ارسطویی ( ARR-i-stə-TEE-lee-ə-niz-əm) نشان دهنده یک سنت فلسفی است که برگرفته از آثار ارسطویی بازگوکننده معمولی است و به طور معمول از آثار ارسطویی بازگو شده است. روش شناسی استقرایی تحلیلی در مطالعه فلسفه طبیعی و متافیزیک. این چارچوب همچنین شامل برخورد با علوم اجتماعی تحت یک سیستم قانون طبیعی است. از طریق طرحواره ای متشکل از چهار علت، به ویژه از جمله هدف یا غایت شناسی، به جستارهای علّی می پردازد و تأکید قابل توجهی بر اخلاق فضیلت دارد. ارسطو و مکتب او رسالههایی در زمینههای گوناگونی از جمله فیزیک، زیستشناسی، متافیزیک، منطق، اخلاق، زیباییشناسی، شعر، تئاتر، موسیقی، بلاغت، روانشناسی، زبانشناسی، اقتصاد، سیاست و حکومت تولید کردند. در گستردهترین تفسیر آن، هر جریان فکری که یکی از مواضع متمایز ارسطو را بهعنوان پیشفرض بنیادی خود اتخاذ کند، ممکن است بهعنوان «ارسطویی» طبقهبندی شود. در نتیجه، نظریههای ارسطویی مختلف (مثلاً در اخلاق یا هستیشناسی) ممکن است اشتراکات ماهوی محدودی فراتر از ارجاع فکری مشترکشان به ارسطو نشان دهند.
در دوران ارسطو، فلسفه دربرگیرنده فلسفه علمی بود، رشتهای که در دوران پیش از انقلاب علمی ظهور کرد. آثار ارسطو در ابتدا توسط اعضای مکتب مشاء و متعاقباً توسط نوافلاطونیان، که تفسیرهای متعددی بر نوشتههای او ایجاد کردند، حمایت شد. در دوران طلایی اسلامی، دانشمندانی مانند ابن سینا و آوروئس مجموعه ارسطو را به عربی ترجمه کردند و تحت تأثیر آنها، در کنار فیلسوفانی مانند الکندی و فارابی، ارسطوگرایی به سنگ بنای فلسفه اسلامی اولیه تبدیل شد.
موسی میمونید، اصول اولیه را از آثار ارسطویی خود جذب کرد. راهنمای سرگشتگان، در مورد این سنت، که سپس پایه فلسفه مکتبی یهود را تشکیل داد. اگرچه برخی از رساله های منطقی ارسطو در اروپای غربی شناخته شده بود، اما آثار کامل او و مفسران عربی او تا زمان ترجمه های لاتین قرن دوازدهم و متعاقب آن ظهور مکتب در دسترس نبود. محققان برجسته، از جمله آلبرتوس مگنوس و توماس آکویناس، نوشتههای ارسطو را در راستای الهیات کاتولیک تفسیر و نظامبندی کردند.
به دنبال افول آن در میان نقدهای فیلسوفان طبیعی مدرن، مفهوم ارسطویی متمایز غایتشناسی از طریق ولف و کانت به عنوان تاریخ جامع منتقل شد. با این حال، این تلاش خاص با انتقاد ترندلنبورگ و برنتانو مواجه شد که آن را غیر ارسطویی می دانستند. با این وجود، تأثیر فکری هگل غالباً به عنوان مجرای اصلی برای مضامین ارسطویی در اندیشه مارکسی شناخته می شود.
فلسفه اخلاقی و «عملی» ارسطویی معاصر، که با کمک های گادامر و مک داول نشان داده شده است، غالباً انحراف را از نظریه پردازان سنتی ارسطویی ارسطویی یا ارسطویی مطرح می کند. زیربناها از این منظر، سنت جمهوریخواهانه اولیه تفکر سیاسی مدرن، که res publica یا حوزه عمومی و دولت را که اساساً توسط مشارکت فضیلتآمیز شهروندان آن تشکیل شده است، مفهومسازی میکند، میتواند عمیقاً ارسطویی تلقی شود. اخلاق از طریق اثر تأثیرگذار خود، پس از فضیلت. مک اینتایر، ارسطوگرایی را با این ادعا که مهمترین کالاهای زمانی، ذاتی وجود انسان، از طریق مشارکت فعال در اعمال جمعی تحقق مییابد، دوباره تفسیر میکند.
زمینه تاریخی
دوره یونان باستان
پیروان اولیه فلسفه ارسطو مکتب مشاء را تشکیل دادند. پس از ارسطو، تئوفراستوس و استراتو لمپساکوس به عنوان برجستهترین اعضا ظاهر شدند و هر دو تلاشهای تحقیقی او را گسترش دادند. در طول دوران روم، مدرسه در درجه اول بر حفاظت و حمایت از مشارکت های فکری او متمرکز بود. اسکندر آفرودیزیاس، شخصیتی محوری در این دوره، تفسیرهای گسترده ای بر متون ارسطو تألیف کرد. غلبه نوافلاطونیسم در قرن سوم نشان دهنده توقف مشاء به عنوان یک جنبش فلسفی مستقل بود. با این وجود، نوافلاطونیان کوشیدند تا فلسفه ارسطویی را در چارچوب اعتقادی خود ادغام کنند و در نتیجه تفسیرهای متعددی درباره ارسطو ایجاد کردند.
امپراتوری بیزانس
ارسطویی بیزانس در طول دو دهه پس از 1118 در امپراتوری بیزانس توسعه یافت که توسط شاهزاده آنا کامننا آغاز شد. او دانشمندان متعددی را مأمور کرد تا بر روی آثار ارسطو که قبلاً نادیده گرفته شده بودند، تفسیرهایی تهیه کنند. به عنوان مثال، میکائیل افسوسی، تفسیرهایی بر رسالههای جانورشناسی ارسطو، ردیههای سوفستیک – تنها اثر ارگانون فاقد تفسیر – و سیاست تألیف کرد و بدین ترتیب مجموعهای از تفاسیر جامع بر نوشتههای موجود ارسطو را تکمیل کرد. علاوه بر این، فیلسوفان بیزانسی به شکافهای موجود در تفسیرهای موجود پرداختند. میکائیل افسوسی تفسیر اسکندر آفرودیسیاس بر متافیزیک را تکمیل کرد که تنها پنج کتاب اولیه از آن باقی مانده بود. او همچنین با استراتیوس همکاری کرد تا تفسیرهای تکه تکهای مختلف بر روی اخلاق نیکوماخوس را با تفاسیر خود گردآوری و تکمیل کند.
جهان اسلام
در قلمرو امپراتوری عباسی، تعداد قابل توجهی از متون خارجی به عربی ترجمه شد، کتابخانههای وسیعی تأسیس شد و دانشمندان از حمایت قابل توجهی برخوردار شدند. بیت الحکمه در بغداد در زمان خلفای هارون الرشید و پسرش مأمون رونق گرفت. دانشمند مسیحی حنین بن اسحاق (809-873) از سوی خلیفه به سرپرستی این تلاش های ترجمه منصوب شد. اسحاق در طول زندگی خود، 116 اثر، از جمله متون افلاطون و ارسطو، را به دو زبان سریانی و عربی ترجمه کرد.
تاسیس بیت الحکمه دسترسی به کل مجموعه آثار ارسطویی را تسهیل کرد (به استثنای اخلاق اودیومی)، MagnaPiolitics، و MagnaMoralia> یونانی. مفسران این مجموعه جامع، پایه ای ثابت برای توسعه ارسطویی اسلامی فراهم کرد.
الکندی (801–873) به عنوان اولین فیلسوف مشاء مسلمان شناخته می شود که به دلیل تلاش هایش برای معرفی فلسفه یونانی و هلنیستی به جهان عرب تجلیل شده است. او مفاهیم ارسطویی و نوافلاطونی را در چارچوب فلسفی اسلامی ادغام کرد که عاملی حیاتی در اشاعه و رواج فلسفه یونان در حوزه فکری مسلمانان بود. در قرن نهم، مقدمه در نجوم اخترشناس ایرانی آلبوم آلبوماسار به عنوان منبعی محوری برای معرفی مجدد ارسطو به دانشمندان اروپایی قرون وسطی عمل کرد.
فیلسوف فارابی (872-950) برای چندین قرن و قرنها و علم و دانش و تأثیرات عمیق خود بر علم و قرنها اعمال کرد. به طور گسترده ای پس از ارسطو از نظر قدرت فکری در رده دوم قرار گرفت، تمایزی که در نام او "معلم دوم" منعکس شده است. کار او که هدفش ترکیب فلسفه و تصوف بود، زمینه را برای کمک های ابن سینا (980-1037) فراهم کرد. ابن سینا به عنوان مفسر اصلی ارسطو ظهور کرد و مکتب فلسفی که او به نام ابن سینا تأسیس کرد، بر اساس عناصر مفهومی عمدتاً برگرفته از تفکر ارسطویی و نوافلاطونی ساخته شد.
در منطقه غرب مدیترانه، بهویژه در قرطبه در زمان حکومت الحکم دوم (۹۶۱ تا ۹۷۶)، ابتکار ترجمه گستردهای انجام شد که منجر به تبدیل کتابهای متعدد به عربی شد. Averroes (1126-1198) که بخش قابل توجهی از زندگی خود را در قرطبه و سویل گذراند، به عنوان مفسر ارسطو به شهرت خاصی دست یافت. او اغلب تفسیرهای متعددی بر یک اثر مینوشت، که تقریباً 38 تفسیر از آوروس بر نوشتههای ارسطو شناسایی شده است. اگرچه آثار او تنها تأثیری حاشیهای در کشورهای اسلامی داشت، اما در نهایت تأثیر قابلتوجهی در غرب لاتین داشتند و جنبش فلسفی معروف به آوروئیسم را به وجود آورد.
اروپا غربی
در حالی که به نظر می رسد برخی از آشنایی با ارسطو در مراکز کلیسایی اروپای غربی پس از فروپاشی امپراتوری روم ادامه داشته است، تا قرن نهم، تقریباً تمام دانش موجود از ارسطو محدود به تفسیرهای بوئتیوس در مورد Organon از نویسندگان لاتینی از قبیل empire بود که توسط تعدادی از نویسندگان ارائه شده است. ایزیدور سویل و مارتیانوس کاپلا. از آن دوره تا پایان قرن یازدهم، شواهد کمی دال بر پیشرفت قابل توجه در دانش ارسطویی وجود دارد.
رنسانس قرن دوازدهم، تلاش قابل توجهی برای دانش جدید در میان دانشمندان اروپایی برانگیخت. جیمز ونیز که احتمالاً برای مدتی در قسطنطنیه سکونت داشت، در اواسط قرن دوازدهم، تجزیه و تحلیل پسین ارسطو را از یونانی به لاتین ترجمه کرد و بدین ترتیب کل مجموعه منطقی ارسطویی، معروف به Organon را برای اولین بار در لاتین قابل دسترسی کرد. دانشمندان به مناطق اروپایی که قبلاً تحت حکومت مسلمانان بودند، سفر کردند، که جوامع عرب زبان قابل توجهی را حفظ کردند. اسپانیای مرکزی که در قرن یازدهم به کنترل مسیحیان بازگشت، در قرن دوازدهم به منبع پربار ترجمههای لاتین تبدیل شد. جرارد از کرمونا (ج. 1114–1187) به عنوان پرکارترین مترجم در میان این مترجمان ظاهر شد و 87 ترجمه، از جمله متون ارسطویی متعددی مانند Posterior Analytics، Phyns، Phyns, Phy درباره نسل و فساد و هواشناسی. مایکل اسکات (ج. 1175–1232) متعاقباً تفسیرهای آوروس بر رساله های علمی ارسطو را ترجمه کرد.
رساله های ارسطو در مورد فلسفه طبیعی به طور آشکار مورد بحث قرار گرفت. از آنجایی که روششناسی ارسطویی به طور فزایندهای بر گفتمان الهیات تأثیر میگذاشت، این آثار به اندازهای هترودکس تلقی شدند که ممنوعیت آنها را در محکومیتهای 1210-1277 تضمین میکرد. محکومیت اولیه که در سال 1210 در پاریس صادر شد، صریحاً اعلام کرد که «نه کتابهای ارسطو در باب فلسفه طبیعی یا تفاسیر آنها در پاریس بهصورت علنی یا مخفی خوانده نمیشوند، و ما این را به مجازات ارتباط قبلی منع میکنیم». با این وجود، علیرغم تلاشهای بعدی برای محدود کردن انتشار افکار ارسطویی، ممنوعیت بر علیه فلسفه طبیعی ارسطو تا سال 1270 بیاثر شد.
ویلیام موربکه (ج. از مجموعه ارسطو، یا، در موارد خاص، تجدید نظر در ترجمه های موجود. او به ویژه اولین ترجمه لاتین سیاست (ج. 1260) را مستقیماً از یونانی تولید کرد. در آن زمان، نسخههای لاتین متعددی از ارسطو که در گردش بود، گمان میرفت که تحت تأثیر آوروئس، که مظنون به وارد کردن نادرستیهای فلسفی و کلامی در ترجمههای ارسطویی قبلی بود، بوده است. با این حال، با توجه به اینکه ارسطویی اسکندری آوروئس به "مطالعه دقیق متن ارسطو، که توسط ابن سینا ارائه شده بود، [زیرا] مقدار زیادی از نوافلاطونی سنتی با بدنه ارسطویی سنتی ترکیب شده بود، این ادعاها فاقد دلیل بود." آلبرتوس مگنوس (ج. 1200–1280) یکی از پیشگامان علمای قرون وسطی است که فلسفه ارسطویی را در الهیات مسیحی ادغام کرد. او برای اکثر آثار ارسطو که در دسترس او بود، جملاتی نوشت. او با اقتباس از ترجمه های لاتین و حاشیه نویسی های مفسران عرب، تمام نوشته های ارسطو را با دقت تجزیه و تحلیل، تبیین و نظام مند کرد، که همگی با آموزه های کلیسایی همسو بودند. تلاش های او در ایجاد تفسیری مسیحی از ارسطو در اروپای غربی مؤثر بود. آلبرتوس فلسفه افلاطونی را رد نکرد. در عوض، او با «سنت همخوانی» غالب پیشینیان خود، که هدف آن آشتی دادن ارسطو و افلاطون از طریق ترکیب تفسیری بود، همسو شد. آلبرتوس به طور معروف چنین بیان کرد: "Scias quod non perficitur homo in philosophia nisi ex scientia durum philosophiarum: Aristotelis et Platonis."
(معلوم است که یک فرد فقط از طریق شناخت ارسطو و افلاطون به کمال فلسفی می رسد.) توماس آکویناس (1225-1274)، شاگرد آلبرتوس مگنوس، تفسیرهای متعددی بر آثار ارسطو تألیف کرد. آکویناس یک ارسطویی سرسخت بود که تحلیل ارسطو از موجودات فیزیکی، دیدگاههای او در مورد مکان، زمانی و حرکت، نمایش محرک اولیه، چارچوب کیهانشناختی او، نظریه ادراک حسی و شناخت عقلانی و حتی عناصری از فلسفه اخلاقی او را در بر میگرفت. سنت فلسفی برخاسته از مشارکتهای آکویناس، معروف به تومیسم، تأثیر قابل توجهی داشت، بهویژه در نظم دومینیکن و متعاقباً در میان یسوعیها. با تکیه بر تفسیرهای آلبرتوس و توماس، علاوه بر مارسیلیوس از پادوآ، Defensor thecoleur 14> اورسمه رساله های اخلاقی ارسطو را به فرانسوی ترجمه کرد و حاشیه نویسی گسترده ای ارائه کرد. مفهوم ارسطویی متمایز غایت شناسی، که به دنبال نقدهای فیلسوفان طبیعی مدرن کنار رفت، متعاقباً از طریق ولف و کانت به هگل منتقل شد، و او سپس آن را در کل تاریخ به کار برد. علیرغم انتقادهای ترندلنبورگ و برنتانو از این تلاش به عنوان غیرارسطویی، هگل تحسین عمیقی از ارسطو داشت و اغلب از او به عنوان شخصیتی نمونه در بخشهای محوری نوشتههای خود یاد میکرد. تاثیر فلسفی هگل اغلب بهعنوان مجرایی مهم در اندیشههای مارکوتی برای ارسطو ذکر میشود. برعکس، متفکران پست مدرن ادعای ارسطوییزم را مبنی بر توانایی اش در آشکار ساختن حقایق نظری بنیادی رد می کنند. این موضع با نقد هایدگر مطابقت دارد که ارسطو را مولد اصلی کل سنت فلسفی غرب معرفی می کند. طرفداران ارسطوییزم آن را به عنوان پیشرفت انتقادی نظریه های افلاطونی تفسیر می کنند. برخی از فلسفههای اخلاقی و عملی ارسطویی معاصر، که نمونهای از آثار گادامر و مکداول است، غالباً بر اساس فرضیهای عمل میکنند که پایههای متافیزیکی یا نظری مرسوم ارسطویی را رد میکند. در نتیجه، از این منظر، سنت جمهوریخواه سیاسی مدرن اولیه – که res publica یا حوزه/دولت عمومی را که اساساً توسط اقدامات فضیلتآمیز شهروندانش شکل میگیرد، مفهومسازی میکند – میتواند عمیقاً ارسطویی تلقی شود. مورتیمر جی. فلسفه اخلاق، تنها اخلاقی است که صحیح، عملی و غیر دگماتیک است." فیلسوف ارسطویی معاصر، آلاسدایر مک اینتایر، با اثر مهم خود، پس از فضیلت، کمک قابل توجهی به احیای اخلاق فضیلت داشت. مک اینتایر ارسطوییزم را با این فرض که عالی ترین کالاهای زمانی، ذاتی ذاتی انسان، از طریق مشارکت در اعمال اجتماعی تحقق می یابد، دوباره تفسیر می کند. او ارسطوییزم را با ساختارهای مدیریتی سرمایه داری و دولت مرتبط با آن، و همچنین با سنت های فلسفی رقیب - مانند سنت های هیوم، کانت، کی یرکگارد و نیچه - که تصور آن از کالاها و فضایل ذاتی انسانی را رد می کنند، و در عوض به نظام های سرمایه داری مشروعیت می بخشند، قرار می دهد. در نتیجه، مک اینتایر استدلال می کند که ارسطویی مترادف با کلیت فلسفه غرب نیست. در عوض، او ادعا می کند که این نظریه "بهترین نظریه تا کنون، [از جمله] بهترین نظریه تا کنون در مورد آنچه که یک نظریه خاص را بهترین نظریه می کند." از منظر سیاسی و اجتماعی، این دیدگاه «ارسطویی انقلابی» نامیده شده است. این در تضاد با کاربردهای متعارف، غیرسیاسی و تلویحاً محافظه کارانه اندیشه ارسطویی است، همانطور که برای مثال در آثار گادامر و مک داول دیده می شود. از دیگر نظریه پردازان برجسته ارسطویی معاصر می توان به فرد دی میلر جونیور، متخصص در فلسفه سیاسی و روزالیند هرست هاوس با تمرکز بر اخلاق اشاره کرد. در فرا-هستی شناسی، ارسطو گرایی نو بر این باور است که هدف اصلی هستی شناسی این است که مشخص کند کدام موجودیت ها بنیادی هستند و روابط وابستگی موجودات غیر بنیادی به آنها را روشن کند. اصولاً از طریق دریچه زمینه متافیزیکی مفهوم سازی می شود. نهادهای بنیادی خود را از غیر بنیادی متمایز می کنند، زیرا در هیچ نهاد دیگری مستقر نیستند. به عنوان مثال، یک ادعای رایج این است که ذرات بنیادی بنیادی بیشتری نسبت به اجسام ماکروسکوپی (مانند صندلی و میز) که تشکیل می دهند، دارند. این گزاره به رابطه پایه بین موجودات میکروسکوپی و ماکروسکوپی مربوط می شود. این مفاهیم از تز ارسطو سرچشمه می گیرد، که ادعا می کند موجودیت های متعلق به مقوله های هستی شناختی متمایز درجات مختلفی از بنیادی بودن را نشان می دهند. به عنوان مثال، مواد به دلیل وجود خودکفایی، دارای بالاترین درجه بنیادی تلقی می شوند. برعکس، ویژگیها کمتر اساسی تلقی میشوند، زیرا وجود آنها منوط به مواد است. مونیسم اولویت جاناتان شافر نشاندهنده تکرار معاصر هستیشناسی نو-ارسطویی است. شافر معتقد است که در بنیادیترین سطح هستیشناختی، تنها یک موجودیت وجود دارد: جهان در تمامیت آن. این تز این شهود عقل سلیم را رد نمی کند که اشیاء مجزا، مانند اتومبیل ها یا افراد دیگری که در زندگی روزمره با آنها مواجه می شوند، وجود دارند. بلکه صرفاً این موضوع را انکار می کند که این اشیاء بنیادی ترین حالت وجود را دارند. مساله کلیات به بررسی ماهیت و نحوه وجود کلیات می پردازد. هم ارسطویی ها و هم افلاطونی ها وجود واقعی و مستقل از ذهن کلیات را تأیید می کنند و در نتیجه اسم گرایی را رد می کنند. با این حال، دیدگاه های آنها در مورد شیوه خاص وجود جهانی متفاوت است. افلاطون گرایان معتقدند که کلیات در «بهشت افلاطونی» ساکن هستند، که مستقل از مصادیق عینی و مکانی-زمانی آنها وجود دارد. برعکس، ارسطویی ها معتقدند که کلیات جدا از جهان مکانی-زمانی وجود ندارند، موضعی که رئالیسم درونی نامیده می شود. برای مثال، «قرمز» جهانی تنها زمانی وجود دارد که اشیاء قرمز در جهان محسوس حضور داشته باشند. بدون چنین اشیایی، جهانی "قرمز" وجود نخواهد داشت. این مفهوم ماندگاری را می توان از طریق هیلومورفیسم درک کرد، که اشیاء را به عنوان ترکیبات یک شکل جهانی و ماده ای که به آن شکل می دهد می بیند. دیوید مالت آرمسترانگ به عنوان یکی از طرفداران معاصر ارسطویی در مورد مسئله کلیات ظاهر شد. در چارچوب هستیشناختی او، حالات امور عناصر بنیادی را تشکیل میدهند که هم جزییات و هم کلیات را شامل میشوند. رئالیسم درونی آرمسترانگ ادعا میکند که وجود یک جهانشمول منوط به این است که آن یک جزء تشکیلدهنده حداقل یک حالت واقعی از امور باشد، که به این معناست که کلیهای غیرقابل اثبات به جهان تعلق ندارند. اتخاذ دیدگاهی واقع گرایانه در مورد کلیات، فلسفه ریاضیات رئالیستی ارسطویی را تسهیل می کند. این موضع فلسفی بیان میکند که ریاضیات بهعنوان علمی اختصاص یافته به ویژگیهایی که در دنیای واقعی مشخص شدهاند، عمل میکند، که هم حوزههای فیزیکی و هم حوزههای انتزاعی را در بر میگیرد که با ویژگیهای کمی و ساختاری نمونهای است.دوران مدرن
معاصر
اخلاق
متاآنتولوژی
مشکل یونیورسال
حاشیه نویسی علمی
یادداشت ها
استنادهای کتابشناختی