TORIma Academy Logo TORIma Academy
ساختارشکنی
فلسفه

ساختارشکنی

TORIma Academy — فلسفه زبان / نظریه ادبی

ساختارشکنی

ساختارشکنی

در فلسفه، ساختارشکنی مجموعه‌ای از رویکردهای تعریف‌شده ضعیف برای درک رابطه بین متن و معنا است. مفهوم ساختارشکنی…

در گفتمان فلسفی، ساختارشکنی به مجموعه ای گسترده از روش شناسی برای تحلیل رابطه پیچیده بین محتوای متنی و معنای ذاتی آن اشاره دارد. این مفهوم در ابتدا توسط فیلسوف ژاک دریدا بیان شد، که آن را به عنوان انحراف از مفاهیم افلاطونی در مورد اشکال و جوهرهای "حقیقی" توصیف کرد که به طور سنتی بر ظواهر تجربی ارجحیت داشتند. باربارا جانسون، منتقد ادبی برجسته آمریکایی و مدافع ساختارشکنی، این رویکرد را به شرح زیر توضیح می‌دهد:

در فلسفه، واسازی مجموعه‌ای از رویکردهای تعریف‌شده ضعیف برای درک رابطه بین متن و معنا است. مفهوم ساختارشکنی توسط فیلسوف ژاک دریدا معرفی شد که آن را دور زدن از ایده‌های افلاطونی در مورد اشکال و جوهرهای «واقعی» توصیف کرد که بالاتر از ظواهر ارزش دارند. باربارا جانسون، منتقد ادبی آمریکایی و مدافع اصلی ساختارشکنی، این رویکرد را اینگونه توصیف می‌کند:

واسازی یک متن از شک خودسرانه یا شک‌گرایی فراگیر سرچشمه نمی‌گیرد. بلکه شامل تشخیص دقیق نیروهای متضاد دلالت در خود متن است.

با شروع در دهه 1980، گزاره‌هایی که سیالیت ذاتی زبان را تأیید می‌کنند، برخلاف مفهوم‌سازی آن به‌عنوان ایده‌آل ایستا و به آسانی قابل تشخیص، تحقیقات علمی متنوعی را در سراسر علوم انسانی برانگیخته است. این رشته ها شامل حقوق، انسان شناسی، تاریخ نگاری، زبان شناسی، زبان شناسی اجتماعی، روانکاوی، مطالعات دگرباشان جنسی و فمینیسم می شود. علاوه بر این، ساختارشکنی به عنوان انگیزه ای برای ساختارشکنی در معماری عمل کرد و اهمیت خود را در حوزه هنر، موسیقی و نقد ادبی حفظ کرد.

نمای کلی

نشریه مهم ژاک دریدا در سال 1967، گراماتولوژی، مفاهیم اساسی را ارائه کرد که به طور قابل توجهی بر ساختارشکنی تأثیر گذاشت. دریدا همچنین چندین اثر دیگر را که مستقیماً به نظریه ساختارشکنی مرتبط هستند، از جمله تفاوت، گفتار و پدیده، و نوشتن و تفاوت تألیف کرد.

به گفته دریدا،

واسازی از یک تنش و نه یک ادغام صرف، بین حافظه، وفاداری، و حفظ عناصر موروثی، در کنار ناهمگونی، ظهور چیزی کاملاً بدیع، و گسست ایجاد می‌شود.

دریدا با تکیه بر بینش فردیناند دو سوسور، بیان کرد که زبان، که به‌عنوان نظامی از نشانه‌ها و واژه‌ها عمل می‌کند، معنای خود را صرفاً از تضاد میان این نشانه‌ها می‌گیرد. ریچارد رورتی این دیدگاه را تأیید می‌کند و ادعا می‌کند که «کلمات فقط به دلیل تأثیرات متضاد با سایر واژه‌ها معنا دارند... هیچ کلمه‌ای نمی‌تواند به شیوه‌ای که فیلسوفان از ارسطو تا برتراند راسل به آن امیدوار بوده‌اند، معنا پیدا کند - از طریق بیان بی‌واسطه چیزی غیرزبانی (مثلاً یک عاطفه، یک ایده فیزیکی، یک شیء محسوس، یک مشاهدات محسوس). در نتیجه، معنا هرگز بی درنگ حاضر نمی شود، بلکه دائماً به نشانه های دیگر موکول می شود. دریدا این اعتقاد را که یک معنای خودکفا و غیر معوق وجود دارد - باوری که او اشتباه می‌دانست - به عنوان متافیزیک حضور تعیین کرد. درعوض، دریدا استدلال کرد که هر مفهومی مستلزم درک در چارچوب ضد آن است. برای مثال، اصطلاح هستی بدون تضاد با اصطلاح هیچ معنا ندارد.

علاوه بر این، دریدا اظهار داشت که "در تقابل فلسفی کلاسیک ما با همزیستی مسالمت آمیز یک vis-a-vis سر و کار نداریم، بلکه با یک سلسله مراتب خشونت آمیز سروکار داریم. یکی از این دو اصطلاح بر دیگری حاکم است (از نظر ارزش شناختی، منطقی، و غیره) یا دست برتر را دارد": مثال ها شامل، معنادار بر گفتار بر دال و معنادار است. به گفته دریدا، اقدام اولیه ساختارشکنی شامل شناسایی و براندازی این تضادهای ذاتی در یک متن یا مجموعه متون معین است. با این حال، هدف نهایی ساختارشکنی فراتر رفتن از همه تقابل ها نیست، زیرا فرض می شود که آنها از نظر ساختاری برای تولید معنا ضروری هستند. با توجه به اینکه ماهیت سلسله مراتبی تقابل‌های دوگانه همواره خود را مجدداً نشان می‌دهد و برای تشکیل معنا ضروری است، این تقابل‌ها را نمی‌توان برای همیشه معلق کرد. دریدا معتقد بود که ساختارشکنی صرفاً ضرورت یک تحلیل همیشگی را برجسته می کند که بتواند تصمیمات ذاتی و سلسله مراتب موجود در همه متون را روشن کند.

دریدا ادعا کرد که صرفاً افشای و ساختارشکنی مکانیسم‌های عملیاتی مخالفان، بدون درگیری بیشتر، منجر به موضعی نیهیلیستی یا بدبینانه می‌شود و در نتیجه مانع از مداخله مؤثر در حوزه فکری می‌شود. برای اینکه ساختارشکنی کارآمد باشد، باید اصطلاحات جدیدی ایجاد کند که مفاهیم متضاد را ترکیب نکند، بلکه تمایز و تعامل دائمی آنها را مشخص کند. این امر ضروری، معرفی مداوم اصطلاحات جدید دریدا را در تحلیل‌های ساختارشکنانه‌اش توضیح می‌دهد که ناشی از ضرورت تحلیلی به جای اختراع دلبخواه است. او اینها را به‌عنوان «تصمیم‌ناپذیر» - واحدهای مشابه یا ویژگی‌های کلامی «کاذب» (اعم از اسمی یا معنایی) - که نمی‌توانند در تقابل‌های فلسفی سنتی (دودویی) ادغام شوند، معرفی کرد. در عوض، این غیرقابل تصمیم‌گیری‌ها در تقابل‌های فلسفی نفوذ می‌کنند، مقاومت می‌کنند و ساختار می‌دهند بدون اینکه هرگز اصطلاح سومی را تشکیل دهند یا قطعنامه‌ای شبیه به دیالکتیک هگلی ارائه دهند (مثلاً différance، archi-gram,pharmacing,pharmacing, archi-writ, archigram

تأثیرها

نظریه‌های ساختارشکن دریدا با مشارکت زبان‌شناسانی مانند فردیناند دو سوسور، که نوشته‌های نشانه‌شناختی او به ساختارگرایی اواسط قرن بیستم تبدیل شد، و نظریه‌پردازان ادبی مانند رولان بارت، که پژوهش‌های او پیامدهای نهایی تفکر ساختارگرایی را بررسی می‌کرد، شکل گرفت. برعکس، دیدگاه دریدا درباره ساختارشکنی از نظریه‌های ساختارگرایان، از جمله ژاک لاکان، نظریه‌پرداز روانکاو و کلود لوی استروس، انسان‌شناس، فاصله گرفت. با این وجود، دریدا پیوسته با طبقه بندی آثارش به عنوان «پساساختارگرایی» مخالف بود.

تأثیر نیچه

انگیزه دریدا برای فرمول‌بندی نقد ساختارشکن، که سیالیت ذاتی زبان را بر ساختارهای ایستا مطرح می‌کند، به طور قابل‌توجهی از فلسفه فردریش نیچه، به‌ویژه تفسیر او از تروفونیوس سرچشمه می‌گیرد. در سپیده دم، نیچه اظهار می دارد: "همه چیزهایی که عمر طولانی دارند به تدریج آنچنان از عقل اشباع می شوند که منشأ آنها در بی دلیلی غیرمحتمل می شود. آیا تقریباً هر تاریخ دقیق یک منشأ احساسات ما را متناقض و ناخواسته توهین آمیز تحت تأثیر قرار نمی دهد؟ آیا مورخ خوب، در نهایت، دائماً در تضاد نیست؟" نیچه استدلال می کند که متفکران معاصر، که در اوج تاریخ مدرن قرار دارند، دانش زیادی دارند که مستعد جذابیت فریبنده یک دلیل کاملاً جامع باقی می مانند. در نتیجه، او پیشنهاد می کند که استدلال تقویت شده، منطق، تحقیق فلسفی، و روش های علمی به تنهایی دیگر مسیرهای کافی برای رسیدن به حقیقت نیستند. نیچه افلاطون گرایی را رد می کند، در عوض تاریخ غرب را به مثابه دنباله ای پیوسته از مانورهای سیاسی- تجلی اراده به قدرت- که اساساً هیچ ادعای برتر یا فرودستی نسبت به حقیقت به هیچ معنای اسمی یا مطلق ندارد، دوباره تفسیر می کند. نیچه با نشان دادن خود به عنوان یک تروفونیوس زیرزمینی، در تضاد مستقیم دیالکتیکی با افلاطون، قصد داشت آگاهی خوانندگان را از زمینه های سیاسی و فرهنگی، و همچنین نیروهای سیاسی که نویسندگی را شکل می دهند، افزایش دهد.

دریدا ادعا کرد که پروژه نیچه با شکست در کاوش کافی اراده به قدرت فراتر از تجلی آن به عنوان کارکرد اجتماعی-سیاسی قدرتمند نوشتن، همانطور که توسط افلاطون توصیف شده است، از ساختارشکنی کامل کوتاهی کرده است. نیچه، از نظر دریدا، به جای پرداختن به تجدید ارزیابی نهایی، که مستلزم تأکید بر «نقش نوشتار در تولید دانش» است، در ارزیابی مجدد ارزش‌های غربی ماقبل آخر متوقف شد.

تأثیر سوسور

دریدا معتقد است که همه متون حول تضادهای اساسی ساختار یافته اند که گفتمان باید برای انتقال هر معنایی بیان کند. این دیدگاه از درک غیر ذات‌گرایانه هویت به‌عنوان یک سازه، و این اصل که سازه‌ها صرفاً از طریق تأثیر متقابل متفاوت در «نظام نشانه‌های متمایز» معنا تولید می‌کنند، ناشی می‌شود. نشانه‌شناسی فردیناند دو سوسور به‌طور قابل‌توجهی بر این رویکرد متنی تأثیر گذاشت.

سوسور به‌خاطر توضیحش مبنی بر اینکه اصطلاحات زبان‌شناختی معنای خود را از طریق تعیین متقابل با اصطلاحات دیگر در یک سیستم زبانی به دست می‌آورند، به‌عنوان مولد ساختارگرایی شناخته می‌شود.

در زبان، فقط تفاوت وجود دارد. بسیار مهم است، در حالی که تفاوت معمولاً مستلزم اصطلاحات مثبتی است که بین آنها برقرار می شود، زبان صرفاً از طریق تفاوت هایی عمل می کند که فاقد چنین اصطلاحات مثبتی است. زبان چه در بررسی مدلول و چه دال، نه دارای ایده های از پیش موجود است و نه صداهای مستقل از نظام زبانی. در عوض، تنها شامل تمایزات مفهومی و آوایی است که از پویایی درونی سیستم پدید آمده است. ایده ذاتی یا جوهر آوایی یک نشانه نسبت به موقعیت رابطه ای آن در میان سایر نشانه های اطراف اهمیت کمتری دارد. یک سیستم زبانی مجموعه ای از تفاوت های صوتی همراه با یک سری تفاوت های مفهومی را تشکیل می دهد. با این حال، جفت شدن نشانه‌های صوتی خاص با بخش‌های متناظر حاصل از انبوه افکار، سیستمی از ارزش‌ها را ایجاد می‌کند.

سوسور صراحتاً اظهار داشت که زبان‌شناسی صرفاً یک رشته فرعی در یک نشانه‌شناسی وسیع‌تر است که به عنوان علم کلی نشانه‌ها تعریف می‌شود و کدهای انسانی تنها یک جزء جزئی را نشان می‌دهند. با این حال، در نهایت، همانطور که دریدا مشاهده کرد، سوسور زبان‌شناسی را به وضعیت «مدل تنظیم‌کننده» ارتقا داد و با توجه به ملاحظات اساسی و ذاتاً متافیزیکی، گفتار و ارتباط ذاتی آن را با جنبه آوایی نشانه اولویت‌بندی کرد.

مفهوم دریدا از ساختارشکنی

ریشه شناسی

کاربرد اولیه دریدا از اصطلاح واسازی برگرفته از ترجمه آلمانی نابودی است، مفهومی که از آثار مارتین هایدگر سرچشمه می گیرد و دریدا آن را برای تحلیل متن اقتباس کرده است. مفهوم هایدگر حاکی از یک فرآیند تحقیقی با هدف کشف مقولات تحمیلی تاریخی و چارچوب های مفهومی نهفته در یک کلمه است.

نگرانی های اساسی فلسفی

پژوهش‌های فلسفی دریدا از بررسی چندین موضوع کلیدی ناشی می‌شوند:

دریدا در تعقیب این اهداف، با دودمان فیلسوفان مدرن که به طور انتقادی با افلاطون و تأثیر عمیق او بر سنت متافیزیکی غربی درگیر هستند، همسو می‌شود. مانند نیچه، دریدا معتقد است که افلاطون برای پیشبرد یک دستور کار سیاسی، به ویژه، پرورش شهروندی که از نظر استراتژیک برای شکل دادن به شهر قدرت دارد، از طریق درون نگری انتقادی، دست به تقلب زد. با این وجود، دریدا با اختلاف نظر از نیچه، تفسیری صرفاً سیاسی از افلاطون را ناکافی می‌یابد، با توجه به مخمصه‌ای که بشر معاصر با آن مواجه است. درگیر شدن او با تفکر افلاطونی ذاتاً با نقد او از مدرنیته مرتبط است و تلاش او برای فراتر رفتن از مدرنیته را برانگیخت که با اعتقاد نیچه ای مبنی بر انحراف مدرنیته و تسلیم نیهیلیسم انجام شد.

تفاوت

Différance معتقد است که معانی کلمات از روابط همزمان آنها با سایر عناصر زبانی و تکامل دیاکرونیک آنها در تعاریف معاصر و تاریخی ناشی می شوند. دریدا معتقد است که درک زبان نیازمند درک هر دو دیدگاه تحلیلی است. این تاکید بر دیاکرونی، اتهاماتی را برانگیخته است که دریدا اشتباه ریشه‌شناختی را مرتکب شده است.

یک بیانیه خاص از دریدا، که در مقاله‌ای درباره روسو در گراماتولوژی یافت می‌شود، توجه قابل توجهی را از سوی منتقدان او به خود جلب کرده است. این ادعا، "هیچ متن خارجی وجود ندارد" (il n'y a pas de hors-texte)، اغلب به عنوان "هیچ چیز خارج از متن وجود ندارد" تعبیر می شود. این ترجمه اشتباه معمولاً به این معنی است که دریدا وجود انحصاری کلمات را مطرح می کند. به عنوان مثال، میشل فوکو به طور مشخص عبارت متمایز Il n'y a rien en dehors du texte را به اشتباه به دریدا نسبت داد. دریدا تصریح کرد که اظهارات او صرفاً بر غیرقابل گریز بودن ذاتی زمینه تأکید می کند، مفهومی که در تفاوت

است.

به عنوان مثال، واژه خانه اساساً از طریق تمایز آن از مفاهیم مرتبطی مانند آلمان، عمارت، هتل، یا ساختمان، معنای خود را به دست می‌آورد. این با تمایز لوئیس هجلمسلوف بین شکل محتوا و شکل بیان مطابقت دارد و نشان می‌دهد که معنا کمتر در مورد ارتباط مستقیم کلمه‌ای مانند خانه با یک تصویر سنتی خاص (رابطه مدلول-دال) است. در عوض، معنای هر اصطلاح متقابلاً با ارتباط آن با سایر اصطلاحات تعیین می‌شود، نه با تعریف ظاهری. این سوال در مورد مرزهای دقیقی که یک خانه را از یک عمارت یا یک آلمان متمایز می کند، ایجاد می کند. ابهامات مشابهی در مورد افعال، مانند نقطه انتقال بین راه رفتن و دویدن، و برای صفت ها، مانند تمایز بین زرد و نارنجی، یا تغییر زمانی از گذشته به حال اعمال می شود. این تفاوت‌های توپولوژیکی و معنایی، که به مدلول امتداد می‌یابند، برای مفهوم تفاوت مرکزی هستند.

در نتیجه، معنا ذاتاً متفاوت است و دائماً مطلق بودن یا مطلق بودن در یک حالت، مطلق بودن یا کامل بودن زبان، به تعویق نمی‌افتد. یک تصویر ساده شامل مراجعه به فرهنگ لغت برای یک کلمه، سپس جستجوی اصطلاحات استفاده شده در تعریف آن، و به طور بالقوه ارجاع متقابل با فرهنگ لغت های تاریخی است. این فرآیند تکراری تعویق بی پایان معنای قطعی را نشان می دهد.

متافیزیک حضور

دریدا ساختارشکنی را تلاشی برای شناسایی متافیزیک حضور، که لوگوسنتریسم نیز نامیده می‌شود، در سنت‌های فلسفی غربی توصیف می‌کند. متافیزیک حضور بیانگر میل اساسی برای دسترسی فوری به معناست که ذاتاً حضور را بر غیاب امتیاز می دهد. این تمایل به‌عنوان یک سوگیری ذاتی در تقابل‌های دوتایی مختلف ظاهر می‌شود، که در آن یک عنصر از نظر سلسله مراتبی بر عنصر دیگر برتری دارد، که با تمایزاتی مانند خوب در مقابل بد، گفتار در مقابل نوشتار، یا مرد در مقابل مؤنث نشان داده می‌شود. دریدا بیان می کند:

بدون شک، ارسطو زمان را بر اساس ousia به عنوان parousia، بر اساس حال، نقطه و غیره می‌پندارد. و با این حال می‌توان یک قرائت کامل را سازماندهی کرد که در متن ارسطو هم این محدودیت و هم مخالف آن تکرار شود.

از نظر دریدا، یک سوگیری اولیه از لوگومرکزی شامل اولویت دادن به لحظه حال بر آینده یا گذشته است. این ادعا به طور قابل توجهی از کار قبلی هایدگر، به ویژه هستی و زمان نشات می گیرد، جایی که او اظهار داشت که موضع نظری حضور ناب نشأت گرفته از تعامل اساسی تر با جهان است که از طریق مفاهیمی مانند "آماده به دست" و "با بودن" بیان می شود.

ساختارشکنی و دیالکتیک

دغدغه اصلی دریدا در فرآیند ساختارشکنی اجتناب از درهم آمیختگی با دیالکتیک هگلی است که هدف آن حل و فصل مخالفت ها از طریق تقلیل آنها به تضادهایی است که متعاقباً ترکیب می شوند. دیالکتیک هگلی در نیمه دوم قرن بیستم تأثیر قابل توجهی بر گفتمان روشنفکری فرانسه اعمال کرد، به ویژه از طریق چهره هایی مانند کوژو و هیپولیت، و همچنین از طریق نظریه های مارکسیستی تضاد و اگزیستانسیالیسم سارتر. این زمینه تاریخی تلاش پیگیر دریدا برای متمایز ساختن روش شناسی خود از روش هگل را روشن می کند. در حالی که هگلیسم معتقد است که تقابل های دوتایی در نهایت ترکیبی را به بار می آورند، دریدا ادعا کرد که چنین تضادهایی نمی توانند به ترکیبی عاری از تضادهای ذاتی خود تبدیل شوند.

مشکل تعریف

تعریف ساختارشکنی چالش های مهمی را ارائه کرده است. خود دریدا اظهار داشت که کل مجموعه آثار او تلاشی مداوم برای ترسیم ساختارشکنی است. او همچنین استدلال کرد که ساختارشکنی ذاتاً پیچیده و چالش برانگیز است، دقیقاً به این دلیل که ساختارهای زبانی مورد نیاز برای توضیح آن را به طور انتقادی مورد بازجویی قرار می دهد.

توضیحات آپوفاتیک دریدا

دریدا اغلب توصیف‌های آپوفاتیک (منفی) از ساختارشکنی به جای توصیف‌های مثبت قطعی ارائه می‌کرد. هنگامی که توشیهیکو ایزوتسو به دنبال راهنمایی اولیه در مورد ترجمه واسازی به ژاپنی بود، به ویژه برای جلوگیری از اصطلاحی که با معنای واقعی آن در تضاد باشد، دریدا پاسخ خود را با بیان این که این تحقیق اساساً مربوط به "چه چیزی ساختارشکنی نیست، یا بهتر است بگوییم باید نباید باشد" آغاز کرد.

دریدا مدعی است که ساختارشکنی نه یک تحلیل، یک نقد و نه روشی به معنای متعارف فلسفی است. هدف دریدا از طریق این شخصیت‌پردازی‌های منفی این است که «شاخص‌های احتیاطی را چند برابر کند و همه مفاهیم سنتی فلسفی را کنار بگذارد». این به معنای جدایی کامل از تحلیل، نقد یا روش نیست. بلکه ضمن تمایز ساختارشکنی از این اصطلاحات، همزمان «ضرورت بازگشت به آنها، دست کم در حال پاک شدن» را تأیید می کند. مفهوم دریدا از «بازگشت به یک اصطلاح در حال پاک شدن» نشان می‌دهد که علیرغم مسائل ذاتی آنها، این اصطلاحات تا زمانی که فرمول‌بندی‌ها یا جایگزین‌های مؤثرتری ایجاد شوند ضروری باقی می‌مانند. ارتباط بین الهیات منفی و تمایل دریدا به توصیفات منفی از ساختارشکنی در این ایده نهفته است که یک تعریف مثبت بیش از حد این مفهوم را محدود می کند و در نتیجه صراحتی را که دریدا به دنبال حفظ آن است به خطر می اندازد. به عنوان مثال، اگر ساختارشکنی به طور مثبت به عنوان یک نقد تعریف می شد، خود مفهوم نقد در برابر ساختارشکنی نفوذ ناپذیر می شد و برای پرداختن به آن نیاز به چارچوب فلسفی جدیدی فراتر از ساختارشکنی داشت.

روش نیست

دریدا با تاکید بر ماهیت غیر مکانیکی آن، به صراحت اعلام می‌کند که «واسازی یک روش نیست و نمی‌توان آن را به یک روش تبدیل کرد». او نسبت به درک ساختارشکنی به عنوان یک عملیات مکانیکی هشدار می دهد و خاطرنشان می کند: «درست است که در محافل خاصی (دانشگاهی یا فرهنگی، به ویژه در ایالات متحده) «استعاره» تکنیکی و روش شناختی که به نظر می رسد لزوماً به خود کلمه «ساختار شکنی» متصل است، توانسته است اغوا کند یا به بیراهه بکشد. مفسر ریچارد بردزورث این نکته را روشن می کند:

دریدا عمداً از اصطلاح [روش] به دلیل پیامدهای آن در یک قضاوت رویه‌ای از پیش تعیین‌شده اجتناب می‌کند. متفکری که از روشی استفاده می‌کند قبلاً چگونه را مشخص کرده است، بنابراین از درگیری کامل با موضوع جلوگیری می‌کند و صرفاً به عنوان مجری معیارهای مفهومی از پیش تعیین‌شده عمل می‌کند. از دیدگاه دریدا، این بی مسئولیتی است. در نتیجه، به کارگیری مفهوم روش در ساختارشکنی، به ویژه در مورد ابعاد اخلاقی-سیاسی آن، با اصول اساسی تلاش فلسفی دریدا در تضاد خواهد بود.

Beardsworth توضیح می دهد که نزدیک شدن به ساختارشکنی با مجموعه ای از قوانین سفت و سخت، که به صورت مکانیکی به عنوان یک روش به کار گرفته شود، غیرمسئولانه خواهد بود. چنین تفسیری ساختارشکنی را به تز از پیش تعیین شده خواننده کاهش می دهد و متن را وادار می کند تا با آن مطابقت کند. این یک عمل خواندن غیرمسئولانه است، زیرا به یک فرآیند پیش داوری تبدیل می شود که صرفاً فرضیات از قبل موجود را تأیید می کند.

نقد نیست

دریدا مدعی است که ساختارشکنی با درک کانتی از نقد همسو نیست، در درجه اول به این دلیل که کانت اصطلاح نقد را به عنوان نقطه مقابل جزم گرایی تعریف می کند. از دیدگاه دریدا، کنار گذاشتن مفاهیم جزمی ذاتی زبان برای اجرای نقد «محض» در سنت کانتی غیرممکن است. او معتقد است که زبان ذاتاً جزمی است، زیرا به طور جدایی ناپذیری متافیزیکی است. دریدا معتقد است که ماهیت متافیزیکی زبان از ترکیب دال هایی ناشی می شود که همواره به مدلول های متعالی اشاره می کنند. علاوه بر این، او به صورت بلاغی این سؤال را مطرح می کند که "آیا ایده دانش و کسب دانش فی نفسه متافیزیکی نیست؟" این نشان می‌دهد که هرگونه ادعای دانش ذاتاً شامل یک ادعای متافیزیکی است مبنی بر اینکه چیزی در یک زمینه خاص هست است. دریدا به مفهوم بی طرفی با سوء ظن می نگرد و پیشنهاد می کند که جزم گرایی تا حدی در همه گفتمان ها فراگیر است. در حالی که ساختارشکنی می تواند مواضع جزمی خاص را به چالش بکشد و در نتیجه به طور کلی جزم گرایی را بی ثبات کند، نمی تواند به طور همزمان از همه اشکال جزم گرایی فراتر رود.

تجزیه و تحلیل نیست

دریدا معتقد است که ساختارشکنی از تجزیه و تحلیل متعارف جدا می شود، در درجه اول به این دلیل که تحلیل سنتی بر این فرض تکیه دارد که یک متن را می توان به عناصر تشکیل دهنده اساسی تفکیک کرد. او مدعی است که متون فاقد واحدهای معنایی خودکفا هستند و ادعا می کند که درک تک تک کلمات یا جملات به طور ذاتی با ادغام آنها در چارچوب های متنی و زبانی گسترده تر ارتباط دارد.

تمایز از پساساختارگرایی

دریدا توضیح می‌دهد که به کارگیری اولیه‌ی اصطلاح «واسازی» در محیطی رخ داد که ساختارگرایی در آن تأثیر داشت و بدین ترتیب معنای آن را در این چارچوب فکری خاص قرار داد. او ساختارشکنی را یک «ژست ضدساختارگرایانه» توصیف می‌کند که هدف آن «بازسازی، تجزیه، [و] رسوب زدایی» ساختارها است. همزمان، ساختارشکنی به دلیل تمرکز ذاتی آن بر معماری های متنی، به عنوان یک «ژست ساختارگرایانه» نیز عمل می کند. در نتیجه، ساختارشکنی مستلزم "توجه خاصی به ساختارها" و تلاش برای "درک چگونگی تشکیل یک "گروه" است. این ماهیت دوگانه، که هم انگیزه‌های ساختارگرایانه و هم انگیزه‌های ضدساختارگرایی را در بر می‌گیرد، ساختارشکنی را به آنچه دریدا «مسئله‌سازی ساختاری» می‌نامد پیوند می‌زند. این مشکل به تنش ذاتی بین پیدایش - که به عنوان چیزی که "در حالت اساسی خلقت یا حرکت" وجود دارد - و ساختاری که "سیستم ها، مجتمع ها یا پیکربندی های ایستا" را شامل می شود، تعریف می شود. برای مثال، پیدایش را می‌توان با ادراکات حسی که معرفت‌شناسی تجربی از آن‌ها به دست می‌آورد، مثال زد، در حالی که ساختار با تقابل‌های دوتایی مانند خیر و شر نشان داده می‌شود، جایی که اهمیت هر مؤلفه تا حدی با ارتباط آن با دیگری تعیین می‌شود.

در نتیجه، دریدا مفهوم‌گرایی او را از «بی‌ساختاری ساده» متمایز می‌کند. فراتر از اندیشه ساختارگرایانه او ارتباط «موتیف ساختارشکنی با «پساساختارگرایی» را تصدیق می‌کند، اما خاطرنشان می‌کند که این واژه «کلمه‌ای ناشناخته در فرانسه تا زمان «بازگشت» آن از ایالات متحده بود. دریدا در تحلیل خود از ادموند هوسرل، به طور خاص برای ناخالصی ذاتی منشأها، استدلال می کند که آنها همواره تحت تأثیر ساختارهای زبان و موقت هستند. مانفرد فرانک، با تشخیص "بیزاری دریدا از مفاهیم متافیزیکی سلطه و نظام"، حتی کار او را "نئوساختارگرایی" توصیف کرده است.

تفسیرهای متنوع از ساختارشکنی

پذیرش گسترده اصطلاح «واسازی»، همراه با پیچیدگی ذاتی متون بنیادی دریدا در مورد این موضوع و عدم تمایل او به ارائه توضیحی قطعی، منابع ثانویه متعددی را بر آن داشته است تا توضیحات قابل دسترس تری نسبت به آنچه که خود دریدا ارائه کرده است ارائه دهند. در نتیجه، این تعاریف ثانویه به جای خلاصه‌ای مستقیم از موضع فلسفی دقیق دریدا، تفسیرهایی از ساختارشکنی توسط طرفدارانشان را نشان می‌دهند.

  • پل دو من، یکی از اعضای برجسته مکتب ییل، یکی از برجسته‌ترین شارحان ساختارشکنی بود. او ساختارشکنی را به عنوان ظرفیتی تعریف کرد: «این امکان وجود دارد که در متن، یک سؤال را چارچوب بندی کرد یا ادعاهای مطرح شده در متن را با استفاده از عناصر موجود در متن، که اغلب دقیقاً ساختارهایی هستند که بلاغت را در مقابل عناصر دستوری بازی می کنند، چارچوب بندی کرد.
  • ریچارد رورتی، یکی از مفسران مهم آثار فلسفی دریدا، اظهار داشت که "اصطلاح "واشکنی" در وهله اول به روشی اشاره دارد که در آن ویژگی های "تصادفی" یک متن می تواند به عنوان خیانت، واژگون کننده، پیام ظاهراً "ضروری" آن دیده شود."
  • جان دی. کاپوتو معنا و هدف بنیادی ساختارشکنی را اینگونه بیان می کند:

    "برای نشان دادن اینکه چیزها - متون، نهادها، سنت ها، جوامع، عقاید، و اعمال با هر اندازه و نوع مورد نیاز - معانی قابل تعریف و مأموریت های قابل تعیین ندارند، که همیشه بیش از هر ماموریتی هستند که در حال حاضر ناموفق هستند"

  • نیل لوسی دشواری ذاتی در تعریف ساختارشکنی را برجسته می‌کند و اظهار می‌دارد:

    "در حالی که به یک معنا تعریف آن غیر ممکن است باشد، اما ناممکن بودن ارتباطی کمتری با اتخاذ یک موقعیت یا اظهار یک انتخاب در مورد ساختارشکنی دارد تا با هر "ناسازگاری" که شروع شد. از امتناع اقتدار یا قدرت تعیین کننده هر «است»، یا صرفاً از امتناع اقتدار به طور کلی، در حالی که چنین امتناع ممکن است در واقع به عنوان یک موضع به حساب آید، اینطور نیست که ساختارشکنی این را نوعی «ترجیح» بداند.

  • .
  • دیوید بی. آلیسون، مترجم اولیه دریدا، در مقدمه ترجمه خود از گفتار و پدیده ها توضیح می دهد:

    [واسازی] به پروژه ای از تفکر انتقادی اشاره می کند که وظیفه آن مکان یابی و «جدا کردن» مفاهیمی است که مفاهیم یا قواعدی را که به عنوان دوره ای از مفاهیم به کار می روند. یک دوره کامل متافیزیک «واسازی» نسبت به اصطلاحات هایدگری یا نیچه ای «تخریب» یا «واژگونی» تا حدودی منفی است. این نشان می دهد که برخی از مفاهیم اساسی متافیزیک هرگز به طور کامل حذف نخواهند شد... "غلبه" ساده ای بر متافیزیک یا زبان متافیزیک وجود ندارد.

  • پل ریکور ساختارشکنی را به‌عنوان روشی برای آشکار کردن پرسش‌های زیربنایی که در پاسخ‌های بیان‌شده یک متن یا یک سنت فرهنگی تعبیه شده است، توصیف می‌کند.

تفسیرهای رایج

بررسی ادبیات ثانویه طیف گسترده ای از تفاسیر متفاوت را نشان می دهد. به‌ویژه تلاش‌های منتقدان ادبی که گهگاه فاقد تخصص فلسفی کافی در حوزه‌های خاص تحقیق دریدا هستند، برای ارائه مقدماتی مختصر برای ساختارشکنی، مشکل‌ساز است. چنین نشریات ثانویه ای (مثلاً Deconstruction for Beginners و Deconstructions: A User's Guide) به دنبال توضیح ساختارشکنی بوده اند اما به دلیل انحراف چشمگیر از متون اصلی دریدا و موضع فلسفی معتبر او با انتقادات آکادمیک مواجه شده اند. واسازی به عنوان "عمل شکستن چیزی به قسمت های جداگانه آن به منظور درک معنای آن، به ویژه زمانی که این با آنچه قبلاً درک می شد متفاوت است." به طور مشابه، فرهنگ لغت Merriam-Webster deconstruction را به عنوان "بررسی تحلیلی چیزی (مانند یک نظریه) اغلب به منظور آشکار کردن نارسایی آن توصیف می کند."

برنامه های کاربردی

بینش‌های نظری دریدا هم بر نقد ادبی و هم بر حوزه وسیع‌تر پساساختارگرایی تأثیر عمیقی گذاشته است.

تحلیل ادبی

روش شناسی دریدا شامل نشان دادن جلوه های متنوع پیچیدگی بنیادی نشانه شناسی و پیامدهای گسترده آنها در رشته های متعدد بود. او این کار را از طریق خوانش دقیق متون فلسفی و ادبی انجام داد، با هدف شناسایی عناصری در درون آنها که نظام مندی ظاهری (انسجام ساختاری) یا قصد تألیفی آنها را به چالش می کشید. دریدا با افشای بن‌بست‌های مفهومی (آپوریا) و حذف‌ها (بیضی‌ها) در اندیشه، سعی کرد مکانیسم‌های پیچیده و ظریفی را آشکار کند که از طریق آنها این پیچیدگی ذاتی - که به دلیل ماهیت خود همیشه ناشناخته مانده است - تأثیرات سازنده و ساختارشکنی خود را اعمال می‌کند. تضادهای ذاتی و تضادهای درونی خود را آشکار می کند و بدین ترتیب ظاهراً نشان می دهد که عناصر بنیادی آن به طور غیرقابل کاهشی پیچیده، ناپایدار یا در نهایت غیرقابل دفاع هستند. این چارچوب تحلیلی را می توان در حوزه های مختلف از جمله فلسفه، تحلیل ادبی و حتی بررسی گفتمان علمی به کار برد. اساساً، ساختارشکنی قصد دارد نشان دهد که هیچ متنی یک موجودیت مجزا و منفرد را تشکیل نمی‌دهد، بلکه معانی متضاد و آشتی ناپذیر متعددی را در بر می‌گیرد. در نتیجه، هر متنی بیش از یک تفسیر را مجاز می‌داند که خود متن به‌طور جدایی ناپذیری این خوانش‌های متفاوت را به هم پیوند می‌دهد. ناسازگاری تقلیل ناپذیر این تفاسیر حاکی از آن است که خوانش تفسیری نمی تواند فراتر از یک آستانه خاص پیشرفت کند. دریدا این مقطع بحرانی را یک «آپوریا» در متن می‌داند و از این رو خواندن ساختارشکنانه را «آپورت» توصیف می‌کند. او همچنین معتقد است که معنا از تعامل رابطه ای کلمات در شبکه ساختاری پیچیده زبان پدید می آید.

دریدا در ابتدا از به کار بردن اصطلاح جامع واسازی در روش شناسی خود مقاومت می کرد و استدلال می کرد که این یک مفهوم فنی دقیق برای توصیف مجموعه وسیع تر کار او نامناسب است. با این وجود، او در نهایت پذیرش گسترده این اصطلاح را با توجه به رویکرد تحلیل متنی خود تصدیق کرد و به تدریج شروع به استفاده از آن در این معنای کلی تر کرد.

نظریه‌پردازان پست مدرن نیز با توجه به پیش‌فرض تفسیرهای متعدد، از استراتژی ساختارشکنی دریدا برای تعیین معنا در متن استفاده می‌کنند. این رویکرد بر فرآیند ساختارشکنی تأکید می‌کند، که شامل کالبدشکافی یک متن برای افشای سلسله‌مراتب دلخواه و پیش‌فرض‌های زیربنایی است، در نتیجه ردیابی تضادهایی که انسجام ظاهری متن را تضعیف می‌کنند. در نتیجه، معنای یک متن به نویسنده یا مقاصد او نسبت داده نمی شود، بلکه از تعامل پویا بین خواننده و متن بیرون می آید. حتی عمل ترجمه نیز دگرگون کننده تلقی می شود، زیرا "اصل را اصلاح می کند، حتی همانطور که زبان ترجمه را اصلاح می کند."

نقد ساختارگرایی

سخنرانی تأثیرگذار دریدا، «ساختار، نشانه و بازی در علوم انسانی» که در دانشگاه جانز هاپکینز ارائه شد، اغلب در مجموعه‌های آکادمیک به عنوان نقدی اساسی از ساختارگرایی گنجانده می‌شود. این مقاله یکی از اولین مقالاتی بود که محدودیت‌های نظری ساختارگرایی را بیان کرد و ایده‌هایی را مفهوم‌سازی کرد که به‌طور مشخص از چارچوب‌های ساختارگرایی فراتر رفتند. ساختارگرایی زبان را به عنوان نظامی از نشانه ها مطرح کرد که هر یک شامل مدلولی (مفهوم) و یک دال (شکل زبانی) است. در مقابل، دریدا پیشنهاد کرد که نشانه‌ها ذاتاً به نشانه‌های دیگری اشاره می‌کنند، که صرفاً از طریق روابط متقابل آنها وجود دارند، و بدین ترتیب هر پایه یا نقطه مرکزی نهایی را نفی می‌کنند. این مفهوم اساس تفاوت را تشکیل می دهد.

تحولات پس از دریدا

مدرسه ییل

از اواخر دهه 1960 تا اوایل دهه 1980، بسیاری از محققان، از جمله پل دو من، جفری هارتمن، و جی. هیلیس میلر، به طور قابل توجهی تحت تأثیر ساختارشکنی قرار گرفتند. این گروه به عنوان مدرسه ییل شناخته شد و تأثیر قابل توجهی در نقد ادبی داشت. متعاقباً، هم دریدا و هم هیلیس میلر با دانشگاه کالیفرنیا، اروین وابستگی برقرار کردند.

میلر ساختارشکنی را اینگونه توصیف کرد: "واشکنی از بین بردن ساختار یک متن نیست، بلکه نشان دادن این است که قبلاً خودش را از بین برده است. زمین ظاهراً محکم آن سنگ نیست، بلکه هوای رقیق است."

جنبش مطالعات حقوقی انتقادی

مولدین جنبش مطالعات حقوقی انتقادی بر تقسیم ناپذیری قانون و سیاست تاکید کردند و در نتیجه فقدان نظری این شناخت را نقد کردند. برای نشان دادن عدم تعین ذاتی دکترین حقوقی، این محققان اغلب روش‌شناسی‌هایی مانند ساختارگرایی از زبان‌شناسی یا ساختارشکنی از فلسفه قاره‌ای را برای روشن کردن ساختارهای عمیق مقولات و تنش‌های موجود در متون و گفتمان حقوقی اتخاذ کردند. هدف کلی، ساختارشکنی تنش‌های اساسی و فرآیندهایی بود که توسط آن‌ها ساخته، بیان و اعمال می‌شوند.

به عنوان مثال، دانکن کندی، با اشاره صریح به نشانه‌شناسی و رویه‌های ساختارشکنی، معتقد است که دکترین‌های حقوقی مختلف حول مفاهیم مخالف دوتایی ساختار یافته‌اند. هر مفهومی دارای ادعای استدلال شهودی و صوری است که باید به صراحت بر حسب معنا و ارزش نسبی آنها تعریف شود و متعاقباً مورد نقد قرار گیرد. نمونه‌هایی از این جفت‌ها، که تأثیر مفاهیم متضاد را بر توسعه تاریخی دکترین‌های حقوقی نشان می‌دهند، شامل خود و دیگری، خصوصی و عمومی، ذهنی و عینی، و آزادی و کنترل است.

در حال ساختن تاریخچه

تفسیرهای ساختارشکنانه از روایات و منابع تاریخی، اساساً کل رشته تاریخ را تغییر داده است. آلون مانسلو در اثر خود، واسازی تاریخ، تاریخ را در آن چه دوران پست مدرن می داند، تحلیل می کند. او مروری مقدماتی بر بحث ها و مسائل انتقادی مربوط به تاریخ نگاری پست مدرنیستی ارائه می دهد. علاوه بر این، او تحقیقات معاصر را در مورد رابطه متقابل بین گذشته، تاریخ و عملکرد تاریخی بررسی می‌کند، در حالی که گزاره‌های نظری خود را نیز بیان می‌کند.

جامعه غیرفعال

ژان لوک نانسی در انتشارات خود در سال 1982، جامعه غیرفعال، درکی از جامعه و جامعه را مطرح می کند که با توجه به ماهیت پیش مفهومی آن، ذاتاً در برابر ساختارشکنی مقاوم است. کار نانسی نشان‌دهنده پیشرفت قابل توجهی در تفکر ساختارشکنی است، زیرا با فرمول‌بندی درکی از مفاهیم سیاسی که ساختارشکنی‌ناپذیر است به چالش‌های ساختارشکنی می‌پردازد، بنابراین با چارچوب فلسفی پسادریدی همسو می‌شود. بورس تحصیلی او همچنین با ایجاد پتانسیل برای رابطه با دیگری، به نقد ساختارشکنی پرداخت. در چارچوب نانسی، این ارتباط بین الاذهانی «آناستاز» نامیده می شود.

اخلاق ساختارشکنی

سایمون کریچلی در کار خود در سال 1992، اخلاق ساختارشکنی ادعا می‌کند که روش‌شناسی ساختارشکنی دریدا یک عمل ذاتاً اخلاقی است. کریچلی همچنین بیان می کند که ساختارشکنی مستلزم گشودگی نسبت به دیگری است و در نتیجه آن را با مفهوم لوینازی از اخلاق همسو می کند.

دریدا و سیاست

ژاک دریدا عمیقاً بر نظریه سیاسی و فلسفه سیاسی معاصر تأثیر گذاشته است. مشارکت‌های فلسفی دریدا الهام‌بخش اسلاوی ژیژک، ریچارد رورتی، ارنستو لاکلائو، جودیت باتلر و بسیاری دیگر از نظریه‌پردازان معاصر بوده است که متعاقباً چارچوبی ساختارشکن برای تحلیل سیاسی اتخاذ کردند. ساختارشکنی با بررسی دقیق منطق درونی متون و گفتمان، محققان را قادر می سازد تا تضادهای ذاتی را در سنت های مختلف فکری شناسایی کنند. در نتیجه، به عنوان یک روش شناسی دگرگون کننده در تحلیل سیاسی، به ویژه در حوزه نقد ایدئولوژی، پدیدار شده است.

بر اساس اخلاق ساختارشکنی کریچلی، ریچارد بیردزورث در انتشارات خود در سال 1996، دریدا و ساختار سیاسی، بیان می کند که این عمل ساختارشکنی سیاسی دارد. او همچنین معتقد است که مسیر ساختارشکنی با یک معضل بالقوه غیرقابل حل مواجه است، که بین یک جهت گیری الهیات و یک جهت گیری فناورانه در نوسان است، که در درجه اول با دانش آموختگی برنارد استیگلر نمونه آن است.

ایمان

عبارت "تشکیل دهنده ایمان" به بررسی انتقادی اعتقادات دینی فرد اشاره دارد که به طور بالقوه منجر به رد آنها می شود، فرض مسئولیت پذیری شخصی در قبال باورهایی که قبلاً از دیگران اتخاذ شده است، یا فرمول بندی مجدد یک ایمان پیچیده تر یا توسعه یافته تر. این کاربرد خاص این اصطلاح در طول دهه 2020 در مسیحیت انجیلی آمریکایی کشش قابل توجهی پیدا کرده است. نویسنده دیوید هیوارد اظهار داشت که به دلیل درگیر شدن با نوشته های دریدا همزمان با زیر سوال بردن اصول دینی، "اصطلاح" واسازی را به خود اختصاص داده است. قبل از این، افراد دیگری از عبارت "تشکیل ایمان" برای توصیف فرآیندهای مشابه استفاده کرده بودند، و جیمز دبلیو فاولر الهیات قبلاً مفهومی قابل مقایسه را در نظریه مراحل ایمان خود بیان کرده بود.

آشپزی

فران آدریا، سرآشپز مشهور اسپانیایی، «دکانستراکشن» را به عنوان یک سبک آشپزی معرفی کرد و آن را رویکردی توصیف کرد که از اصول خلاقانه مدرنیست‌های اسپانیایی مانند سالوادور دالی و آنتونی گائودی برای از بین بردن روش‌های سنتی آشپزی در چشم‌انداز آشپزی معاصر استفاده می‌کند. به طور معمول، دستور العمل های ساختارشکن، مواد اولیه و روش های آماده سازی یک غذای سنتی را حفظ می کنند، با این حال آنها شامل آماده سازی جداگانه عناصر تشکیل دهنده آن هستند. این اجازه می‌دهد تا آزمایش‌های رادیکالی با نمایه‌های طعم، بافت‌ها، نسبت‌ها و چیدمان انجام شود، که در نهایت منجر به یک سبک ارائه واضح و مینیمالیستی همراه با اندازه‌های نسبتاً کوچک می‌شود.

انتقادات

ژاک دریدا با فیلسوفان برجسته، از جمله میشل فوکو، جان سرل، ویلارد ون اورمن کواین، پیتر کریفت و یورگن هابرماس، درگیر چندین منازعه فکری قابل توجه بود. اکثر نقدهای معطوف به ساختارشکنی از این متفکران سرچشمه گرفته و متعاقباً در سایر زمینه‌های آکادمیک گسترش یافته است.

جان سرل

اوایل دهه 1970 شاهد تبادل فکری مختصری بین سرل و ژاک دریدا در مورد نظریه گفتار-عمل بود. این تعامل با خصومت متقابل قابل توجهی مشخص شد و هر دو فیلسوف ادعا کردند که دیگری اساساً استدلال های اصلی آنها را اشتباه تفسیر کرده است. سرل تضاد خاصی را با پارادایم ساختارشکنی دریدا نشان داد و متعاقباً اجازه انتشار پاسخ خود را در کنار مقالات دریدا در مجموعه 1988، Limited Inc نداد. سرل روش شناسی دریدا را نه به عنوان فلسفه مشروع و نه نثر منسجم رد کرد و بر عدم تمایل خود به اعتبار بخشیدن به دیدگاه ساختارشکنی از طریق تعامل تاکید کرد. در نتیجه، برخی از مفسران این مبادله را به‌عنوان دنباله‌ای از سوءتفاهم‌های پیچیده و نه یک بحث اساسی توصیف کرده‌اند، در حالی که برخی دیگر مزیت آشکاری را برای دریدا یا سرل درک کرده‌اند.

گفتمان روشنفکری در سال 1972 آغاز شد، زمانی که دریدا، در مقاله‌اش «Anextin'signature Event. نظریه فعل غیرواژه اگرچه دریدا با تصدیق تغییر زبان آستین از درک کاملاً معنایی زبان به درک «نیروی» دربرگیرنده، دریدا نسبت به چارچوب هنجاری آستین ابراز تردید کرد. دریدا ادعا کرد که آستین از «ساختار غیبت» (کلمات ناگفته که توسط محدودیت‌های زمینه‌ای دیکته می‌شوند) و «تکرارپذیری» (محدودیت‌های بیان برگرفته از گفتمان قبلی) که هر رویداد گفتاری را چارچوب می‌دهند نادیده گرفته است. علاوه بر این، دریدا اظهار داشت که تأکید بر قصد و نیت در نظریه گفتار- کنش ناقص است، زیرا نیت به احتمالات از پیش تعیین شده محدود می شود. او همچنین حذف آستین از گفتار تخیلی، غیر جدی یا «انگلی» را به چالش کشید و این سؤال را مطرح کرد که آیا این حذف از اعتقاد آستین ناشی می‌شود که این ژانرها تحت ساختارهای معنایی متمایز عمل می‌کنند یا صرفاً از فقدان علاقه علمی ناشی می‌شود. سرل در ردیه مختصر خود، «تکرار تفاوت‌ها: پاسخی به دریدا»، اظهار داشت که نقد دریدا بی‌اساس است و فرض می‌کند که نظریۀ آستین به‌رغم اهداف محدودتر، توضیحی جامع از زبان و معنا دارد. سرل حذف اشکال گفتمان انگلی را با توجه به دامنه محدود تحقیقات آستین قابل توجیه می دانست. در حالی که سرل با پیش‌فرض دریدا موافق بود که نیت‌گرایی مستلزم تکرارپذیری است، او مفهوم‌سازی خاص دریدا از نیت را قبول نکرد، که نشان‌دهنده ناتوانی یا عدم تمایل به درگیر شدن با چارچوب فلسفی قاره‌ای است. این واگرایی متعاقباً دریدا را بر آن داشت تا سرل را به دلیل درک ناکافی از دیدگاه‌های پدیدارشناختی در مورد غرض‌ورزی مورد انتقاد قرار دهد. برخی منتقدان پیشنهاد کرده‌اند که ریشه‌های عمیق سرل در سنت تحلیلی، که مانع تعامل او با سنت پدیدارشناسی قاره‌ای دریدا می‌شد، به ماهیت غیرمولد مبادله آنها کمک کرد. با این حال، سرل همچنین اظهار داشت که اختلاف دریدا با آستین ناشی از تفسیر نادرست از تمایز نوع-توکن آستین و ناتوانی در درک مفهوم آستین از شکست اجرایی است.

در پاسخ به سرل، با عنوان "a b c ..."دریافتن در درون من. اظهارات سرل را نقد کرد. دریدا با این ادعا که مبتکر ارتباط سرل نامشخص باقی مانده است، پیشنهاد کرد که سرل به طور موثر یک société à responsabilité limitée (یک "شرکت با مسئولیت محدود") با آستین ایجاد کرده است. این توصیف از ابهامات تألیفی درک شده در پاسخ سرل نشأت می گیرد که به گفته دریدا، نیروی بسیار غیرکلامی پاسخ او را تضعیف می کند. سرل هیچ پاسخ دیگری ارائه نکرد. متعاقباً، در سال 1988، دریدا موضع خود و انتقادات خود را از آستین و سرل مجدداً مورد بررسی قرار داد و بر این عقیده خود تأکید کرد که اتکای مداوم سنت تحلیلی بر «هنجار بودن» یک مسئله فلسفی مهم را ارائه می‌کند.

یورگن هابرماس

یورگن هابرماس در کار خود گفتمان فلسفی مدرنیته، نقدی را از آنچه که او به عنوان تضاد دریدا با گفتمان عقلانی می دانست، بیان کرد. بعلاوه، هابرماس در مقاله ای که به دین و زبان دینی اختصاص داشت، با ارجاع به مفهوم اشتباه ریشه شناختی، تمرکز آشکار دریدا بر ریشه شناسی و زبان شناسی را به چالش کشید.

والتر ای. دیویس

والتر دیویس، فیلسوف آمریکایی، در اثر خود درون و هستی: سوبژکتیویته در/و هگل، هایدگر، مارکس و فروید، معتقد است که ساختارشکنی و ساختارگرایی هر دو نمایانگر مراحل متوقف شده پیش از موعد یک پیشرفت آگاهی دیالکتیکی هستند که از "ناشاد بودن" هگلی سرچشمه می گیرد.

در رسانه های محبوب

نقد عمومی ساختارشکنی پس از ماجرای سوکال تشدید شد، رویدادی که به‌طور گسترده به‌عنوان منعکس‌کننده سختگیری فکری کلی ساختارشکنی تعبیر می‌شود، علی‌رغم اینکه دریدا در انتشار بعدی سوکال، Impostures Mortical intellectuelnes دیدگاه‌های منتقدان بیان می‌کند. ساختارشکنی، و آن را به عنوان "معرفت شناختی به چالش کشیده" توصیف می کند. او معتقد است که علوم انسانی انزوا و رانش ژنتیکی را تجربه می‌کنند، زیرا آنها در برابر زمینه‌های اجتماعی بیرونی فراتر از دانشگاه پاسخگو نیستند. در دومین کنفرانس بین المللی فضای مجازی در سانتا کروز، کالیفرنیا، در سال 1991، گزارش شده است که او سخنرانی های ساختارشکنی ها را مختل کرد. مورنینگ استار بعداً نظرات خود را در مقاله "چگونه تقریباً هر چیزی را تجزیه کنیم" بیان کرد و توضیح داد: "برخلاف گزارش ارائه شده در ستون "Hype List" شماره 1 Wired ("Po-Mo Gets Tek-No"، صفحه 87)، ما پست مدرنیست ها را فریاد نزدیم. ما آنها را مسخره کردیم.

نقد پاسخ خواننده - مکتبی از نظریه ادبی که بر تفسیر و تجربه خوانندگان متمرکز است.

  • نقد خواننده-پاسخ - مدرسه نظریه ادبی متمرکز بر خوانندگان نوشته ها
  • فهرست ساختارشکنی
  • بازسازی گرایی - یک نظریه فلسفی.
  • ساختارشکنی (معماری)
  • ساختارشکنی (مد)

مراجع

دریدا، ژاک. انتشار. ترجمه باربارا جانسون، شیکاگو: انتشارات دانشگاه شیکاگو، 1981. ISBN 0-226-14334-1.

  • دریدا، ژاک. اشاعه. ترانس باربارا جانسون، شیکاگو: U of Chicago P، 1981. ISBN 0-226-14334-1
  • دریدا، ژاک. موقعیت ها. ترجمه آلن باس. شیکاگو: انتشارات دانشگاه شیکاگو، 1981. ISBN 978-0-226-14331-6.
  • دریدا [1980]، زمان یک پایان نامه: نقطه گذاری، ابتدا در: دریدا [1990]، چشم های دانشگاه: حق فلسفه 2، صفحات 113-128 منتشر شد.
  • اتکینز، جی. داگلاس. Reading Deconstruction: Reading Deconstructive. لکسینگتون، کنتاکی: انتشارات دانشگاه کنتاکی، 1983.
  • بلوم، هارولد. نقشه ای از اشتباه خواندن. نیویورک: انتشارات دانشگاه آکسفورد، 1975.
  • برکمن، وارن. "Times of Theory: On Writing the History of French Theory," Journal of the History of Ideas, volume 71, number 3 (July 2010), pages 339–361 (online).
  • کانتور، نورمن اف. فرهنگ قرن بیستم: مدرنیسم تا ساختارشکنی. نیویورک: پیتر لانگ، 1988.
  • کولر، جاناتان. درباره ساختارشکنی: نظریه و نقد پس از ساختارگرایی، انتشارات دانشگاه کرنل، 1982. ISBN 978-0-8014-1322-3.
  • د من، پل. کوری و بینش: مقالاتی در بلاغت نقد معاصر. نیویورک: انتشارات دانشگاه آکسفورد، 1971.
  • —. لفاظی رمانتیسیسم. نیویورک: انتشارات دانشگاه کلمبیا، 1984.
  • ایگلتون، تری. نظریه ادبی: مقدمه، انتشارات دانشگاه مینه سوتا، 1996. ISBN 978-0-8166-1251-2.
  • الیس، جان ام. در مقابل ساختارشکنی، پرینستون: انتشارات دانشگاه پرینستون، 1989. ISBN 978-0-691-06754-4.
  • هارتمن، جفری. ذخیره متن: ادبیات/دریدا/فلسفه. بالتیمور: انتشارات دانشگاه جان هاپکینز، 1981.
  • جانسون، باربارا. تفاوت انتقادی: مقالاتی در بلاغت معاصر خواندن. بالتیمور: انتشارات دانشگاه جان هاپکینز، 1980. ISBN 978-0-801-82458-6.
  • Montefiore، Alan (ویرایشگر، 1983)، فلسفه در فرانسه امروز کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، صفحات 34-50.
  • نوریس، کریستوفر. ساختارشکنی: نظریه و عمل. لندن: Methuen، 1982.
  • —. چرخش ساختارشکن: مقالاتی در بلاغت فلسفه. لندن: Methuen، 1983.
  • راجنات، ا.، ویراستار. واسازی: نقد. لندن: مک میلان، 1989.
  • رینولدز، سیمون. Rip It Up and Start Again، نیویورک: پنگوئن، 2006، صفحه 316. ISBN 978-0-143-03672-2. (این منبع اطلاعاتی در مورد گرین گارتساید، اسکریتی پولیتی و ساختارشکنی ارائه می دهد.)
  • استاکر، بری. کتاب راهنمای فلسفه راتلج برای دریدا در ساختارشکنی، راتلج، 2006. ISBN 978-1-134-34381-2.
  • ورثام، سایمون مورگان. فرهنگ لغت دریدا، Continuum، 2010. ISBN 978-1-847-06526-1.

ویدیوی ژاک دریدا که تعریفی از ساختارشکنی را آغاز می‌کند.

  • ویدئویی از ژاک دریدا که تعریفی از ساختارشکنی را آغاز می کند
  • مدخل "واشکنی" در دایره المعارف فلسفه استنفورد.


  • نقل قول های مربوط به ساختارشکنی در ویکی نقل قول موجود است.
  • تعریف فرهنگ لغت واسازی در ویکیواژه

Çavkanî: Arşîva TORÎma Akademî

درباره این نوشته

ساختارشکنی چیست؟

راهنمایی کوتاه درباره ساختارشکنی، ویژگی‌های اصلی، کاربردها و موضوعات مرتبط.

برچسب‌های موضوع

ساختارشکنی چیست توضیح ساختارشکنی مبانی ساختارشکنی نوشته‌های فلسفه فلسفه به کردی موضوعات مرتبط

جست‌وجوهای رایج درباره این موضوع

  • ساختارشکنی چیست؟
  • ساختارشکنی چه کاربردی دارد؟
  • چرا ساختارشکنی مهم است؟
  • چه موضوعاتی با ساختارشکنی مرتبط‌اند؟

آرشیو دسته‌بندی

مجموعه مقالات فلسفی و فلسفه کردی

در این بخش، به کاوش عمیق در دنیای گسترده فلسفه می‌پردازیم. از مباحث بنیادین اخلاق، ذهن و منطق گرفته تا بررسی جنبش‌های فلسفی بزرگ و اندیشه‌های فیلسوفان برجسته. همچنین، نگاهی ویژه به فلسفه کردی خواهیم داشت و ابعاد مختلف

خانه بازگشت به فلسفه