پوچگرایی نظریهای فلسفی ارائه میکند که غیرعقلانی بودن ذاتی جهان و فقدان معنا را تأیید میکند. این دیدگاه مدعی است که تلاش انسان برای کشف معنا ناگزیر منجر به رویارویی با جهانی می شود که فاقد هدف ذاتی تلقی می شود. در حالی که تعریف دقیق همچنان بحث برانگیز است، این تعارض ممکن است به صورت تضاد بین طبیعت عقلانی انسانی و کیهان غیرعقلانی، بین اعمال مورد نظر و پیامدهای واقعی آنها، یا بین ارزیابی های ذهنی و ارزش عینی ظاهر شود. در نتیجه، پوچ گرایی ادعا می کند که وجود به عنوان یک کل ذاتا پوچ است که از یک یا چند مورد از این تعارضات اساسی ناشی می شود. این امر آن را از این گزاره محدودتر متمایز می کند که فقط موقعیت های خاص، افراد یا مراحل زندگی پوچ نشان می دهند.
گفتمان آکادمیک جنبه های مختلف پوچ را بررسی می کند، با نظریه پردازان مختلف که اغلب تلاش های تعریفی و تحقیقاتی خود را بر عناصر متمایز متمرکز می کنند. از منظر عملی، تضاد اساسی پوچ با تلاش مداوم فرد برای معنا در دنیایی ذاتاً بی معنا مشخص می شود. برعکس، بعد نظری محدودیت های معرفتی عقل را در درک و درک کامل واقعیت برجسته می کند. از لحاظ تاریخی، این تعارض به عنوان برخوردی بین جنبه ذاتی طبیعت انسان و عنصر بیرونی کیهان تصور شده است. با این وجود، دیدگاههای نظری جدیدتر پیشنهاد میکنند که هر دو عنصر تشکیلدهنده ممکن است درونی باشند: بهویژه، توانایی تشخیص ماهیت دلخواه هر هدف نهایی، که در کنار ناتوانی در توقف ارزشگذاری چنین اهدافی قرار دارد. علاوه بر این، برخی از تفاسیر جنبهی فراشناختی را در بر میگیرند، و بیان میکنند که آگاهی آگاهانه از این تعارض، پیشنیاز ظهور پوچی است.
استدلالهایی که از پوچگرایی حمایت میکنند اغلب بر بیاهمیت کیهانی بشریت، نقش فراگیر مرگ، یا غیرقابل قبول بودن و غیرقابلیتبودن ذاتی بودن انسان تأکید میکنند. برعکس، نقدهای پوچ گرایی اغلب ادعا می کنند که زندگی دارای معنای ذاتی است یا پیامدهای مشکل ساز خاص و ناسازگاری ها را در چارچوب پوچ گرایی برجسته می کند. طرفداران پوچ گرایی غالباً از عدم مشارکت علمی کافی فیلسوفان حرفه ای، علیرغم اهمیت عمیق این موضوع و پتانسیل آن برای ایجاد بحران های وجودی در افراد آسیب دیده، ابراز تاسف می کنند. راهبردهای بالقوه متعددی برای مقابله با پوچ گرایی و پیامدهای آن پیشنهاد شده است. گفتمان پوچگرای سنتی سه پاسخ اصلی را مشخص میکند: خودکشی، پایبندی به باور دینی به هدف متعالی، و شورش علیه پوچ. در این میان، شورش معمولاً به عنوان رویکرد ترجیحی مورد حمایت قرار می گیرد، زیرا برخلاف دو گزینه دیگر، به طور منحصر به فردی پوچ را بدون تلاش برای فرار از آن تصدیق می کند. نظریه پردازان بعدی پاسخ های بیشتری را ارائه کردند، مانند استفاده از کنایه برای کاهش جدیت زندگی یا حفظ عمدی ناآگاهی از تعارض اساسی. برخی از پوچ گرایان معتقدند که ماهیت و روش واکنش فرد در نهایت بی اهمیت است. این دیدگاه بر این فرض استوار است که اگر هیچ چیز دارای اهمیت ذاتی نباشد، واکنشهای انسان به این واقعیت به طور مشابه عاری از پیامد است.
مفهوم فلسفی "پوچ گرایی" عمدتاً با آثار آلبر کامو مرتبط است. با این وجود، ایدههای اساسی و کاوشهای مهم پوچ را میتوان در نوشتههای سورن کیرکگارد نیز شناسایی کرد. پوچ گرایی با چارچوب ها و نظریه های فلسفی متعدد دیگر پیوندهای مفهومی نزدیکی دارد. دیدگاه بنیادی آن از فلسفه اگزیستانسیالیستی الهام می گیرد. با این حال، اگزیستانسیالیسم اصول نظری بیشتری را در بر می گیرد و غالباً در مورد پتانسیل افراد برای کشف یا ساختن معنا در وجودشان، موضع منطقی تری اتخاذ می کند. در حالی که پوچگرایی و نیهیلیسم هر دو بیمعنای زندگی را مطرح میکنند، پوچگرایان با تلقی نکردن آن به عنوان یک واقعیت منفرد، خود را متمایز میکنند. در عوض، آنها بر تضاد ذاتی بین اشتیاق بشریت برای معنا و فقدان درک شده جهان از آن تمرکز می کنند. مواجهه با این تضاد اساسی می تواند یک بحران وجودی را تسریع کند، که در آن حالات روانی ناراحت کننده مانند اضطراب یا افسردگی ممکن است افراد را مجبور به جستجوی راه حل کند. با این وجود، اذعان به فقدان معنای عینی لزوماً مانع از ایجاد معنای ذهنی یک فرد آگاه نیست.
تعریف
پوچ گرایی این بحث فلسفی را مطرح می کند که زندگی، یا جهان به طور کلی، ذاتا پوچ است. در حالی که اجماع گسترده ای وجود دارد که "پوچ" به معنای فقدان معنا یا هدف است، تعریف دقیق آن همچنان موضوع بحث قابل توجهی است و تفسیرهای متعددی ارائه شده است. تعریف خاص اتخاذ شده دارای پیامدهای مهمی برای اعتبار تز پوچ گرایی و استدلال های مطرح شده در حمایت یا مخالفت آن است، زیرا صحت آن ممکن است بسته به تفسیر انتخاب شده متفاوت باشد.
به طور کلی، پوچ به چیزی اشاره دارد که اغلب به دلیل یک تناقض ذاتی، فاقد انسجام است. آن را به عنوان متناقض نشان می دهد، مقاومت در برابر درک تنها از طریق عقل. با این حال، در چارچوب فلسفی پوچ گرایی، این اصطلاح معمولاً معنای تخصصی تری به خود می گیرد. بیشتر تعاریف آن را به عنوان تضاد، اختلاف یا برخورد بین دو موجودیت مجزا توصیف می کنند. ماهیت این دو موضوع، محل اختلاف علما است. به عنوان مثال، به طور متعارف به عنوان تقابل بین انسانیت عقلانی و یک کیهان غیرعقلانی، یا به عنوان تلاش برای درک چیزی از طریق ابزارهای عقلانی، علیرغم فراتر رفتن از مرزهای عقلانی، درک می شود. تفاسیر مشابه، منشأ پوچی را در تفاوت بین قصد و نتیجه، آرزو و واقعیت، یا ارزش گذاری ذهنی و شایستگی عینی مشخص می کند. برعکس، برخی از تعاریف هر دو عنصر متضاد را در خود شرایط انسانی قرار می دهند: ظرفیت تشخیص ماهیت دلخواه اهداف نهایی همراه با ناتوانی در کنار گذاشتن تعهد به آنها. این تضاد ذاتی پوچ گرایی را از نیهیلیسم متمایز می کند. این صرفاً این ادعا نیست که هیچ چیز اهمیت ندارد. در عوض، پوچ گرایی این عنصر حیاتی را در بر می گیرد که چیزها *به نظر می رسد* برای افراد اهمیت دارند، تصوری که ثابت می شود غیرقابل پاک شدن است. این تمایز بر بعد رابطهای پوچ تأکید میکند، که بهعنوان تنش اساسی بین دو نیروی متضاد ظاهر میشود.
عناصر تشکیلدهنده پوچی پیشنهاد شدهاند، و محققان اغلب تعاریف و تحقیقات خود را بر روی یک جنبه خاص متمرکز میکنند. برخی دیدگاهها مؤلفههای عملی را برجسته میکنند و بر جستوجوی فرد برای معنا تمرکز میکنند، در حالی که برخی دیگر بر ابعاد نظری، مانند ناتوانی در درک کامل یا درک عقلانی جهان تأکید میکنند. یکی دیگر از موارد اختلاف بر سر این است که آیا تعارض صرفاً درونی فرد است یا از نابرابری بین انتظارات فردی و دنیای بیرونی ناشی میشود. علاوه بر این، برخی از نظریه پردازان یک عنصر فراشناختی را وارد می کنند و ادعا می کنند که پوچ نیاز به آگاهی آگاهانه فرد از این تعارض ذاتی دارد.
یک ویژگی مهم پوچ گرایی این ادعاست که پوچ گرایی فراتر از شرایط خاص گسترش می یابد و زندگی را به طور کامل در بر می گیرد. در حالی که اجماع عمومی وجود دارد که افراد غالباً در زندگی روزمره با موقعیتهای پوچ مواجه میشوند - که اغلب از ناهماهنگی قابل توجهی بین مقاصد و واقعیت ناشی میشود - تز فلسفی پوچگرایی دامنه بسیار گستردهتری دارد. به عنوان مثال، سناریوی شخصی که با زحمت تلاش میکند به زور درب ورودی محکمی را باز کند، فقط برای اینکه خانه فاقد دیوار پشتی باشد که دسترسی آسان را ارائه میدهد، نمونهای از یک موقعیت پوچ روزمره است. با این حال، ادعای فلسفی پوچ گرایی به رویدادها، افراد یا مراحل زندگی منزوی محدود نمی شود. در عوض، فرض می کند که زندگی، یا جهان به عنوان یک کل، اساسا پوچ است. این ادعا در مورد فراگیر بودن جهانی پوچ، بحث برانگیز است، به ویژه زمانی که با این گزاره کمتر مورد مناقشه مبنی بر پوچ بودن موقعیت های خاص در تضاد باشد.
دیدگاه پوچ گرایی معمولاً زمانی پدیدار می شود که فردی از تعاملات روزمره روزمره خود با جهان صرف نظر می کند تا اهمیت آنها را در یک زمینه وسیع تر ارزیابی کند. این ارزیابی انتقادی میتواند منجر به درک این موضوع شود که، در حالی که مشارکتهای روزانه اهمیت ذهنی قابلتوجهی دارند، وقتی از منظری گسترده و عینی به آن نگاه میکنیم، ممکن است معنای ذاتی نداشته باشند. چنین ارزیابی تضاد اساسی بین اهمیت درک شده از منظر درونی و خودسری آشکار شده توسط یک دیدگاه خارجی را آشکار می کند. بنابراین پوچ به دلیل اشتیاق عمیق انسان به معنا و هدف، با وجود غیبت ظاهری آنها، مشکل ساز می شود. در نتیجه، تضاد زیربنایی پوچ غالباً یک بحران وجودی را تشدید یا همراه میکند.
عناصر تشکیل دهنده
ابعاد عملی و نظری
در سطح عملی، جنبه قابل توجهی از پوچی مربوط به جاذبه ای است که افراد به زندگی نسبت می دهند. این جاذبه در نگرش ها و حوزه های مختلفی مانند شهرت، لذت، عدالت، دانش یا بقا ظاهر می شود که هر دو دیدگاه شخصی و بین فردی را در بر می گیرد. با این حال، ناسازگاری قابل توجهی بین جدیتی که با آن به زندگی خود و دیگران می نگریم و خودسری ظاهری وجود و جهان گسترده تر ظاهر می شود. این پدیده را میتوان از دریچههای اهمیت و نگرانی مفهومسازی کرد: پوچی در سرمایهگذاری مداوم انسان در موضوعاتی است که به طور عینی به نظر میرسد فاقد اهمیت ذاتی هستند. این تضاد اساسی بین این دو دیدگاه، تعریف پوچ را تشکیل می دهد. چنین برخوردی ممکن است زمانی به شدت نشان داده شود که فردی به طور جدی بین انتخابهای خودسرانهای که هیچکدام دارای ارزش ذاتی واقعی نیستند، مشورت میکند.
بعضی از نظریهپردازان ابعاد اخلاقی پوچگرایی و نیهیلیسم را برابر میدانند و ادعا میکنند که اعمال انسانی بیاهمیت هستند یا «همه چیز ناپسند» است. از این منظر، یک عنصر مهم پوچ بودن این است که هر هدف یا هدف نهایی انتخابی را می توان زیر سوال برد، زیرا در نهایت فاقد یک توجیه اساسی و مرتبه بالاتر است. با این حال، تمایز مشترک پوچ گرایی را از نیهیلیسم متمایز می کند، با پوچ گرایی عنصر اضافی تضاد اساسی بین میل ذاتی بشر برای معنا و عدم وجود چنین معنائی را در بر می گیرد.
از دیدگاه تئوریک تر، پوچ گرایی معتقد است که جهان اساساً نسبت به تلاش های بشری که به دنبال تعیین منطق زیربنایی آن هستند، بی تفاوت و غیرقابل درک است، یا اینکه ذاتاً غیرقابل شناخت است. این بعد نظری چالش معرفت شناختی ناشی از محدودیت های ذاتی دانش بشری در مورد جهان را در بر می گیرد. این دیدگاه شامل این گزاره است که جهان برای انسان ها به طور انتقادی غیرقابل درک است و بر باورها و اعمال آنها تأثیر می گذارد. چنین نامفهومی در طبیعت پر هرج و مرج و غیرعقلانی جهان منعکس شده است که تحت اصول خود و با بی توجهی کامل به مشغله ها و جاه طلبی های انسانی عمل می کند. این مفهوم ارتباط نزدیکی با این مفهوم دارد که جهان در مواجهه با جستارهایی درباره ماهیت اساسی هستی هیچ پاسخی ارائه نمی دهد. این سکوت درک شده از این درک ناشی می شود که در ابتدایی ترین سطح خود، همه پدیده ها بدون توجیه ذاتی وجود دارند. آنها به سادگی *هستند*. جنبه انتقادی این محدودیت های شناختی ماهیت ذاتی آنها برای درک انسان است، به این معنی که آنها از اصول اشتباه یا ضعف های اتفاقی ناشی نمی شوند، بلکه برای قوای شناختی انسان بنیادی هستند.
بعضی از نظریه پردازان این مشکل را بیشتر با دایره ای بودن ذاتی عقل انسانی مرتبط می دانند، که به طور عادلانه ای عناصر را به هم متصل می کند اما قابل اثبات است. ارائه یک توجیه اساسی برای کل زنجیره زمانی که تحت بررسی بازتابی قرار می گیرد. این نشان میدهد که عقل انسانی صرفاً برای درک زندگی در کلیت آن ناکافی نیست، بلکه تلاش جدی برای انجام این کار ممکن است چرخش بیاساس آن را آشکار کند و به طور بالقوه منجر به از هم گسیختگی عقلانیت شود.
ابعاد داخلی و خارجی
یک بحث مهم در گفتمان دانشگاهی در مورد ماهیت پوچ گرایی و پوچ گرایی بر این است که آیا عناصر تشکیل دهنده ایجاد کننده این تضاد درونی یا بیرونی هستند. دیدگاه سنتی بر این باور است که پوچی هر دو بعد درونی و بیرونی را در بر می گیرد، که از ناهماهنگی بین اشتیاق درونی بشر برای وجود معنادار و فقدان معنایی ذاتی بیرونی جهان ناشی می شود. از این منظر، خواسته های انسان شامل آرزوهای متعالی است که به دنبال احساس عمیق تری از هدف در زندگی هستند. پوچ زمانی ظاهر می شود که این آرزوها توسط جهانی بی تفاوت به "نیاز ما برای تایید اهمیت نگرانی هایمان" نادیده گرفته شود. در نتیجه، پوچ "نه در انسان ... و نه در جهان، بلکه در حضور آنها با هم است". با این حال، این موضع توسط نظریهپردازان بعدی که ادعا میکنند پوچی منحصراً درونی است، به چالش کشیده شده است، و ادعا میکنند که «از برخورد بین انتظارات ما و جهان ناشی نمیشود، بلکه از برخوردی در درون خودمان نشأت میگیرد.
این تمایز اهمیت دارد زیرا، بر اساس تفسیر اخیر، پوچی در طبیعت انسان ذاتی است و صرف نظر از ویژگیهای جهان باقی میماند. در نتیجه پوچ گرایی صرفاً در جهان واقعی قابل اجرا نیست. در عوض، هر جهان قابل تصوری، حتی جهانی که توسط الهی تنظیم شده و توسط هدفی بالاتر هدایت می شود، برای بشریت به همان اندازه پوچ باقی می ماند. در این زمینه، پوچی از ظرفیت آگاهی انسان برای ارزیابی انتقادی اشیاء خود و تأمل بر منطق زیربنایی آنها بیرون می آید. هنگامی که این فرایند دروننگر به سوی تمامیت هستی، از جمله مفهوم خدا هدایت میشود، بدون توجه به قانون اساسی جهان، ناگزیر از کشف دلیل یا توضیح قطعی ناکام میماند. بنابراین، پوچی از یک تضاد درونی انسانی ناشی میشود: «ظرفیت ما برای تشخیص خودسری نگرانیهای نهایی و ناتوانی همزمان ما در کنار گذاشتن تعهدمان نسبت به آنها». نتیجه این دیدگاه این است که پوچی منوط به تشخیص آن توسط فردی است که آن را تجربه می کند. برای مثال، افرادی که این خودسری یا تضاد درونی را درک نمیکنند، مشمول اثرات آن نمیشوند.
دیدگاه های فراشناختی
برخی از پژوهشگران معتقدند که یک ویژگی اساسی پوچ، شناخت آگاهانه عامل از تعارض ذاتی است. این نشان میدهد که یک فرد به طور همزمان از اهمیت عمیقی که برای پیگیریهای خود قائل هستند و ناسازگاری آشکار این تعقیبها در یک کیهان دلبخواه آگاه است. علاوه بر این، این دیدگاه نشان می دهد که موجودات فاقد چنین آگاهی، مانند ماده بی جان یا اشکال اولیه حیات، پوچی را تجربه نمی کنند یا با این معضل وجودی خاص مواجه نمی شوند. برخی از نظریه پردازان نیز تأکید می کنند که تعارض حتی با آگاهی فردی نیز ادامه دارد. به این معنا که افراد علیرغم درک بیمعنای نهایی آنها در مقیاس بزرگ، درگیر شدن خود را با دغدغههای روزانه حفظ میکنند. طرفداران عنصر فراشناختی معتقدند که این عنصر توضیح می دهد که چرا پوچی عمدتاً به آرزوهای انسان نسبت داده می شود تا به حیوانات پست: دومی فاقد این آگاهی فراشناختی است. برعکس، سایر محققان پیش نیاز فراشناختی را مورد مناقشه قرار میدهند و استدلال میکنند که این پیششرط بیدلیل دامنه پوچی را به زیرمجموعهای بالقوه کوچک محدود میکند که صریحاً تناقض را تصدیق میکنند و در نتیجه دیگران را معاف میکنند. در نتیجه، منتقدان ادعا میکنند که عدم تشخیص تعارض به اندازه تجربه آگاهانه آن، ذاتا پوچ است.
برهان پوچ گرایی
استدلالهای پشتیبانی
استدلالهای رایج متعددی اغلب در حمایت از پوچگرایی مطرح میشوند. برخی از استدلالها در آینده مطرح میشوند و ادعا میکنند که اقدامات معاصر در طی یک میلیون سال بیاهمیت خواهند بود. یک استدلال مرتبط، بی اهمیت بودن زندگی انسان ها را به دلیل مقیاس کوچک آنها در وسعت جهان، که هر دو بعد مکانی و زمانی را در بر می گیرد، برجسته می کند. پیشفرض پوچگرایی نیز گهگاه به اجتنابناپذیری مرگ استوار است، و چنین میگوید که با توجه به فناپذیری جهانی نمیتوان هدف نهایی را دنبال کرد. در این زمینه، مرگ بهعنوان باطلکننده تمام دستاوردهایی که با پشتکار به دست آوردهاید، مانند موفقیت شغلی، ثروت مادی، یا دانش فکری تلقی میشود. این استدلال تا حدی با پتانسیل افراد برای اعمال تأثیرات مثبت یا منفی بر زندگی دیگران کاهش می یابد. با این حال، این مسئله کاملاً حل نمی شود، زیرا مشکل اساسی - فقدان هدف نهایی - به زندگی دیگران نیز گسترش می یابد. توماس ناگل این استدلالها را نقد کرده و دایرهای بودن آنها را تأیید میکند: آنها به جای نشان دادن پوچ بودن زندگی را پیشفرض میگیرند. به عنوان مثال، این ادعا که اقدامات کنونی در یک میلیون سال بیاهمیت خواهند بود، ذاتاً به معنای عدم اهمیت فعلی آنها نیست. به طور مشابه، این واقعیت که یک فرآیند نتواند به یک هدف نهایی معنادار دست یابد، لزوماً کل فرآیند را بیارزش نمیکند، زیرا برخی از اجزای فرآیند ممکن است دارای توجیه ذاتی مستقل از اعتبارسنجی خارجی باشند.
یک استدلال جایگزین برای پوچ گرایی به طور غیرمستقیم با برجسته کردن وجود مؤلفه های غیرعقلانی قابل تشخیص در چارچوب های فلسفی متفکران برجسته ارائه می شود. این ناسازگاریهای عقلانی ادعایی متعاقباً بهعنوان شاخصهای پوچگرایی زیربنایی تفسیر میشوند که این نظامها در پی پنهان کردن یا دور زدن آن بودند. از این منظر، تمایل به فرض وجود یک خدای خیرخواه را می توان به عنوان یک مکانیسم دفاعی یا نمونه ای از تفکر آرزویی تعبیر کرد که برای فرار از یک واقعیت ناراحت کننده و ناخوشایند طراحی شده است. این دیدگاه با این تصور که بشریت دارای اشتیاق ذاتی برای معنا و هدف است، مطابقت دارد، میلی که در نهایت تحت الشعاع جهانی است که فاقد معنای ذاتی و بی تفاوت است. به عنوان مثال، رنه دکارت تلاش کرد تا یک نظام فلسفی را بر اساس یقین مطلق «من فکر میکنم، پس هستم» بسازد، تا متعاقباً، بدون توجیه کافی، مفهوم خدای خیرخواه و غیرفریبنده را معرفی کند. این مقدمه برای تأیید امکان شناخت در مورد جهان خارج خدمت کرد. به همین ترتیب، جان لاک، علیرغم تجربه گرایی سخت گیرانه اش - که اقتضا می کند همه دانش ها از تجربه حسی سرچشمه می گیرند - وجود خدایی را که فراتر از ادراک حسی است، به طور مشکلی پذیرفت.
برعکس، سایر نظریه پردازان با بیان اینکه معنا اساساً رابطه ای است، از پوچ گرایی دفاع می کنند. بر اساس این دیدگاه، یک موجود فقط از طریق ارتباط با موجودی معنادار دیگر معنا پیدا می کند. به عنوان مثال، یک کلمه معنای خود را از ارتباطش با یک سیستم زبانی گستردهتر میگیرد، یا زندگی فردی ممکن است معنیدار تلقی شود اگر تلاشهای آنها وقف پروژهای بالاتر و مهم، مانند خدمت الهی یا ریشهکنی فقر باشد. یک دلالت انتقادی این تعریف از معنا، پتانسیل آن برای ایجاد یک پسرفت نامتناهی است: هر مصداق معنایی مشروط به عنصر معنادار دیگری است، که به نوبه خود معنای خود را از دیگری، تا بی نهایت، می گیرد. این زنجیره همیشگی، و پوچی ذاتی آن، میتواند دور زده شود اگر موجودات خاصی دارای معنای ذاتی یا غایی باشند - یعنی اگر اهمیت آنها به معنای چیز دیگری وابسته نباشد. به عنوان مثال، اگر مفاهیم بزرگ، مانند خدا یا مبارزه با فقر، ذاتاً دارای معنا باشند، فعالیتهای روزانه ما میتوانند با ارتباط مناسب با آنها معنا پیدا کنند. با این وجود، اگر این چارچوبهای بافتی وسیعتر، خود فاقد معنای ذاتی باشند، نمیتوانند بهعنوان منابع بنیادی معنا برای سایر پدیدهها عمل کنند. این سناریو در پوچی به اوج خود می رسد، که به عنوان ناهماهنگی بین این تصور که درگیری های روزانه ما معنادار است و این واقعیت که آنها به دلیل عدم ارتباط با یک مرجع ذاتاً معنادار معنا ندارند، به اوج می رسد.
استدلال دیگری که از پوچ گرایی حمایت می کند، از تلاش برای ارزیابی معیارهایی نشأت می گیرد که با آنها اهمیت تعیین و توجیه می شود. فرض شده است که تنها روش برای پرداختن به چنین سوالاتی شامل ارجاع به خود این استانداردها است. در نتیجه، این دلالت بر این دارد که در نهایت، تعیین اهمیت انسان محور است. «آنچه به نظر ما مهم یا جدی یا ارزشمند میآید، اگر به گونهای دیگر شکل میگرفتیم، چنین به نظر نمیرسید». دایره ای بودن ذاتی و فقدان پایه خارجی برای این استانداردهای ارزیابی متعاقباً به عنوان مبنایی برای ادعای پوچ گرایی مورد استفاده قرار می گیرد.
ضد استدلال
نقد غالبی که علیه پوچگرایی مطرح میشود، این را مطرح میکند که زندگی ذاتاً دارای معنا است. استدلالهای فراطبیعتگرایانه که از این موضع حمایت میکنند، وجود خدا را بهعنوان منبع نهایی معنا تأیید میکنند. برعکس، استدلالهای طبیعتگرا معتقدند که منابع گوناگون معنا در جهان طبیعی قابل کشف هستند و نیاز به حوزهای فراطبیعی را از بین میبرند. در چارچوب طبیعت گرایانه، برخی از طرفداران معتقدند که معنا ذهنی است، و پیشنهاد می کنند که اهمیت یک موجودیت خاص در بین افراد متفاوت است، مشروط به گرایش شخصی آنها نسبت به آن. برخی دیگر معنا را در ارزش های عینی و بیرونی، مانند اخلاق، دانش، یا زیبایی زیبایی شناختی قرار می دهند. موضوع مشترکی که همه این دیدگاههای متفاوت را به هم پیوند میدهد، تأیید وجود معنا است، در نتیجه در تقابل مستقیم با اصول پوچگرایی قرار میگیرد.
نقد بیشتر پوچ گرایی به موضع نادیده انگاشته آن در مورد ارزش های اخلاقی می پردازد. در گفتمان پوچ گرایانه، بعد اخلاقی گهگاه به صراحت رد می شود، برای مثال، از طریق این ادعا که قضاوت های ارزشی باید کنار گذاشته شوند یا اینکه انکار یک موجود الهی مستلزم رد اصول اخلاقی است. از این منظر، پوچگرایی شکلی بحثبرانگیز از نیهیلیسم اخلاقی را معرفی میکند که بر غیبت نه تنها هدف متعالی زندگی بلکه ارزش اخلاقی ذاتی دلالت دارد. این دو جنبه را میتوان با این مفهوم به هم مرتبط کرد که بدون هدف بالاتر، هیچ تلاشی ارزش کافی برای آغشته کردن به زندگی را با اهمیت ندارد. به نظر می رسد که این بی ارزشی درک شده به اقدامات اخلاقی مرتبط و سایر نگرانی ها نیز گسترش می یابد. در نتیجه، "باور به معنای زندگی همیشه متضمن مقیاسی از ارزش هاست"، در حالی که "اعتقاد به پوچ... برعکس را می آموزد." استدلالهای متقابل متعددی علیه این موضع ارائه شده است، از جمله ادعاهایی مبنی بر اینکه این موضع با عقل سلیم مغایرت دارد یا منجر به نتایج شدید مختلف میشود، مانند فقدان مقصر برای رفتار قابل سرزنش یا عدم وجود مقررات اخلاقی.
با این وجود، این گرایش منفی نسبت به ارزشهای اخلاقی توسط طرفداران پوچگرایی به طور یکسان مورد حمایت قرار نمیگیرد، و به نظر میرسد برخی از رویکردهای پیشنهادی برای مقابله با پوچ صراحتاً وجود اصول اخلاقی را تأیید میکنند. این ابهام ذاتی باعث شده است که سایر منتقدان پوچ گرایی به دلایل ناسازگاری آن را به چالش بکشند. ارزشهای اخلاقی مورد حمایت پوچگرایان غالباً با چارچوب اخلاقی اگزیستانسیالیسم مطابقت دارد و فضایلی مانند صداقت، اصالت و شجاعت را در بر میگیرد. بر این اساس، پوچگرایان اغلب ادعا میکنند که شیوهای که در آن یک فرد با پوچ بودن شرایط خود مواجه میشود، قابل توجه است و پاسخ آنها باید مظهر این فضایل باشد. این جنبه خاص به ویژه در این مفهوم مشهود است که افراد باید از پوچ بودن سرپیچی کنند و زندگی خود را به طور واقعی پیش ببرند، که نوعی شورش شدید را نشان می دهد.
بعضی از محققان این موضع اخیر را با این فرض که زندگی فاقد معنای ذاتی است، مغایرت دارد و استدلال می کند که اگر هیچ چیزی مانند واقعیت دارای اهمیت است، باید پاسخی به این واقعیت داشته باشد. طرفداران پوچ گرایی سعی کرده اند با این استدلال مقابله کنند که بر خلاف واکنش های بدیل، رویکرد آنها به اصل اساسی پوچ گرایی و "منطق پوچ گرایی" وفادار است و به جای انکار وجود پوچی، به وجود پوچ گرایی اعتراف می کند. با این حال، این دفاع مورد قبول جهانی نیست. به نظر می رسد یک نقص قابل توجه، حساسیت آن به مغالطه باید باشد، که در آن پوچ گرایی در ابتدا یک ادعای توصیفی در مورد وجود و ماهیت پوچ ارائه می دهد، اما متعاقباً ادعاهای هنجاری مختلفی را ارائه می دهد. دفاع جایگزین از پوچ گرایی شامل تعدیل ادعاهای مربوط به پاسخ های مناسب به پوچ و فضیلت هایی است که چنین پاسخ هایی باید در بر گیرند. از این منظر، پوچ گرایی ممکن است به عنوان نوعی از خودیاری تعبیر شود که صرفاً مشاوره محتاطانه ارائه می دهد. چنین توصیههایی میتواند برای افراد خاصی مفید باشد، بدون اینکه ادعای ارزشهای اخلاقی معتبر جهانی یا قضاوتهای هنجاری طبقهای داشته باشند. در نتیجه، سودمندی این راهنمایی محتاطانه ممکن است به جای داشتن ارزش عمومی گسترده تر، نسبت به منافع افراد خاص باشد. پوچ گرایان از طریق این استراتژی ها به دنبال آشتی دادن ناسازگاری های درک شده در چارچوب فلسفی خود بوده اند.
موارد گویا
پوچ گرایی بر این باور است که زندگی، در تمامیت خود، ذاتا پوچ است، و نشان می دهد که پوچ به نمونه های مجزا محدود نمی شود. با این وجود، سناریوهای خاص به عنوان تصویرهای کهن الگویی بیشتر از سایر سناریوها عمل می کنند. اسطوره سیزیف اغلب به عنوان نمونه ای اساسی از پوچ در نظر گرفته می شود. در این روایت، زئوس پادشاه سیزیف را محکوم میکند که برای همیشه یک تخته سنگ عظیم را به بالای تپه بغلتاند. با رسیدن به قله، تخته سنگ همیشه پایین می آید و سیزیف را وادار می کند تا این وظیفه یکسان را برای همیشه تکرار کند. این روایت را میتوان بهعنوان تمثیلی پوچگرایانه برای ناامیدی و بیهودگی فراگیر وجود انسان تفسیر کرد: مانند سیزیف، بشریت عموماً در تعقیب تلاشهای بیمعنی تلاش بیوقفه دارد، که متعاقباً با انجام کارهای جدید و به همان اندازه بیهوده جایگزین میشوند. ادعا شده است که بعد مهمی از مخمصه سیزیف نه تنها بیهودگی زحمت او را در بر می گیرد، بلکه شناخت آگاهانه او از این بیهودگی را نیز در بر می گیرد.
فرانتس کافکا محاکمه تصویر دیگری از بعد پوچ گرایانه وضعیت انسانی ارائه می دهد. در این روایت، قهرمان داستان، جوزف ک.، با وجود محکومیت تزلزل ناپذیر خود به بیگناهی، با دستگیری و پیگرد قانونی توسط یک مقام غیرقابل درک مواجه می شود. تلاش های پیگیر او در طول روایت برای کشف اتهامات علیه او و فرمول دفاعی است. با این حال، در نهایت، او این تلاشهای بیثمر را رها میکند و بدون اینکه ماهیت تخلفات ادعایی خود را مشخص کند، به اعدام تن میدهد. عملیات مرموز و غیرقابل نفوذ سیستم قضایی، که در برابر تلاشهای یوزف ک. برای درک نادرست باقی میماند و نسبت به وضعیت اسفبار او بیتفاوت به نظر میرسد، نشاندهنده پوچی ذاتی جهان است.
اهمیت
طرفداران پوچ گرایی اغلب ادعا می کنند که مفهوم پوچ گرایی نمی تواند توجه متناسبی را از سوی فیلسوفان حرفه ای به خود جلب کند، به ویژه هنگامی که در کنار سایر حوزه های تحقیقاتی فلسفی پایدار قرار می گیرد. برای مثال، این غفلت متصور به تمایل تاریخی فیلسوفان به ادغام وجود مشکوک معرفتی خدا در چارچوب مفهومی خود به عنوان توضیحی قطعی برای معماهای وجودی نسبت داده شده است. چنین تمایلی، در این زمینه، ممکن است به عنوان یک مکانیسم دفاعی یا نمونه ای از تفکر آرزویی تعبیر شود که در نتیجه اهمیت نادیده گرفته شده و نادیده گرفته پوچ ظاهر می شود. اگرچه بحثهای صریح پوچگرایی در ادبیات فلسفی ظاهر میشود، اما این مفهوم غالباً از طریق فرمهای ادبی مانند رمان و نمایشنامه به صورت ظریفتری منتقل میشود. این روایتها معمولاً اصول اصلی پوچگرایی را بدون درگیر شدن در گفتمان موضوعی آشکار نشان میدهند.
بهنظر میرسد که تشخیص وجود پوچی دارای پیامدهای معرفتشناختی قابلتوجهی است، بهویژه در درون فلسفه، اما به رشتههای آکادمیک گستردهتر نیز گسترش مییابد. این در درجه اول به این دلیل است که چنین تصدیقی مستلزم آگاهی از محدودیتهای شناختی ذاتی انسان است که به طور بالقوه باعث ایجاد حالت فروتنی معرفتی میشود.
درک پوچ بودن ذاتی زندگی میتواند در موارد خاص، پیامدهای روانی شدید وجودی، از جمله شروع یک بحران را تسریع کند. در نتیجه، درک جامع پوچ گرایی و پاسخ های بالقوه آن برای کاهش یا حل این اثرات نامطلوب روانی بسیار مهم می شود.
پاسخهای احتمالی
اجماع علمی غالب نشان می دهد که تضاد اساسی ذاتی پوچ در نهایت حل ناپذیر است. در نتیجه، هر تلاشی برای حل این تعارض با شکست مواجه می شود، صرف نظر از اینکه افراد درگیر عدم موفقیت خود را تشخیص دهند یا خیر. از این منظر، پاسخهای مختلفی وجود دارد که برخی از آنها سودمندتر از دیگران هستند، اما هیچ کدام قادر به حل اساسی معضل اصلی نیستند. پوچ گرایی کلاسیک، به ویژه توسط آلبر کامو بیان شده است، سه واکنش اصلی به پوچ را مشخص می کند: خودکشی، پذیرش ایمان مذهبی، یا شورش علیه شرایط پوچ. مطالعات بعدی راهبردهای بیشتری را برای درگیر شدن با پوچ گرایی پیشنهاد کرده است.
یک پاسخ مستقیم و سرراست، هرچند رادیکال، شامل خودکشی است. برای مثال، آلبر کامو اظهار داشت که مسئله خودکشی تنها «مشکل واقعاً جدی فلسفی» را تشکیل می دهد. این مشکل بر روی پرداختن به این پرسش متمرکز است، "آیا باید به زندگی خود پایان دهم؟" چنین پاسخی از درک این موضوع سرچشمه میگیرد که تلاشهای مداوم یک فرد برای دستیابی به وجودی معنادار ممکن است در نهایت بیهوده باشد و در نتیجه به طور بالقوه رد کامل خود زندگی را توجیه کند. در حالی که به طور گسترده به عنوان یک واکنش بالقوه به پوچ شناخته می شود، این رویکرد به دلیل پیامدهای افراطی و غیرقابل برگشت آن تا حد زیادی توسط محققان رد می شود و به جای آن از استراتژی های جایگزین حمایت می شود.
یک رویکرد جایگزین برای رویارویی با پوچی ذاتی زندگی، مستلزم طرح یک هدف متعالی و نهایی است که افراد می توانند در آن شرکت کنند، مانند خدمات اجتماعی، پیشرفت تاریخی، یا تجلیل الهی. اگرچه مشارکت یک فرد در این هدف فراگیر ممکن است جزئی باشد، اما با این وجود می تواند به عنوان منبعی از معنا عمل کند و فرد را قادر می سازد تا هدف را کشف کند و در نتیجه پوچ را دور بزند. با این حال، انتقاد قابل توجهی از این استراتژی این است که موضوع پوچی به خود این هدف بالاتر ادعایی نیز کشیده می شود. در نتیجه، همانطور که اهداف زندگی فردی را می توان زیر سوال برد، هدف جمعی و مشترک نیز می تواند مورد تردید قرار گیرد. اگر این هدف بزرگتر ذاتاً پوچ باشد، نمیتواند به طور مؤثر برای کسانی که با آن درگیر هستند، معنا بدهد. آلبر کامو این واکنش را نوعی خودکشی، نه فیزیکی، بلکه فلسفی توصیف کرد. این خودکشی فلسفی زمانی اتفاق میافتد که یک فرد بهطور غیرانتقادی هدف برتر انتخابی را بهعنوان معنادار بپذیرد، در نتیجه از بررسی انتقادی پوچ بودن آن غفلت میکند.
فلسفه پوچگرای سنتی معمولاً خودکشی فیزیکی و فلسفی را بهعنوان پاسخهای مناسب به پوچ رد میکند، و استدلال میکند که هر دو اشکالی از طفره رفتن را نشان میدهند که در مقابله مستقیم با پوچ شکست میخورند. علیرغم ماهیت عمیق و اجتناب ناپذیر پوچ، طرفداران از درگیری مستقیم، اجتناب از فرار از طریق امیدهای واهی یا خودباختگی دفاع می کنند. در این زمینه، پذیرش واقعیت پوچ، رد هر گونه آرزویی برای وجودی پس از مرگ عاری از تضاد را ضروری می کند. در عوض، افراد تشویق می شوند تا پوچ را بپذیرند و شورش را علیه آن آغاز کنند. چنین شورشی اغلب مظهر فضایل همسو با اگزیستانسیالیسم است، از جمله تأیید آزادی شخصی در میان ناملایمات، پذیرش مسئولیت، و تعریف ذات از خود. عنصر حیاتی این سبک زندگی شامل زندگی پرشور و شدید، جستجوی فعال و پذیرش تجربیات بدیع است. این رویکرد ممکن است با چهره هایی مانند یک بازیگر، یک فاتح، یا یک هنرمند اغوا کننده که با وجود آگاهی ذاتی خود از بیهودگی این تلاش ها، به طور مداوم نقش ها، فتوحات یا روابط جدید را دنبال می کنند، نمونه باشد. جنبه دیگر این پاسخ خلاقیت است که در آن فرد به عنوان معمار خلاقیت ها و مسیرهای زندگی خود عمل می کند. این نوعی شورش با حفظ آگاهی از پوچ بودن جهان و جایگاه خود در آن، و در عین حال مقاومت مداوم در برابر آن به جای تسلیم شدن در برابر استعفا یا شکست است. با این حال، این پاسخ اساساً مشکل پوچ را حل نمی کند، زیرا حتی زندگی وقف شورش علیه پوچی ذاتاً پوچ باقی می ماند. با این وجود، مدافعان موضع شورشی در پوچ گرایی ادعا می کنند که علیرغم محدودیت های بالقوه اش، مزیت قابل توجهی را نسبت به بسیاری از گزینه ها ارائه می دهد: پوچ را با موفقیت به همان شکلی که هست می پذیرد، بدون اینکه وجود آن را انکار کند یا به خود پایانی متوسل شود. برخی حتی آن را تنها پاسخ ثابت فلسفی به امر پوچ می دانند.
در حالی که سه پاسخ فوق الذکر در گفتمان پوچ گرایی سنتی برجسته ترین هستند، چندین رویکرد دیگر پیشنهاد شده است. به عنوان مثال، پوچ گرایی همچنین می تواند به عنوان نوعی کنایه ظاهر شود. اگرچه کنایه نمی تواند پوچی زندگی را به طور کامل از بین ببرد، اما ممکن است با ایجاد درجه ای از جدایی از جدیت ذاتی زندگی، آن را تا حدی کاهش دهد. توماس ناگل دو راهبرد نظری را برای حل واقعی مشکل پوچی مطرح می کند. این دیدگاه بر این مفهوم استوار است که پوچ از آگاهی آگاهانه از یک تضاد اساسی در وجود انسان سرچشمه می گیرد: تمایل انسان به ارزش گذاری جنبه های مختلف زندگی، در کنار خودسری ظاهری جهان و عدم شایستگی ذاتی درک شده آن برای چنین نگرانی. اگر هر یک از این عناصر متضاد حذف شوند، پوچی وجود نخواهد داشت. اگر افراد به چیزها اهمیت ندهند، مفهومی که توسط برخی فلسفههای دینی شرقی پیشنهاد میشود، یا اگر بتوان معنای عینی غیراختیاری را کشف کرد که واقعاً نگرانی انسان را تضمین میکند. برای نظریه پردازانی که بر آگاهی از این تعارض به عنوان محوری برای پوچ تأکید می کنند، یک گزینه اضافی ظاهر می شود: حفظ ناآگاهی از این تعارض تا حد ممکن.
برخی از نظریه پردازان ادعا می کنند که واکنش مناسب به امر پوچی نه امکان پذیر است و نه لازم، و ادعا می کنند که صرف نظر از اینکه چگونه به آن پرداخته شود، به عنوان یک وجه اساسی وجود باقی می ماند. این فقدان یک پاسخ تجویز شده را می توان با اصل اصلی پوچ گرایی منطقی کرد: اگر هیچ چیز اهمیت نهایی نداشته باشد، واکنش های انسانی به این واقعیت به همین ترتیب بی اهمیت است. در نتیجه، سرکشی شدید در برابر شرایط به ظاهر پیش پا افتاده یا بی اهمیت، کمتر به عنوان یک تلاش شجاعانه و بیشتر به عنوان یک تعقیب بیهوده به نظر می رسد. جفری گوردون این انتقاد را به چالش کشیده و برای تمایز بین پوچی و بی اهمیتی استدلال می کند. بنابراین، حتی اگر زندگی در تمامیت آن پوچ باشد، جنبههای خاصی از زندگی ممکن است اهمیت بیشتری داشته باشند، و پوچی فراگیر وجود خود کاندیدای اصلی برای چنین حقایق حیاتی است.
تاریخچه
پیشروهای اندیشه پوچگرا را میتوان در کتاب مقدس جامعه و در مجموعه ادبی ویلیام شکسپیر شناسایی کرد. ریشه های فلسفی پوچ گرایی به سورن کیرکگارد، فیلسوف دانمارکی قرن نوزدهم برمی گردد، که از طریق توسعه فلسفه اگزیستانسیالیستی خود، به مقابله انسان با پوچ پرداخت. پوچ گرایی، به عنوان یک نظام اعتقادی متمایز، از جنبش اگزیستانسیالیستی اروپایی بعدی پدیدار شد، به ویژه زمانی که آلبر کامو از اصول خاص آن سنت فلسفی فاصله گرفت و مقاله اصلی خود را به نام افسانه سیزیف منتشر کرد. شرایط اجتماعی پس از جنگ جهانی دوم، به ویژه در فرانسه جنگ زده، محیطی مساعد برای تکثیر و رواج دیدگاه های پوچ گرایانه ایجاد کرد. میشل فوکو همچنین تئاتر شکسپیر را به عنوان مقدمه ای برای پوچ گرایی تشخیص داد.
ایمانوئل کانت
امانوئل کانت از طریق تمایز بین پدیده ها و نومن ها، مفهومی را معرفی کرد که نزدیک به پوچ است. این تمایز تفاوت بین نحوه تجلی موجودیت ها در درک انسان و ماهیت ذاتی آنها را برجسته می کند. کانت اظهار داشت که فضا و زمان، به عنوان مثال، ابعادی پدیدار هستند که نشان دهنده چارچوب سازمانی ذهن برای ورودی حسی هستند، اما ممکن است در سطح اسمی وجود نداشته باشند. مفهوم پوچ با این گزاره که چنین شکافی اساسی وجود دارد، همسو است، و به این معناست که محدودیتهای شناختی انسان ممکن است دائماً توانایی ذهن برای درک کامل واقعیت را مختل کند، بنابراین واقعیت را ذاتاً از دیدگاه شناختی پوچ جلوه میدهد.
سورن کیرکگارد
یک قرن قبل از کامو، فیلسوف دانمارکی قرن نوزدهم سورن کیرکگارد به طور گسترده پوچی ذاتی جهان را بررسی کرد. کی یرکگور در مجلات شخصی خود درک خود از پوچ را به شرح زیر بیان کرد:
معجزه چیست؟ کاملاً بدیهی است که مخمصه یک موجود عاقل مجبور به عمل در موقعیتی است که عقل و قوای تأملی نشان میدهند که هر یک از دو روش عمل به یک اندازه قابل دوام است، یا برعکس، جایی که عقل و تأمل انفعال را اعلام میکنند، در عین حال عمل ضروری است... پوچ، یا عمل به موجب پوچ، مستلزم انعکاس همهی راهها است، اما من مجبورم که در مسیر عمل کنم. یک احتمال را انتخاب کنید و اعلام کنید: این مسیر عمل من است. من نمی توانم غیر از این کار کنم، زیرا قدرت بازتاب من را بی حرکت کرده است.
تصویر دیگری از پوچ از آثار جمع آوری شده او در زیر ارائه شده است:
پس، چه چیزی پوچ را تعریف می کند؟ پوچ تجلی حقیقت ابدی در وجود موقتی است. ظهور خدا، زاده، بالغ، و غیره، دقیقاً به عنوان یک انسان منفرد، غیرقابل تمایز از هیچ انسان دیگری است، با توجه به اینکه تمام قابلیت تشخیص فوری بت پرستی ماقبل سقراطی و از دیدگاه یهودی، بت پرستی است. بیان می کند:
ضروری است که تمایز مهمی را که قبلاً توسط سایر نویسندگان مستعار بیان شده است، تکرار کنیم: پوچ یک مفهوم کلی یا تمایز نیافته از پوچی نیست (که یوهانس دو سیلنتیو را وادار می کند تا این سوال را مطرح کند که "چند نفر از عصر ما می دانند که پوچی چیست؟" در عوض، پوچ یک مقوله خاص را تشکیل می دهد، که پیچیده ترین تحقیق فلسفی را برای تعریف دقیق و مفهومی دقیق خود در چارچوب مسیحی می طلبد. این مقوله به عنوان ملاک منفی برای امر الهی یا رابطه فرد با امر الهی عمل می کند. وقتی مؤمنی دارای ایمان باشد، پوچ بودن از بین می رود، زیرا ایمان ذاتاً آن را دگرگون می کند. با این حال، در لحظات شک، دوباره ظاهر می شود، به درجات مختلف، به عنوان پوچ. شور ایمان تنها مکانیزمی است که قادر به تسلط بر امر پوچ است. در غیر این صورت، ایمان از دقیق ترین معنای خود به شکلی از دانش تنزل می یابد. بنابراین پوچ به طور منفی مرز قبل از حوزه ایمان را که به عنوان یک حوزه متمایز وجود دارد، مشخص می کند. از منظر بیرونی، شخص ثالث رابطه مؤمن را از دریچه پوچی درک می کند و در نتیجه باید با توجه به عدم وجود شور ایمان در یک ناظر، آن را چنین قضاوت کند. یوهانس دی سیلنتیو به طور مداوم معتقد بودن را انکار کرده است و صراحتاً خلاف آن را بیان می کند، دقیقاً برای اینکه ماهیت ایمان را از طریق یک توضیح منفی روشن کند.کی یرکگور این مفهوم را در اثر خود به نام ترس و لرز در سال 1843 که با نام مستعار Johannes de Silentio منتشر شد، نشان می دهد. در روایت کتاب مقدس از کتاب پیدایش، ابراهیم فرمان الهی دریافت میکند که پسرش اسحاق را قربانی کند. هنگامی که ابراهیم برای اجرای این فرمان آماده می شود، فرشته ای مداخله می کند و مانع از این عمل می شود. کی یرکگور معتقد است که از طریق فضیلت پوچ، ابراهیم، با سرپیچی از همه الزامات عقلانی و اخلاقی ("شما نمی توانید عمل کنید")، در نهایت پسرش را به دست آورد و ایمان خود را ("جایی که باید عمل کنم") را تأیید کرد.
یکی دیگر از مظاهر پوچ گرایی Unpusard'skeck in Kierkegaard است. مرگ، که کی یرکگور آن را به نام مستعار Anti-Climacus نسبت داد. در این متن، کی یرکگور اشکال مختلف ناامیدی را بررسی می کند، به طور خاص به بررسی نوعی که با سرپیچی مشخص می شود. همانطور که در نقل قول ابتدایی مقاله معرفی شد، کی یرکگور چگونگی تحمل چنین سرپیچی را تشریح می کند و سه ویژگی اصلی انسان پوچ را مشخص می کند، مفهومی که بعداً توسط آلبر کامو شرح داده شد: رد خودباختگی (خودکشی)، امتناع از کمک یک قدرت برتر، و پذیرش شرایط نامطلوب و پوچ خود. دیدگاه کار من به عنوان نویسنده، کی یرکگور اظهار داشت که اکثر نوشته های مستعار او لزوماً منعکس کننده دیدگاه های شخصی او نیستند. با این وجود، آثار او به طور قابل توجهی مضامین پوچ گرایانه متعددی را پیش بینی کرد و چارچوب نظری بنیادی آنها را ایجاد کرد.
آلبرت کامو
چارچوب فلسفی آلبر کامو، که به طور دقیق تر "پوچ کاموزی" نامیده می شود (به فرانسوی: l'absurde camusien)، مشارکت های ادبی و فلسفی نویسنده فرانسوی را در بر می گیرد. این فلسفه عمیقاً از دیدگاههای سیاسی، آزادیخواهانه، اجتماعی و بومشناختی کامو شکل گرفته است و از جریانهای فلسفی پیشینی مانند فلسفه یونان، نیهیلیسم، اندیشه نیچه و اگزیستانسیالیسم الهام میگیرد. ساختار آن حول سه چرخه اصلی است: "پوچ (l'absurde)، "شورش (la révolte)"، و "عشق (l'amour)". هر چرخه ای ذاتاً به یک اسطوره یونانی خاص (به ترتیب سیزیف، پرومتئوس، نمسیس) مرتبط است و به دغدغه های موضوعی متمایز می پردازد، با موتیف فراگیر خلوت و ناامیدی ذاتی بشریت است که دائماً توسط جستجوی بی وقفه برای معنا در جهان و زندگی هدایت می شود.
کامو فرآیند خلاقانه روشمند خود را بیان کرد و اظهار داشت: "وقتی کارم را شروع کردم، برنامه دقیقی داشتم: می خواستم ابتدا نفی را بیان کنم. این به سه شکل به دست آمد: رمان، نمونه ای از غریبه؛ درام، از طریق Caligula،وInderologicallyInderstanding اسطوره سیزیفنمیتوانستم بدون تجربه مستقیم به این موضوعات بپردازم، زیرا برای من این روند شبیه به تردید روشمند دکارت بود، من در مقدمه اسطوره سیزیف با قصد و نیت خود اعلام کردم. طاعون، از طریق وضعیت محاصره و از نظر ایدئولوژیک، در The Rebel نیز یک لایه موضوعی با محوریت عشق را متصور شدم. «چرخه پوچ» که نفی نیز نامیده می شود، اساساً موضوعات خودکشی و وضعیت انسانی را بررسی می کند. این مفهوم در چهار اثر کامو بیان شده است: رمان غریبه و مقاله افسانه سیزیف، که هر دو در سال 1942 منتشر شدند، و پس از آن نمایشنامههای کالیگولا و سوء تفاهم که در سال 194 با رد کردن باور مذهبی ظاهر شد. که وجود آنها اغلب شامل اعمال تکراری و ذاتاً بی معنی است. به عقیده کامو، اجتناب ناپذیر بودن مرگ این تصور از بیهودگی نهایی زندگی را بیشتر تشدید می کند. در نتیجه، پوچ به عنوان احساس عمیقی که بشر در مواجهه با فقدان معنایی ذاتی جهان تجربه میکند، تجلی مییابد که نشاندهنده آگاهی کوبنده از جدایی آن از جهان است. این دیدگاه ناگزیر به بررسی توجیه اخلاقی خودکشی میپردازد.
در مقابل، "چرخه شورش" که به عنوان مثبت تعیین میشود، بهعنوان نقطهای مستقیم در برابر پوچی عمل میکند که به طور مشابه از طریق چهار اثر ادبی کامو بیان میشود: رمان نمایشنامه طاعون (19 7>) محاصره (1948) و قاتلان عادل (1949)، و مقاله شورش (1951). کامو شورش را بهعنوان تأییدی مثبت از فرد مطرح میکند و تأکید میکند که تنها اقدام و تعهد در مواجهه با تراژدی ذاتی جهان اهمیت دارد. برای نویسنده، شورش نشان دهنده روشی است برای درگیر شدن با امر پوچ، و تصدیق سرنوشت از پیش تعیین شده بشریت در حالی که قاطعانه با آن مقابله می کند: "انسان جهان را آنگونه که هست رد می کند، بدون اینکه بخواهد از آن بگریزد." این مبارزه فکری شامل مقابله با «سکوت بی دلیل جهان» است. با چشم پوشی از چشم انداز زندگی ابدی، افراد از محدودیت های تحمیل شده توسط آینده ای نامطمئن رهایی می یابند و در نتیجه آزادی عمل، شفافیت و کرامت بیشتری به دست می آورند.
در نتیجه، چارچوب فلسفی کامو در یک انسان گرایی متمایز به اوج می رسد. از شفافیت، انعطافپذیری و رهایی در هنگام رویارویی با پوچی ذاتی زندگی حمایت میکند و افراد را تشویق میکند تا معانی خود را از طریق تصمیمگیریها و تعهدات شخصی جعل کنند و به طور کامل استقلال خود را بپذیرند. کامو ادعا می کند که حتی در درون پوچی، فضایی برای شور و شورش وجود دارد. و در حالی که ممکن است جهان نسبت به جستجوی انسان برای معنا بی تفاوت بماند، این تعقیب به خودی خود ذاتاً معنادار است. به عنوان مثال، در افسانه سیزیف، سیزیف، علیرغم سرنوشت پوچ خود، شکلی از رهایی را در کار همیشگی خود کشف می کند که به این حکم معروف منجر می شود: "باید سیزیف را شاد تصور کرد." فلسفه پوچی با «چرخه عشق» و «اندیشه نیمروز» (به فرانسوی: la pensée de midi) غنیتر میشود، که اصول اعتدال و لذت را در بر میگیرد که یادآور اپیکوریسم است.
در حالی که مفهوم "پوچ" در کل مجموعه آثار آلبر کامو رسوخ می کند، افسانه سیزیف به عنوان کاوش اصلی او در مورد این موضوع است. در این مقاله، کامو پوچی را به عنوان یک تقابل اساسی، یک تقابل ذاتی، یک تضاد، یا یک «طلاق» بین دو ایده آل متمایز مفهوم می کند. بهطور دقیقتر، او وضعیت انسان را پوچ توصیف میکند، که ناشی از برخورد بین اشتیاق ذاتی بشریت برای اهمیت، معنا، و وضوح و طبیعت بیتفاوت و خاموش جهان است. کامو بیشتر توضیح می دهد که برخی تجربیات انسانی به طور خاص این مفاهیم پوچی را برمی انگیزد. در مواجهه با چنین درک یا رویارویی با امر پوچ، فرد با انتخابی حیاتی روبرو می شود: خودکشی، جهش ایمان، یا شناخت آگاهانه. در نهایت، کامو ادعا می کند که شناخت تنها پاسخ توجیه پذیر است.
کامو خودکشی را به عنوان «اعتراف» به این که زندگی فاقد ارزش ذاتی است، یک اعلام ضمنی مبنی بر اینکه وجود خود «بیش از حد» قابل تحمل است تعبیر می کند. خودکشی، در این زمینه، اساسیترین «فرار» از پوچی را ارائه میکند: توقف فوری خود فردی و حضور آن در کیهان.
رویروی با پوچی میتواند بهطور متناوب، «جهش ایمان» را برانگیزد، مفهومی که از یکی از نامهای مستعار اولیه کیرکگارد، Silentio Johankeard, Johannegaard not deployerke> نشات میگیرد. عبارت دقیق). این امر مستلزم اعتقاد به واقعیتی است که فراتر از وجود عقلانی است، خواه زیبایی شناختی یا اخلاقی. اجرای یک "جهش ایمان" مستلزم عمل با "فضیلت پوچ" است، همانطور که توسط Johannes de Silentio بیان شده است، که ممکن است مستلزم تعلیق ملاحظات اخلاقی باشد. این شکل از ایمان بدون انتظارات از پیش تعریفشده عمل میکند و در عوض بهعنوان نیرویی سازگار عمل میکند که توسط تصدیق امر پوچ به وجود میآید. کامو استدلال می کند که چون جهش ایمان عقلانیت را دور می زند و انتزاع را بر تجربه مستقیم شخصی اولویت می دهد، با پوچی همسو نمی شود. در نتیجه، کامو جهش ایمان را به عنوان شکلی از "خودکشی فلسفی" رد می کند و آن را در کنار خودکشی فیزیکی رد می کند.
رویکرد نهایی شامل پذیرش شرایط پوچ است. کامو معتقد بود که آزادی فردی و ظرفیت آغشته کردن به زندگی با معنا ناشی از پذیرش پوچی است. اگر تجربه پوچ واقعاً جهانی را آشکار کند که اساساً فاقد حقایق مطلق است، آنگاه افراد به آزادی واقعی دست می یابند. کامو «زندگی بدون جذابیت» را موضعی فلسفی توصیف کرد که بهجای عینی، مطلقها و کلیات را به طور ذهنی تعریف میکند. در نتیجه، آزادی انسان ریشه در ظرفیت و فرصت ذاتی برای جعل معنا و هدف خود، اعمال تفکر و تصمیم گیری مستقل دارد. فرد به عنوان موجودیت اصلی وجود ظاهر می شود و آرمان های متمایزی را مجسم می کند که یک جهان مستقل را تشکیل می دهند. با تشخیص بیهودگی جستجوی معنای ذاتی و در عین حال تداوم در این جست و جو، می توان به رضایت دست یافت، و به تدریج اهمیت را صرفاً از خود پیگیری دریافت کرد. "خوشبختی و پوچی دو پسر یک زمین هستند. آنها جدایی ناپذیرند."
در اسطوره سیزیف، کامو بیان می کند: "بنابراین من از این سه نتیجه پوچ می گیرم که عبارتند از شورش، آزادی من، و اشتیاق من. با قاعده ی زندگی، صرفاً به مرگ تبدیل می شوم. من از خودکشی امتناع می کنم." در این زمینه، «شورش» به معنای رد خودکشی و پیگیری مداوم معنا، علیرغم مکاشفه پوچ است. "آزادی" به معنای رهایی از محدودیت های پایبندی مذهبی یا چارچوب های اخلاقی بیرونی است. "شور" عمیق ترین و کامل ترین درگیری با زندگی را نشان می دهد، با توجه به چشم پوشی از امید، و به این نتیجه می رسد که هر لحظه را باید تا حد امکان تجربه کرد.
ارتباطات مفهومی
اگزیستانسیالیسم و نیهیلیسم
پوچ گرایی از و در کنار جریان های اگزیستانسیالیسم و نیهیلیسم قرن بیستم پدیدار شد و در مقدمات اساسی مهم مشترک بود و در عین حال نتیجه گیری های منحصر به فردی را نیز ایجاد کرد. هر سه فلسفه از تجربه بشری از اضطراب و آشفتگی وجودی، بهویژه بیمعنای ادراک شده جهانی که در آن افراد با این وجود به کشف یا ساختن معنا سوق داده میشوند، سرچشمه میگیرند. از این مبدأ مشترک، این مکاتب فکری از هم جدا می شوند. اگزیستانسیالیست ها معمولاً از ظرفیت فرد برای جعل معنای شخصی در زندگی و تأکید بر مفهوم اراده آزاد دفاع می کنند. برعکس، نیهیلیستها معتقدند که «جستجو یا تأیید معنا در جایی که نمیتوان یافت، بیهوده است». پوچ گرایان، با پایبندی به چارچوب کامو، با احتیاط به پتانسیل برای برخی معنا یا ارزش در زندگی اذعان می کنند، با این حال آنها فاقد اطمینان اگزیستانسیالیست ها در مورد ارزش معنای خودساخته و اعتقاد نیهیلیست ها به عدم امکان مطلق خلق معنا هستند. علاوه بر این، پوچ گرایان کاموزی تمایل دارند اراده آزاد را بی ارزش کنند یا صریحاً آن را رد کنند، در عوض از افراد حمایت می کنند که به رغم تنش روان شناختی ذاتی پوچ، به گونه ای سرپیچی و واقعی زندگی کنند. همزمان، او به صراحت از برچسب "اگزیستانسیالیست" در مقاله خود "Enigma" و مجموعه مقالات غنایی و انتقادی آلبر کامو رد کرد، علیرغم اینکه دیگران عموماً به عنوان اگزیستانسیالیست طبقه بندی می شوند و اغلب باقی می مانند. هم اگزیستانسیالیسم و هم پوچ گرایی نیاز به بررسی مفاهیم عملی ناشی از آگاهی از حقیقت نیهیلیسم وجودی دارند: به طور خاص، فردی که برای یافتن معنا به دنبال آن است چگونه باید در مواجهه با ابهام ظاهری یا فقدان آشکار معنا در کیهان رفتار کند.
اگرچه ممکن است گستره ابسوردیسم به عنوان پاسخ اگزیستانسیال به عنوان پاسخی دقیق از پوچ گرایی تعبیر شود. اختلاف نظر همچنان موضوع بحث است. اگزیستانسیالیست ها اساساً واقعیت فناپذیری را مناقشه نمی کنند. با این حال، به نظر می رسد پوچ گرایان دوباره تأکید می کنند که چگونه مرگ در نهایت تلاش های معناسازی انسان را باطل می کند، نتیجه ای که اگزیستانسیالیست ها تمایل دارند از طریق مفاهیمی مانند آیندگان یا، در فلسفه سارتر، درگیر شدن در یک پروژه جامع اومانیستی در برابر آن مقاومت کنند.
بحران وجودی
چالش اساسی پوچ گرایی معمولاً نه از تحقیقات فلسفی جدا، بلکه به عنوان بیان یک بحران وجودی ناشی می شود. این بحران ها نشان دهنده مبارزات درونی است که در آن افراد با این تصور که زندگی فاقد هدف ذاتی است، مبارزه می کنند. چنین تجربیاتی اغلب با حالات روانی نامطلوب از جمله استرس، اضطراب، ناامیدی و افسردگی همراه است که می تواند فعالیت های روزمره روزمره فرد را مختل کند. در نتیجه، تضاد ذاتی در دیدگاه پوچ گرایانه، مانع روانی قابل توجهی برای کسانی که آن را تجربه می کنند، ایجاد می کند. این دشواری از درک این موضوع سرچشمه میگیرد که تلاشهای روزانه و سختکوشانه یک فرد با بیاهمیتی که از طریق تفکر فلسفی آشکار میشود، همخوانی ندارد. تشخیص این نابرابری معمولاً یک تجربه ناراحت کننده است که به طور بالقوه منجر به احساس بیگانگی، بیگانگی و ناامیدی عمیق می شود. ارتباط عمیق با بحرانهای روانشناختی در چالش تعیین پاسخ مناسب به این تعارض ناراحتکننده، مانند انکار، اتخاذ رویکردی کمتر جدی نسبت به زندگی، یا شورش فعالانه علیه امر پوچ، آشکارتر است. با این وجود، پذیرش موضع پوچ گرایانه می تواند نتایج روانشناختی مثبت خاصی را نیز به همراه داشته باشد. به طور خاص، ممکن است افراد را قادر سازد تا به درجه ای از جدایی روانی از جزمات غیرقابل انکار دست یابند، و در نتیجه ارزیابی جامع و عینی تری از شرایط خود را تسهیل می کند. برعکس، این دیدگاه خطر کاهش همه تمایزات اساسی را به همراه دارد و در نتیجه توانایی فرد برای تصمیم گیری در مورد اقدامات یا مسیر زندگی خود را پیچیده می کند.
شک گرایی معرفت شناختی
یک استدلال رایج بیان میکند که پوچگرایی، در حوزه عملی، با شک معرفتشناختی در قلمرو نظری مشابه است. در معرفت شناسی، افراد معمولاً اعتبار دانش خود را در مورد جهان اطراف فرض می کنند. با این حال، اعمال شک روش شناختی اغلب نشان می دهد که این دانش کمتر از آنچه در ابتدا تصور می شد تغییر ناپذیر است. به عنوان مثال، یک فرد ممکن است انتخاب کند که بر درک خود مبنی بر تابش خورشید تکیه کند، اما قابل اعتماد بودن این ادراک به این فرض غیرقابل اثبات بستگی دارد که فرد خواب نمی بیند، وضعیتی که حتی اگر در حال وقوع باشد از آن بی خبر است. به طور مشابه، در حوزه عملی، یک فرد ممکن است مصرف آسپرین را برای کاهش سردرد انتخاب کند، علیرغم اینکه به طور بالقوه فاقد توجیه اساسی برای اولویت دادن به رفاه خود است. در هر دو سناریو، فرد با یک اطمینان ذاتی و غیرمستند پیش میرود، و تا حد زیادی زندگی را آنگونه که داده شده میپذیرد، علیرغم اینکه ظرفیت آنها برای توجیه محدود به یک دامنه محدود است و زمانی که به زمینه وسیعتری که آن محدوده محدود بر آن تکیه میکند، ناکافی است.
آموزش
مدعی شده است که پوچ گرایی با چندین اصل اساسی و فرضیات زیربنای آموزش، مانند تأکید بر حقیقت و پرورش عقلانیت در بین دانش آموزان، در تعارض است.
مراجع
مراجع
OBERIU، ویرایش شده توسط یوجین اوستاشفسکی. انتشارات دانشگاه نورث وسترن، 2005. ISBN 0-8101-2293-6
- OBERIU، ویرایش شده توسط یوجین اوستاشفسکی. انتشارات دانشگاه نورث وسترن، 2005. ISBN 0-8101-2293-6
- توماس ناگل: پرسش های فانی، 1991. ISBN 0-521-40676-5
مجله بررسی ماهانه Absurdist
مجله
- بررسی ماهانه Absurdist