانی است که می دانند" یاد می کند.

دوران مدرن

علم مدرن اولیه

در دوران اولیه مدرن، دانشمندانی از جمله ویلیام هاروی در انگلستان و گالیله گالیله در ایتالیا نظریه‌های غالب ارسطو و سایر متفکران کلاسیک مانند جالینوس را به چالش کشیدند و فرضیه‌های بدیعی را در مشاهدات و آزمایش‌های تجربی تدوین کردند. هاروی به طور قاطع گردش خون را نشان داد و از این طریق عملکرد قلب را به عنوان یک پمپ ایجاد کرد، برخلاف تصور ارسطو از آن به عنوان جایگاه روح و تنظیم کننده گرمای بدن. گالیله، با به کارگیری استدلال هایی که گاه بحث برانگیز بودند، با این فرض که همه اجسام صرف نظر از جرمشان با سرعت یکسانی فرود می آیند، به دنبال جایگزینی فیزیک ارسطویی بود.

علم قرن هجدهم و نوزدهم

جرج بول، ریاضیدان انگلیسی، منطق ارسطویی را پذیرفت، اما سعی کرد از طریق سیستم منطق جبری خود، که به تفصیل در انتشارات او در سال 1854، قوانین اندیشه، از محدودیت های آن فراتر رود. این رویکرد نوآورانه یک زیربنای ریاضی برای منطق، با استفاده از معادلات برای تسهیل حل مسئله و تأیید اعتبار ارائه کرد. علاوه بر این، به جای اینکه فقط به دو مورد محدود شود، دامنه تحقیق منطقی را با انطباق گزاره هایی با تعداد دلخواه از اصطلاحات گسترش داد.

چارلز داروین ارسطو را شخصیت برجسته در زمینه زیست شناسی می دانست. داروین در مکاتبه‌ای در سال 1882 اظهار داشت که در حالی که «لینائوس و کوویر دو خدای من بوده‌اند، هر چند به روش‌های بسیار متفاوت، اما آنها «فقط دانش‌آموزان مدرسه‌ای برای ارسطو پیر بودند». علاوه بر این، نسخه‌های بعدی اثر اصلی داروین، «درباره منشأ گونه‌ها»، کمک‌های اولیه ارسطو به تفکر تکاملی را تأیید کرد، به‌ویژه به جمع‌بندی ارسطو از مفاهیم پیشنهاد شده توسط امپدوکلس فیلسوف یونانی قبلی اشاره کرد.

علوم معاصر

برتراند راسل، فیلسوف برجسته، اظهار داشت که "تقریباً هر پیشرفت جدی فکری باید با حمله به برخی آموزه های ارسطویی آغاز شود." راسل اخلاق ارسطو را "دفع کننده" توصیف کرد و منطق او را "به طور قطعی کهنه مانند نجوم بطلمیوسی" دانست. او همچنین خاطرنشان کرد که این کاستی‌های درک شده، وظیفه اعطای عدالت تاریخی به ارسطو را پیچیده می‌کند، مگر اینکه کسی پیشرفت‌های عمیقی را که او نسبت به تمام پیشینیان خود به دست آورده است، به درستی تصدیق کند.

ادوارد یان دایکسترهویس، مورخ علم هلندی، مشاهده کرد که ارسطو و نمونه‌ای از پیشینیان علمی او را به چالش کشیده‌اند. بر اساس شواهد حسی محدود، «به آسانی به تدوین نظریه ای با چنین ویژگی کلی ادامه دهید». در سال 1985، زیست‌شناس پیتر مدوار، با استفاده از زبانی که یادآور «قرن هفدهم ناب» است، ادعا کرد که ارسطو «فرهنگی عجیب و به طور کلی نسبتاً خسته‌کننده از شنیده‌ها، مشاهده ناقص، خیال‌بافی و زودباوری که به زودباوری کامل می‌رسد» گردآوری کرده است.

جانورشناسان اغلب ارسطو را به دلیل نادرستی و گزارش های حکایتی تأیید نشده مورد انتقاد قرار داده اند. با این وجود، مشاهدات معاصر چندین مورد از ادعاهای غیرمنتظره تر او را ثابت کرده است. با وجود این، مجموعه گسترده آثار ارسطو عمدتاً برای دانشمندان مدرن ناآشنا باقی مانده است، اگرچه جانورشناسان گهگاه او را به عنوان مولد زیست شناسی، به ویژه زیست شناسی دریایی می شناسند. در حالی که بعید است جانورشناسان معاصر مفهوم «زنجیره هستی» ارسطو را قبول کنند، تأثیر پایدار آن در اصطلاحات طبقه‌بندی «پایین» و «بالا» که برای دسته‌بندی گروه‌هایی مانند گیاهان استفاده می‌شود، قابل تشخیص است. آرماند ماری لروی، زیست شناس تکاملی، بازسازی نظریه های زیست شناختی ارسطو را انجام داده است. علاوه بر این، چهار سؤال نیکو تینبرگن، که از دلایل چهارگانه ارسطو به دست آمده است، به عنوان چارچوبی برای تجزیه و تحلیل رفتار حیوانات، بررسی عملکرد، فیلوژنی، مکانیسم و ​​هستی زایی عمل می کند. مفهوم اساسی همسانی از ارسطو سرچشمه گرفت و زیست شناس تکاملی تکاملی لوئیس I. هلد را بر آن داشت تا به مفهوم همسانی عمیق ابراز علاقه کند. تحقیقات اخیر در سیستماتیک همچنین نشان می دهد که ارسطو سهم قابل توجهی در طبقه بندی و نامگذاری بیولوژیکی داشته است.

تصویرهای هنری

نقاشی

در طول چندین قرن، هنرمندان برجسته ای مانند لوکاس کراناخ بزرگ، یوستوس ون گنت، رافائل، پائولو ورونزه، جوزپه دی ریبرا، رامبراند و فرانچسکو هایز ارسطو را به تصویر کشیده اند. در میان مشهورترین تصاویر، نقاشی دیواری رافائل، مدرسه آتن است که در کاخ حواری واتیکان واقع شده است. در این شاهکار، افلاطون و ارسطو جایگاهی مرکزی در نقطه نابودی معماری دارند و بر اهمیت عمیق آنها تأکید می کنند. به طور مشابه، اثر مشهور رامبراند، ارسطو با نیم تنه هومر، فیلسوف خردمند را در کنار هومر نابینا از دوران قبلی ارائه می دهد. جاناتان جونز منتقد هنری خاطرنشان کرد که "این نقاشی یکی از بزرگترین و اسرارآمیزترین نقاشی‌های جهان باقی خواهد ماند و ما را در دام دانش کپک‌آلود، درخشان، سیاه و تاریک و وحشتناک زمان خواهد گرفت."

مجسمه‌ها

همنام

کوه‌های ارسطو در قطب جنوب نام خود را از ارسطو گرفته‌اند، که در رساله‌اش هواشناسی، اولین فرد شناخته‌شده‌ای بود که وجود یک خشکی را در ناحیه عرض‌های جغرافیایی جنوبی که او آن را قطب جنوب نامید، فرضیه کرد. علاوه بر این، دهانه ماه به نام ارسطو شناخته می شود که بازتاب کلاسیک نام ارسطو است. سیارک (6123) ارسطو، که در کمربند اصلی سیارک ها قرار دارد، به طور مشابه شکل کلاسیک نام خود را دارد.

انجمن ارسطویی

یادداشت ها

نقل‌ها

کتابشناسی

گفتار علمی در مورد ارسطو گسترده است.

ادبیات ثانویه درباره ارسطو بسیار گسترده است. موارد زیر فقط یک انتخاب کوچک است.

درباره این نوشته

درباره Aristotle

راهنمایی کوتاه درباره زندگی، آثار، اندیشه‌ها و جایگاه فلسفی Aristotle.

برچسب‌های موضوع

درباره Aristotle Aristotle کیست زندگی Aristotle آثار Aristotle فلسفه Aristotle اندیشه‌های Aristotle

جست‌وجوهای رایج درباره این موضوع

  • Aristotle کیست؟
  • Aristotle چه آثاری نوشت؟
  • فلسفه Aristotle چیست؟
  • چرا Aristotle مهم است؟

آرشیو دسته‌بندی

مجموعه مقالات فلسفی و فلسفه کردی

در این بخش، به کاوش عمیق در دنیای گسترده فلسفه می‌پردازیم. از مباحث بنیادین اخلاق، ذهن و منطق گرفته تا بررسی جنبش‌های فلسفی بزرگ و اندیشه‌های فیلسوفان برجسته. همچنین، نگاهی ویژه به فلسفه کردی خواهیم داشت و ابعاد مختلف

خانه بازگشت به فلسفه