فردگرایی یک موضع اخلاقی، فلسفه سیاسی، ایدئولوژی و دیدگاه اجتماعی را تشکیل میدهد که بر ارزش ذاتی و اهمیت اصلی فرد تأکید میکند. طرفداران فردگرایی از تعقیب اهداف و آرمان های شخصی، اولویت دادن به خودمختاری و خودکفایی، و تأکید بر اولویت منافع فردی بر منافع دولت یا نهادهای اجتماعی جمعی، در حالی که در برابر دخالت خارجی نهادهای اجتماعی یا دولتی مقاومت می کنند، دفاع می کنند. اساساً، فردگرایی معتقد است که فرد انسانی در جستجوی رهایی از اهمیت بالایی برخوردار است.
فردگرایی نمایانگر یک دیدگاه اجتماعی فرهنگی متمایز است که اغلب در تقابل با دیدگاههای جایگزین مانند جامعهگرایی، جمعگرایی، و شرکتگرایی ترسیم میشود. سبک زندگی که با تمایل به ابراز وجود و نوآوری، انحراف از هنجارهای مرسوم یا عقاید و رفتارهای گسترده اجتماعی مشخص می شود. همچنین با اصول فلسفی و چارچوب های اخلاقی اومانیستی همسو می شود. اصطلاح "فردگرایی" همچنین به معنای "کیفیت فردی بودن، فردیت" است که اغلب به داشتن یک ویژگی شخصی متمایز یا "عجیب" اشاره دارد.
ریشه شناسی
در ابتدا، اصطلاح فردگرایی به عنوان یک واژه تحقیرآمیز وارد واژگان انگلیسی شد، که توسط سوسیالیستهای آرمانشهری مانند اوونیتها در اواخر دهه 1830 به کار میرفت، اگرچه اشتقاق آن، چه از سنت سیمونییسم یا از ضرب سکه مستقل، نامشخص است. متعاقباً، در بریتانیا از طریق آثار جیمز الیشما اسمیت، هزارهنگر که به سوسیالیسم منتقل شد و به عنوان یک اسرائیلی مسیحی معرفی شد، کاربرد مثبتتری از این اصطلاح پدید آمد. اسمیت علیرغم پایبندی اولیه خود به اصول رابرت اوون، در نهایت مفهوم مالکیت اشتراکی اوون را رد کرد، در عوض در فردگرایی «جهانشمولی» را برای پرورش «نابغه اصیل» درک کرد. اسمیت ادعا کرد که بدون فردگرایی، افراد قادر به جمع آوری دارایی نیستند، که به اعتقاد او برای افزایش شادی شخصی ضروری است. ویلیام مکال، واعظ وحدت گرا و همکار احتمالی اسمیت، بعداً به نتایج مثبت مشابهی رسید که تحت تأثیر جان استوارت میل، توماس کارلایل و رمانتیسم آلمانی، همانطور که در نشریه 1847 او، عناصر فردگرایی بیان شد.
انفرادی
فرد به یک فرد یا موجودیت مجزا در یک گروه اشاره دارد. از نظر تاریخی، قبل از قرن پانزدهم، و همزمان در آمار و متافیزیک، «فرد» به «تقسیم ناپذیر» اشاره میکند، که معمولاً به هر آیتم عددی مفرد اطلاق میشود، اگرچه گاهی اوقات به معنای «شخص» است، همانطور که در بحثهای «مشکل نامهای خاص» نمونهای است. از قرن هفدهم، اصطلاح "فرد" حسی از تمایز را منتقل می کند، که آینه استفاده از آن در فردگرایی است. برعکس، فردیت، شرایط یا ویژگی یک موجود مجزا بودن را توصیف میکند - فردی که با ویژگیهای منحصربهفرد، دارای نیازها، اهداف و آرزوهای متمایز نسبت به دیگران متمایز میشود.
اصل فردی
اصل تشخص، همچنین به عنوان principium individualuationis شناخته میشود، فرآیندی را مشخص میکند که توسط آن یک موجودیت شناسایی و از سایرین متمایز میشود. کارل یونگ، فردیت را به عنوان سفری دگرگونکننده تعریف کرد که در آن عناصر ناخودآگاه شخصی و جمعی در آگاهی آگاهانه ادغام میشوند - به عنوان مثال، از طریق رویاها، تخیل فعال یا تداعی آزاد - برای تشکیل یک شخصیت منسجم. او این فرآیند کاملاً طبیعی را برای یکپارچگی روان و محور رشد انسان می دانست. در روان فردی و جمعی، گیلبرت سیموندون نظریه ای در مورد فردیت فردی و جمعی ارائه کرد و سوژه فردی را به عنوان پیامد فردیت و نه منشأ آن مطرح کرد. در نتیجه، مفهوم یک فرد منزوی با فرآیند هستیشناختی مستمر فردی جایگزین میشود. این فرآیند ذاتاً ناقص است و همیشه یک پسماند «پیش فردی» باقی میگذارد که تشخصهای بعدی را تسهیل میکند. فلسفه برنارد استیگلر بر کار سیموندون در مورد فردیت استوار است و آن را اصلاح می کند و مفاهیم مشابه فردریش نیچه و زیگموند فروید را در بر می گیرد. استیگلر اظهار می دارد که "من، به عنوان یک فرد روانی، تنها می تواند در رابطه با ما، که نماینده یک فرد جمعی است، تصور شود. من از طریق پذیرش یک سنت جمعی، که به ارث می برد و در درون آن تعداد زیادی از منهمدیگر را تشکیل می دهد، تشکیل می شود. وجود."
فردگرایی و جامعه
فردگرایی فرض میکند که افراد در جامعه به جای پایبندی به منافع فرضی یک ساختار اجتماعی، تلاش میکنند تا به طور مستقل منافع شخصی خود را مشخص کنند. مهمتر از همه، فردگرا لزوماً خودخواه نیست. یک فردگرا معمولاً از یک دکترین فلسفی منفرد پیروی نمی کند، بلکه ممکن است عناصری از فلسفه های مختلف را بر اساس فایده درک شده آنها ترکیب کند. در سطح اجتماعی، فردگرایان از یک دیدگاه سیاسی و اخلاقی که شخصاً ترسیم شدهاند، درگیر میشوند که اندیشه و عقیده مستقل از ویژگیهای اساسی است. ژان ژاک روسو، در قرارداد اجتماعی، ادعا کرد که مفهوم او از اراده عمومی صرفاً مجموعه ای از اراده های فردی نیست، بلکه بیشتر در خدمت منافع فرد است. او استدلال میکرد که محدودیتهای قانونی خود به نفع فرد است، زیرا از نظر روسو، بیتوجهی به قانون، نشاندهنده نوعی جهل و اطاعت از علایق است، در تضاد با استقلال ترجیحی عقل.
دوگانگی بین فردگرایی و جمع گرایی اغلب به عنوان یک چارچوب اساسی در تحقیقات بین فرهنگی عمل می کند. تحلیلهای تطبیقی جهانی نشان میدهد که فرهنگهای سراسر جهان درجات مختلفی از تأکید بر استقلال فردی، آزادی و ابتکار (ویژگیهای فردی) را نشان میدهند که در تضاد با انطباق با هنجارهای گروهی، حفظ سنت، و اطاعت از اقتدار درون گروهی (ویژگیهای جمعگرایانه) است. این تمایزات فرهنگی بین فردگرایی و جمعگرایی نشاندهنده تفاوتها در درجه است تا نوع بنیادی. یک همبستگی قوی بین فردگرایی فرهنگی و تولید ناخالص داخلی سرانه و سرمایه گذاری های سرمایه گذاری خطرپذیر وجود دارد. مناطق توسعه یافته اقتصادی، از جمله استرالیا، نیوزیلند، ژاپن، کره جنوبی، آمریکای شمالی و اروپای غربی دارای بیشترین فرهنگ فردگرایانه در سطح جهان هستند. برعکس، مناطق با درآمد متوسط مانند اروپای شرقی، آمریکای جنوبی، و سرزمین اصلی آسیای شرقی، فرهنگ هایی را به نمایش می گذارند که نه عمدتاً فردگرا هستند و نه جمع گرایانه. جمع گرایانه ترین فرهنگ ها در مناطق در حال توسعه اقتصادی، به ویژه خاورمیانه و شمال آفریقا، جنوب صحرای آفریقا، آسیای جنوبی و جنوب شرقی، آسیای مرکزی و آمریکای مرکزی یافت می شود. در این زمینه، چندین محقق تأثیرگذار در زمینههای مختلف (به عنوان مثال، لوئیس دومونت، گیرت هافستد، آنتونی گیدنز، زیگمونت باومن، رونالد اینگلهارت) این تز مهم را مطرح کردهاند که مدرنسازی اجتماعی با درجه فزایندهای از فردی شدن همبستگی دارد. با این وجود، این تز با انتقاداتی نیز مواجه شده است، با مخالفان تأکید میکنند که تکامل تاریخی فردگرایی از دوران باستان تا به امروز از یک مسیر خطی پیروی نکرده است، که برخی از جوامع جمعگرا به شدت مدرن شدهاند، و اینکه مفاهیم فردگرایی، جمعگرایی و مدرنیته فاقد وضوح مفهومی کافی هستند، در نتیجه از تحلیل مبتدی آنها جلوگیری میشود. روث بندیکت در کار مهم خود، داوودی و شمشیر، تحلیلی اولیه ارائه کرد که بر این باور بود که جوامع و گروهها در اتکای بنیادین خود به رفتارهای «خودمراقبتی» (که به عنوان فردگرا یا منفعتخواه مشخص میشود) در مقابل «جامعه متمایل به دیگران» (گروهگرایانه) تغییراتی را نشان میدهند. بندیکت همچنین تمایز مرتبطی را بین «جوامع گناهکار»، که نمونه آن اروپای قرون وسطایی است، که با «استاندارد مرجع داخلی» عمل میکنند، و «جوامع شرمآور»، مانند ژاپن، که در آن اقدامات با «استاندارد مرجع خارجی» ارزیابی میشوند، مشخص میکند، که اغلب شامل ارزیابی همتایان در مورد مقبولیت است (مثلاً، «شرمانگاری است. غالباً در کنار تمامیت گرایی یا جمع گرایی قرار می گیرد. با این حال، رفتارهای اجتماعی در امتداد یک پیوستار وجود دارند که از جوامع عمیقاً فردگرا از طریق اشکال مختلط تا جوامع کاملاً جمعگرایانه را در بر میگیرد.
یک مطالعه در سال 2022 که در *ژورنال رفتار اقتصادی و سازمان* نشان داده شد نشان داد که جوامع فردگرا سطوح بالایی از انفاق گرایی و نقادی سرمایهداری را در مقابل ارائه سطح سرمایهگرایی به نمایش میگذارند. محققان معتقدند که فردگرایی از طریق مکانیسمهای مستقیم، مانند دادن منافع شخصی و مکانیسمهای غیرمستقیم، از جمله تقویت آزادی اقتصادی، انساندوستی را تقویت میکند. این یافتهها ادعاهای لیبرال کلاسیک در مورد فضایل فردگرایی را تأیید میکند و با دیدگاههای متفکران برجستهای مانند آدام اسمیت و دیوید هیوم طنینانداز میشود.
فردگرایی رقابتی
یک فرهنگ لغت آکسفورد «فردگرایی رقابتی» را در جامعهشناسی به عنوان دیدگاهی تعریف میکند که ادعا میکند هم دستاورد و هم عدم موفقیت باید بر اساس شایستگی تعیین شوند. این دیدگاه تلاش و توانایی را پیش نیازهای اساسی موفقیت می داند و رقابت به عنوان روشی مشروع برای تخصیص منابع و پاداش های محدود تلقی می شود.
فردگرایی روش شناختی
فردگرایی روششناختی معتقد است که پدیدهها را فقط میتوان از طریق تحلیل ظهور آنها از انگیزهها و کنشهای عاملان فردی درک کرد. در اقتصاد، رفتار انسان معمولاً با انتخابهای منطقی، که توسط قیمتها و سطوح درآمد غالب محدود میشود، روشن میشود. اقتصاددانان عموماً ترجیحات فردی را به عنوان متغیرهای برونزا می پذیرند. بکر و استیگلر بیان قانع کننده ای از این دیدگاه ارائه می دهند:
به طور سنتی، تبیین پدیدههای اقتصادی که تغییرات را به تفاوت سلیقهها در افراد یا دورهها نسبت میدهند، نقطه نهایی تحلیل در نظر گرفته میشوند. در این مقطع، تحقیق معمولاً به رشتههای متخصص در مطالعه و تبیین سلیقهها (روانشناسان، انسانشناسان، فرنولوژیستها، زیستشناسان اجتماعی؟) موکول میشود. برعکس، بر اساس تفسیر مطلوب، این بنبست تحلیلی دور زده میشود: اقتصاددانان به بررسی تفاوتها در قیمتها یا درآمدها اصرار دارند تا تغییرات یا تغییرات رفتاری را در نظر بگیرند.
فردگرایی سیاسی
طرفداران فردگرایی عمدتاً از حفظ استقلال فردی در برابر محدودیتهای تحمیل شده توسط نهادهای اجتماعی، از جمله دولت یا چارچوبهای اخلاقی مذهبی دفاع میکنند. به گفته ال. سوزان براون، "لیبرالیسم و آنارشیسم نمایانگر فلسفه های سیاسی متمایزی هستند که اساساً به آزادی فردی اختصاص داده شده است، با این حال آنها به طور قابل توجهی از هم جدا می شوند. آنارشیسم در تعهد عمیق خود به آزادی فردی با لیبرالیسم همسو می شود، اما روابط مالکیت رقابتی لیبرالیسم را رد می کند."
آزادی گرایی مدنی بیانگر یک دیدگاه آزادی مدنی از آزادی های فردی است و از دیدگاه های مدنی برتر از آزادی های فردی برخوردار است. اقتدار، از جمله ارگان های دولتی، شرکت ها، و هنجارهای اجتماعی که توسط فشار همتایان اعمال می شود. این چارچوب یک ایدئولوژی جامع را تشکیل نمیدهد، بلکه مجموعهای از دیدگاهها را در مورد آزادیهای مدنی خاص و موضوعات حقوق مدنی تشکیل میدهد. در نتیجه، یک موضع آزادیخواه مدنی میتواند با فلسفههای سیاسی گوناگون ادغام شود و در سراسر طیف سیاسی در گفتمان معاصر ظاهر شود. محقق الن میکسینز وود مشاهده میکند که «آموزههای فردگرایانه وجود دارند که از فردگرایی لاکی دور میشوند [...] و فردگرایی غیرلاکی به طور بالقوه میتواند اصول سوسیالیستی را در بر بگیرد.»
مورخین بریتانیایی، از جمله امیلی رابینسون، کامیلا شوفیلد، فلورانس ساتکلیف-بریتهوایت، و کونتالیتوم، فلورانس ساتکلیف-بریتهوایت، و کونتالیتوم. در دهه 1970، بریتانیایی ها فعالانه به دنبال تعریف و دفاع از حقوق، هویت و دیدگاه های فردی خود بودند. این دوره با تقاضاهایی برای افزایش خودمختاری شخصی و خودمختاری، کاهش کنترل بیرونی، و نارضایتیهای صریح نسبت به عدم پذیرش تصور شده توسط تشکیلات مشخص شد. این مورخان همچنین معتقدند که این تمرکز اجتماعی در حال تکامل به ظهور تاچریسم کمک کرد و به جذابیت عمومی آن تبدیل شد.
آنارشیسم
در جنبش گستردهتر آنارشیستی، آنارشیسم فردگرا سنتهای فکری مختلفی را در بر میگیرد که فرد و ارادهاش را بالاتر از عوامل تعیینکننده بیرونی، از جمله گروهها، ساختارهای اجتماعی، سنتها و سیستمهای ایدئولوژیک، اولویت میدهند. آنارشیسم فردگرا به جای یک فلسفه منحصر به فرد، مجموعه ای از فلسفه های فردگرایانه متمایز را نشان می دهد که گهگاه تناقضات درونی را نشان می دهند.
در سال 1793، ویلیام گادوین، که اغلب به عنوان مولد آنارشیسم معرفی می شود، عدالت سیاسی را به رشته تحریر درآورد، که برخی از محققان آن را به عنوان یک اثر هنری اولیه در نظر می گیرند. گادوین به عنوان یک آنارشیست فلسفی مبتنی بر اصول عقل گرا و منفعت طلبانه، کنش انقلابی را رد کرد. او یک دولت حداقلی را به عنوان یک «شر ضروری» معاصر مینگریست که قرار است از طریق انتشار تدریجی دانش از ارتباط و قدرت آن کاسته شود. گادوین از فردگرایی دفاع میکرد، و الغای همه همکاریهای کارگری را پیشنهاد میکرد و معتقد بود که این رویکرد به طور مطلوب به رفاه جمعی کمک میکند.
خودگرایی، که به عنوان آنارشیسم خودگرا نیز شناخته میشود، نشاندهنده گونهای از آنارشیسم فردگرایانه است که توسط فیلسوف آلمانی ماکس اشتیرنر، یکی از اولین و برجستهترین مدافعان آن بیان شده است. خود و خود اشتیرنر که در سال 1844 منتشر شد، به عنوان متنی اساسی برای این فلسفه است. استیرنر اظهار داشت که تنها محدودیت در حقوق فردی، توانایی فرد برای دستیابی به خواسته ها، صرف نظر از ملاحظات الهی، حکومتی یا اخلاقی است. او حقوق را صرفاً شورهای ذهن توصیف می کند و ادعا می کند که جامعه خود یک موجود نیست، بلکه "افراد واقعیت آن هستند". اشتیرنر از ابراز وجود دفاع می کرد و "اتحادیه های خودخواهان" - انجمن های غیر سیستماتیکی که با تعهد داوطلبانه همه شرکت کنندگان حفظ می شوند - به عنوان یک ساختار سازمانی جایگزین برای دولت متصور بود. طرفداران آنارشیسم خودگرایانه معتقدند که خودگرایی باعث ایجاد ارتباطات اصیل و خودانگیخته در بین افراد می شود. این جریان فلسفی تفسیرهای متعددی از اندیشه اشتیرنر به وجود آورده است. تجدید حیات و ترویج آن به طور قابل توجهی تحت تأثیر آنارشیست فلسفی آلمانی و فعال LGBT جان هنری مکی بود.
جوشیا وارن به طور گسترده به عنوان آنارشیست آمریکایی افتتاحیه شناخته می شود، و نشریه هفتگی چهار صفحه ای او، انقلابی مسالمت آمیز، که او در سال 1833 ویرایش کرد، اولین نشریه آنارشیستی است که تا کنون منتشر شده است. به گفته مورخ آنارشیست آمریکایی یونیس مینت شوستر، بدیهی است که آنارشیسم پرودونی تا سال 1848 در ایالات متحده ظهور کرد، به ظاهر از ارتباط آن با آنارشیسم فردگرایانه مورد حمایت جوزیا وارن و استیون پرل اندروز بی خبر بود. ویلیام بی گرین متعاقباً این متقابل گرایی پرودونی را در دقیق ترین و منظم ترین تکرار آن بیان کرد. هنری دیوید ثورو به طور قابل توجهی بر افکار آنارشیستی فردگرای اولیه در سراسر ایالات متحده و اروپا تأثیر گذاشت. ثورو، نویسنده، شاعر، طبیعتگرا، مخالف مالیات، منتقد توسعه، نقشهبردار، مورخ، فیلسوف و متعالی برجسته آمریکایی، عمدتاً به خاطر کتاب والدن خود که به زندگی حداقلی در محیطهای طبیعی و مقالهاش نافرمانی مدنی مخالف اقتدار اخلاقی در هنگام مخالفت با دولت در برابر مقاومت، تجلیل میکند، تجلیل میشود. دولت متعاقباً، بنجامین تاکر خودگرایی استیرنر را با نظریههای اقتصادی وارن و پرودون در نشریه تأثیرگذار و التقاطی خود، آزادی ادغام کرد.
برآمده از این تأثیرات اساسی، آنارشیسم، بهویژه آنارشیسم فردگرا، پیوندهایی با موضوعات عشق و جنسیت ایجاد کرد. این جنبش در میان ملتهای مختلف، پیروانی متواضع و در عین حال متنوع، شامل هنرمندان و روشنفکران غیرمتعارف، طرفداران عشق آزاد و کنترل تولد، طبیعتگرایان فردگرا (از جمله کسانی که با آنارکو-طبیعتگرایی مرتبط هستند)، آزاداندیشان و فعالان ضد روحانی، و جوانهای آنارشیست یاغی در درون قانونگرایان اروپایی و بهویژه اصلاحطلبیهای اروپایی، درگیر شد. تجلی در فرانسه نویسندگان و فعالان برجسته در این حوزه شامل اسکار وایلد، امیل آرماند، هان راینر، هنری زیسلی، رنزو نواتوره، میگل گیمنز ایگوالادا، آدولف برند و لو چرنی و دیگران بودند. وایلد در مقاله مهم خود در سال 1891، روح انسان در دوران سوسیالیسم از سوسیالیسم به عنوان مکانیزمی برای تضمین فردگرایی دفاع کرد و اظهار داشت که "با الغای مالکیت خصوصی، پس ما فردگرایی واقعی، زیبا و سالم خواهیم داشت. هیچ کس زندگی خود را در انباشتن اشیا هدر نخواهد داد، و تنها چیزی است که نمادهای زندگی مردم در جهان است. وجود داشته باشد، همین است». جرج وودکاک، مورخ آنارشیست، اظهار می دارد که هدف وایلد در روح انسان در دوران سوسیالیسم شناسایی ساختار اجتماعی است که برای بیان هنری بسیار مناسب است، با این استدلال که "از نظر وایلد، هنر غایت عالی است که در درون خود روشنگری و باززایی را در بر می گیرد، که همه چیزهای دیگر در جامعه باید به عنوان یک وایلد به عنوان یک archest نشان داده شود." وودکاک همچنین روح انسان در دوران سوسیالیسم اسکار وایلد را به عنوان "جاه طلبانه ترین کمک به آنارشیسم ادبی در طول دهه 1890" معرفی می کند و به تأثیر اولیه آن از فلسفه ویلیام گادوین اشاره می کند.
خودکامگی
استبداد از اصول فردگرایانه، بهویژه ایدئولوژی اخلاقی آزادی شخصی و اتکا به خود دفاع میکند، در حالی که همزمان اقتدار دولتی اجباری را رد میکند. این کشور از الغای دولت به نفع خودگردانی و جلوگیری از حاکمیت خارجی حمایت می کند. رابرت لوفور، که موری روثبارد آنارکوسرمایهدار او را یک خودکامه معرفی میکرد، خودکامگی را از آنارشی متمایز کرد. لوفور معتقد بود که اصول اقتصادی هرج و مرج شامل مداخلاتی مخالف آزادی است و آنها را با رویکرد اقتصادی laissez-faire خود که ریشه در مکتب اتریش دارد، در تضاد قرار می دهد.
لیبرالیسم
لیبرالیسم اساساً با اعتقاد به اهمیت فوق العاده آزادی فردی مشخص می شود. این اصل در سراسر ایالات متحده، اروپا، استرالیا و سایر کشورهای غربی از مقبولیت گسترده ای برخوردار است و فیلسوفان متعدد غربی در طول تاریخ، به ویژه از دوران روشنگری، آن را به عنوان یک ارزش حیاتی تصدیق کرده اند. برعکس، ایدئولوژیهای جمعگرا، رایج در جوامع ابراهیمی یا کنفوسیوس، اغلب این اصل را رد میکنند، اگرچه تائوئیستها از لحاظ تاریخی بهعنوان فردگرا شناخته شدهاند و همچنان هستند. امپراتور روم، مارکوس اورلیوس، به طور قابل توجهی «ایده حکومتی را که با توجه به حقوق برابر و آزادی بیان برابر اداره میشود، و ایده حکومت پادشاهی که بیش از همه به آزادی افراد تحت حکومت احترام میگذارد» تحسین کرد.
لیبرالیسم از عصر روشنگری ظهور کرد و اساساً نظریههای حکومتی متعددی را که در دورههای قبل رایج بود، مانند حق الهی پادشاهان، وضعیت ارثی، و مذهب تثبیت شده به چالش کشید. جان لاک و منتسکیو اغلب به دلیل پایهگذاری پایههای فلسفی لیبرالیسم کلاسیک، یک ایدئولوژی سیاسی که خود از جریان روشنفکری لیبرال گستردهتر الهام گرفته است، شناخته میشوند. لاک اظهار معروفی داشت که "هیچکس نباید در زندگی، سلامتی، آزادی یا دارایی خود به دیگری آسیب برساند."
در طول قرن هفدهم، مفاهیم لیبرال در کشورهایی مانند هلند، سوئیس، انگلیس و لهستان در حاکمیت اروپایی نفوذ کرد. با این حال، این ایدهها با مقاومت شدید، اغلب از طریق نیروی نظامی، از طرف طرفداران سلطنت مطلقه و مذهب مورد تایید دولت مواجه شد. در قرن هجدهم، اولین دولت لیبرال مدرن، بدون سلطنت یا اشراف ارثی، در ایالات متحده آمریکا تأسیس شد. اعلامیه استقلال ایالات متحده اصولی را بیان می کند که یادآور فلسفه لاک است، و تأکید می کند که "همه انسان ها برابر آفریده شده اند، که توسط خالق خود حقوق غیرقابل انصراف خاصی به آنها اعطا شده است؛ که از جمله این حقوق می توان به زندگی، آزادی، و جستجوی خوشبختی اشاره کرد؛ که برای تضمین این حقوق، دولت ها از قدرت عادلانه خود در میان مردان مستقر می شوند. تحت حکومت است."
لیبرالیسم مظاهر مختلفی را در بر می گیرد. به گفته جان ان. گری، ویژگی اساسی لیبرالیسم در حمایت از تحمل باورهای متفاوت و تصورات گوناگون از وجود فضیلتآمیز نهفته است.
فردگرایی فلسفی
آنارشیسم خودگرا
آنارشیسم خودگرا نشاندهنده جریانی متمایز در اندیشه آنارشیستی است که از مشارکتهای فلسفی ماکس اشتیرنر، فیلسوف هگلی قرن نوزدهمی ناشی میشود که «نامش با نظمی آشنا در بررسیهای تاریخی جهتگیری تفکر آنارشیستی بهعنوان یکی از اولین و شناختهشدهترین بیانگرهای آنارشیسم فردی ظاهر میشود». به عقیده اشتیرنر، تنها محدودیت بر حقوق فردی، ظرفیت فرد برای دستیابی به آرزوهای خود، صرف نظر از ملاحظات الهی، حکومتی یا اخلاقی است. اشتیرنر از ابراز وجود دفاع می کرد و "اتحادیه های خودخواهان" را متصور بود - انجمن های غیر سیستماتیک با تعهد داوطلبانه همه شرکت کنندگان، که اشتیرنر آن را به عنوان یک ساختار سازمانی جایگزین برای دولت مطرح می کرد.
آنارشیستهای خودخواه معتقدند که خودگرایی همبستگی اصیل و غیراجباری را در بین افراد ترویج میکند. این موضع فلسفی تفسیرهای متعددی از چارچوب اشتیرنر ایجاد کرده است، با این حال تأثیر آن فراتر از مشارکت های اولیه اشتیرنر در گفتمان گسترده تر آنارشیستی است. این مفهوم متعاقباً توسط جان هنری مکی، آنارشیست فلسفی آلمانی و فعال LGBT کشف و حمایت شد. جان بورلی رابینسون در مقالهاش با عنوان «خودگرایی» اظهار میدارد که «خودگرایی مدرن، آنگونه که اشتیرنر و نیچه مطرح کردهاند، و ایبسن، شاو و دیگران آنها را توضیح دادهاند، همه اینها هستند؛ اما بیشتر است. این درک از سوی فرد است که آنها یک فرد هستند؛ تا جایی که به آنها مربوط میشود، تنها فرد هستند.» علیرغم مخالفت ذاتی آن با آنارشیسم، آثار اشتیرنر و نیچه اغلب توسط «آنارشیستهای ادبی» فرانسوی در کنار هم قرار میگرفتند و به نظر میرسد که مفاهیم نیچه، همانطور که از دریچه آنارشیستی تفسیر میشود، تأثیر قابلتوجهی بر گفتمان در ایالات متحده داشته است.
خودگرایی اخلاقی
خود گرایی اخلاقی که به طور متناوب به آن خود گرایی گفته می شود، این موضع اخلاقی هنجاری را مطرح می کند که کارگزاران اخلاقی موظف به دنبال کردن اعمالی هستند که با منافع شخصی خود هماهنگ هستند. این در تضاد با خودگرایی روانشناختی است که ادعا میکند افراد انجام میدهند منحصراً مطابق با منافع شخصی خود عمل میکنند. علاوه بر این، خودپرستی اخلاقی از خودگرایی عقلانی متمایز است، که صرفاً مدعی است که عمل به نفع شخصی عقلانی است. با این وجود، این آموزههای متمایز را میتوان در مواقعی با خودگرایی اخلاقی ادغام کرد.
خودپرستی اخلاقی در تقابل با نوع دوستی اخلاقی قرار می گیرد، که فرض می کند که کارگزاران اخلاقی موظف به کمک و خدمت به دیگران هستند. هم خودپرستی و هم نوع دوستی از فایده گرایی اخلاقی فاصله دارند. فایده گرایی ادعا می کند که یک فرد (سوژه) نباید منافع خود را بر منافع دیگران ترجیح دهد، بر خلاف خودگرایی که منافع شخصی را بالا می برد. برعکس، همچنین حکم می کند که نباید منافع شخصی را فدای منافع دیگران کرد، موضعی که با نوع دوستی متفاوت است، مشروط بر اینکه منافع خود (مثلاً خواسته ها یا رفاه) اساساً با منافع دیگران برابر باشد. در حالی که خودگرایی، فایده گرایی، و نوع دوستی همگی اشکال نتیجه گرایی هستند، خودپرستی و نوع دوستی به عنوان پیامدگرایی فاعل محور (یا ذهنی) مشخص می شوند. در مقابل، فایده گرایی، عاملی خنثی (عینی و بی طرفانه) در نظر گرفته می شود، زیرا در مقایسه با سایر افراد، به علایق، خواسته ها یا رفاه عامل اخلاقی اهمیتی کمتر یا بیشتر نمی دهد.
خودگرایی اخلاقی الزامی نمی کند که عوامل اخلاقی عمداً به منافع یا بهزیستی دیگران آسیب برسانند. به عنوان مثال، عملی که به نفع شخصی یک نماینده تلقی می شود ممکن است اثرات مضر، سودمند یا خنثی اتفاقی بر دیگران داشته باشد. فردگرایی، نادیده گرفتن یا در نظر گرفتن منافع و رفاه دیگران، مشروط به کارآیی عمل انتخاب شده در ارضای منافع شخصی عامل، مجاز است. علاوه بر این، خودپرستی اخلاقی لزوماً به این معنا نیست که دنبال کردن منافع شخصی همیشه مستلزم عمل به خواستههای فوری است. تحقق بلند مدت ممکن است مستلزم رضایت های کوتاه مدت قبلی باشد. در نتیجه، لذت گذرا تابع eudaimonia پایدار است. همانطور که جیمز ریچلز مشاهده کرد، "خودپرستی اخلاقی [...] خودخواهی را تایید می کند، اما حماقت را تایید نمی کند."
خود گرایی اخلاقی گهگاه به عنوان زیربنای فلسفی آزادی گرایی یا آنارشیسم فردگرا عمل می کند، که متفکرانی مانند ماکس اشتیرنر نمونه ای از آن هستند، اگرچه این فلسفه های سیاسی نیز می توانند از فلسفه های علمی استخراج شوند. این مواضع تا حدی مبتنی بر این اعتقاد است که افراد نباید به طور اجباری از اعمال آزادی عمل خود منع شوند.
اگزیستانسیالیسم
اگزیستانسیالیسم یک نام فلسفی است که برای آثار چندین فیلسوف قرن 19 و 20 به کار می رود. علیرغم تفاوتهای مهم اعتقادی، این متفکران عموماً موافق بودند که تحقیق فلسفی باید بر شرایط وجودی فردی انسان متمرکز باشد که شامل احساسات، اعمال، مسئولیتها و افکار باشد. سورن کیرکگارد، فیلسوف قرن نوزدهم که پس از مرگ او به عنوان مولد اگزیستانسیالیسم شناخته شد، ادعا کرد که افراد تنها مسئولیت آغشته به زندگی خود را با معنا و زندگی واقعی و پرشور دارند، با وجود چالشها و حواسپرتیهای متعدد وجودی مانند ناامیدی، ناامیدی، ناامیدی و ناامیدی، کسالت.
فیلسوفان وجودی بعدی این تأکید را بر فرد حفظ کردند، اما در روشها و مؤلفههای دقیق زندگی کامل، موانعی که باید بر آنها فائق آمد، و تأثیر متقابل عوامل بیرونی و درونی، از جمله پیامدهای بالقوه وجود یا عدم وجود خدا، اختلاف نظر داشتند. بسیاری از اگزیستانسیالیستها نیز فلسفه نظاممند یا دانشگاهی سنتی را از نظر روششناسی و محتوای آن بهشدت انتزاعی و جدا از تجربیات عینی انسانی میدانستند. اگزیستانسیالیسم پس از جنگ جهانی دوم به عنوان ابزاری برای تأکید مجدد بر اهمیت فردیت و آزادی انسان، برجسته شد.
مفهوم نیچه از «ابرمرد» (Übermensch) ارتباط تنگاتنگی با اصول فردگرایی و پیگیری مسیر متمایز و پتانسیل ذاتی فرد دارد.
تفکر آزاد
Freethought مدافع این است که افراد نباید قضایا را بدون اثبات از طریق دانش و عقل به عنوان حقیقت بپذیرند. در نتیجه، آزاداندیشان تلاش میکنند تا نظرات خود را بر اساس شواهد واقعی، تحقیقات علمی و اصول منطقی، فارغ از مغالطههای منطقی یا تأثیرات محدودکننده عقلانی اقتدار، سوگیری تأیید، سوگیری شناختی، خرد متعارف، فرهنگ عامه، تعصب، فرقهگرایی، سنت، افسانههای شهری و دیگر باورهای مذهبی، فرموله کنند. در مورد مسائل دینی، آزاداندیشان ادعا می کنند که شواهد تجربی کافی برای تأیید علمی حضور پدیده های ماوراء طبیعی وجود ندارد.
اومانیسم
اومانیسم نمایانگر دیدگاهی فلسفی است که در چارچوبهای اخلاقی مختلف رایج است و بر کرامت انسانی، علایق و ظرفیتها، بهویژه عقلانیت تأکید میکند. در حالی که این اصطلاح دارای تعابیر متعددی است، معنای اصلی آن زمانی متمایز می شود که با مفاهیم ماوراء طبیعی یا تکیه بر جذابیت های معتبر در کنار هم قرار گیرد. از قرن نوزدهم به بعد، اومانیسم با احساسات ضد روحانیت ناشی از فلسفه روشنگری قرن 18 پیوند خورده است. اومانیسم قرن بیست و یکم به طور معمول از حقوق بشر دفاع می کند که شامل حقوق باروری، برابری جنسیتی، عدالت اجتماعی، و حذف دین از امور دولتی است. این نام گذاری گسترده شامل ادیان سازمان یافته غیر خداباور، اومانیسم سکولار، و رویکرد کلی انسان گرایانه به زندگی است.
هدونیسم
لذت گرایی فلسفی یک نظریه فرااخلاقی ارزش را تشکیل می دهد که ادعا می کند لذت تنها خیر ذاتی را نشان می دهد، در حالی که درد بد ذاتی انحصاری است. پیشفرض اساسی فلسفه لذتگرایانه بیان میکند که لذت - که به طور گسترده تعریف میشود تا همه احساسات ذاتاً پسندیده را در بر گیرد - تنها خیر ذاتی و به خودی خود ارزشمند است. در نتیجه، این چارچوب حکم میکند که ارزش اخلاقی شخصیت یا اعمال یک فرد باید با درجهای که لذت ایجاد شده از هر درد مرتبطی پیشی میگیرد، ارزیابی شود.
لیبرتینیسم
آزادی با فقدان محدودیتهای اخلاقی متعارف مشخص میشود، که اغلب بهعنوان زائد یا مضر تلقی میشوند، بهویژه در نادیده گرفتن یا رد کردن هنجارهای اجتماعی و رفتارهای مجاز. پیروان لیبرتینیسم، لذت های جسمانی، به ویژه آنهایی که از تجربیات حسی به دست می آیند، در اولویت قرار می دهند. به عنوان یک جنبش فلسفی، لیبرتینیسم طرفداران جدیدی را در طول قرن های 17، 18 و 19 به ویژه در فرانسه و بریتانیا جذب کرد. از چهره های برجسته می توان به جان ویلموت، دومین ارل روچستر و مارکی دو ساد اشاره کرد. در فرانسه باروک، جمعی از فیلسوفان و روشنفکران آزاداندیش به نام libertinage érudit ظهور کردند که در آن افرادی مانند گابریل نوده، الی دیوداتی و فرانسوا د لا موته لو وایر حضور داشتند. ویویان د سولا پینتو، منتقد، ارتباطی بین جان ویلموت، دومین کنش آزادیخواهی روچستر و ماتریالیسم هابزی برقرار کرد.
عینیت گرایی
عینیت گرایی یک سیستم فلسفی است که توسط فیلسوف و رمان نویس آین رند توسعه یافته است و این فرض را مطرح می کند که واقعیت مستقل از آگاهی وجود دارد. بر اساس این فلسفه، انسان ها از طریق شکل گیری مفهوم و با به کارگیری منطق استقرایی و قیاسی، معرفت را به طور عقلانی از ادراک کسب می کنند. هدف اخلاقی زندگی یک فرد، دستیابی به سعادت شخصی یا منفعت شخصی منطقی است. رند معتقد بود که تنها نظام اجتماعی سازگار با این اخلاق، نظامی است که به طور کامل به حقوق فردی احترام میگذارد که نمونه آن سرمایهداری ناب laissez-faire است. علاوه بر این، او اظهار داشت که کارکرد هنر در وجود انسان این است که گستردهترین مفاهیم متافیزیکی بشریت را از طریق بازنمایی انتخابی واقعیت، به شکلی ملموس - یک اثر هنری - که میتوان از نظر فکری درک کرد و با آن درگیر شد، ترجمه کرد. عینیت گرایی فرد را به عنوان قهرمان اصلی خود ستایش می کند و "خوشبختی خود را هدف اخلاقی زندگی او، با دستاوردهای مولد به عنوان اصیل ترین فعالیت او و عقل را به عنوان تنها مطلق او تعریف می کند."
آنارشیسم فلسفی
آنارشیسم فلسفی نشان دهنده یک سنت فکری آنارشیستی متمایز است که ادعا می کند دولت ذاتا فاقد مشروعیت اخلاقی است. برخلاف آنارشیسم انقلابی، این دیدگاه، سرنگونی خشونتآمیز را برای الغای دولت تأیید نمیکند، بلکه از تعالی آن از طریق تکامل مسالمتآمیز دفاع میکند. در حالی که آنارشیسم فلسفی ذاتاً مستلزم اقدامات فعال یا تمایل مستقیم برای حذف دولت نیست، طرفداران آن اساساً هرگونه تعهد یا وظیفه اطاعت از دولت را رد می کنند و برعکس، حق دولت برای صدور فرمان را انکار می کنند.
آنارشیسم فلسفی یک عنصر مهم است، به ویژه در آنارشیسم فردگرا. آنارشیست های فلسفی برجسته تاریخی شامل مهنداس گاندی، ویلیام گادوین، پیر جوزف پرودون، ماکس استیرنر، بنجامین تاکر، و هنری دیوید ثورو هستند. از جمله طرفداران معاصر، A. John Simmons و Robert Paul Wolff هستند.
سوبژکتیویسم
سوبژکتیویسم یک اصل فلسفی است که تجربه ذهنی را به عنوان عنصر اساسی همه چارچوب های اندازه گیری و قانونی مطرح می کند. در افراطیترین مظاهر آن، مانند سولیپسیسم، میتواند ادعا کند که ماهیت و وجود همه اشیاء منوط به آگاهی ذهنی یک فرد است. لودویگ ویتگنشتاین در گزاره 5.632 از Tractatus Logico-Philosophicus بیان کرد: "موضوع به جهان تعلق ندارد، بلکه مرزی از جهان را تشکیل می دهد." سوبژکتیویسم متافیزیکی معتقد است که واقعیت با ادراک فردی تعریف می شود و وجود یک واقعیت عینی و زیربنایی مستقل از تجربه آگاهانه را انکار می کند. از سوی دیگر، ایده آلیسم ذهنی ادعا می کند که آگاهی، به جای ادراک صرف، واقعیت را تشکیل می دهد. در قلمرو نظریه احتمالات، ذهنیت گرایی معتقد است که احتمالات بیانگر درجات اعتقادی است که عاملان عقلایی در مورد گزاره های خاص دارند و فاقد هرگونه واقعیت عینی ذاتی هستند.
سوبژکتیویسم اخلاقی در تضاد با واقعگرایی اخلاقی است، که ادعا میکند گزارههای اخلاقی صرفنظر از دیدگاههای انسانی با واقعیتهای عینی مطابقت دارند. با نظریه خطا، که مدعی است هیچ گزاره اخلاقی ارزش صدق ندارد. و با غیرشناخت گرایی، که این تصور را رد می کند که گزاره های اخلاقی هر گزاره ای را می رساند. مظاهر غالب سوبژکتیویسم اخلاقی غالباً با نسبیت گرایی اخلاقی همسو می شود و این را مطرح می کند که معیارهای اخلاقی مشروط به فرهنگ ها یا جوامع خاص (نسبی گرایی فرهنگی) یا حتی دیدگاه های فردی است. این دیدگاه اخیر، به ویژه توسط پروتاگوراس ارائه شده است، نشان می دهد که تعدد افراد با تعدد معادلی از چارچوب های اخلاقی متمایز برای خیر و شر مطابقت دارد. به طور خاص، سوبژکتیویسم اخلاقی گونهای از نسبیگرایی اخلاقی را نشان میدهد که ارزش اخلاقی را برای عامل فردی تثبیت میکند.
هورست ماتای کوئل یک فیلسوف آنارشیست آلمانی بود که به زبان اسپانیایی مینوشت و آثارش بهطور قابلتوجهی تحت تأثیر ماکس اشتیرنر بود. کوئل ادعا کرد که چون فرد جهان را شکل می دهد، فرد ذاتاً اشیاء، موجودات دیگر و کل کیهان خود را مجسم می کند. یکی از اصول اصلی فلسفه او «نظریه جهان های نامتناهی» بود که او آن را به مشارکت های فکری فیلسوفان پیش از سقراط نسبت داد.
Solipsism
Solipsism یک مفهوم فلسفی است که ادعا می کند فقط ذهن خود شخص می تواند با قطعیت وجود داشته باشد. از نظر ریشه شناسی، این اصطلاح از کلمات لاتین solus ("تنها") و ipse ("خود") گرفته شده است. از دیدگاه معرفتشناختی، سولیپسیسم معتقد است که شناخت هر چیزی که خارج از آگاهی فرد است، نامشخص باقی میماند. در نتیجه، دنیای بیرونی و دیگر ذهنها غیرقابل شناخت و به طور بالقوه غیرقابل درک تلقی میشوند. از نظر متافیزیکی، solipsism این مقدمه را بسط می دهد تا به این نتیجه برسد که جهان بیرونی و سایر ذهن ها در واقع وجود ندارند. به طور قابلتوجهی، سولیپسیسم تنها موضع معرفتشناختی است که بر اساس پیشفرض ذاتیاش، همزمان غیرقابل انکار و بهطور متناقض، غیرقابل دفاع است. در حالی که تعداد کمی از افراد واقعاً از تنهایی گرایی دفاع می کنند، اغلب به عنوان یک اتهام انتقادی در گفتمان فلسفی عمل می کند، جایی که یک فیلسوف ممکن است ادعا کند که استدلال های دیگری به تنهایی به عنوان نتیجه ای نامطلوب و پوچ (شکلی از reductio ad absurdum) منجر می شود. از لحاظ تاریخی، solipsism به عنوان یک فرضیه شکی مهم در تحقیقات فلسفی عمل کرده است.
فردگرایی اقتصادی
دکترین فردگرایی اقتصادی ادعا میکند که افراد باید در تصمیمگیری اقتصادی خود استقلال داشته باشند، نه اینکه چنین انتخابهایی توسط نهادهای جمعی، شرکتی یا دولتی دیکته شود.
لیبرالیسم کلاسیک
لیبرالیسم کلاسیک به عنوان یک ایدئولوژی سیاسی در طول قرن نوزدهم در سراسر قاره آمریکا، انگلستان، فرانسه و اروپای غربی گسترده تر ظاهر شد. در حالی که تاکید لیبرال قبلی بر آزادی فردی و حکومت مردمی را حفظ کرد، خود را از طریق پایبندی قوی به اصول اقتصادی کلاسیک و سیستم های بازار آزاد متمایز کرد.
طرفداران برجسته لیبرالیسم کلاسیک در قرن نوزدهم شامل ژان باپتیست سی، توماس مالتوس و دیوید ریکاردو بودند. لیبرالیسم کلاسیک اگرچه گهگاه به عنوان نامی گستردهتر برای تمام اندیشههای لیبرال پیش از قرن بیستم به کار میرفت، لیبرالیسم کلاسیک در قرن بیستم از طریق آثار لودویگ فون میزس و فردریش هایک تجدید حیاتی را تجربه کرد و متعاقباً توسط چهرههایی مانند میلتون فریدمن، رابرت نوزیک، لورن لوماسکی و یانار انار.
آزادیخواهی
لیبرتارینیسم اساساً بر اصل آزادی استوار است و طرفداران آن در تلاش برای به حداکثر رساندن استقلال فردی و آزادی سیاسی هستند. این پیگیری با تأکید بر انجمن آزاد، آزادی انتخاب، فردگرایی و همکاری داوطلبانه مشخص می شود. در حالی که آزادی خواهان عموماً نسبت به اقتدار و قدرت دولتی ابراز تردید می کنند، دیدگاه های آنها در مورد میزان مخالفت آنها با ساختارهای اقتصادی و سیاسی غالب به طور قابل توجهی متفاوت است. مکاتب مختلف اندیشه آزادی خواهانه طیفی از نظرات را در رابطه با نقش مشروع دولت و قدرت خصوصی ارائه می کنند و اغلب از محدود کردن یا لغو نهادهای اجتماعی اجباری حمایت می کنند. برای تشریح این گونههای متنوع آزادیخواهی، معمولاً از دستهبندیها، معمولاً در امتداد محورهای چپ-راست یا سوسیالیستی- سرمایهداری استفاده میشود تا مواضع آنها در مورد ماهیت مالکیت و سرمایه متمایز شود.
لیبرتارینیسم چپ
لیبرتارینیسم چپ طیفی از چارچوبهای نظری به هم پیوسته و در عین حال متمایز را در بر میگیرد که برای سیاست، جامعه، فرهنگ، و هر دو نظریه سیاسی و اجتماعی اعمال میشود، که همگی آزادی فردی و سیاسی را در پیوند با عدالت اجتماعی در اولویت قرار میدهند. بر خلاف آزادیخواهان راست، طرفداران آزادی خواهی چپ ادعا می کنند که نه ادعای صرف ادعا و نه استفاده از نیروی کار برای منابع طبیعی برای ایجاد حقوق مالکیت خصوصی مطلق کافی نیست. در عوض، آنها از منابع طبیعی - مانند زمین، نفت، طلا، و الوار - حمایت می کنند که به شیوه ای برابری طلبانه مدیریت شوند، چه به عنوان عوام غیرمالک یا از طریق مالکیت جمعی. آزادیخواهان چپ که حقوق مالکیت را تأیید می کنند، معمولاً این کار را تحت هنجارها و نظریه های مالکیت جایگزین انجام می دهند، یا مشروط به ارائه غرامت به جامعه محلی یا جهانی می باشند.
اصطلاحات مرتبط شامل آزادی خواهی برابری طلب، آزادی خواهی جناح چپ، سوسیالیسملیبرتلیبرت، لیبرت، سوسیالیسملیبرت، لیبرتیسملیبرتیست. آزادیخواهی اجتماعی و آزادیخواهی سوسیالیستی. به طور کلی، آزادی خواهی چپ می تواند به سنت های فکری مرتبط و همپوشانی زیر اشاره داشته باشد:
- تظاهرات ضد استبدادی اندیشه سیاسی چپ، به ویژه در جنبش سوسیالیستی، که معمولاً به عنوان سوسیالیسم آزادی خواه شناخته می شود.
- Geolibertarianism، که ترکیبی آمریکایی از اصول آزادیخواهی و Georgism را تشکیل می دهد.
- آنارشیسم بازار، که بر ظرفیت دگرگونی اجتماعی نهفته در بازارهای آزاد غیرتهاجمی و ضد سرمایهداری تأکید دارد.
- مکتب اشتاینر-والنتاین، که به افتخار هیلل اشتاینر و پیتر والنتاین نامگذاری شده است، که طرفداران آن نتایج خود را از اصول بنیادی لیبرال کلاسیک یا لیبرال بازار میگیرند.
سوسیالیسم لیبرتارین، که گهگاه به عنوان لیبرتارینیسم چپ یا لیبرتارینیسم سوسیالیستی از آن یاد می شود، یک جریان ضد استبدادی، ضد دولت گرا و آزادی خواه در جنبش سوسیالیستی گسترده تر را نشان می دهد. این سنت به صراحت پارادایم سوسیالیستی دولتی را رد می کند، که سوسیالیسم را به عنوان یک نظام دولت گرا مطرح می کند که با کنترل متمرکز دولتی بر اقتصاد مشخص می شود. سوسیالیستهای لیبرتارین روابط کار مزدی را در محیط کار تحلیل انتقادی میکنند و در عوض از خود مدیریتی کارگران و اجرای ساختارهای سازمانی سیاسی غیرمتمرکز دفاع میکنند.
سوسیالیسم لیبرتارین معتقد است که جامعهای که بر اصول آزادی و عدالت بنا شده است، میتواند با از بین بردن نهادهای اقتدارگرا که ابزارهای خاص تولید اقتصادی طبقه الکترونیکی یا طبقهای سیاسی را کنترل میکنند و به یک طبقه تحت سلطه کنترل میکنند، تحقق یابد. طرفداران سوسیالیسم آزادی خواه از چارچوب های سازمانی غیرمتمرکز، مبتنی بر دموکراسی مستقیم و انجمن های فدرال یا کنفدرال، که با مفاهیمی مانند شهرداری لیبرتارین، مجامع شهروندان، اتحادیه های کارگری و شوراهای کارگری نمونه است، دفاع می کنند.
این اهداف معمولاً در قالب یک درخواست عملی گسترده تر، دستیابی به انتقاد از آزادی و انجمن آزاد دنبال می شوند. اقتدار نامشروع در تمام جنبه های وجودی انسان. در درون جنبش سوسیالیستی گسترده، سوسیالیسم آزادیخواه تلاش می کند تا خود را از هر دو لنینیسم و سوسیال دموکراسی متمایز کند.
جریانها و جنبشهای تاریخی و معاصر که اغلب به عنوان سوسیالیست آزادیخواه دستهبندی میشوند، آنارشیسم را در بر میگیرند (مخصوصاً مکاتب مختلف فکری آنارشیستی، از جمله آنارکو کمونیسم، آنارکو سندیکالیسم، آنارشیسم جمعگرا، آنارشیسم سبز، آنارشیسم فردگرا، متقابل، و تظاهر به آنارشیسم سوسیالگرا، کمونیسم اجتماعی، کمونگرایی اجتماعی، بهطور خاص) سوسیالیسم، مارکسیسم آزادیخواه (که شامل خودمختاری، کمونیسم شورایی، کمونیسم چپ، و لوکزامبورگیسم و غیره است)، مشارکت گرایی، سندیکالیسم انقلابی، و تکرارهای خاص سوسیالیسم اتوپیایی.
راست-لیبرتارینیسم
آزادی خواهی راست شامل تکرارهای غیر جمعی از آزادی گرایی یا طیفی از دیدگاه های آزادی خواهانه است که محققان آن را به عنوان گرایش به راست دسته بندی می کنند که محافظه کاری آزادی خواه نمونه ای از آن است. اصطلاحات مرتبط شامل آزادی گرایی محافظه کار، سرمایه داری آزادی خواه، و آزادی خواهی جناح راست است. در اواسط قرن بیستم، ایدئولوژیهای راست آزادیخواه مانند آنارکو-سرمایهداری و منارشیسم، لقب آزادیخواهی را برای حمایت از سرمایهداری laissez-faire و حقوق مالکیت خصوصی قوی، بهویژه در مورد زمین، زیرساختها و منابع طبیعی به خود اختصاص دادند. این تجلی خاص در داخل ایالات متحده غالب است و آزادی های مدنی، قوانین طبیعی، سرمایه داری بازار آزاد، و از بین بردن اساسی دولت رفاه معاصر را ترویج می کند.
متقابل گرایی
در سنتهای سوسیالیستی فردگرا، از جمله آنارشیسم فردگرا، دیدگاههای اقتصادی متنوعی وجود دارد که شامل طرفداران متقابل گرایی (مانند پیر جوزف پرودون، امیل آرماند و بنجامین تاکر اولیه)، مدافعان حقوق طبیعی (به عنوان مثال، بنجامین تاکر اولیه، و جوندر وارنگو، و لیزا) بی توجهی به مفاهیم انتزاعی مانند مالکیت خصوصی و بازار (مانند مکس استیرنر، جان هنری مکی، لو چرنی، بعداً بنجامین تاکر، رنزو نواتوره و غیرقانونی گرایی). کوین کارسون، یک آنارشیست فردگرای معاصر، آنارشیسم فردگرای آمریکایی را با بیان این مطلب توصیف میکند که «برخلاف سایر جنبشهای سوسیالیستی، آنارشیستهای فردگرا بر این باور بودند که دستمزد طبیعی کار در بازار آزاد محصول آن است، و استثمار اقتصادی تنها زمانی میتواند رخ دهد که سرمایهداران و صاحبخانهها قدرت دولت را مهار کنند، بنابراین یک دولتگرایی در جهت منافع آنها است. جریان اصلی جنبش سوسیالیستی، و به یک جنبش لیبرال کلاسیک که به سمت یک عذرخواهی صرف از قدرت تجارت بزرگ حرکت می کرد."
متقابل گرایی، یک جریان فلسفی آنارشیستی، از آثار پیر جوزف پرودون سرچشمه می گیرد، که جامعه سوسیالیستی را تصور می کرد که در آن افراد ابزارهای تولید خود را در درون یک ارزش مبادله ای آزاد در بازار، به صورت مستقل یا اشتراکی منعکس می کردند. یکی از اجزای اساسی این چارچوب شامل ایجاد یک بانک اعتباری متقابل است که برای ارائه وام به تولیدکنندگان با نرخ بهره اسمی طراحی شده است که فقط برای پرداخت هزینه های اداری کافی است. این ایدئولوژی مبتنی بر نظریه ارزش کار است که ادعا میکند فروش نیروی کار یا محصول آن باید مبادله کالاها یا خدماتی را به همراه داشته باشد که شامل «مقدار کار لازم برای تولید کالایی دقیقاً مشابه و یکسان» است، و هر گونه دستمزد کمتر به منزله استثمار، سرقت نیروی کار یا ربا است.
انتقادات
افلاطون فیلسوف یونانی معتقد است که افراد موظف به حمایت از قوانین و انجام وظایف هستند و همزمان از اعطای حقوق به آنها برای محدود کردن یا انکار مداخله دولت در حوزه های شخصی خود خودداری می کنند.
گئورگ ویلهلم فردریش هگل، فیلسوف آلمانی، با انتقاد مجدد از خودآگاهی بر انسان گرایی، خودآگاهی را بر فردگرایی مورد انتقاد قرار می دهد. از سوی دیگران، در نتیجه از دیدگاهی کل نگر حمایت میکند و تصور جهان را به عنوان مجموعهای از افراد منزوی نادیده میگیرد.
ایدئولوژی فاشیستی ادعا میکند که اولویتبندی لیبرال آزادی فردی موجب چندپارگی ملی میشود.
پاپ فرانسیس در نامهی بخشنامهای خود در سال 2015، Laudato si'، انتقادی از تجلی خودمحور فردگرایی بیان کرد:
مردان و زنان دنیای پست مدرن ما در معرض خطر فردگرایی افسارگسیخته قرار دارند و بسیاری از مشکلات جامعه با فرهنگ امروزی خود محوری رضایت فوری مرتبط است.
او این را بیشتر با مشاهده والدینی که "ممکن است مستعد ابتلای فرزندانشان به مصرف تکانشگرانه و پس از آن در خانه به سختی باشد، نشان می دهد. خودشان و تشکیل خانواده."
نماهای دیگر
به عنوان سبک زندگی مستقل خلاق
اسکار وایلد، نویسنده آنارشیست و غیرقانونی، در مقاله معروف خود روح انسان در دوران سوسیالیسم بیان می کند که "هنر فردگرایی است و فردگرایی نیرویی آزاردهنده و متلاشی کننده است. ارزش بی حد و حصر آن نهفته است. زیرا آنچه به دنبال برهم زدن یکنواختی نوع، سطح و عادت است. از یک ماشین." جرج وودکاک، مورخ آنارشیست، مشاهده کرد که هدف وایلد در روح انسان در دوران سوسیالیسم شناسایی ساختار اجتماعی است که بیشترین کمک را برای بیان هنری دارد. از نظر وایلد، هنر هدف نهایی را تشکیل میداد، تجسم روشنگری و بازسازی، که همه عناصر اجتماعی دیگر باید مطیع آن باشند. بنابراین وودکاک وایلد را یک «آنارشیست به مثابه زیباشناس» توصیف کرد. در نتیجه، فردگرایی در این زمینه نشاندهنده تمایلی است که با تمایل آشکار به خودشکوفایی و نوآوری مشخص میشود، در تضاد با پایبندی به سنت یا احساسات و رفتار رایج مردمی.
نویسنده آنارشیست موری بوکچین بسیاری از آنارشیستهای فردگرا را بهعنوان افرادی توصیف میکند که بهویژه آنارشیستهای فردگرا را بهعنوان افرادی تحت فشار قرار میدهند. رفتار ظالمانه و سبک زندگی ناهنجار در گتوهای فرهنگی فین دو سیکل نیویورک، پاریس و لندن." اساساً، آنارشیسم فردگرا عمدتاً یک شیوه زندگی غیرمعمول را تشکیل میداد، که به طور برجسته از آزادی جنسی ("عشق آزاد") حمایت میکرد و از نوآوریهایی در بیان هنری، رفتار شخصی و لباس حمایت میکرد.
با بسط این مفهوم از فردیت، آنارشیست فردگرای فرانسوی، Émile Armand Dogmental Promotions and Remove Socialistical Producing of the emile Armanje's support of the emile. زندگی روزمره همسو با تمایلات و آرزوهای شخصی، زیرا او آنارشیسم را اساساً به عنوان یک فلسفه زنده و روش شناسی عملی مطرح می کند. او این دیدگاه را بیان کرد که "فردگرای آنارشیست تمایل دارد خود را بازتولید کند، روح خود را در افراد دیگری تداوم بخشد که نظرات او را دارند و امکان برقراری وضعیتی را فراهم می کنند که اقتدارگرایی از آن بیرون رانده شده است. «فعالیت.»"
در اثر خود باغ ناقص: میراث اومانیسم، فیلسوف اومانیست، تزوتان تودوروف، فردگرایی را به عنوان مسیری مهم در اندیشه اجتماعی-سیاسی مدرن معرفی میکند و به استناد میشل دو مونته، فرانسوا دو مارکوئل، شارفو، و روشهفوئه میگوید. ارقام گویا تودوروف در لاروشفوکو تمایلی رواقیانه را تشخیص میدهد که در آن «فرد صادق وجود خود را به شیوه مجسمهسازی کار میکند که در جستجوی رهایی فرمهایی است که درون یک بلوک مرمر قرار دارند تا حقیقت آن موضوع را استخراج کند». برعکس، در بودلر، او ویژگی شیک پوش را شناسایی می کند، که تلاش می کند "ایده زیبایی را در درون خود، ارضای احساسات و افکار خود را ارضا کند."
جوزف برادسکی، شاعر روسی-آمریکایی، اظهار داشت که "مطمئنترین دفاع در برابر شیطان، فردگرایی افراطی، اصالت تفکر، هوسبازی، حتی - اگر بخواهید - غیرعادی است. یعنی چیزی که نمیتوان آن را جعل کرد، جعل کرد، تقلید کرد؛ چیزی که حتی یک شیاد باتجربه نمیتوان با آن خوشحال شد." رالف والدو امرسون به طور معروف اظهار داشت: «[و] هرکس مردی میشود باید یک ناسازگار باشد»، دیدگاهی که به طور گسترده در زندگی و نوشتههای هنری دیوید ثورو توضیح داده شده است. ادعای امرسون مبنی بر اینکه «یک قوام احمقانه، هجوم ذهنهای کوچک است که توسط دولتمردان کوچک و فیلسوفان و خدایان مورد تحسین قرار میگیرد» به همان اندازه به یاد ماندنی بود و به طور قابل توجهی بر والت ویتمن تأثیر گذاشت. امرسون اساساً با وابستگی به ساختارهای اجتماعی مدنی و مذهبی مخالف بود و معتقد بود که چنین اتکای ارتباط فرد با امر الهی را به تجربهای ثانویه و واسطهای تنزل میدهد، نه یک رویارویی اولیه مشابه با نابغه گذشته. او در ادامه اظهار داشت: "[یک نهاد، سایه دراز یک مرد است." امرسون برای دستیابی به این رابطه اولیه و بدون واسطه، از افراد حمایت کرد که «بر خود پافشاری کنند؛ هرگز تقلید نکنند»، با این استدلال که یک رابطه ثانویه ناگزیر منجر به کاهش ارتباط می شود.
مذهب
جوزف هنریش، انسانشناس، در اثر خود *عجیبترین مردم جهان*، به بررسی ریشههای فردگرایی غربی میپردازد، و معتقد است که از ممنوعیت ازدواج با پسر عموزاده توسط کلیسای کاتولیک قرون وسطی سرچشمه میگیرد. هنریش ادعا میکند که این سیاست کلیسایی به ظهور خانوادههای هستهای منزوی و آسیبپذیر دامن میزند و آنها را وادار میکند تا برای حمایتهای لازم، شکلهای جدیدی از انجمنهای اجتماعی را پرورش دهند و روی آن سرمایهگذاری کنند. او همچنین استدلال میکند که گسترش این انجمنها نهایتاً جهان مدرن را شکل داده است، از جمله ویژگیهای روانشناختی متمایز و فردگرایانه مشاهدهشده در جمعیتهای معاصر.
کلیسای کاتولیک اظهار میدارد که تلاوت صادقانه دعای «پدر ما» تعالی فردگرایی را تسهیل میکند، زیرا مخالفتها و عشق الهی باعث تفرقه و جدایی فردی میشود. از نظر تاریخی، بسیاری از کاتولیک ها ظهور فردگرایی را به مارتین لوتر و اصلاحات پروتستان نسبت می دهند.
مراجع علمی
مراجع
آلبرشت، جیمز ام. (2012). بازسازی فردگرایی: یک سنت عملگرایانه از امرسون تا الیسون. انتشارات دانشگاه فوردهام.
- آلبرشت، جیمز ام. (2012) بازسازی فردگرایی: سنت عملگرایانه از امرسون تا الیسون. انتشارات دانشگاه فوردهام.
- براون، ال. سوزان (1993). سیاست فردگرایی: لیبرالیسم، فمینیسم لیبرال و آنارشیسم. کتاب های رز سیاه.امرسون، رالف والدو (1847). اتکاء به خود. لندن: J.M. Dent & Sons Ltd. پالگریو مک میلان.
- مقالاتی درباره فردگرایی: ایدئولوژی مدرن در دیدگاه انسانشناسی. شیکاگو: انتشارات دانشگاه شیکاگو. ISBN 0-226-16958-8.Siedentop، Larry (2014). اختراع فرد: خاستگاه لیبرالیسم غربی. کتابهای پنگوئن. ISBN 978-0-14-100954-4. cs1" title="ctx_ver=Z39.88-2004&rft_val_fmt=info%3Aofi%2Ffmt%3Akev%3Amtx%3Abook&rft.genre=book&rft.btit le=اختراع+فرد%3A+منشاء+لیبرالیسم+غرب&rft.pub=کتاب+پنگوئن&rft.date=2014&a mp;rft.isbn=978-0-14-100954-4&rft.au=Siedentop%2C+Larry&rft_id=https%3A%2F%2Fco.uk%2Fbooks%2F106410%2F inventing-the-individual-by-larry-siedentop%2F9780141009544&rfr_id=info%3Asid%2Fen.
- فردگرایی. نیویورک: Harper & ردیف. ISBN 0-631-14750-0.Renaut, Alain (1999). عصر فرد. پرینستون، نیوجرسی: انتشارات دانشگاه پرینستون. ISBN 0-691-02938-5.منبع: بایگانی آکادمی TORIma