TORIma Academy Logo TORIma Academy
فلسفه تحلیلی
فلسفه

فلسفه تحلیلی

TORIma Academy — فلسفه زبان / منطق

فلسفه تحلیلی

فلسفه تحلیلی

فلسفه تحلیلی یک مکتب فکری یا سبک وسیع در فلسفه معاصر غرب، به ویژه فلسفه انگلیسی زبان، با تأکید بر تحلیل، …

فلسفه تحلیلی نشان دهنده یک سنت فکری برجسته یا رویکرد روش شناختی در فلسفه غرب معاصر است، به ویژه در زمینه های انگلیسی زبان رایج است. با تأکید شدید بر تحلیل دقیق، نثر واضح و دقیق، استدلال قوی، منطق رسمی، ریاضیات و علوم طبیعی، اغلب با تمرکز کمتر بر علوم انسانی مشخص می شود. ویژگی بارز این سبک فلسفی چرخش زبانی است که به معنای درگیری عمیق با زبان و کاوش در معناست.

فلسفه تحلیلی یک مکتب فکری یا سبک وسیع در فلسفه معاصر غرب، به ویژه فلسفه انگلیسی زبان، با تأکید بر تحلیل، نثر روشن، استدلال های دقیق، منطق رسمی، ریاضیات، و علوم طبیعی (با تأکید کمتر بر علوم انسانی) است. بیشتر با چرخش زبانی یا توجه به زبان و معنا مشخص می‌شود.

این جهت‌گیری فلسفی غالباً با فلسفه قاره‌ای در تضاد قرار می‌گیرد، اصطلاحی فراگیر شامل روش‌شناسی‌های متنوعی که در اروپای قاره‌ای رایج است، مانند اگزیستانسیالیسم، پدیدارشناسی، و هگلیسم. علاوه بر این، این تمایز گاهی اوقات با توصیف فلسفه «تحلیلی» به عنوان آکادمیک یا فنی مشخص می‌شود، در حالی که فلسفه «قاره‌ای» بیشتر جنبه ادبی دارد.

ظهور و گسترش فلسفه تحلیلی از اواخر قرن بیستم آغاز شد و در نیمه قرن بیستم به این موقعیت دست یافت. از شخصیت‌های مهم تاریخی می‌توان به گوتلوب فرگه، برتراند راسل، جی ای مور و لودویگ ویتگنشتاین اشاره کرد. دیگر مشارکت کنندگان مهم عبارتند از فرانتس برنتانو، پوزیتیویست های منطقی (به ویژه رودولف کارنپ)، و فیلسوفان زبان معمولی.

متفکران با نفوذی مانند ویلفرد سلرز، دبلیو وی. او. کواین، سائول کریپکه، و دیوید لوئیس در کاهش پوزیتیو فیزیک گرایی منطقی و انحطاط اصالت منطقی مؤثر بودند. فلسفه تحلیلی همچنین به توسعه چندین زیررشته جدید فلسفی و منطقی، از جمله فلسفه زبان، ریاضیات، و علم، در کنار منطق محمولی و ریاضی مدرن کمک کرده است.

رئالیسم اتریشی

فلسفه تحلیلی تأثیر عمیقی از رئالیسم اتریشی، که در ایالت سابق اتریش-مجارستان سرچشمه می گیرد، تجربه کرد. این تأثیر به قدری قابل توجه بود که مایکل دامت پیشنهاد کرد که آن را به‌عنوان انگلیسی-اتریشی توصیف کند، نه انگلیسی-آمریکایی که بیشتر مورد استفاده قرار می‌گیرد.

برنتانو

فرانتس برنتانو، فیلسوف و روانشناس در دانشگاه وین، در کار خود در سال 1874، روانشناسی از دیدگاه تجربی، مفهوم فلسفی نیت یا "درباره بودن" را معرفی کرد. برنتانو اظهار داشت که تمام رویدادهای ذهنی یا اعمال آگاهی ذاتاً دارای یک شیء واقعی و غیر ذهنی قصدی هستند که فکر به سمت آن سوق داده می شود یا «درباره آن» است. او معروف است که قصد و نیت را "نشان ذهنی" اعلام کرد و آن را از قصد یا قصد صرف متمایز کرد.

برنتانو بیان می‌کند که هر پدیده ذهنی با چیزی تعریف می‌شود که اسکولاستیک‌های قرون وسطی آن را عدم وجود عمدی (یا ذهنی) یک شی یا، به‌طور کمتر مبهم، ارجاع به محتوا، جهت‌گیری به یک شی (که به عنوان یک چیز فیزیکی درک نمی‌شود)، یا عینیت درونی تعریف می‌کنند. او توضیح داد که هر پدیده ذهنی ذاتاً حاوی یک شی است، البته نه به طور یکسان. به عنوان مثال، در ارائه، چیزی ارائه می شود. در قضاوت، چیزی تأیید یا رد می شود. در عشق، چیزی دوست داشته می شود. در نفرت، چیزی منفور است. و در آرزو، چیزی مورد نظر است. این وجود عمدی منحصراً مشخصه پدیده های ذهنی است و هیچ پدیده فیزیکی خاصیت مشابهی از خود نشان نمی دهد. در نتیجه، پدیده‌های ذهنی را می‌توان آن‌هایی تعریف کرد که عمداً یک شی را در خود دارند.

مدرسه برنتانو شامل چهره های برجسته ای مانند ادموند هوسرل و الکسیوس ماینونگ بود. مینونگ مکتب گراتس را تأسیس کرد و به دلیل هستی شناسی متمایز اش از اشیاء واقعی و ناموجود، که راه حلی برای مشکل نام های خالی ارائه می کرد، شناخته می شود. این دیدگاه به عنوان Meinongianism یا به طور تحقیرآمیز، جنگل Meinong شناخته می شود. به گفته Meinong، موجوداتی مانند خوک‌های در حال پرواز یا کوه‌های طلایی، علیرغم عدم وجودشان، دارای واقعیت و هستی هستند. مکتب لهستانی لوو-ورشو که توسط کازیمیرز تواردوفسکی تأسیس شد نیز از برنتانو تأثیر گرفت. تواردوفسکی از «فلسفه کوچک» حمایت می کرد و بر تحلیل دقیق و منظم مسائل فلسفی خاص تأکید می کرد. کار او بیشتر توسط رئالیست منطقی بوهمیایی برنارد بولزانو شکل گرفت.

Frege

گوتلوب فرگه، استاد هندسه آلمانی در دانشگاه ینا، منطق‌دان و فیلسوف، به طور گسترده‌ای به‌عنوان شخصیت بنیادی فلسفه تحلیلی شناخته می‌شود. او از منطق گرایی دفاع می کرد، تلاشی فلسفی با هدف تقلیل حساب به منطق محض، در نتیجه با لایب نیتس و مخالفت با کانت در فلسفه ریاضیات.

منطق

کار اصلی فرگه، Begriffsschrift (انگلیسی: Concept-script، 1879)، منطق ریاضی و محمولی مدرن را همراه با کمی سازها معرفی کرد. این پیشرفت به فرگه اجازه داد تا دو سنت تاریخی منطق باستان - ارسطویی و رواقی - را به طور قابل توجهی گسترش دهد که دامنه جملاتی را که می‌توان به طور رسمی تحلیل کرد، گسترش داد. نمونه اصلی این پیشرفت ظرفیت آن برای رسیدگی به مشکل کلیت چندگانه است.

شماره

نئوکانتیانیسم یک نیروی مسلط در فلسفه آلمانی اواخر قرن نوزدهم بود. در کتاب Philosophie der Arithmetik (1891) هوسرل بیان شد که مفهوم عدد اصلی از اعمال ذهنی گروه‌بندی و شمارش اشیاء سرچشمه می‌گیرد. برعکس، فرگه در مبانی حساب (1884) و قوانین اساسی حساب (آلمانی: Grundgesetze der Arithmetik، 1893-1903، 1893-1903، دارای مفهوم عمومی است، این "روانشناسی" را به چالش می کشد. متمایز از قضاوت های ذهنی فردی یا حالات ذهنی. در نتیجه، طرفداران منطق گرایی، تحت تأثیر فرگه، عموماً از نوعی افلاطونیسم ریاضی حمایت کردند.

تحقیق معاصر نظریه مجموعه ها با ریاضیدانان آلمانی ریچارد ددکیند و گئورگ کانتور آغاز شد. جوزپه پیانو، ریاضیدان ایتالیایی، کمک های ددکیند را برای رسمی کردن ریاضیات از طریق محاسبات پیانو ساده کرد. فرگه این چارچوب را بیشتر توسعه داد، با هدف تقلیل محاسبات به منطق، که منجر به فرمول‌بندی نظریه مجموعه‌های ساده و یک تعریف تئوری مجموعه‌ها برای اعداد طبیعی شد.

زبان

فرگه همچنین تأثیر قابل توجهی بر فلسفه زبان داشت. دامت چرخش زبانی را به مبانی حساب فرگه و بیان او از اصل زمینه نسبت می دهد. فرگه به ​​قول معروف، «هرگز... در مورد معنای یک کلمه به صورت مجزا تحقیق نکنید، بلکه فقط در چارچوب یک گزاره است». همانطور که دامت توضیح داد، برای پرداختن به تحقیق کانتی، «با توجه به اینکه ما هیچ ایده یا شهودی از آنها نداریم، چگونه اعداد به ما ارائه می‌شوند؟»، فرگه راه‌حلی را با تعریف «معنای یک گزاره حاوی یک کلمه عددی» ارائه کرد. در نتیجه، یک مسئله فلسفی که به طور سنتی از طریق چارچوب‌های ایده‌آلیستی مورد بررسی قرار می‌گرفت، دوباره مفهوم‌سازی شد و از طریق تحلیل زبان‌شناختی حل شد.

حس و مرجع

مقاله فرگه "درباره حس و ارجاع" (1892) متنی بنیادی است که پارادوکس های فرگه در مورد هویت را ارائه می دهد و یک نظریه ارجاع واسطه ای را پیشنهاد می کند. فرگه مشاهده کرد که "ستاره صبح" و "ستاره شامگاهی" به یک اشاره مشترک دارند و هر دو سیاره زهره را تعیین می کنند. در نتیجه، جایگزینی یک عبارت به جای دیگری ارزش صدق را حفظ می کند (salva veritate). با این وجود، آنها در چیزی که فرگه آن را ارزش شناختی یا شیوه ارائه آنها نامیده است، اختلاف دارند. بنابراین باید بین دو مفهوم معنا تمایز قائل شد: ارجاع یک اصطلاح و معنای آن. همانطور که فرگه نشان داد، در حالی که "ستاره صبح ستاره صبح است" هیچ اطلاعات جدیدی را منتقل نمی کند، "ستاره صبح ستاره عصر است" آموزنده است. از این رو، این دو عبارت باید فراتر از ارجاع مشترکشان تمایز داشته باشند.

یک معمای مرتبط دیگر که به عنوان معمای فرگه نیز شناخته می‌شود، به زمینه‌ها و گزارش‌هایی از نگرش‌های گزاره‌ای مربوط می‌شود. به عنوان مثال، این ادعا را در نظر بگیرید: "قدیمی ها معتقد بودند که ستاره صبح، ستاره شامگاهی است." این پیشنهاد می تواند نادرست باشد. برعکس، این جمله که «قدیمی ها ستاره صبح را ستاره صبح می دانستند» بدیهی است درست است. در این سناریو، «ستاره صبح» و «ستاره عصر» دوباره معانی متمایزی را نشان می‌دهند، علی‌رغم ارجاع یکسانشان.

در مقاله فرگه «درباره مفهوم و شیء» (1892)، او تمایزی را بین یک مفهوم، که به عنوان مرجع یک محمول عمل می‌کند، و یک مفعول که نام آن را تشکیل می‌دهد، مشخص کرد.

تفکر

مقاله "فکر: یک تحقیق منطقی" (1918) موضع ضد آرمانگرایانه فرگه را نشان می دهد. او از تفسیر افلاطونی از گزاره ها یا افکار دفاع می کند. فرگه اظهار داشت که گزاره‌ها، در عین حال که مانند ایده‌ها نامشهود هستند، با این وجود برای عموم قابل دسترسی هستند و شبیه به اشیاء فیزیکی هستند. فراتر از «قلمرو اول» فیزیکی و عمومی اشیاء و «قلمرو دوم» خصوصی و ذهنی ایده‌ها، فرگه «قلمرو سوم» را شامل گزاره‌های افلاطونی معرفی کرد که نمونه آن قضیه فیثاغورث است.

شورش علیه ایده آلیسم

فلسفه بریتانیا در قرن نوزدهم تجدید حیات منطق را تجربه کرد که توسط ریچارد واتلی آغاز شد، به عنوان پاسخی به گرایشات ضد منطقی درون تجربه گرایی بریتانیا. یک شخصیت محوری در این دوران، ریاضیدان جورج بول بود. افراد برجسته دیگری شامل متافیزیکدان اسکاتلندی ویلیام همیلتون، ریاضیدان آگوستوس دی مورگان، اقتصاددان ویلیام استنلی جوونز، جان ون (که دیاگرام ون به نام او نامگذاری شده است)، لوئیس کارول (نویسنده ماجراهای آلیس در سرزمین عجایب، H Charough the American MacComatian، اسکاتلندی، پراکنده آمریکایی) سندرز پیرس.

با این وجود، فلسفه بریتانیا در اواخر قرن نوزدهم عمدتاً توسط ایده آلیسم بریتانیایی مشخص شد، جریانی نو هگلی که توسط متفکرانی مانند F.H. Bradley و T. H. Green تبلیغ شد. رساله برادلی، ظاهر و واقعیت (1893)، به عنوان نمایشی اساسی از این مکتب فلسفی عمل کرد.

ظهور فلسفه تحلیلی، به ویژه در اندیشه انگلیسی زبان قرن بیستم، معمولاً به فیلسوفان کمبریج برتراند راسل و جی. ای. مور نسبت داده می شود. کار آنها نشان دهنده انحراف قابل توجهی از هگلیسم بود، که آنها آن را به دلیل ناشناخته بودن آن که اغلب به عنوان "شورش علیه ایده آلیسم" توصیف می شود، مورد انتقاد قرار دادند. راسل تأثیر مور را بر فلسفه عقل سلیم بیان کرد:

"جی. ای. مور این شورش را آغاز کرد و من متعاقباً به آن ملحق شدم و احساس عمیقی از رهایی را تجربه کردم. در حالی که بردلی ادعا کرده بود که همه باورهای عقل سلیم ظاهری محض را تشکیل می دهند، ما دیدگاه ضد و نقیض را پذیرفتیم. تأثیر الهیات، واقعاً واقعی است، چون احساس می‌کردیم از حبس فرار کرده‌ایم، به خودمان اجازه دادیم که بپذیریم که چمن سبز است، که خورشید و ستارگان مستقل از آگاهی انسان باقی می‌مانند، و علاوه بر این، قلمروی متکثر و بی‌زمان از ایده‌های افلاطونی وجود دارد.»

راسل و مور به طور قابل توجهی فلسفه ادراک را از طریق توسعه واقع گرایی ساده لوحانه و نظریه داده حسی پیش بردند. همزمان، در آمریکا، رئالیست های جدید به عنوان مخالفان ایده آلیسم ظاهر شدند.

اتمیسم منطقی

یک اصل اساسی هگلیسم و ایده آلیسم بریتانیا، کل گرایی منطقی بود، که فرض می کند که جنبه های فردی جهان فقط از طریق درک کل جهان قابل درک است. این مفهوم به طور ذاتی با دکترین روابط داخلی مرتبط است، که ادعا می کند روابط بین موجودات روابط درونی است، که به ویژگی های اساسی ذاتی آن موجودیت ها دلالت می کند. در مقابل، راسل و مور اتمیسم منطقی و دکترین روابط خارجی را پیش بردند و معتقد بودند که جهان اساساً از حقایق مستقل تشکیل شده است.

راسل

در سال 1901، راسل کشف قابل توجهی از یک پارادوکس را در قانون اساسی V انجام داد که به آن درک نامحدود نیز گفته می شود، که به طور انتقادی نظریه مجموعه فرگه را به چالش کشید. با وجود این، راسل به منطق گرایی متعهد باقی ماند و در کار خود در سال 1903، اصول ریاضیات، علاوه بر این، از ماینوژیسم حمایت کرد.

نظریه توضیحات

راسل در اوایل کار خود، منطق محمول فرگه را به عنوان روش شناسی اصلی فلسفی خود پذیرفت و معتقد بود که می تواند ساختار بنیادی مسائل فلسفی را آشکار کند. این رویکرد به‌ویژه در نظریه توصیف‌های قطعی او که در «درباره دلالت» ارائه شد، نشان داده شد، مقاله‌ای که در ذهن در سال 1905 منتشر شد. او چارچوب تحلیلی خود را برای توصیفات به کار می گیرد تا به اظهارات مربوط به نیستی بپردازد که با عباراتی مانند «پادشاه کنونی فرانسه» مثال می زنند. راسل معتقد است که همه نام‌های خاص، به استثنای مواردی مانند این یا آن، به عنوان توصیف‌های مشخص پنهان عمل می‌کنند. به عنوان مثال، "والتر اسکات" را می توان با "نویسنده Waverley" جایگزین کرد. این موضع فلسفی متعاقباً به عنوان توصیف گرایی شناخته شد.

راسل سپس فرمول متمایز خود را از معمای دوم فرگه معرفی می کند.

"اگر "الف" با "ب" یکسان باشد، آنگاه هر حقیقتی که در مورد یکی قابل اطلاق باشد، به همان اندازه قابل استفاده است بدون اینکه ارزش عبارت دیگر را جایگزین کند. در نظر بگیرید که جورج چهارم می‌خواست مطمئن شود که آیا اسکات نویسنده ویورلی بود یا نه جنتلمن اروپایی" به قانون هویت علاقه مند است."

این مقاله مفهوم ابهام دامنه را با نشان دادن اینکه نفی "پادشاه کنونی فرانسه کچل است" را می توان به دو روش مجزا تفسیر کرد: یا "شاه فرانسه وجود ندارد" یا "پادشاه کنونی فرانسه کچل نیست" را بیشتر روشن می کند. راسل با طنز اظهار می کند: "هگلی ها که به سنتز علاقه دارند، احتمالاً به این نتیجه خواهند رسید که او کلاه گیس می پوشد." از نظر راسل، دانش از طریق توصیف به دانش و برگرفته از نظریه داده‌های حسی، دانش از طریق آشنایی طبقه‌بندی می‌شد.

Principia Mathematica

کار مشترک راسل و آلفرد نورث وایتهد، Principia Mathematica (منتشر شده بین سال‌های 1910 و 1913)، به متنی بنیادی برای منطق کلاسیک و برنامه منطق‌گرا تبدیل شد و علاقه‌ای دوباره به منطق نمادین در میان بسیاری از فیلسوفان برانگیخت. این اثر نماد Peano را در بر می گیرد و نظریه ای از انواع را برای دور زدن مسائل ناشی از پارادوکس راسل معرفی می کند. به طور جداگانه، وایتهد بعداً متافیزیک فرآیند را در انتشارات خود در سال 1929، فرایند و واقعیت توسعه داد.

زبان ایده آل

راسل اظهار داشت که مشکلات فلسفی را می توان با روشن کردن اجزای اساسی مفاهیم پیچیده حل کرد. او استدلال کرد که شکل منطقی از طریق تحلیل نحوی روشن می شود. به عنوان مثال، اصطلاح انگلیسی is دارای سه معنی مجزا است که منطق محمول می تواند به صورت زیر بیان کند:

تقریباً بین سال‌های 1910 تا 1930، فیلسوفان تحلیلی توسعه یک زبان ایده‌آل را برای تحلیل فلسفی در اولویت قرار دادند، با هدف از بین بردن ابهامات ذاتی در زبان معمولی، که معتقد بودند اغلب تحقیقات فلسفی به اشتباه هدایت می‌شد.

فلسفه ویتگنشتاین اولیه

لودویگ ویتگنشتاین، شاگرد راسل، در اثر مهم خود Tractatus Logico-Philosophicus (آلمانی: Logisch-Philosophische1 از آن یاد می شود، سیستم جامعی از اتمیسم منطقی، با ترکیب یک نظریه تصویری معنا، فرموله کرد. Tractatus. ویتگنشتاین معتقد بود که Tractatus همه مسائل اساسی فلسفی را حل کرده است.

این رساله با این ادعا آغاز می شود که "جهان همه چیز است." ویتگنشتاین اظهار داشت که جهان مجموعه ای از حالات واقعی امور را تشکیل می دهد که می توانند از طریق چارچوب منطق محمولی مرتبه اول بیان و منعکس شوند. در نتیجه، یک تصویر از جهان می‌تواند با نمایش حقایق به عنوان گزاره‌های اتمی و اتصال آنها از طریق عملگرهای منطقی شکل بگیرد. ویتگنشتاین مدعی بود که توتولوژی ها یا حقایق منطقی می گویند چیزی به صراحت نمی گویند بلکه ساختار منطقی ذاتی جهان را نشان می دهند و باعث شد که برخی از مفسران او را به عنوان عارفی توصیف کنند که ناگفتنی ها را پذیرفته است. در نهایت، Tractatus به این نتیجه می‌رسد که تمام گزاره‌های خود بی‌معنی هستند و از استعاره نردبانی استفاده می‌کنند که باید پس از صعود کنار گذاشته شود. این اثر به‌طور معروف نتیجه‌گیری می‌کند: «هرجا نمی‌توان صحبت کرد، باید در مورد آن سکوت کرد».

پوزیتیویسم منطقی

از اواخر دهه 1920 تا دهه 1940، دو گروه فلسفی متمایز، حلقه وین و حلقه برلین، فلسفه های راسل و ویتگنشتاین را گسترش دادند و دکترینی به نام "پوزیتیویسم منطقی" (همچنین به عنوان تجربه گرایی منطقی شناخته می شود) تدوین کردند. حلقه وین، که قبلا انجمن ارنست ماخ بود، توسط موریتز شلیک کارگردانی شد و اعضایی مانند رودولف کارنپ و اتو نورات را تشکیل می داد. همزمان، حلقه برلین توسط هانس رایشنباخ، با کارل همپل و ریاضیدان دیوید هیلبرت در میان شرکت کنندگان برجسته آن اداره می شد.

پوزیتیویست های منطقی از روش های منطقی رسمی برای ساختن یک معرفت شناسی تجربه گرایانه استفاده کردند. آنها اصل راستی آزمایی را پذیرفتند، که ادعا می کرد تمام عبارات معنادار یا تحلیلی یا ترکیبی هستند. در این چارچوب، حقایق منطق و ریاضیات به عنوان توتولوژی طبقه بندی می شدند، در حالی که حقایق علمی ادعاهای تجربی قابل تأیید در نظر گرفته می شدند. این دو مقوله تمام قضاوت های معنادار را در بر می گرفت. هر ادعای دیگری بی معنی تلقی می شد. در نتیجه، این اصل، اظهارات مربوط به متافیزیک، الهیات، اخلاق و زیبایی شناسی را به عنوان از لحاظ شناختی بی معنی رد می کرد.

پوزیتیویست های منطقی، موضع راستی آزمایی خود را به عنوان پژواک اظهارات پایانی دیوید هیوم از اثر او درباره درکانکوئی می دانستند. (1748):

اگر حجمی را در دست بگیریم. مثلاً متافیزیک الوهیت یا مکتب؛ اجازه دهید بپرسیم، آیا حاوی استدلال انتزاعی در مورد کمیت یا عدد است؟ خیر. آیا استدلال تجربی در مورد امر واقعیت و وجود دارد؟ نه. پس آن را به آتش بسپارید: زیرا چیزی جز سفسطه و توهم نمی تواند داشته باشد.

این دیدگاه پوزیتیویست های منطقی را بر آن داشت تا بسیاری از مسائل فلسفی سنتی را رد کنند. آن‌ها عموماً نقشی محدود به فلسفه می‌دادند، به جای اینکه موضوعی منحصربه‌فرد را به آن نسبت دهند.

پرسش‌های معرفت‌شناختی موضوع بحث باقی ماند. شلیک از مبانی گرایی دفاع می کرد و دانش را به عنوان یک هرم که بر اساس لایه های قبلی ساخته شده است، به استثنای پایه اولیه، مفهوم سازی می کرد. در مقابل، نورات موضعی ضدبنیادگرا و منسجم اتخاذ کرد که به طرز معروفی دیدگاه خود را با تشبیه بازسازی یک کشتی در حالی که به طور مداوم در دریای آزاد در حال حرکت است، نشان داد.

فریدریش وایسمن مفهوم بافت باز را برای مشخص کردن پتانسیل ذاتی برای ابهامات empir معرفی کرد. Waismann کتاب برنامه ریزی شده ای به نام Logik, Sprache, Philosophie را تکمیل نکرد که قصد داشت اصول پوزیتیویسم منطقی را به خوانندگان وسیع تری اشاعه دهد.

کارنپ و رایشنباخ مجله Erkenntnis را با هم تأسیس کردند. کارنپ حل و فصل مسائل فلسفی را از طریق «صعود معنایی» پیشنهاد کرد، که شامل بحث در مورد خود زبان بود نه موضوعاتی که توصیف می‌کند. او بیشتر بین سؤالات داخلی بی‌اهمیت و سؤالات خارجی بی‌معنی تفاوت قائل شد. برجسته‌ترین مشارکت‌های او شامل آثاری مانند Der logische Aufbau der Welt (ترجمه شده به عنوان ساختار منطقی جهان، 1967) و حذف متافیزیک از طریق تحلیل منطقی زبان (1959، تعداد poists، از جمله 1959)

است. ویزمن، هانس هان و رایشنباخ یهودی بودند. سایر اعضا، مانند کارنپ، غیر یهودی بودند اما اعتقادات سوسیالیستی یا صلح طلبانه داشتند. ظهور آدولف هیتلر و نازیسم در سال 1933 بسیاری از اعضای حلقه های وین و برلین را بر آن داشت تا به بریتانیا و ایالات متحده پناه ببرند. این مهاجرت به طور قابل توجهی به برجستگی فزاینده پوزیتیویسم منطقی و فلسفه تحلیلی در کشورهای انگلیسی زبان کمک کرد.

در سال 1936، موریتز شلیک توسط شاگرد سابق خود، هانس نلبوک، در وین ترور شد. همزمان، انتشارات A. J. Ayer، زبان، حقیقت و منطق، در خدمت معرفی پوزیتیویسم منطقی به جامعه روشنفکر انگلیسی زبان بود.

فلسفه زبان معمولی

پس از جنگ جهانی دوم، فلسفه تحلیلی تمرکز خود را به سمت فلسفه زبان معمولی تغییر داد و از تأکید قبلی بر فلسفه زبان ایده آل فاصله گرفت. فیلسوفان به جای استفاده از ساختارهای منطقی، تحلیل زبان طبیعی را در اولویت قرار دادند. این جنبش شامل دو شاخه اصلی بود: فلسفه متأخر ویتگنشتاین و مکتب فکری آکسفورد.

ویتگنشتاین بعدی

مشارکت‌های فلسفی بعدی ویتگنشتاین، به ویژه در تحقیقات فلسفی (1953) که پس از مرگ منتشر شد، بیانگر انحراف قابل توجهی از کار قبلی او، Tractatus بود. در نتیجه، محققان اغلب بین «ویتگنشتاین اولیه» و «ویتگنشتاین متأخر» تمایز قائل می شوند که گویی به دو شخصیت متمایز فلسفی اشاره می کنند.

تأثیر رمزی

نقدهای فرانک رمزی در مورد "مشکل طرد رنگ" باعث شد تا برخی از محفوظات اولیه ویتگنشتاین در مورد اصول اولیه فلسفی او وجود داشته باشد. در Tractatus، ویتگنشتاین اظهار داشت که ضرورت منطقی تنها شکل ضرورت را تشکیل می‌دهد. با این حال، به نظر می رسد این اصل که هیچ نقطه مکانی نمی تواند همزمان دو رنگ متمایز را نشان دهد، یک حقیقت ضروری است، اما از نظر منطقی قابل استخراج نیست. ویتگنشتاین به استدلال های رمزی در «برخی اظهارات در مورد شکل منطقی» (1929) پرداخت که تنها مقاله علمی منتشر شده او باقی ماند. رمزی سال بعد در سن 26 سالگی به طرز غم انگیزی از زردی در گذشت.

ژست مصور سرافا

نورمن مالکوم به طور مشخص انحراف مفهومی ویتگنشتاین از چارچوب فلسفی پیشین خود را به پیرو سرافا نسبت می دهد، به ویژه از طریق یک ژست غیر متعارف:

ویتگنشتاین اصرار داشت که یک گزاره و آنچه توصیف می کند باید همان «شکل منطقی»، همان «منطقی» را داشته باشند. سرفا ژستی را که برای ناپلی ها به معنای چیزی شبیه انزجار یا تحقیر آشنا بود، انجام داد و زیر چانه خود را با کشیدن نوک انگشتان یک دست به سمت بیرون زد. و پرسید: «شکل منطقی آن چیست؟»

قبل از انتشار بررسی‌های فلسفی، شخصیت‌هایی مانند جان ویزدام و راش ریس برخی از منابع محدود بینش را در مورد تحولات فلسفی بعدی ویتگنشتاین تشکیل می‌دادند. به عنوان مثال، کار Wisdom در سال 1952، ذهن های دیگر است که به مشکل ذهن های دیگر می پردازد. یک موضوع تکراری در اندیشه ویتگنشتاینی اولیه و متأخر این ادعاست که «فلسفه نبردی است علیه جادو کردن هوش ما به وسیله زبان». ویتگنشتاین مدعی بود که فیلسوفان مکرراً از زبان سوء استفاده کرده و سؤالات مزخرفی را مطرح کرده‌اند و نقش او را «نشان دادن راه خروج به مگس از بطری مگس» می‌دانستند.

ویتگنشتاین بعدی یک روش درمانی ایجاد کرد و مفهوم «بازی زبانی» را به‌عنوان «شکل زندگی» معرفی کرد. او "زبان بازی" را به عنوان یک سیستم زبانی ساده تر از یک زبان کامل تعریف کرد. ویتگنشتاین اظهار داشت که معنای یک کلمه یا جمله صرفاً از "قاعده" حاکم بر "بازی" خاصی که در آن به کار می رود، مشتق شده است. به عنوان مثال، تعجب "آب!" بسته به زمینه آن، می تواند به عنوان یک فرمان، پاسخ به یک پرسش یا روش دیگری از ارتباط عمل کند. ویتگنشتاین متأخر، برخلاف نظریه تصویر قبلی‌اش از معنا، از نظریه‌ای درباره معنا به‌عنوان استفاده دفاع کرد، که در آن کلمات از طریق کاربرد عملی‌شان در یک بازی زبانی معین، تعاریف خود را به دست می‌آورند.

مفهوم شباهت خانوادگی چنین می‌گوید که موجودیت‌هایی که اعتقاد بر این است که یک ویژگی مشترک اساسی دارند، ممکن است در عوض با شبکه‌ای از شباهت‌های همپوشانی به هم مرتبط شوند، بدون اینکه ویژگی فردی در همه اعضا وجود داشته باشد. ویتگنشتاین از بازی‌ها به‌عنوان نمونه‌ای از این مفهوم استفاده کرد و آنها را به‌عنوان نمونه اصلی گروهی که با شباهت خانوادگی متحد شده‌اند، معرفی کرد.

کار بررسی‌های فلسفی علاوه بر این، استدلال زبان خصوصی را ارائه می‌کند. ویتگنشتاین امکان‌پذیری زبان خصوصی را از طریق آزمایش فکری سوسک در جعبه به چالش می‌کشد. او از خوانندگان دعوت می‌کند تا سناریویی را تصور کنند که در آن هر فرد جعبه‌ای حاوی شیئی دارد که همه قصد دارند آن را به عنوان سوسک معرفی کنند. علاوه بر این، مقرر شده است که هیچ کس نمی تواند محتویات جعبه دیگری را مشاهده کند. در این شرایط فرضی، ویتگنشتاین ادعا می‌کند که اصطلاح «سوسک» بی‌معنا می‌شود.

ویتگنشتاین به طرز معروفی از خرگوش اردک، یک نمایش بصری مبهم، برای ترسیم دو حالت متمایز ادراک استفاده کرد: «دیدن آن» در مقابل «دیدن به‌عنوان».

فلسفه آکسفورد

«فلسفه آکسفورد» مسیر جایگزین را در فلسفه زبان معمولی تشکیل می‌دهد و خود را از فیلسوفان تحلیلی قبلی مرتبط با کمبریج متمایز می‌کند. فیلسوفان آکسفورد با الهام از تأکید مور بر عقل سلیم و آرام گرایی ویتگنشتاین بعدی، ادعا کردند که زبان روزمره ذاتاً تمایزات ظریف متعددی را در بر می گیرد که اغلب توسط تحقیقات فلسفی متعارف نادیده گرفته می شوند. گیلبرت رایل، پیتر استراوسون و جان ال. آستین به عنوان برجسته ترین چهره های این مکتب ظاهر شدند.

رایل

رایل در کار خود در سال 1949، مفهوم ذهن، دوآلیسم دکارتی را نقد کرد و از رد "افسانه دکارت" از "شبح در ماشین" از طریق شناسایی "خطاهای طبقه بندی" دفاع کرد. رایل تصور نادرست دکارت را به مشاهده یک محوطه دانشگاه، ساختمان‌های آن، اساتید و دانشجویان تشبیه کرد، اما متعاقباً پرسید: "دانشگاه کجاست؟"

استراوسون

استراسون با مقاله خود در سال 1950 "درباره ارجاع" که نقدی بر نظریه توصیفات راسل ارائه می کرد، شهرت اولیه را به دست آورد. بر اساس دیدگاه استراوسون، کاربرد یک توصیف ذاتاً وجود موجودی را که قصد توصیف آن را دارد، پیش‌فرض می‌گیرد. کتاب او در سال 1959، افراد، به درک ما از جزئیات اساسی می پردازد.

آستین

در اثری که پس از مرگ در سال 1962 منتشر شد، چگونه کارها را با کلمات انجام دهیم، آستین نظریه اعمال گفتاری را بیان کرد و ظرفیت زبان برای انجام اعمال را برجسته کرد (مثلاً "من قول می دهم") نه صرفاً بیان حقایق. این مفهوم باعث "چرخش اجرایی" در رشته های مختلف دانشگاهی شد. علاوه بر این، آستین در نشریه خود در سال 1962 Sense and Sensibilia انتقاداتی را بر نظریه های داده های حسی ارائه کرد.

انتشار بین المللی

استرالیا و نیوزلند

فلسفه رئالیستی ساموئل الکساندر به طور قابل توجهی بر تفکر استرالیایی تأثیر گذاشت. ظهور رئالیسم استرالیایی به عنوان یک مکتب متمایز در سال 1927 زمانی که جان اندرسون کرسی فلسفه Chalis را در دانشگاه سیدنی به عهده گرفت آغاز شد. فیلسوف آمریکایی دیوید لوئیس متعاقباً با استرالیا ارتباط قوی برقرار کرد و با جامعه فلسفی آن از طریق بازدیدهای تقریباً سالانه بیش از سه دهه درگیر شد. در نیوزلند، J. N. Findlay، دانشجوی آفریقای جنوبی ارنست مالی واقع‌گرای اتریشی، در دانشگاه اوتاگو تدریس می‌کرد. کارل پوپر در کالج دانشگاه کانتربری در کرایست چرچ سخنرانی کرد.

سوئد و فنلاند

در سوئد، اکسل هاگرستروم از ایده آلیسم کریستوفر یاکوب بوستروم فاصله گرفت و بدین ترتیب مکتب فلسفی اوپسالا را تأسیس کرد. Eino Kaila، فیلسوف فنلاندی، به عنوان بنیانگذار فلسفه تحلیلی فنلاند شناخته می شود. گئورگ هنریک فون رایت، شاگرد کایلا، در سال 1948 جانشین ویتگنشتاین در کمبریج شد.

چین

ژانگ شنفو فیلسوف چینی در ابتدا مفاهیم راسل را به چین معرفی کرد و متعاقباً Tractatus را ترجمه کرد. در سال 1920، راسل به دعوت لیانگ کیچائو از چین بازدید کرد و اولین مرحله فلسفه تحلیلی را در این کشور آغاز کرد. تشا هونگ بعداً با اثر خود در سال 1945، فلسفه دایره وین، پوزیتیویسم منطقی را به چین معرفی کرد. مرحله دوم شاهد انتشار فلسفه تحلیلی توسط دانشمندانی مانند جین یولین و هونگ کیان بود، تا اینکه فشارهای سیاسی کمونیست چنین فعالیت‌های آکادمیک را محدود کرد.

به دنبال اصلاحات و سیاست‌های گشایش در دهه 1970، فلسفه تحلیلی در چین وارد فاز سوم فعال و توسعه‌یافته‌ی خود شد.

متافیزیک

نیمه دوم قرن بیستم شاهد افول پوزیتیویسم منطقی در فلسفه تحلیلی، همزمان با تجدید حیات نظریه پردازی متافیزیکی بود.

Sellars

ویلفرد سلرز، محقق برجسته کانت و پسر روی وود سلرز، روش شناسی و جوهر فلسفه را در ایالات متحده به طور قابل توجهی متحول کرد. نقد او از «اسطوره داده شده» که در تجربه گرایی و فلسفه ذهن (1956) بیان شد، با رد نظریه های مبتنی بر داده های حسی و دانش از طریق آشنایی، پوزیتیویسم منطقی را به چالش کشید. در «فلسفه و تصویر علمی انسان» (1962)، رئالیسم انتقادی سلرز بین «تصویر آشکار» و «تصویر علمی» واقعیت ترسیم می‌کند. هدف سلرز از توسعه یک فلسفه تلفیقی که دیدگاه های روزمره و علمی را در مورد واقعیت ادغام می کند، پایه و اساس مکتب پیتسبورگ را تشکیل می دهد، جنبشی فلسفی که اعضای برجسته آن شامل رابرت براندوم، جان مک داول و جان هاگلند هستند.

کواین

W. وی. او. کواین، فیلسوف برجسته هاروارد، عمیقاً بر گفتمان فلسفی بعدی تأثیر گذاشت و به طور گسترده به عنوان "یکی از تأثیرگذارترین فیلسوفان قرن بیستم" شناخته می شود. او اغلب به عنوان فیلسوف برجسته نیمه دوم قرن بیستم در نظر گرفته می شود که اغلب به عنوان جانشین میراث فلسفی ویتگنشتاین شناخته می شود.

کواین زیر نظر کارنپ تحصیل کرد. او به‌عنوان یک تجربه‌گرا، هدفش طبیعی‌سازی فلسفه بود و آن را پیوسته با علم می‌نگرید، که عمدتاً به دلیل وضعیت آن به عنوان کلی‌ترین رشته علمی متمایز می‌شود. با این حال، کواین نسبت به نظریه‌های متعارف معنا ابراز تردید کرد و از کل‌گرایی معنایی و نسبیت هستی‌شناختی به عنوان جایگزینی برای پوزیتیویسم منطقی حمایت کرد. این مفاهیم بیان می‌کنند که معنای هر اصطلاح در یک بیانیه مشروط به شبکه گسترده‌ای از دانش و باور است که منعکس‌کننده جهان‌بینی جامع گوینده است.

Word و Object

کواین در اپوس بزرگ، واژه و شی (1960)، مفهوم ترجمه رادیکال را معرفی می کند، که به عنوان توضیحی از نظریه او در مورد عدم تعین ترجمه عمل می کند و به طور خاص هدفش نشان دادن غیرقابل فهم بودن ارجاع است. آزمایش فکری گاواگای یک زبان شناس را توصیف می کند که تلاش می کند معنای عبارت gavagai را هنگامی که توسط یک گوینده به زبان ناشناخته بومی با مشاهده یک خرگوش بیان می شود، مشخص کند. در ابتدا، به نظر می رسد که gavagai مستقیماً به خرگوش ترجمه می شود. با این حال، کواین بر عدم امکان تعیین قطعی این موضوع تأکید می کند که آیا گوینده ممکن است مثلاً «قسمت خرگوش جدا نشده» (مانند گوش) یا تعابیر مختلف دیگر را در نظر داشته باشد.

در مورد آنچه هست

مقاله هستی شناسانه کواین، «درباره آنچه هست» (1948)، نظریه توصیفات راسل را روشن می کند. کواین به جای «پادشاه کنونی فرانسه» از پگاسوس به عنوان مثال استفاده می کند و مشکل عدم وجود را ریش افلاطون می داند. این مقاله عبارت معروف کواین را در مورد تعهد هستی‌شناختی بیان می‌کند: «بودن، ارزش یک متغیر است». یکی از طریق به کارگیری کمیت‌گر وجودی، مانند «چند فلانی وجود دارد»، متعهد به نهادهایی است که توسط یک نظریه مطرح شده است. برعکس، سایر بخش‌های گفتار مستلزم تعهد هستی‌شناختی نیستند و بنابراین توسط کواین به صورت همزمان در نظر گرفته می‌شوند.

دو جزم تجربه گرایی

از جمله تحولات مهمی که به افول پوزیتیویسم منطقی و احیای متافیزیک کمک کرد، انتقاد کواین از تمایز تحلیلی- ترکیبی بود که در «دو جزم تجربه‌گرایی» (1951) ارائه شد. این مقاله که در The Philosophical Review منتشر شده است، "گاهی اوقات به عنوان مهمترین مقاله در تمام فلسفه قرن بیستم در نظر گرفته می شود." این مقاله مهم، کواین را به عنوان فیلسوف برجسته در آمریکا قبل از ظهور کریپکه معرفی کرد.

کریپکه

سائول کریپکه به طور گسترده ای با احیای تئوری های جوهر و هویت شناخته می شود و آنها را به عنوان موضوعاتی مشروع برای تحقیق فلسفی از نو تثبیت می کند. او به طور قابل توجهی گفتمان فلسفی را تحت تأثیر قرار داد و ادعا کرد که کاستی‌ها در نظریه‌های رایج توصیف‌ها و نام‌های خاص، برداشت‌های نادرست گسترده‌تری را در مورد متافیزیک روش، شامل ضرورت و امکان، آشکار می‌کند.

پراگماتیست C. I. Lewis برای پرداختن به پارادوکس‌های دلالت در درون مادی منطق وجهی را توسعه داد. کارنپ بیشتر از طریق آثاری مانند معنا و ضرورت (1947) به منطق مدال کمک کرد. روث بارکن مارکوس اپراتور استاندارد "جعبه" را برای ضرورت و اپراتور "الماس" را برای امکان در تحلیل خود از فرمول Barcan معرفی کرد. کریپکه متعاقباً یک معناشناسی برای منطق مدال ارائه کرد. هم او و هم بارکن استدلال کردند که هویت یک رابطه ضروری است.

نامگذاری و ضرورت

نامگذاری و ضرورت ساول کریپکه (1980) اهمیت خاصی دارد. یکی از محققین اشاره می کند که نامگذاری و ضرورت "نقش زیادی در رد ضمنی، اما گسترده، این دیدگاه ایفا کرد که در میان فیلسوفان زبان عادی بسیار رایج است، که فلسفه چیزی جز تحلیل زبان نیست." کریپکی معتقد است که نام‌های خاص به عنوان نشانه‌های سفت و سخت عمل می‌کنند، به این معنی که بر خلاف عبارات توصیفی، در تمام جهان‌های ممکن به یک موجودیت اشاره می‌کنند. به عنوان مثال، در حالی که "برنده انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده در سال 1968" به طور فرضی می توانست هوبرت همفری به جای ریچارد نیکسون باشد، نام "ریچارد نیکسون" بدون در نظر گرفتن نتیجه انتخابات همیشه به شخص ریچارد نیکسون اشاره می کند.

امانوئل کانت در نقد عقل محض (1781) اظهار داشت که ضرورت به عنوان معیار معرفت پیشینی عمل می کند. کریپکه، اما، معتقد بود که ضرورت مفهومی متافیزیکی متمایز از مفهوم معرفتی پیشینی است و برخی از حقایق ضروری را می توان پسینی شناخت. به عنوان مثال می توان به ترکیب شیمیایی آب به عنوان H§89§O یا عدد اتمی طلا 79 اشاره کرد. هیلاری پاتنام، یکی از همکاران کریپکه و کواین، از واقع گرایی در مورد انواع طبیعی دفاع کرد و از آزمایش فکری زمین دوقلو خود برای حمایت از این استدلال که آب یک نوع طبیعی است، استفاده کرد.

دیوید لوئیس

دیوید لوئیس چندین نظریه متافیزیکی پیچیده را توسعه داد و از آن دفاع کرد. لوئیس در آثاری مانند درباره کثرت جهان ها (1986) و Conterfactuals (1973)، از رئالیسم مودال و نظریه همتا، که وجود جهان های ممکن واقعی و ملموس را مطرح می کند، در حالی که هرگونه تفسیر "رساتز" از امکان را رد می کند، دفاع کرد. لوئیس اظهار داشت که "واقعی" صرفاً یک اصطلاح شاخص است که برای برچسب زدن به جهانی که در حال حاضر در آن ساکن است استفاده می شود. لوئیس با به کارگیری اصل تعهد هستی‌شناختی کواین، استدلال کرد که گزاره «روش‌های دیگری هم وجود دارد که می‌توانستند وجود داشته باشند»، با استدلال خودش، وجود واقعی این احتمالات جایگزین را ضروری می‌کند. او همچنین از برتری انسانی و نظریه خلاف واقع علیت حمایت کرد که هر دو بر اساس دیدگاه‌های انسانی هستند.

حقیقت

گوتلوب فرگه نظریات مرسوم صدق را به طور انتقادی مورد بررسی قرار داد و در مواقعی، نظریه‌ی کاهش تورم یا افزونگی صدق را تأیید کرد. این نظریه نشان می دهد که محمول «صحیح است» هیچ معنای ماهویی فراتر از گزاره ای که به آن نسبت داده می شود، اضافه نمی کند. فرانک رمزی به طور مشابه از نظریه افزونگی حمایت کرد.

آلفرد تارسکی یک نظریه معنایی تأثیرگذار از صدق ارائه کرد و صدق را به عنوان ویژگی ذاتی جملات تعریف کرد. روش شناسی های معنایی تارسکی در نهایت به توسعه نظریه مدل منجر شد، برخلاف نظریه اثبات.

در حقیقت سازان (1984)، کوین مولیگان، پیتر سیمونز و بری اسمیت مفهوم حقیقت ساز را به عنوان مشارکتی در تئوری مطابقت حقیقت معرفی کردند. حقیقت‌ساز از حامل حقیقت متمایز می‌شود، به‌طوری‌که حقیقت یک حقیقت‌ساز به‌وسیله حقیقت‌ساز مربوطه آن استوار است.

Universals

دیوید آرمسترانگ، فیلسوف استرالیایی، با پرداختن به مشکل فلسفی کلیات، از نوعی رئالیسم معتدل حمایت کرد. برعکس، دیوید لوئیس و آنتونی کوئینتون از نومینالیسم دفاع کردند.

Mereology

فیلسوف لهستانی استانیسلاو لشنیوسکی با همکاری نلسون گودمن، صرف شناسی را پایه گذاری کرد که مطالعه رسمی اجزا و کل است. صرف شناسی که در ابتدا به عنوان گونه‌ای از نام‌گرایی در نظر گرفته شد تا جایگزین نظریه مجموعه‌ها شود، به رشته‌ای وسیع‌تر تبدیل شده است که ریشه‌های مفهومی آن را می‌توان احتمالاً به دوران پیش از سقراط ردیابی کرد.

دیوید لوئیس برای توصیف موجودیت‌هایی که به طور جزئی ساده‌تر، بلکه به طور جزئی قابل مشاهده‌تر از اجزای اساسی تر از اجزای پیشرفت نیستند، اصطلاح «گنج بدون اتم» را ابداع کرد. پیتر ون اینواگن، به استثنای موجودات زنده، از نیهیلیسم صرف شناختی پیروی می کند، موضعی که او آن را ارگانیسم می نامد. بر اساس نیهیلیسم صرف شناختی، اشیاء ترکیبی مانند صندلی وجود ندارند. در عوض، فقط ذرات بنیادی وجود دارند که در یک پیکربندی صندلی مانند مرتب شده اند.

هویت شخصی

از زمان انتشار مقاله ای در مورد درک انسان جان لاک (1690)، فیلسوفان به طور گسترده ای مسئله هویت شخصی را مورد بررسی قرار داده اند. لاک پیشنهاد کرد که تداوم یا حافظه روانشناختی اساس هویت فرد را در طول زمان تشکیل می دهد. در مقابل، برنارد ویلیامز، در خود و آینده (1970)، برای دیدگاه مخالف استدلال کرد، و ادعا کرد که هویت شخصی اساساً به جای تداوم ذهنی به هویت بدنی گره خورده است.

درک پارفیت، در کار خود در سال 1984 دلایل و اشخاص، از نوعی نظریه بسته ای در مورد هویت شخصی حمایت می کند. او یک آزمایش فکری شامل شکافت را پیشنهاد می‌کند که در آن یک فرد به دو قسمت تقسیم می‌شود و هر فرد حاصل نیمی از مغز اصلی را حفظ می‌کند و نیمی دیگر به بدن جدیدی پیوند می‌خورد. برعکس، دیوید لوئیس از پردورانتیسم حمایت می کند و افراد را به عنوان موجوداتی چهاربعدی تصور می کند و به این معناست که یک فرد در هر لحظه صرفاً یک بخش یا "برشی" از هستی کامل خود را تشکیل می دهد.

اراده آزاد و جبر

تک نگاری پیتر ون اینواگن در سال 1983، مقاله ای در مورد اراده آزاد، به طور قابل توجهی به تجدید حیات آزادی گرایی در جریان اصلی فلسفه تحلیلی در رابطه با مفهوم اراده آزاد کمک کرد. ون اینواگن «برهان پیامد» را معرفی کرد و اصطلاح «ناسازگاری» را برای توصیف این دیدگاه که اراده آزاد و جبر متقابل جدا هستند، ابداع کرد و آن را در مقابل «سازگار گرایی» قرار داد، که سازگاری آنها را مطرح می کند. استدلال های مشابهی قبلاً توسط چارلی برود ارائه شده بود.

اصل دلیل کافی

از زمان لایب نیتس، فیلسوفان به بحث در مورد اصل دلیل کافی (PSR) پرداخته اند. ون اینواگن PSR را نقد می کند، در حالی که الکساندر پروس از آن دفاع می کند.

فلسفه زمان

منشا فلسفه تحلیلی زمان را می توان در مقاله ایده آلیست بریتانیایی جان مک تاگارت در سال 1908، "غیرواقعی زمان" جستجو کرد. مک تاگارت بین نظریه A پویا و پرتنش زمان، که جریانی را در گذشته، حال و آینده مطرح می‌کند، و نظریه بی‌تنش بی‌تنشی B زمان، که روابط زمانی را به‌عنوان «پیش‌تر از»، «هم‌زمان با» و «بعد از آن» توصیف می‌کند، تفاوت قائل شد. آرتور پریور، مبتکر منطق تنش، از نظریه الف زمان دفاع کرد. به نظر می رسد نظریه نسبیت خاص، در کنار پردورانتیسم دیوید لوئیس، از نظریه B-زمان پشتیبانی می کند.

ابدگرایی معتقد است که گذشته، حال و آینده دارای واقعیت هستی شناختی معادل هستند. برعکس، حضورگرایی ادعا می‌کند که فقط موجودات موجود در لحظه حال واقعی هستند. تئوری نورافکن متحرک یک چشم‌انداز ترکیبی را نشان می‌دهد، که نشان می‌دهد همه لحظات زمانی وجود دارند، اما در حال حاضر تنها یکی وجود دارد. نظریه بلوک رو به رشد، که توسط چارلی برود حمایت می شود، معتقد است که تنها گذشته و حال واقعی هستند، در حالی که آینده هنوز وجود ندارد. یک مفهوم معکوس، بلوک کوچک، نیز وجود دارد.

کثرت گرایی منطقی

منطق‌های ارزشمند و غیرکلاسیک از زمان کار منطق‌دان لهستانی یان لوکاسیویچ برجسته شده‌اند. گراهام پریست، یکی از طرفداران دیالتئیسم، قانون عدم تناقض را رد می کند و این رد را شهودی ترین راه حل برای مسائلی مانند پارادوکس دروغگو می داند. جی سی بیل، با همکاری گرگ ریستال، یکی از چهره های پیشرو در توسعه شکل گسترده ای از کثرت گرایی منطقی است که ادعا می کند چندین سیستم منطقی درست وجود دارد.

معرفت شناسی

عمدتاً به دلیل مقاله ادموند گتیه در سال 1963 "آیا دانش باور واقعی موجه است؟" و متعاقب آن «مسئله گتیه»، معرفت‌شناسی به‌عنوان حوزه‌ی مرکزی در فلسفه‌ی تحلیلی، احیای مهمی را تجربه کرده است. گتیه از نمونه‌هایی از شانس معرفتی برای ارائه نمونه‌های متقابل استفاده کرد که تعریف «باور حقیقی موجه» (JTB) از دانش را به چالش می‌کشد، مفهومی که می‌توان آن را در گفت‌وگوی افلاطون Theaetetus ردیابی کرد. متعاقباً فیلسوفان حساب‌های جایگزینی را برای چارچوب JTB پیشنهاد کرده‌اند یا نظریه‌های توجیه‌شده‌ای را برای پرداختن به مثال‌های گتیه توسعه داده‌اند. به عنوان مثال، تیموتی ویلیامسون در اثر 2000 خود دانش و محدودیت های آن ادعا می کند که دانش sui generis و ذاتاً غیرقابل تعریف است.

نظریه های توجیه

رودریک چیشولم فیلسوف آمریکایی از بنیادگرایی حمایت می کرد. مایکل هیمر از نوعی بنیادگرایی به نام محافظه‌کاری پدیدار حمایت می‌کند. کواین از انسجام‌گرایی دفاع می‌کرد و دانش را به عنوان یک «شبکه باور» مفهوم‌سازی می‌کرد و معتقد بود که همه باورها در معرض بازنگری قرار دارند، اگرچه برخی از آنها با اعتقاد بیشتری برگزار می‌شوند و بنابراین استوار حفظ می‌شوند. ارنست سوسا در مقاله 1980 خود با عنوان "کلک و هرم" معرفت شناسی فضیلت را معرفی کرد. آلوین گلدمن نظریه علّی دانش را تدوین کرد.

بحث جاری بین درونگرایی و برونگرایی در فلسفه تحلیلی ادامه دارد. هیمر یک درونگرا است. گلدمن یک خارجی گرا است که به خاطر پیشگامی اعتمادگرایی، یک نوع برجسته از بیرون گرایی شناخته شده است. اکثر بیرونی گرایان تز KK را رد می کنند، مفهومی که از زمان معرفی منطق معرفتی جااکو هینتیککا در سال 1962 مورد مناقشه بوده است. خطاپذیران نیز اغلب تز KK را رد می کنند.

مشکل معیار

مساله معیار، موضوع بحث از دوران باستان، توسط چیشولم در اثر خود نظریه دانش در سال 1966 از طریق دو مجموعه اساسی از سؤالات شرح داده شده است:

  1. دانش ما چیست، یا دامنه درک معرفتی ما چیست؟
  2. چگونه دانش کسب می کنیم، یا معیار تعیین شده برای تعیین حضور دانش در یک نمونه خاص چیست؟

اولویت دادن به تحقیق اول خصوصی گرایی نامیده می شود، در حالی که پرداختن به دومی ابتدا روش گرایی شناخته می شود. رویکرد سوم، شک گرایی، شامل زیر سؤال بردن وجود دانش است.

بسته شدن معرفتی

بسته شدن معرفتی فرض می‌کند که دانش تحت تعلیم حفظ می‌شود. با بیان متفاوت، این اصل ادعا می کند که اگر موضوعی <معناشناسی> S {\displaystyle S} دارای دانش است. <معناشناسی> p {\displaystyle p} و <معناشناسی> S {\displaystyle S} تشخیص می دهد که <معناشناسی> p {\displaystyle p} به طور منطقی به معنای است. <معناشناسی> q {\displaystyle q} ، سپس <معناشناسی> S {\displaystyle S} متعاقباً می‌تواند دانش را کسب کند. <معناشناسی> q {\displaystyle q} . این اصل بسته در بیشتر نظریه‌های معرفت‌شناختی گنجانده شده است و برهان‌های شک‌آمیز متعددی مانند برهان رؤیا پایه‌گذاری می‌شود. G. E. Moore در اثر خود در سال 1939، اثبات یک جهان خارجی، از بسته شدن در استدلال معروف ضد شک خود "اینجا یک دست است" استفاده کرد. لودویگ ویتگنشتاین، اندکی پیش از مرگش، درباره یقین (1969) را تالیف کرد، که پس از مرگش به عنوان پاسخی مستقیم به موضع مور منتشر شد.

اگرچه اصل بسته به طور گسترده ای شهودی در نظر گرفته می شود، فلاسفه خاصی، از جمله فرد درتسکه، با دانش مربوط به حقیقت خود را در نظریه رابرت-نوزیک ارائه کردند. توضیحات فلسفی (1981)، استدلال های پیشرفته ای علیه اعتبار آن ارائه کرده است. در مقابل، برخی از محققان معتقدند که این اصل تنها در زمینه های خاص صادق است.

القاء

نلسون گودمن در کار خود در سال 1955، واقعیت، داستان، و پیش بینی، "معمای جدید استقراء" را ارائه کرد، اصطلاحی که برای ترسیم مشابهی با مسئله سنتی استقرا هیوم ابداع شد. تصویر قابل توجه گودمن شامل معرفی محمولات «گروه» و «بلین» بود. گزاره "grue" اشیایی را توصیف می کند که قبل از زمان دلخواه t سبز و پس از آن آبی هستند، در حالی که "bleen" اشیایی را مشخص می کند که قبل از زمان t آبی و پس از آن سبز هستند. در نتیجه، استنتاج استقرایی "همه زمردها خاکستر هستند" قبل از زمان t درست در نظر گرفته می شود، در حالی که "همه زمردها خوش رنگ هستند" پس از t صادق است.

موضوعات دیگر

حوزه‌های تحقیقاتی مرتبط شامل بحث‌هایی درباره نمونه‌های خاص دانش، ارزش ذاتی دانش، ماهیت بنیادی شواهد، عملکرد شهود در فرآیند توجیه، و مفهوم ربودن است.

اخلاق

در ابتدا، فیلسوفان تحلیلی اولیه غالباً اخلاق را به اندازه کافی دقیق نمی دانستند تا تمرکز علمی قابل توجهی را تضمین کند. این رشته تنها با ظهور فلسفه زبان معمولی مورد پذیرش قرار گرفت. با گذشت زمان، فیلسوفان تحلیلی به تدریج سه دسته اصلی از فلسفه اخلاق را مشخص کردند.

فراتاخلاق

فراتر از مشکل معروف هیوم، فرااخلاق قرن بیستم در دو مسیر اصلی متمایز توسعه یافت.

Principia Ethica

مسیر اولیه از انتشارات G. E. Moore در سال 1903، Principia Ethica سرچشمه می گیرد که از رئالیسم اخلاقی غیرطبیعی حمایت می کند. این اثر مهم برای معرفی بحث پرسش باز و شناسایی مغالطه طبیعت گرایانه، که هر دو موضوع مهمی برای فیلسوفان تحلیلی شدند، شناخته شده است. مور فرض کرد که خوبی sui generis است که نمایانگر یک ویژگی ساده، غیرقابل تعریف و غیر طبیعی است. فیلسوفان مدرن، از جمله راس شافر-لانداو در کتاب رئالیسم اخلاقی: دفاع در سال 2003، همچنان از غیرطبیعت گرایی اخلاقی حمایت می کنند.

دنبال کردن G.E. با کمک های مور، حوزه فلسفه تحلیلی دوره کاهش درگیری با اخلاق را تجربه کرد تا اینکه در دهه های 1950 و 1960، زمانی که فلسفه اخلاق سنتی شاهد تجدید علاقه بود. در این مدت، فیلیپا فوت از رئالیسم اخلاقی طبیعت گرایانه دفاع کرد و چندین مقاله تأثیرگذار نوشت که نظریه های جایگزین را نقد کرد. فوت همچنین با معرفی «مشکل ترولی» مشهور در بحث های اخلاقی اعتبار دارد. الیزابت آنسکومب، شاگرد و دستیار ویتگنشتاین، تک نگاری نیت (1957) را منتشر کرد که تحلیل قابل توجهی از کنش ارائه می کرد. مقاله بعدی او، "فلسفه اخلاقی مدرن" (1958)، مشکل سنتی باید باید را به چالش کشید، نقدی که توسط مقاله J. O. Urmson "در مورد درجه بندی" تکرار شد.

احساس گرایی

دومین پیشرفت مهم در این مسیر فلسفی از پوزیتیویسم منطقی نشأت می‌گیرد که بیان می‌کند گزاره‌های فاقد قابلیت تأیید تجربی فاقد معنا هستند. در نتیجه، طرفداران این دیدگاه عمدتاً از اخلاق هنجاری به نفع فرااخلاق اجتناب کردند. پوزیتیویست‌های منطقی معتقد بودند که گزاره‌های ارزشی، که تمام قضاوت‌های اخلاقی و زیبایی‌شناختی را در بر می‌گیرد، غیرشناختی هستند. این امر منجر به پذیرش احساس گرایی شد که به آن «نظریه هورا/بو» نیز می گویند، که ادعا می کند قضاوت های ارزشی در درجه اول بیانگر نگرش عاطفی گوینده است. از این منظر، اعلام «قتل اشتباه است» از نظر کارکردی معادل فریاد زدن «بو به قتل» یا بیان کلمه «قتل» با لحن مشخصی از مخالفت است.

احساس‌گرایی متعاقباً به چارچوب‌های غیرشناختی اصلاح‌شده‌تری تبدیل شد، به‌ویژه چارلز استیونیسم، هنرهای بیان شده در زبان (1944)،، و تجویز گرایی جهانی R. M. Hare، که بر اساس فلسفه اعمال گفتاری آستین است. از نظریه پردازان برجسته اخلاق ضد واقع گرا نیز می توان به فیلسوف استرالیایی جان مکی اشاره کرد که در اثر خود در سال 1977 اخلاق: ابداع درست و نادرست، نظریه خطای پیشرفته و استدلال ناشی از عجیب بودن را مطرح کرد. برنارد ویلیامز با حمایت از نوعی نسبی گرایی اخلاقی و نقد رویکردهای نظری جایگزین، به طور قابل توجهی بر گفتمان اخلاقی تأثیر گذاشت.

اخلاق هنجاری

با کاهش نفوذ پوزیتیویسم منطقی، فیلسوفان تحلیلی توجه خود را به اخلاق هنجاری معطوف کردند. در حال حاضر، حوزه اخلاق هنجاری عمدتاً توسط سه مکتب فکری اصلی شکل گرفته است: نتیجه‌گرایی، دین‌شناسی و اخلاق فضیلت.

در ابتدا، نتیجه‌گرایی، به‌ویژه فایده‌گرایی، به‌عنوان تنها نظریه غیر شک‌گرایانه بود که مقبولیت گسترده‌ای را در میان فیلسوفان تحلیلی حفظ کرد. اثر اصلی هنری سیدگویک، روش های اخلاق (1874)، توضیحی اساسی از این نظریه رایج ارائه کرد. رابرت نوزیک، با این حال، از طریق مفهوم هیولای سودمندی خود، انتقادی از سودگرایی ارائه کرد. انتشار نظریه عدالت جان رالز (1971) علاقه دانشمندان را به فلسفه اخلاقی کانتی، دیدگاهی که توماس ناگل نیز از آن حمایت می کرد، احیا کرد. فضیلت (1981)، باعث تجدید علاقه به چارچوب اخلاقی فضیلت ارسطو شد. این تمرکز شدید بر اخلاق فضیلت توسط برخی از محققان به عنوان "چرخش ارتائیک" توصیف شده است. به موازات مفهوم eudaimonia ارسطو، ولادیسلاو تاتارکیویچ تعریفی از شادی را به عنوان رضایتی جامع و پایدار از تمام وجود خود ارائه داد.

اخلاق کاربردی

از حدود سال 1970، یک پیشرفت قابل توجه در فلسفه تحلیلی، ظهور اخلاق کاربردی بوده است. این رشته اغلب به معضلات پیچیده ناشی از پیشرفت های تکنولوژیکی و اکتشافات علمی جدید می پردازد. حوزه های مورد توجه خاص شامل اخلاق آموزشی، از جمله مسائل فرصت های برابر و شیوه های انضباطی در مدارس می شود. اخلاق محیطی؛ حقوق حیوانات؛ و چالش های متعدد ناشی از پیشرفت در علم پزشکی، مانند سقط جنین و اتانازی. به عنوان مثال، پیتر سینگر در اثر خود در سال 1975، آزادی حیوانات، از گیاهخواری حمایت می کند.

فلسفه سیاسی

H. L. A. Hart، یک فیلسوف زبان معمولی، به عنوان یکی از تأثیرگذارترین چهره ها در فلسفه حقوق ظاهر شد و نقشی محوری در پیشرفت پوزیتیویسم حقوقی ایفا کرد، که از طریق کتاب مفهوم قانون (1961) به رسمیت شناخته شد. متیو کرامر با الهام گرفتن از هارت و رونالد دورکین، متعاقباً نظریه ای از پوزیتیویسم قانونی اخلاقی (یا هنجاری) را بیان کرد.

لیبرالیسم

در طول جنگ جهانی دوم، کارل پوپر در نشریه خود در سال 1945، جامعه باز و دشمنان آن دفاعی از جامعه باز بیان کرد. آیزایا برلین با سخنرانی خود در سال 1958 تحت عنوان "دو مفهوم آزادی" تأثیر عمیق و ماندگاری داشت. در این اثر، برلین «آزادی منفی» را به‌عنوان فقدان اجبار یا مداخله خارجی در اعمال خصوصی افراد مشخص کرد. برعکس، «آزادی مثبت» به عنوان تسلط بر خود مفهوم‌سازی شد، که تحقیق را از آنچه که فرد آزاد است *از** به آنچه آزاد است *برای انجام* تغییر می‌دهد.

فلسفه سیاسی تحلیلی کنونی به‌طور قابل‌توجهی مدیون جان رالز است، که از طریق مجموعه‌ای از مقالات - از جمله «دو مفهوم قواعد» (1955) و «عدالت به مثابه انصاف» (1958) - و کتاب او در سال 1971 نظریه عدالت به طور کلی دفاع لیبرالیستی را در مورد دیدگاهی لیبرالیستی منتشر کرد. عدالت رالز همچنین آزمایش فکری معروف به حجاب جهل را معرفی کرد.

رابرت نوزیک، همکار رالز، در کتاب خود در سال 1974، آنارشی، دولت، و اتوپیا دفاعی از آزادی خواهی بازار آزاد ارائه کرد. این اثر برای استدلال ویلت چمبرلین قابل توجه است. نوزیک همچنین اعتراضی به نظریه کار مالکیت، همانطور که در کار لاک 1689، رساله دوم درباره دولت بیان شده است، در نظر گرفت:

[W]چرا مخلوط کردن آنچه که دارم با آنچه که ندارم، راهی برای از دست دادن آنچه دارم به جای راهی برای به دست آوردن چیزی نیست که ندارم؟ اگر من یک قوطی آب گوجه فرنگی داشته باشم و آن را در دریا بریزم تا مولکول های آن (رادیواکتیو شده باشد، بنابراین می توانم آن را بررسی کنم) به طور یکنواخت در سراسر دریا مخلوط شوند، آیا به این ترتیب مالک دریا می شوم یا به طرز احمقانه ای آب گوجه فرنگی خود را پخش کرده ام؟

مارکسیسم تحلیلی

یک پیشرفت مهم دیگر مکتب مارکسیسم تحلیلی بود که تکنیک های تحلیلی را در تئوری های کارل مارکس و جانشینانش به کار می برد. G. A. کوهن شناخته شده ترین عضو آن است. کتاب او در سال 1978، نظریه تاریخ کارل مارکس: دفاع، از ماتریالیسم تاریخی مارکس دفاع می کند و به طور کلی پیدایش این مکتب در نظر گرفته می شود. کوهن نظریه ارزش کار را رد کرد، در عوض ساختار عدم آزادی پرولتاریا را با تأکید بر قدرت و آزادی بر نیروی کار و ارزش توصیف کرد. دیگر مارکسیست های تحلیلی برجسته عبارتند از جان رومر اقتصاددان، جان الستر دانشمند علوم اجتماعی و اریک اولین رایت جامعه شناس. این فیلسوفان بعدی، کار کوهن را با ترکیب روش‌شناسی‌های علوم اجتماعی مدرن، مانند نظریه انتخاب عقلانی، پیش بردند.

اگرچه یورگن هابرماس، نظریه‌پرداز مکتب فرانکفورت، به‌عنوان فیلسوف قاره‌ای طبقه‌بندی می‌شود، یکی دیگر از چهره‌های تأثیرگذار – هرچند بحث‌انگیز – از عناصر اجتماعی سیاسی-سیاسی معاصر را نشان می‌دهد. علم، مارکسیسم، نئوکانتیانیسم و پراگماتیسم.

Communitarianism

متفکران جامعه‌گرا مانند آلاسدایر مک اینتایر، چارلز تیلور، مایکل والزر و مایکل سندل از روش‌های تحلیلی برای به چالش کشیدن مفروضات لیبرال استفاده می‌کنند. به طور خاص، جامعه‌گرایان این سؤال را مطرح می‌کنند که آیا می‌توان یک فرد را مستقل از جامعه‌ای که در آن بزرگ شده و در آن زندگی می‌کند، مفهوم‌سازی کرد؟ در حالی که ریشه در سنت تحلیلی دارد، طرفداران برجسته آن اغلب با چهره هایی که معمولاً با فلسفه قاره ای مرتبط هستند، به ویژه هگل و فردریش نیچه، درگیر می شوند.

سایر منتقدان لیبرالیسم

نقدهای اضافی از لیبرالیسم شامل دیدگاه های فمینیستی ارائه شده توسط کاترین مک کینون و آندریا دورکین، و همچنین تحلیل های چندفرهنگی از امی گاتمن، چارلز تیلور، و آزادیخواهان چپ مانند هیلل اشتاینر است.

زیبایی شناسی

در حالی که جرج سانتایانا پراگماتیست حس زیبایی (1896) را نوشت و آر. جی. کالینگوود ایده آلیست بریتانیایی در اصول هنر (1938) نظریه ای از بیان گرای زیبایی شناختی را توسعه داد، زیبایی شناسی با استفاده از سبک های تحلیلی 60 و 19 تا 19 مورد بررسی قرار نگرفت. لنگر، فرانک سیبلی، موریس ویتز و نلسون گودمن. از زمان زبان های هنر گودمن (1968)، زیبایی شناسی به عنوان یک رشته در فلسفه تحلیلی شکوفا شد.

تعریف هنر

سیبلی، ویتز و گودمن از طرفداران ضد ذات گرایی بودند. ویتز در مقاله‌اش در سال 1956 با عنوان «نقش نظریه در زیبایی‌شناسی» مدعی شد که شرایط لازم و کافی برای مفهوم «هنر» هرگز وجود نخواهد داشت، زیرا این مفهوم «مفهومی باز» را تشکیل می‌دهد. گودمن، برعکس، معتقد است که هنر اساساً از علم متمایز نیست و آن را شاخه دیگری از معرفت‌شناسی می‌داند.

آرتور دانتو در مقاله‌اش در سال 1964 «دنیای هنر» «تعریف نهادی هنر» را پیشنهاد کرد، جایی که او اصطلاح «جهان هنر» را ابداع کرد (که آن را به‌عنوان «جهان فرهنگی» به‌معنای «جهان مشترک» از فضای موجود متمایز می‌کند. نظریه هنر." جورج دیکی به طور مشابه اظهار داشت که "یک اثر هنری در معنای طبقه بندی 1) یک مصنوع است 2) که بر اساس آن شخص یا افرادی که به نمایندگی از یک نهاد اجتماعی خاص (جهان هنر) فعالیت می کنند، وضعیت نامزدی را برای قدردانی اعطا کرده اند." نوئل کارول، شاگرد دیکی، فیلسوف برجسته هنر است که سهم قابل توجهی در فلسفه فیلم دارد.

تعریف تاریخی هنر، به ویژه توسط جرولد لوینسون، بیان می‌کند که "یک اثر هنری چیزی است که برای تلقی به عنوان یک اثر هنری در نظر گرفته شده است: توجه به هر یک از روش‌هایی که آثار هنری قبل از آن به درستی در نظر گرفته شده‌اند." ولادیسلاو تاتارکیویچ، مورخ برجسته زیبایی شناسی، شش شرط اساسی را برای تجلی هنر شناسایی کرد: زیبایی، فرم، بازنمایی، بازتولید واقعیت، بیان هنری و نوآوری. نیکلاس ولترستورف، در مقابل، بر بعد اجتماعی هنر تأکید می‌کند و آن را به‌عنوان یک تعامل فعال و نه تفکر صرف می‌داند. چهره‌های برجسته‌ای مانند لانگر، لوینسون و ولترستورف همگی سهم قابل توجهی در فلسفه موسیقی داشته‌اند.

زیبایی

تحقیق گای سیرچلو منجر به توسعه نظریه‌های تحلیلی جدید در مورد عشق، تعالی و زیبایی شد. سیرچلو زیبایی را به عنوان یک ویژگی عینی و کیفی تصور کرد. یک محقق پیشنهاد می کند که چارچوب نظری سیرچلو شباهتی به چارچوب نظری هیوم دارد. مری مادرسیل در کار خود در سال 1984، زیبایی بازسازی شده تلاش کرد تا درک قبلی از زیبایی را دوباره برقرار کند. راجر اسکروتون نیز نظریه‌های زیبایی را مطرح کرد و به گفته کانت پژوه پُل گایر، اسکروتون پس از وولهایم «مهم‌ترین زیبایی‌شناس بریتانیایی» محسوب می‌شود. کمک های اسکروتون به فلسفه معماری گسترش یافت.

پارادوکس داستان

پارادوکس داستان توسط کالین رادفورد و مایکل وستون در مقاله خود در سال 1975 با عنوان "چگونه می توانیم از سرنوشت آنا کارنینا تحت تاثیر قرار بگیریم؟" معرفی شد. این اثر مهم پاسخ‌های احساسی به روایت‌های تخیلی را بررسی می‌کند که نمونه‌ای از رمان آنا کارنینا لئو تولستوی است. بررسی مرکزی حول محور این است که چگونه افراد می توانند واکنش های عاطفی را نسبت به موجوداتی که فاقد وجود دنیای واقعی هستند، تجربه کنند. مقاله به این نتیجه رسید که چنین پاسخ های احساسی به داستان ها ذاتا غیر منطقی هستند. فیلسوف آمریکایی کندال والتون متعاقباً در مقاله خود در سال 1978 به نام «ترس از داستان‌های تخیلی» به این پارادوکس پرداخت که به طور قابل توجهی بر توسعه نظریه ساختگی تأثیر گذاشت.

فلسفه زبان

فلسفه زبان همچنان عمیقاً توسط کمک‌های دانشمندان پیشین شکل می‌گیرد.

معناشناسی

یک محقق معتقد است که نامگذاری و ضرورت یکی از محوری ترین آثار در فلسفه زبان است. سائول کریپکه به طور مشخص با ارائه یک نظریه علّی ارجاع، نظریه توصیف گرایانه را به چالش کشید. به طور مشابه، روث بارکن مارکوس توصیف گرایی را از طریق نظریه مرجع مستقیم خود، به ویژه نظریه برچسب نام ها، به چالش کشید. کیت دانلان همچنین در نقد توصیف گرایی مشارکت داشت.

هیلاری پاتنم از آزمایش‌های فکری زمین دوقلو و مغز در آب استفاده کرد تا از برونگرایی معنایی حمایت کند، این گزاره که معانی کلمات صرفاً ساختارهای روان‌شناختی نیستند. دونالد دیویدسون به طور مشابه از بیرون گرایی معنایی از طریق آزمایش فکری سوامپمن حمایت کرد. تایلر برگ بیشتر با آزمایش فکری خود در مورد آرتریت در ران فرد به این بحث کمک کرد.

کریپکی در کار خود در سال 1982، ویتگنشتاین در مورد قوانین و زبان خصوصی یک پارادوکس شکاک در مورد پیروی از قانون ارائه داد که اساساً امکان پایبندی به مفهوم قواعد مفهومی را زیر سوال می برد. کریپکه این تناقض را به عنوان «رادیکال ترین و اصلی ترین مشکل شکی که فلسفه تا به امروز دیده است» توصیف کرد. اصطلاح «کریپکنشتاین» برای اشاره به فردی فرضی ابداع شده است که دیدگاه‌های بیان شده در تفسیر کریپکه از ویتگنشتاین را در بر می‌گیرد.

آلونزو چرچ پیشگام در زمینه منطق عمیق بود، در حالی که فیلسوف چک، پاول تیچی، متعاقباً منطقی را توسعه داد.

عمل شناسی

پل گریس، از طریق اصول و نظریه ضمنی خود، اصول اساسی عمل شناسی را به عنوان یک رشته متمایز پایه گذاری کرد. آستین و جان سرل نیز تأثیر قابل توجهی در این زمینه داشتند. عمل شناسی در درجه اول به بررسی دئیکسیس، پیش فرض ها و دیگر ویژگی های وابسته به زمینه زبان می پردازد.

فلسفه ذهن

در فلسفه تحلیلی، احتمالاً تمرکز از فلسفه زبان به فلسفه ذهن تغییر کرده است. دو مفهوم بنیادی رایج در فلسفه تحلیلی ذهن عبارتند از قصد و نیت که قبلاً مورد بحث قرار گرفت و qualia، اصطلاحی که در ابتدا توسط C. I. Lewis معرفی شد.

فیزیکالیسم

ماتریالیسم نوظهور فرض می کند که ویژگی های ذهنی به عنوان ویژگی های جدید در سیستم های پیچیده مادی به وجود می آیند. این دیدگاه را می توان به دو صورت دسته بندی کرد: یکی که علیت ذهنی را انکار می کند و دیگری که تأثیرات علی را مجاز می داند. جان سرل از نسخه‌ای از دومی دفاع کرد که طبیعت‌گرایی بیولوژیکی نامیده می‌شود. مقوله اصلی جایگزین دیدگاه های ماتریالیستی در فلسفه ذهن، ماتریالیسم غیر ظهوری (یا غیر ظهوری) است که رفتارگرایی فلسفی، نظریه هویت نوع (همچنین به عنوان ماتریالیسم تقلیل دهنده شناخته می شود)، کارکردگرایی، و فیزیکالیسم خالص (یا ماتریالیسم حذفی) را در بر می گیرد.

رفتارگرایی

تحت تأثیر پوزیتیویسم منطقی، رفتارگرایی به عنوان برترین نظریه ذهن در فلسفه تحلیلی در نیمه اول قرن بیستم ظهور کرد. رفتارگرایان معتقد بودند که گزاره های مربوط به ذهن مترادف با گزاره های مربوط به رفتار و گرایش های رفتاری قابل مشاهده است، یا به طور متناوب، خود حالات ذهنی مستقیماً معادل چنین رفتارها و گرایش هایی هستند. هیلاری پاتنم رفتارگرایی را مورد انتقاد قرار داد و مدعی شد که نشانه‌های حالات ذهنی را با خود حالت‌ها ترکیب می‌کند، نمونه‌ای از «ابر اسپارتان‌های» فرضی او که هیچ نشانه‌ای از درد از خود نشان نمی‌دهند.

شناسه نوع

متعاقباً، برجستگی رفتارگرایی کاهش یافت و به نظریه هویت نوع یا کارکردگرایی تسلیم شد. تئوری هویت نوع، که به عنوان فیزیکالیسم نوع نیز شناخته می شود، بیان می کند که حالات ذهنی با حالات خاص مغز یکسان هستند. جک اسمارت و اولین پلیس، دانشجویان سابق رایل در دانشگاه آدلاید، از نوع فیزیکالیسم دفاع می کردند. پاتنام و فیلسوفان دیگر با استفاده از مفهوم تحقق پذیری چندگانه، نظریه هویت نوع را نقد کردند. این نقد متعاقباً منجر به توسعه مونیسم غیرعادی شد.

کارکردگرایی

کارکردگرایی همچنان نظریه غالب است. محاسبات گرایی شکل خاصی از کارکردگرایی را نشان می دهد. این دیدگاه در ابتدا با سلرز مرتبط بود. پاتنام همچنین از کارکردگرایی حمایت می کرد. جری فودور، یکی دیگر از طرفداران کارکردگرایی، برای پیشبرد مدولار بودن ذهن شناخته می شود، نظریه ای که فطری بودن را تایید می کند. فودور علاوه بر این، فرضیه زبان فکر را مطرح کرد که تفکر را دارای ساختار نحوی یا ترکیبی توصیف می‌کند که گهگاه از آن به عنوان ذهنی یاد می‌شود. استدلال اتاق چینی سرل، کارکردگرایی را به چالش می‌کشد، و معتقد بود که اگرچه یک کامپیوتر می‌تواند نحو را پردازش کند، اما نمی‌تواند معنای واقعی را درک کند. آزمایش فکری مغز ند بلاک در چین نقد قابل مقایسه ای را ارائه می دهد.

Eliminativism

ماتریالیسم حذفی عمدتاً به پل و پاتریشیا چرچلند مرتبط است که وجود نگرش های گزاره ای را رد می کنند و به دانیل دنت که در آثاری مانند توضیح آگاهی (1991) به طور گسترده به عنوان یک حذف گرای مربوط به کیفیات و نه جنبه پدیداری در نظر گرفته می شود. دنت همچنین با ابداع اصطلاح "پمپ شهودی" اعتبار دارد. مقاله تاثیرگذار توماس ناگل "خفاش بودن چگونه است؟" مانند استدلال فرانک جکسون که از وجود کیفیات دفاع می کند، توضیح فیزیکی ذهن را به چالش می کشاند.

دوآلیسم

در فلسفه تحلیلی، تعدادی از فیلسوفان از ثنویت حمایت کرده‌اند، با دوآلیسم ملکی که اخیراً تجدید حیاتی را تجربه کرده است، به ویژه توسط دیوید چالمرز حمایت شده است. چالمرز مفهوم مشکل سخت آگاهی را معرفی کرد. او به نقد تعامل گرایی پرداخته و به مونیسم بی طرف ابراز تمایل کرده است. کریپکه همچنین استدلال مهمی را به نفع دوآلیسم مطرح کرد. Epiphenomenalism، که فرض می‌کند رویدادهای ذهنی ناشی از رویدادهای فیزیکی مغز هستند، اما در عوض تأثیر علّی ندارند، گهگاه به‌عنوان شکلی از دوگانگی ویژگی طبقه‌بندی می‌شود.

Panpsychism

PanPsychism دیدگاه دیگری را نشان می دهد و ادعا می کند که ذهنیت یک جنبه اساسی و فراگیر از جهان طبیعی است. بر خلاف ایده آلیسم، پان روان گرایی با حفظ اعتقاد به وجود ماده، خود را متمایز می کند.

ادراک و آگاهی

اخیراً، تحقیقات در زمینه فلسفه ذهن عمدتاً بر آگاهی و فلسفه ادراک متمرکز شده است. استدلال هومونکولوس یک ایراد مشترک است که علیه بسیاری از نظریه‌های پیشین در مورد ادراک مطرح شده است. اگرچه یک اجماع کلی در مورد مدل جهانی فضای کاری نورونی آگاهی پدید آمده است، بحث های قابل توجهی در مورد جزئیات خاص آن ادامه دارد. نظریه های برجسته در فلسفه تحلیلی عبارتند از واقع گرایی ساده لوحانه سرل، بازنمودگرایی فرد درتسکه و مایکل تای، هتروفینومنولوژی دنت و نظریه های مرتبه بالاتر، که با مدل تفکر مرتبه بالاتر دیوید ام. روزنتال و مدل تفکر مرتبه بالاتر دیوید ام.

فلسفه ریاضیات

کورت گودل، شاگرد هانس هان از دایره وین، قضایای ناقص بودن خود را فرموله کرد و نشان داد که Principia Mathematica به طور مشابه نتوانست حساب را به منطق تقلیل دهد و برنامه هیلبرت در نهایت دست نیافتنی بود. ارنست زرملو و آبراهام فرانکل تئوری مجموعه‌های زرملو-فرانکل (ZFC) را ایجاد کردند که اصل انتخاب را در بر می‌گرفت. کواین متعاقباً سیستم خود را توسعه داد که به عنوان New Foundations تعیین شد.

مقاله تأثیرگذار یوجین ویگنر در سال 1960، «اثربخشی نامعقول ریاضیات در علوم طبیعی»، این سؤال اساسی را بررسی می‌کند که چرا رشته‌ای رسمی مانند ریاضیات دارای کاربرد عملی است.

هتل هیلبرت چندین ویژگی ضد شهودی از مجموعه‌های نامتناهی را نشان می‌دهد. خوزه بناردته در اثر خود در سال 1964 بی نهایت: مقاله ای در متافیزیک، وجود واقعی بی نهایت را مطرح کرد که پارادوکس گریم ریپر از آن سرچشمه گرفت. برعکس، فنیتیست‌ها مفهوم بی‌نهایت را مورد مناقشه قرار می‌دهند.

مثل گفتمان قرون وسطایی در مورد کلیات، که شامل واقع‌گرایان، ایده‌آلیست‌ها و اسم‌گرایان می‌شد، فلسفه ریاضیات دارای بحثی قابل مقایسه در میان منطق‌دانان (یا افلاطونی‌ها)، مفهوم‌گرایان (یا شهودگرایان) و فرمالیست‌ها است.

افلاطونی

گودل، یک افلاطونی، شکل مشخصی از شهود را پیشنهاد کرد که امکان درک مستقیم موجودات ریاضی را فراهم می کرد. کواین و پاتنم از افلاطونیسم از طریق استدلال ضروری بودن حمایت کردند، در حالی که ادوارد زالتا نظریه شی انتزاعی را توسعه داد. کریسپین رایت و باب هیل با انتشارات خود در سال 1983 مفهوم فرگه از اعداد به عنوان اشیاء رهبری تجدید حیات نئوفرژین را بر عهده داشتند. راجر پنروز، فیزیکدان، همچنین به افلاطون گرایی ریاضی پایبند است، همانطور که در آثاری مانند کتاب او در سال 2004 راهی به سوی واقعیت مشهود است.

ساختارشناس پل بنسراف دو نقد برجسته از افلاطون گرایی ریاضی ارائه کرد: یکی در مورد شناسایی و دیگری معرفت شناختی. در مورد دومی، بناسراف ادعا کرد که اگرچه افلاطون گرایی برای معناشناسی ریاضی به حساب می آید، اما با توجه به دشواری ذاتی در دستیابی به درک یک شیء افلاطونی دور، در توضیح همزمان دانش ریاضی ناتوان است. پیش‌بینی‌گرایی جایگزین دیگری برای افلاطون‌گرایی ارائه می‌دهد، که از حل‌وفصل هانری پوانکاره برای پارادوکس راسل استفاده می‌کند. علاوه بر این، دیدگاه‌های ارسطویی در ریاضیات وجود دارد که توسط دانشمندانی مانند دیل ژاکت نمونه‌ای از آنهاست.

شهودگرایی

شهودگرایان، یک جنبش ساخت‌گرا که توسط ریاضیدان هلندی L. E. J. Brouwer رهبری می‌شود، ریاضیات را به‌عنوان یک ساختار شناختی و نه یک حقیقت عینی تصور می‌کنند. کار بروور همچنین به رد نهایی Tractatus توسط ویتگنشتاین کمک کرد.

فرمالیسم

فرمالیست ها، به ویژه توسط دیوید هیلبرت، ریاضیات را صرفاً به عنوان بررسی سیستم های بدیهی رسمی می دانستند. هارتی فیلد در انتشارات خود در سال 1980 علم بدون اعداد از تخیل گرایی ریاضی حمایت کرد و در مورد ناگزیر بودن اعداد تاکید کرد.

فلسفه دین

در فلسفه تحلیلی دین، جیمز فرانکلین هریس مشاهده کرد:

...فلسفه تحلیلی "جنبش" بسیار ناهمگونی را تشکیل داده است... برخی از مظاهر فلسفه تحلیلی همدردی قابل توجهی را نسبت به فلسفه دین نشان داده اند و چارچوبی فلسفی برای پرداختن به سایر اشکال رادیکال و آنالیگونتیک دیگر ارائه کرده اند. فلسفه.

از نظر تاریخی، فلسفه تحلیلی عمدتاً از مطالعه دین اجتناب می‌کرد و اغلب آن را به عنوان موضوعی متافیزیکی و در نتیجه بی‌معنا، مطابق با اصول پوزیتیویستی منطقی رد می‌کرد. با این حال، افول پوزیتیویسم منطقی باعث تجدید علاقه به فلسفه دین شد، و فیلسوفان را برانگیخت تا هم موضوعات بدیع را مطرح کنند و هم موضوعات ماندگاری از جمله وجود خدا، عقلانیت باور، ماهیت معجزات، و مشکل شر و غیره را مورد بررسی مجدد قرار دهند. انجمن فیلسوفان مسیحی در سال 1978 تأسیس شد.

معرفت شناسی اصلاح شده

فلسفه تحلیلی چارچوبی اساسی برای چندین استدلال پیچیده مسیحی، به ویژه آنهایی که توسط معرفت شناسان اصلاح شده مانند آلوین پلانتینگا، ویلیام آلستون، و نیکلاس ولترستورف ارائه شده است، ارائه کرد.

پلانتینگا زمانی توسط مجله Time به عنوان "فیلسوف خدا پروتستان ارتدکس برجسته آمریکا" شناخته شد. اثر تأثیرگذار او در سال 1967، خدا و اذهان دیگر، بیان می‌کند که اعتقاد به خدا یک باور کاملاً اساسی است، مشابه باور در ذهن‌های دیگر. پلانتینگا علاوه بر این در کتاب ماهیت ضرورت خود در سال 1974 یک استدلال هستی شناختی وجهی را فرموله کرد. او، در کنار جان مکی و آنتونی فلو، در مورد به کارگیری دفاع از اراده آزاد به عنوان راه حلی برای مشکل شر وارد بحث شد. پلانتینگا متعاقباً یک سه گانه معرفتی منتشر کرد: حکم: بحث کنونی (1993)، حکم و عملکرد مناسب (1993)، و باور مسیحی تضمین شده (2000). استدلال تکاملی او علیه طبیعت گرایی، یک تعارض ذاتی را در تأیید همزمان تکامل و طبیعت گرایی بیان می کند.

آلستون از نظریه فرمان الهی دفاع می کرد. رابرت مریهو آدامز به طور مشابه از نظریه فرمان الهی و فضیلت ایمان دفاع کرد. ویلیام لین کریگ در کتاب خود با همین عنوان از استدلال کیهان شناختی کلام دفاع می کند.

تومیسم تحلیلی

فیلسوفان تحلیلی کاتولیک، از جمله الیزابت آنسکومب، پیتر گیچ، مک اینتایر، آنتونی کنی، جان هالدن، و الئونور استامپ، در میان دیگران، در توسعه تومیسم تحلیلی نقش داشتند.

ارتدکس

ریچارد سوینبرن، یک نوکیش ارتدوکس، سه گانه ای از آثار را در حمایت از وجود خدا نوشت: انسجام خداباوری (1977)، وجود خدا (1979)، و ایمان و عقل (1981). سهم متمایز سوئینبرن در ادعای او بر این است که وجود خدا ممکن است، که دلالت بر امکان عدم وجود دارد، با این حال او معتقد است که خدا با این وجود به عنوان یک واقعیت اساسی و بی رحم وجود دارد.

ویتگنشتاین و دین

فلسفه تحلیلی دین به طور گسترده با کار ویتگنشتاین، به ویژه تفاسیر او از سورن کیرکگارد، درگیر بوده است. ویتگنشتاین در طول خدمت خود در ارتش اتریش در جنگ جهانی اول، با انجیل به طور خلاصه لئو تولستوی (1896) مواجه شد، رویدادی که طبق گزارش ها منجر به تغییر دینی قابل توجهی شد. متعاقباً، فیلسوفانی که با «مکتب سوانسی» مرتبط بودند، از جمله راش ریس، پیتر وینچ، و دی. فیلیپس بعداً اصطلاح "فلسفه متفکرانه" را در مکان جالب فلسفه (1999) معرفی کرد، که از قسمتی الهام گرفت که در فرهنگ و ارزش ویتگنشتاین (1980)

ذکر شده است.

فلسفه علم

برجستگی ارائه شده به شواهد علمی عمدتاً به تعهدات فلسفی به واقع گرایی علمی و طبیعت گرایی نسبت داده می شود. با این حال، برخی از متفکران، مانند فردریش هایک در ضد انقلاب علم (1952)، کاربرد روش های علمی در فلسفه را به عنوان علم گرایی توصیف می کنند. علیرغم چنین نقدهایی، علم به تدریج نقش مهم تری در فلسفه تحلیلی به عهده گرفته است. به عنوان مثال، نظریه نسبیت خاص عمیقاً بر فلسفه زمان تأثیر گذاشته است و فیزیک کوانتومی اغلب موضوع بحث در بحث های مربوط به اراده آزاد است. اثر اصلی ارنست ناگل، ساختار علم (1961)، به طور گسترده ای به عنوان پایه گذاری مؤثر حوزه فلسفه علم تلقی می شود.

نظریه ها

کارل همپل از طرفداران نظریه تأیید بود که به معرفت شناسی بیزی نیز معروف است و به معرفی پارادوکس زاغ مشهور نسبت داده می شود.

کارل پوپر در منطق اکتشاف علمی (1959) در پاسخ به آنچه که او به عنوان افراط در پوزیتیویسم منطقی تلقی می کرد، دیدگاه های استقرایی مرسوم در مورد روش علمی را رد کرد. درعوض، او یک نظریه بسیار تاثیرگذار از ابطال را ارائه کرد که از آن برای پرداختن به مشکل مرزبندی استفاده کرد. به نظر می رسد کواین و دانشمند فرانسوی پیر دوهم در جنبه های خاصی دیدگاه های مشابهی دارند. تز Duhem-Quine، که به عنوان مشکل عدم تعیین هم شناخته می شود، ادعا می کند که هیچ فرضیه علمی را نمی توان به تنهایی درک کرد، موضعی که به آن کل گرایی تأیید می گویند. تحولات نظری بعدی، که بر اساس کار کواین و دوهم استوار بود، بر مفهوم مملو از تئوری تأکید کرد.

در واکنش به پوزیتیویسم منطقی و فلسفه پوپر، این حوزه به طور فزاینده‌ای تحت تأثیر نظریه‌های ساخت‌گرای اجتماعی و نسبی‌گرایی شناختی علم قرار گرفت. شخصیت محوری در این بحث ها توماس کوهن است که کارش ساختار انقلاب های علمی (1962) مفهوم تغییرات پارادایم را معرفی کرد و "شورش علیه پوزیتیویسم" را آغاز کرد، که متعاقبا "چرخش تاریخی" نامیده شد. پاول فایرابند در مقابل روش (1975) این نقد را با حمایت از آنارشیسم معرفت شناختی، با تأکید بر عدم وجود قواعد جهانی حاکم بر تحقیق علمی، بیشتر کرد.

شاخه ها

فیلسوفانی مانند تیم مودلین در فلسفه فیزیک تخصص دارند. مادلین در متافیزیک درون فیزیک (2007) ادعا می کند که تحقیق فلسفی باید با فیزیک درگیر باشد و قوانین علمی دارای ماهیت sui generis هستند. اخیراً، دانشی در فلسفه شیمی پدیدار شده است، و فلسفه زیست شناسی گسترش قابل توجهی را تجربه کرده است، به ویژه به دلیل بحث های جاری در مورد ماهیت تکامل، به ویژه انتخاب طبیعی. دنیل دنت با کتاب ایده خطرناک داروین (1995) که از نئوداروینیسم دفاع می کند، چهره برجسته ای در این گفتمان است. برعکس، جری فودور در دروین چه اشتباهی کرد (2010) نقدی از انتخاب طبیعی ارائه می کند.

فلسفه علوم اجتماعی به طور مشابه توجه بیشتری را به خود جلب کرده است. پیتر وینچ در ایده علم اجتماعی و رابطه آن با فلسفه (1958) دیدگاه ویتگنشتاینی را اتخاذ می کند. سرل از طریق کار خود ساخت واقعیت اجتماعی (1995) به هستی شناسی اجتماعی و نظریه سازه های اجتماعی کمک کرد.

یادداشت ها

مراجع

کارهای ذکر شده

مقالات

اصلی

منبع: بایگانی آکادمی TORIma< /span>< /span>
Ev rûpel ji bo arşîva zanînê ya TORIma Academy hatiye amadekirin. Agahî, wêne û lînkên derve dikarin li gorî çavkaniyên vekirî bên nûkirin.

درباره این نوشته

فلسفه تحلیلی چیست؟

راهنمایی کوتاه درباره فلسفه تحلیلی، ویژگی‌های اصلی، کاربردها و موضوعات مرتبط.

برچسب‌های موضوع

فلسفه تحلیلی چیست توضیح فلسفه تحلیلی مبانی فلسفه تحلیلی نوشته‌های فلسفه فلسفه به کردی موضوعات مرتبط

جست‌وجوهای رایج درباره این موضوع

  • فلسفه تحلیلی چیست؟
  • فلسفه تحلیلی چه کاربردی دارد؟
  • چرا فلسفه تحلیلی مهم است؟
  • چه موضوعاتی با فلسفه تحلیلی مرتبط‌اند؟

آرشیو دسته‌بندی

مجموعه مقالات فلسفی و فلسفه کردی

در این بخش، به کاوش عمیق در دنیای گسترده فلسفه می‌پردازیم. از مباحث بنیادین اخلاق، ذهن و منطق گرفته تا بررسی جنبش‌های فلسفی بزرگ و اندیشه‌های فیلسوفان برجسته. همچنین، نگاهی ویژه به فلسفه کردی خواهیم داشت و ابعاد مختلف

خانه بازگشت به فلسفه