در فلسفه، تجربهگرایی یک دیدگاه معرفتشناختی را نشان میدهد که ادعا میکند دانش یا توجیه واقعی منحصراً یا عمدتاً از تجربه حسی و دادههای تجربی سرچشمه میگیرد. این دیدگاه به عنوان یکی از چندین نظریه رقیب در معرفت شناسی در کنار عقل گرایی و شک گرایی قرار می گیرد.
در فلسفه، تجربهگرایی یک دیدگاه معرفتشناختی است که معتقد است دانش یا توجیه واقعی یا فقط یا عمدتاً از تجربه حسی و شواهد تجربی ناشی میشود. این یکی از چندین دیدگاه رقیب در معرفتشناسی، همراه با عقلگرایی و شکگرایی است.
طرفداران تجربهگرایی معتقدند که رویکرد قابلاعتمادتری برای تشخیص حقیقت در مقایسه با تکیه صرف بر استدلال منطقی ارائه میکند، با توجه به اینکه شناخت انسان مستعد سوگیریها و محدودیتهایی است که میتواند منجر به تعصبات شود. کارکرد محوری شواهد تجربی در توسعه مفاهیم، در تضاد با تکیه بر ایده های فطری یا سنت های تثبیت شده. تجربهگرایان ممکن است پیشنهاد کنند که سنتها یا آداب و رسوم از انباشت تجربیات حسی قبلی پدید میآیند.
از نظر تاریخی، تجربهگرایی با مفهوم "لوح خالی" یا tabula rasa پیوند خورده است، که فرض میکند ذهن انسان در بدو تولد فاقد محتوا است و متعاقباً به طور انحصاری از طریق ایدههای فکری آن شکل میگیرد. علم، تجربه گرایی اهمیت شواهد را برجسته می کند، به ویژه شواهدی که از طریق آزمایش به دست می آیند. این یک اصل اساسی روش علمی را تشکیل می دهد، و الزام می کند که همه فرضیه ها و نظریه ها در برابر مشاهدات جهان طبیعی اعتبار سنجی شوند، نه اینکه منحصراً به استدلال پیشینی، شهود یا وحی الهی وابسته شوند. نیاز به بازنگری مداوم و جعل احتمالی دارد. تحقیق تجربی، شامل آزمایشها و ابزارهای اندازهگیری دقیق معتبر، روششناسی علمی را هدایت میکند.
ریشه شناسی
صفت انگلیسی تجربی از اصطلاح یونانی باستان ἐμπειρία، empeiria سرچشمه می گیرد که ریشه زبانی مشترکی با لاتین experientia دارد و به آن ترجمه می شود. از این ریشه لاتین، اصطلاحات تجربه و آزمایش متعاقباً مشتق می شوند.
پس زمینه
یک اصل اساسی در علم و روش علمی حکم میکند که نتیجهگیریها باید تجربی با شواهد حسی اثبات شوند. هم علوم طبیعی و هم علوم اجتماعی از فرضیه های موقتی استفاده می کنند که می توانند از طریق مشاهده و آزمایش آزمایش شوند. نام نیمه تجربی گاهی اوقات روششناسی نظری را مشخص میکند که بدیهیات بنیادی، اصول علمی تثبیتشده، و یافتههای تجربی قبلی را برای تسهیل ساختن مدل نظاممند و بررسی نظری ادغام میکند.
تجربهشناسان فلسفی معتقدند که هیچ دانشی را نمیتوان به طور مشروع از تجربه حسی استنباط کرد یا از تجربه یک فرد استنتاج کرد. در معرفتشناسی، نظریه معرفت، تجربهگرایی معمولاً در کنار عقلگرایی قرار میگیرد، که معتقد است دانش را میتوان بدون توجه به ورودی حسی از طریق عقل به دست آورد. در فلسفه ذهن، غالباً در مقابل ایناتیسم قرار می گیرد، این باور که دانش و ایده های خاصی از بدو تولد در ذهن وجود دارند. با این وجود، عقلگرایان و تجربهگرایان متعدد عصر روشنگری امتیازات متقابلی را نشان دادند. برای مثال، تجربهگرا جان لاک اذعان داشت که معرفت خاص، مانند وجود خدا، تنها از طریق شهود و استدلال قابل دستیابی است. به همین ترتیب، رابرت بویل، یکی از طرفداران برجسته روش تجربی، ادعا کرد که ایده های فطری نیز وجود دارند. همزمان، عقل گرایان اصلی قاره ای، از جمله دکارت، اسپینوزا، و لایب نیتس نیز از روش علمی تجربی دفاع کردند.
تاریخچه
تجربه گرایی اولیه
در طول دوره 600 تا 200 قبل از میلاد، مکتب فلسفه هندو وایشیکا که توسط فیلسوف هندی باستان کانادا تأسیس شد، ادراک و استنتاج را تنها خاستگاه قابل اعتماد دانش به رسمیت شناخت. این آموزه در رساله او، Vaiśeṣika Sūtra به تفصیل آمده است. مکتب چارواکا از اصول قابل مقایسه ای حمایت می کرد و ادراک را به عنوان منبع قابل اعتماد انحصاری دانش تأیید می کرد، در حالی که دانش حاصل از استنتاج را نامطمئن می دانست.
تجربه گرایان اولیه غربی، مکتب تجربی پزشکان یونان باستان را تشکیل می دادند که در 330 قبل از میلاد تأسیس شد. طرفداران این مکتب اصول مکتب جزمی را انکار کردند و در عوض به مشاهده فانتازی که به پدیده ها یا ظواهر اشاره دارد، برگزیدند. مکتب تجربی وابستگی نزدیکی به مکتب فلسفه پیرونیست داشت که منطق فلسفی رویکرد تجربی اولیه آنها را فراهم کرد.
مفهوم tabula rasa ("تبلیغ تمیز" یا "لوح خالی") ذهن را به عنوان ظرفی در ابتدا خالی یا بدون خط قرار می دهد که تجربه دانش را بر روی آن نقش می بندد (لاک عبارت معروف "کاغذ سفید" را به کار می برد). این دیدگاه وجود ایده های فطری انسان را رد می کند. ریشه این تصور به ارسطو، حدود 350 قبل از میلاد میرسد، که بیان کرد:
تبیین ارسطو از این پدیده دقیقاً با اصول تجربهگرایانه مدرن منطبق نیست، در عوض از نظریه بالقوه و فعلیت او ناشی میشود، با تجربه حسی که هنوز مداخله nous فعال را ضروری میکند. این مفاهیم به طور قابل توجهی از دیدگاه های افلاطونی، که ذهن انسان را به عنوان موجودی از قبل موجود در آسمان ها قبل از تجسم آن بر روی زمین مطرح می کرد، متفاوت بود. ارسطو در مقایسه با افلاطون به ادراک حسی اهمیت بیشتری می دهد. در نتیجه، مفسران قرون وسطی یکی از اصول او را به عنوان "nihil in intellectu nisi prius fuerit in sensu" (لاتین به معنای "هیچ چیز در عقل بدون وجود در حواس") خلاصه کردند.آنچه ذهن (nous) فکر می کند باید در آن باشد، به همان معنا که حروف روی یک لوح (grammateion) هستند که هیچ نوشته ای واقعی ندارند (grammenon). این همان چیزی است که در مورد ذهن اتفاق می افتد.
(ارسطو، درباره روح، 3.4.430a1).
متعاقباً، این مفهوم در مدرسه فلسفه باستان 30 قبل از میلاد مسیح توسعه بیشتری یافت. معرفت شناسی رواقی معمولاً چنین فرض می کند که ذهن به عنوان یک سطح نامشخص شروع می شود و به تدریج از طریق تأثیرات ایجاد شده توسط جهان خارج دانش را به دست می آورد. آتیوس، دوکسوگرافیست، این دیدگاه را خلاصه میکند: «رواقیون میگویند وقتی مردی به دنیا میآید، بخش فرمانروایی روح خود را مانند یک ورق کاغذ آماده برای نوشتن دارد.
در طول دوره قرون وسطی (قرن 5 تا 15 میلادی)، مفهوم tabula rasa ارسطو توسط فیلسوفان اسلامی مورد تفصیل قابل توجهی قرار گرفت. این توسعه با فارابی آغاز شد (ج. 872 – حدود 951 پس از میلاد)، که در یک چارچوب نظری پیچیده بوسیله ابن سینا (حدود 980 تا 103م پس از میلاد) و اندیشه طویل به اوج رسید. به عنوان مثال، ابن سینا (ابن سینا)، تابولا رسا را به عنوان یک قابلیت ناب که از طریق آموزش تحقق مییابد، با کسب دانش از طریق "آشنایی تجربی با اشیاء در این جهان که از آن مفاهیم جهانی انتزاع میشود" رخ میدهد، و از طریق "روش قیاسی استدلالی که در آن مشاهدات به مفاهیم انتزاعی منتهی میشوند." خود عقل از عقل مادی (العقل الحیولانی) - توانایی بالقوه ای که قادر به کسب علم است - به عقل فعال (عقل الفائل) که وضعیت عقل انسان را در ارتباط با منبع غایی معرفت نشان می دهد، پیشرفت می کند. بنابراین، «عقل فعال» غیر مادی، متمایز از هر فردی، برای فرآیند درک ضروری باقی میماند.
در طول قرن دوازدهم پس از میلاد، فیلسوف و رماننویس مسلمان اندلسی، ابوبکر بن طفیل (که در غرب بهعنوان «ابوباسر» یا «ابوطفیل» شناخته میشود) نظریه تابولاسا را بهعنوان یک آزمایش فکری در رمان فلسفی عربیاش یحیی گنجاند. این اثر تکامل ذهنی یک کودک وحشی را به تصویر میکشد که "از tabula rasa به یک بزرگسال" پیشرفت میکند، که کاملاً از جامعه در جزیرهای بیابانی جدا شده است، تنها از طریق تجربه تجربی. بازخوانی لاتین این رمان فلسفی با عنوان Philosophus Autodidactus که توسط ادوارد پوکوک کوچکتر در سال 1671 منتشر شد، تأثیر قابل توجهی بر بیان tabula rasa جان لاک در اثر اصلی خود، مقاله ای در مورد قرن عربیدر درک انسان عرب داشت. الاهیدان و پزشک ابن النفیس یک رمان الهیات اسلامی قابل مقایسه با نام Theologus Autodidactus نوشته است. این اثر به همین ترتیب موضوع تجربه گرایی را از طریق روایت کودکی وحشی در جزیره ای بیابانی بررسی می کند. با این حال، با نشان دادن رشد ذهنی قهرمان داستان از طریق تعامل اجتماعی، و نه در انزوا کامل، از پیشرو خود فاصله گرفت.
در طول قرن سیزدهم، توماس آکویناس پیشفرض ارسطویی را در مدرسی ادغام کرد که نقش اساسی حواس را در فرآیندهای ذهنی بیان میکرد. در مقابل، بوناونتور (1221-1274)، یک دشمن فکری برجسته آکویناس، استدلال های قانع کننده ای را در حمایت از تصور افلاطونی از ذهن ارائه کرد.
رنسانس ایتالیا
در اواخر رنسانس، چندین نویسنده شروع به بررسی انتقادی پارادایمهای قرون وسطایی و کلاسیک کسب دانش با دقت بیشتر کردند. در حوزه گفتمان سیاسی و تاریخی، نیکولو ماکیاولی و همکارش فرانچسکو گوئیچیاردینی پیشگام یک سبک نوشتاری رمان و واقع گرایانه بودند. ماکیاولی، بهویژه، نسبت به نظریهپردازان سیاسی که پدیدهها را در برابر آرمانهای انتزاعی ارزیابی میکردند، ابراز انزجار کرد و در عوض از مطالعه «حقیقت مؤثر» دفاع کرد. به طور همزمان، لئوناردو داوینچی (1452-1519) اظهار داشت که اگر تجربه شخصی واقعیتی را نشان دهد که با اقتدار تثبیت شده مغایرت دارد، باید از این اقتدار صرف نظر کرد و استدلال را بر اساس یافتههای خود استوار کرد.
بهویژه، فیلسوف ایتالیایی برناردینو تلسیو یک سیستم تجربی متافیزیکی را توسعه داد که شامل متفکران مابعدالطبیعی ایتالیایی و متاثر از سیستم متافیزیکی عمیق آنتونیو بود. سرتوریو کواترومانی، همعصرانش توماس کامپانلا و جووردانو برونو، و فیلسوفان بریتانیایی بعدی مانند فرانسیس بیکن، که تلزیو را «نخستین مدرنها» میخواند. تأثیر فکری تلزیو به فیلسوفان فرانسوی رنه دکارت و پیر گاسندی نیز کشیده شد.
وینچنزو گالیله (حدود ۱۵۲۰ – ۱۵۹۱)، نظریهپرداز موسیقی کاملاً ضد ارسطویی و ضد روحانی، پدر گالیله، و مخترع روشهای مؤثر در موسیقی تکپیری. اینها شامل مشکلات کوک، مانند ارتباط گام با کشش و جرم سیم در سازهای زهی، و با حجم هوا در سازهای بادی بود. او همچنین در Dialogo della musica antica e moderna خود (فلورانس، 1581) پیشنهادهای آهنگسازی مختلفی را به آهنگسازان ارائه کرد. اصطلاح ایتالیایی که او برای "آزمایش" به کار برد esperimento بود. او به عنوان یک تأثیر تربیتی اساسی بر پسر بزرگش، گالیله جوان، که مسلماً یکی از تأثیرگذارترین تجربهگرایان تاریخ است، شناخته میشود (ر.ک. کوئلیو، ویرایش. موسیقی و علم در عصر گالیله گالیله). وینچنزو از طریق بررسیهای تنظیمکنندهاش، اصل زیربنایی را در پس افسانه غلط فهمیده شده چکشهای فیثاغورث کشف کرد (که نشان میدهد مربع اعداد، نه خود اعداد، فواصل موسیقی را ایجاد میکنند). این و دیگر اکتشافات، که خطاپذیری مقامات سنتی را آشکار میکرد، دیدگاهی کاملاً تجربی را پرورش داد، که متعاقباً به گالیله منتقل شد، که «تجربه و اثبات» را لازمهی تحقیق عقلانی معتبر میدانست.
تجربه گرایی بریتانیا
تجربهگرایی بریتانیایی، اصطلاحی که بهطور گذشتهنگر به کار میرود، در قرن هفدهم بهعنوان رویکردی مهم در فلسفه مدرن اولیه و علم مدرن ظهور کرد. در حالی که هر دو جزء جدایی ناپذیر این تغییر فکری گسترده تر بودند، فرانسیس بیکن در انگلستان برای اولین بار در سال 1620 از تجربه گرایی دفاع کرد، در حالی که رنه دکارت در فرانسه اصول اساسی عقل گرایی را در حدود سال 1640 پایه گذاری کرد. قرن هفدهم، توماس هابز و باروخ اسپینوزا به طور مشابه به صورت گذشته نگر به ترتیب به عنوان یک تجربه گرا و یک عقل گرا شناخته می شوند. در اواخر قرن هفدهم، جان لاک در انگلستان، و در قرن هجدهم، جرج برکلی در ایرلند و دیوید هیوم در اسکاتلند، از طرفداران برجسته تجربه گرایی شدند و بدین وسیله تسلط آن را در فلسفه بریتانیا مستحکم کردند. تمایز رسمی بین عقل گرایی و تجربه گرایی تا زمانی که امانوئل کانت در آلمان، در حدود سال 1780، تلاش کرد تا این دو دیدگاه را ترکیب کند، بیان نشده بود.
در پاسخ به "عقل گرایی قاره ای" رایج در اوایل تا اواسط قرن هفدهم، جان لاک در دیدگاهی 321-1706 خود در 321-1701 بالعکس ارائه کرد. مقاله ای در مورد درک انسانی (1689). این دیدگاه بیان می کند که تنها دانش قابل دستیابی توسط انسان پسینی است، به این معنی که از تجربه ناشی می شود. لاک به طور معروف با این گزاره مرتبط است که ذهن انسان به عنوان یک tabula rasa یا یک "لوح خالی" - به قول خود لاک، "کاغذ سفید" - عمل می کند که تجربیاتی که از طریق تأثیرات حسی در طول زندگی فرد به دست می آید، روی آن حک می شود.
ایده ها از دو منبع مجزا سرچشمه می گیرند: احساس و بازتاب. در هر دو دسته، بین ایده های ساده و پیچیده تمایز ایجاد می شود. ایده های ساده غیر قابل تقسیم هستند و بیشتر به کیفیت های اولیه و ثانویه طبقه بندی می شوند. کیفیت های اولیه برای ماهیت ذاتی یک شی ضروری هستند. بدون کیفیت های اولیه خاص، یک شی هویت اصلی خود را از دست می دهد. برای مثال، هویت یک سیب با ساختار اتمی آن تعیین می شود. یک ساختار متفاوت از سیب بودن آن جلوگیری می کند. کیفیت های ثانویه نشان دهنده داده های حسی به دست آمده از کیفیت های اولیه یک شی هستند. به عنوان مثال، یک سیب می تواند در رنگ ها، اندازه ها و بافت های مختلف ظاهر شود و در عین حال هویت خود را به عنوان یک سیب حفظ کند. بنابراین، کیفیات اولیه وجود ذاتی یک شی را تعریف می کنند، در حالی که کیفیت های ثانویه ویژگی های محسوس آن را توصیف می کنند. ایده های پیچیده از ترکیب ایده های ساده شکل می گیرند و به جوهرها، حالت ها و روابط طبقه بندی می شوند. لاک اظهار داشت که دانش بشری ادراک تطابق یا ناسازگاری بین ایدهها را تشکیل میدهد، چشماندازی که به طور قابلتوجهی با تلاش دکارت برای اطمینان مطلق متفاوت است.
متعاقباً، اسقف انگلیسی ایرلندی جورج برکلی (1685-1753) ادعا کرد که چارچوب فلسفی لاک ذاتاً در معرض خطر است که منجر به الحاد شود. برکلی در کار خود در سال 1710، رساله در مورد اصول دانش بشری، استدلال متقابل مهمی را در برابر تجربه گرایی ارائه کرد و اظهار داشت که اشیاء فقط یا از طریق ادراک شدن یا از طریق موجودیت ادراک کننده وجود دارند. برکلی همچنین پیشنهاد کرد که خداوند به عنوان ادراک کننده جهانی در زمانی که ادراک انسانی وجود ندارد، عمل می کند. در Alciphron، برکلی استدلال کرد که هر نظم قابل تشخیص در طبیعت نشان دهنده زبان یا خط الهی خداوند است. این روش شناسی تجربی خاص بعدها به عنوان ایده آلیسم ذهنی شناخته شد.
دیوید هیوم فیلسوف اسکاتلندی (1711-1776) به نقدهای برکلی از لاک، در کنار دیگر اختلافات فیلسوفان مدرن اولیه پرداخت و بدین ترتیب تجربه گرایی را به درجه ای بی سابقه از شک و تردید ارتقا داد. هیوم این اصل تجربه گرایانه را حفظ کرد که همه دانش از تجربه حسی سرچشمه می گیرد، با این حال او اذعان داشت که این موضع پیامدهایی را به دنبال دارد که معمولاً توسط سایر فیلسوفان غیرقابل قبول تلقی می شود. به عنوان مثال، او مشاهده کرد: "لاک همه استدلالها را به برهانی و احتمالی تقسیم میکند. در این دیدگاه، باید بگوییم که فقط احتمال دارد که همه انسانها بمیرند یا فردا خورشید طلوع کند، زیرا هیچ یک از اینها را نمیتوان اثبات کرد. اما برای تطبیق زبان خود بیشتر با استفاده رایج، باید استدلالها را به "برهانها" تقسیم کنیم، استدلالهایی که مجالی برای برهان باقی نمیگذارند. شک یا مخالفت."
به اعتقاد من کلیترین و رایجترین توضیح در مورد این موضوع این است که بگوییم، با دریافت تجربه، که چندین تولید جدید در ماده وجود دارد، مانند حرکات و تغییرات جسم، و نتیجهگیری که باید در جایی قدرتی وجود داشته باشد که بتواند آنها را تولید کند، در نهایت با این استدلال قدرت و ایدهآمیز به آن میرسیم. اما برای متقاعد شدن به این که این تبیین محبوبیت بیشتری دارد تا فلسفی، فقط باید روی دو اصل بسیار بدیهی تأمل کنیم. اولاً، این دلیل به تنهایی هرگز نمیتواند ایدهای اصیل ایجاد کند، و ثانیاً، آن دلیل، همانطور که از تجربه متمایز میشود، هرگز نمیتواند ما را به این نتیجه برساند که یک علت یا کیفیت تولیدی مطلقاً لازمه هر آغاز هستی است. هر دوی این ملاحظات به اندازه کافی توضیح داده شده اند: و بنابراین در حال حاضر نباید بیشتر از این اصرار شود.
هیوم تمام دانش بشری را به دو نوع مجزا طبقه بندی کرد: روابط ایده ها و موضوعات واقعی. گزاره های ریاضی و منطقی، مانند «اینکه مجذور فرض برابر است با مجموع مجذورات دو ضلع» مثال اولی است. برعکس، گزارههای مبتنی بر مشاهدات احتمالی جهان، مانند «خورشید در شرق طلوع میکند»، نشاندهنده دومی است. علاوه بر این، تمام «ایدههای» انسان در نهایت از «تأثیر» ناشی میشوند. هیوم «اثر» را تقریباً معادل آنچه معمولاً یک احساس نامیده می شود، تعریف کرد. عمل یادآوری یا تخیل این برداشت ها یک «ایده» را تشکیل می دهد. در نتیجه، ایدهها بازتولید ضعیفشده احساسات در نظر گرفته میشوند.
هیوم اظهار داشت که عقل نمی تواند به طور قطعی هیچ دانشی از جمله باورهای اساسی در مورد جهان طبیعی را ایجاد کند. در عوض، او پیشنهاد کرد که باورها از عادات انباشته شده ناشی می شوند که در پاسخ به تجربیات حسی مکرر ایجاد می شوند. سهم قابل توجهی که هیوم در گفتمان روش شناسی علمی کرد، مسئله استقراء بود. او معتقد بود که استدلال استقرایی برای فرمولبندی مقدمات اصل استدلال استقرایی ضروری است و توجیه آن را به عنوان یک استدلال مدور تبدیل میکند. یک مفهوم کلیدی تحلیل هیوم از استقرا، عدم اطمینان از اینکه رویدادهای آینده منعکس کننده رویدادهای گذشته هستند، است. برای مثال، هیوم نشان داد که استدلال استقرایی نمی تواند طلوع مداوم خورشید در شرق را تضمین کند. بلکه این انتظار از اتفاقات گذشته ثابت آن ناشی می شود.
هیوم به این نتیجه رسید که باورها در دنیای بیرونی و وجود خود فاقد توجیه عقلانی است. با وجود این، او معتقد بود که این باورها به دلیل ریشه عمیقی که در غریزه و عرف دارند باید پذیرفته شوند. با این حال، تأثیر پایدار هیوم ناشی از شک و تردیدی بود که استدلالهای او در مورد اعتبار استدلال استقرایی مطرح کرد و در نتیجه شکگرایان بعدی را تحت تأثیر قرار داد تا شبهات مشابهی را مطرح کنند.
پدیدارگرایی
بسیاری از طرفداران هیوم از این نتیجه گیری او مبنی بر اینکه اعتقاد به دنیای بیرونی عقلانی غیرقابل دفاع است فاصله گرفتند. آنها استدلال می کردند که اصول فلسفی خود هیوم به طور ضمنی مبنایی عقلانی برای چنین اعتقادی فراهم می کند و فراتر از پایه گذاری صرف آن در غریزه، عرف و عادت انسان است. پدیدارگرایی، یک نظریه تجربه گرایانه افراطی که با استدلال های هیوم و جورج برکلی پیش بینی شده است، معتقد است که یک شی فیزیکی ساختاری است که از تجربیات ما گرفته شده است.
پدیدارگرایی ادعا می کند که اشیاء، ویژگی ها و رویدادهای فیزیکی به همتایان ذهنی خود قابل تقلیل هستند. در نتیجه، تنها اشیاء، ویژگیها و رویدادهای ذهنی در نهایت وجود دارند که به مفهوم نزدیک به ایدهآلیسم ذهنی منتهی میشود. از منظر پدیداری، ادراک یک موجود فیزیکی واقعی مستلزم تجربه یک پیکربندی خاص از احساسات است. این مجموعه خاص از تجربیات، به عنوان مثال، در تجارب مرتبط با توهم وجود ندارد. همانطور که جان استوارت میل در اواسط قرن نوزدهم بیان کرد، ماده نشان دهنده "امکان دائمی احساس" است. تجربهگرایی میل با ادعای اینکه استقراء برای همه دانش مهم، از جمله ریاضیات، ضروری است، فراتر از هیوم پیشرفت کرد. D.W. هاملین این موضع را خلاصه کرد:
[میل] اظهار داشت که حقایق ریاضی صرفاً تعمیم های بسیار تأیید شده ای هستند که از تجربه به دست می آیند. او استدلال کرد که استنتاج ریاضی، که معمولاً به عنوان قیاسی [و پیشینی] درک میشود، اساساً در استقراء مبتنی است. در نتیجه، فلسفه میل هیچ نقش اصیلی برای دانشی که بر روابط ایده ها پیش بینی می شود، ارائه نمی دهد. او ضرورت منطقی و ریاضی را امری روانشناختی مینگریست و پیشنهاد میکند که انسانها به سادگی قادر به تصور جایگزینهایی برای آنچه گزارههای منطقی و ریاضی تأیید میکنند، نیستند. این احتمالاً رادیکالترین شکل تجربهگرایی را نشان میدهد، اگرچه حمایت محدودی را به دست آورده است.
تجربهگرایی میل بر این باور بود که همه دانش نه از خود تجربه مستقیم، بلکه از استنتاجهای استقرایی ناشی از تجربه مستقیم سرچشمه میگیرد. انتقادات از موضع میل در درجه اول حول محور چندین موضوع است. اولاً، چارچوب او برای تعریف تجربه مستقیم صرفاً با تمایز بین احساسات واقعی و ممکن تلاش می کند. این رویکرد ملاحظات حیاتی را در مورد شرایطی که تحت آن چنین "گروه هایی از احتمالات دائمی احساس" در ابتدا می توانند وجود داشته باشند را نادیده می گیرد. در حالی که برکلی خدا را برای پر کردن این شکاف توضیحی فرا می خواند، پدیدارشناسان، از جمله میل، تا حد زیادی این سوال اساسی را حل نشده رها کردند.
در نهایت، فقدان تصدیق یک "واقعیت" فراتر از "امکانات احساس" صرف منجر به شکلی از ایده آلیسم ذهنی می شود. این دیدگاه نمی تواند به سوالاتی مانند اینکه چگونه تیرهای کف یک سازه را در صورت مشاهده نشدن نگه می دارند، یا اینکه چگونه درختان بدون مشاهده یا مداخله انسان به رشد خود ادامه می دهند، پاسخ نمی دهد و به طور بالقوه نمی تواند حل کند. علاوه بر این، چارچوب میل این مفهوم نگرانکننده را معرفی میکند که «موجودات پرکننده شکاف» ممکن است صرفاً بهعنوان احتمال وجود داشته باشند تا واقعیت. ثالثاً، توصیف میل از ریاضیات صرفاً به عنوان نوع دیگری از استنتاج استقرایی، اساساً این رشته را نادرست درک می کند. این دیدگاه ساختار و روششناسی ذاتی علم ریاضی را نادیده میگیرد، که نتیجهگیریهای آن از طریق یک سیستم درونی سازگار از رویههای قیاسی به دست میآید، که هم در حال حاضر و هم در دوران میل، با تعریف تثبیتشده از استقرا همسو نیست.
دوره پدیدارگرایی تجربهگرایی پسا هیومین به این نتیجه رسید که ابژهها به این نتیجه رسیدند که ابژهها به این نتیجه رسیدند. قابل ترجمه به گزاره های مربوط به داده های حسی واقعی و بالقوه نیست. برای اینکه یک گزاره شی فیزیکی به یک بیانیه داده حسی تبدیل شود، اولی باید حداقل از دومی قابل استنتاج باشد. با این حال، مشخص شد که هیچ مجموعه متناهی از گزارههای مربوط به دادههای حسی واقعی و ممکن نمیتواند حتی یک گزاره فیزیکی-شیء واحد را استنتاج کند. هر گونه عبارت ترجمه یا ترجمه ای از این قبیل مستلزم فرمول بندی از نظر ناظران عادی تحت شرایط مشاهده استاندارد است.
با این وجود، هیچ مجموعه محدود از گزارههایی وجود ندارد که، صرفاً با عبارات حسی بیان شده باشد، که بتواند شرایط حضور یک ناظر عادی را به اندازه کافی بیان کند. از منظر پدیدارگرایی، ادعای حضور یک ناظر عادی مستلزم یک ادعای فرضی است: اگر یک پزشک ناظر را معاینه کند، ناظر برای آن پزشک عادی به نظر میرسد. مهم این است که این پزشک باید یک ناظر عادی نیز باشد. برای تعریف عادی بودن این پزشک از نظر حسی، باید از پزشک دومی استفاده کرد که با بررسی اندام های حسی پزشک اول، داده های حسی مشخصه یک مشاهده گر عادی را که اندام های حسی یک سوژه عادی را بررسی می کند، تجربه کند. با بسط این، تعریف عادی بودن پزشک دوم از نظر حسی، نیاز به مراجعه به پزشک سوم و غیره دارد.
تجربه گرایی منطقی
تجربهگرایی منطقی، که بهطور جایگزین بهعنوان پوزیتیویسم منطقی یا نئوپوزیتیویسم شناخته میشود، نشاندهنده تلاش اوایل قرن بیستم برای ادغام اصول اصلی تجربهگرایی بریتانیا بود - به ویژه، تکیه عمیق بر تجربه حسی بهعنوان پایهای برای دانش و پیشرفتهای منحصربهفرد روانشناختی مالوژیک. لودویگ ویتگنشتاین. چهرههای برجسته مرتبط با این جریان فکری شامل اتو نورات، موریتز شلیک و سایر اعضای حلقه وین، در کنار A. J. Ayer، Rudolf Carnap و Hans Reichenbach بودند.
نئوپوزیتیویستها دیدگاهی فلسفی را پذیرفتند که رویکردهای فلسفی، روششناسیهای علمی و مفاهیم فلسفه را تعریف میکند. اکتشافات آنها نمادگرایی منطقی را که توسط فرگه (1848-1925) و برتراند راسل (1872-1970) توسعه یافتند، به عنوان ابزاری قدرتمند شناسایی کردند که قادر به بازسازی عقلانی تمام گفتمان علمی به یک زبان ایده آل و منطقی بی عیب و نقص است و در نتیجه ابهامات و تحریفات ذاتی زبان طبیعی را از بین می برد. هدف این رویکرد حل آن چیزی بود که آنها به عنوان شبه مشکلات متافیزیکی و سایر ابهامات مفهومی درک می کردند. آنها با ترکیب ادعای فرگه مبنی بر منطقی بودن همه حقایق ریاضی با گزاره اولیه ویتگنشتاین مبنی بر اینکه همه حقایق منطقی صرفاً توتولوژی های زبانی هستند، یک طبقه بندی دوگانه برای همه گزاره ها ایجاد کردند: «تحلیلی» (a priori) و «ترکیبی» (a posteri). بر اساس این تمایز، آنها یک اصل دقیق را برای تمایز جملات معنی دار از جملات بی معنی بیان کردند: «اصل تأیید». بر اساس این اصل، هر جمله ای که صرفا منطقی یا تجربی غیرقابل تأیید نباشد، فاقد معنا تلقی می شود. در نتیجه، بخش قابل توجهی از تحقیقات فلسفی سنتی - از جمله آنهایی که در متافیزیک، اخلاق و زیباییشناسی هستند - بهعنوان شبه مسائل طبقهبندی شدند.
در تجربهگرایی افراطی مشخصه نئوپوزیتیویسم، بهویژه قبل از دهه 1930، هر ادعای ترکیبی واقعی باید به یک بیانیه بنیادی یا مجموعهای از گزارهها تقلیلپذیر باشد که مشاهدات یا ادراکات مستقیم را بیان میکند. متعاقباً، کارنپ و نورات این شکل از پدیدارگرایی را کنار گذاشتند و به جای آن، بازسازی عقلانی دانش را که به زبان فیزیک مکانی-زمانی عینی بیان شده بود، انتخاب کردند. این رویکرد مستلزم ترجمه جملات مربوط به اشیاء فیزیکی نه به دادههای حسی، بلکه به آنچه جملات پروتکل نامیده میشود، مانند "X در مکان Y و در زمانی که T چنین و چنان را مشاهده میکند" بود. پس از جنگ جهانی دوم، اصول مرکزی پوزیتیویسم منطقی - از جمله راستی آزمایی، تمایز تحلیلی- ترکیبی، و تقلیل گرایی - با چالش های مهمی از جانب متفکرانی مانند نلسون گودمن، دبلیو وی کواین، هیلاری پاتنم، کارل پوپر و ریچارد رورتی مواجه شد. در اواخر دهه 1960، به طور گسترده ای برای اکثر فیلسوفان آشکار شد که جنبش عمدتاً مرحله فعال خود را به پایان رسانده است، اگرچه تأثیر آن در میان فیلسوفان تحلیلی معاصر، از جمله مایکل دامت و سایر ضد واقع گرایان، قابل توجه است.
پراگماتیسم
در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، اشکال متنوعی از فلسفه عملگرایانه پدیدار شد. مفاهیم اساسی پراگماتیسم، در مظاهر مختلف آن، اساساً از گفتگوهای چارلز سندرز پیرس و ویلیام جیمز در دوران حضور آنها در هاروارد در دهه 1870 شکل گرفت. در حالی که جیمز در عمومیت بخشیدن به اصطلاح «پراگماتیسم» با تأیید منشأ پیرس نقش اساسی داشت، پیرس بعداً از مسیرهای در حال تحول جنبش فاصله گرفت. او متعاقباً مفهوم اصلی خود را به «عمل گرایی» تغییر نام داد. این دیدگاه فلسفی، در کنار نظریه عملگرایانه حقیقت، بینشهای اساسی را از تفکر تجربی (مبتنی بر تجربه) و عقلانی (مبتنی بر مفهوم) ترکیب میکند.
چارلز پیرس (1839-1914) به طور قابل توجهی در ایجاد مبانی روش علمی تجربی معاصر کمک کرد. پیرس علیرغم انتقادهای شدید او از جنبه های مختلف شکل خاص عقل گرایی دکارت، عقل گرایی را کاملاً رد نکرد. او اصول اصلی آن را تأیید کرد، به ویژه این تصور که مفاهیم عقلانی دارای معنا هستند و ذاتاً فراتر از داده های ارائه شده توسط مشاهده تجربی هستند. پیرس در کار بعدی خود بر بعد مفهوم محور بحث غالب بین تجربه گرایی سخت گیر و عقل گرایی سخت گیر تأکید کرد، تا حدی برای کاهش افراط هایی که برخی از معاصرانش عمل گرایی را تحت یک تفسیر «داده محور» و سخت تجربه گرایانه به آن سوق داده بودند.
یک کمک قابل توجه و تکمیل کننده به دلیل بازفرستادن توسط Peirce درگیر شد. فرآیندها، به جای پویایی رقابتی که از زمان نوشتههای دیوید هیوم یک قرن قبل در میان دانشمندان غالب بود. پیرس در ادامه مفهوم استدلال ابداعی را معرفی کرد. این سه شکل استدلال در مجموع یک مبنای مفهومی اساسی برای روش علمی مبتنی بر تجربی معاصر را تشکیل می دهند. روش شناسی پیرس «فرض می گیرد که (1) ابژه های دانش، چیزهای واقعی هستند، (2) خصوصیات (خواص) چیزهای واقعی به برداشت ما از آنها بستگی ندارد، و (3) هرکسی که تجربه کافی از چیزهای واقعی داشته باشد، در مورد حقیقت آنها توافق خواهد داشت. علاوه بر این، بر اساس دکترین خطاپذیری پیرس، نتایج علمی ذاتاً موقتی هستند. عقلانیت روش علمی نه از قطعیت نتایج آن، بلکه از ماهیت خود اصلاحی ذاتی آن سرچشمه می گیرد: از طریق کاربرد مداوم، علم می تواند خطاهای خود را شناسایی و اصلاح کند، در نتیجه به تدریج به سمت کشف حقیقت پیش می رود.
چارلز پیرس، در سال 1903 خود در هاروارد "سخنرانی در مورد پراگماتیسم"، آنچه را که "سه گزاره کناری پراگماتیسم" (از لاتین: cos, cotis، به معنی سنگ آهن) نامید، بیان کرد و اظهار داشت که این گزاره ها "مقول پراگماتیسم" را تشدید می کنند. مهمتر از همه، او مشائی-تومیست مشائی فوق الذکر را تکرار کرد، با این حال او به علاوه اظهار داشت که ارتباط بین ادراک حسی و تصور عقلی متقابل عمل می کند. این بدان معناست که هر محتوایی که در عقل وجود دارد در حواس نیز به طور پنهان قابل تشخیص است. در نتیجه، اگر نظریهها ذاتاً مملو از تئوری هستند، پس حواس نیز باید وجود داشته باشند، که نشان میدهد که ادراک خود شکلی از استنتاج ابداعی را تشکیل میدهد. ویژگی متمایز آن غیرقابل کنترل بودن آن است که آن را در برابر نقد غیرقابل نفوذ می کند – در اصل، اصلاح ناپذیر. این دیدگاه با خطاپذیری ذاتی و تجدیدنظرپذیری مفاهیم علمی در تضاد نیست، زیرا تنها ادراک بیواسطه، در فردیت یا «این بودن» - که توسط فیلسوفان اسکولاستیک haecceity نامیده میشود - فراتر از کنترل ارادی و تجدید نظر بعدی باقی میماند. برعکس، مفاهیم علمی ذاتاً کلی هستند، و احساسات زودگذر، از جنبه ای دیگر، در معرض پالایش در این چارچوب های مفهومی هستند. مفهومسازی ادراک بهعنوان آدمربایی بهطور دورهای در تحقیقات در زمینه هوش مصنوعی و علوم شناختی ظاهر شده است، که اخیراً با مشارکت اروین راک در مطالعه ادراک غیرمستقیم نمونهای از آن است.
در اوایل قرن بیستم، ویلیام جیمز (1910-1842) اصطلاح «تجربهگرایی رادیکال» را برای مشخص کردن شاخهای متمایز از فلسفه عملگرایانه خود معرفی کرد. او ادعا کرد که این مفهوم را میتوان مستقل از عملگرایی وسیعتر او، علیرغم ارتباط متقابل قابل اثبات آنها در سخنرانیهای منتشرشدهاش، تحلیل کرد. جیمز اظهار داشت که مشاهده تجربی، "جهان به طور مستقیم درک شده نیازی به پشتیبانی همبند فرا تجربی خارجی ندارد"، بنابراین این تصور را که تبیین های ماوراء طبیعی می توانند درک پدیده های طبیعی را افزایش دهند، نادیده می گیرد. در نتیجه، «تجربه گرایی رادیکال» جیمز وقتی در چارچوب تاریخی «تجربه گرایی» در نظر گرفته شود نه رادیکال است، بلکه به طور قابل توجهی با تفاسیر معاصر از «تجربی» همسو می شود. با این وجود، روش شناسی استدلالی که او برای رسیدن به این دیدگاه به کار گرفت، حتی در عصر حاضر نیز به برانگیختن بحث های فلسفی قابل توجهی ادامه می دهد.
جان دیویی (1859-1952) عمل گرایی جیمز را اقتباس کرد و چارچوبی نظری به نام ابزارگرایی ایجاد کرد. در نظریه دیویی، کارکرد تجربه حسی بسیار مهم است، زیرا او تجربه را به عنوان یک کلیت منسجم که در آن همه عناصر به هم مرتبط هستند، مفهوم سازی کرد. مطابق با اصول تجربه گرایانه، فرض اساسی دیویی این بود که واقعیت با تجربه قبلی شکل می گیرد. بر این اساس، افراد از تجربیات انباشته شده خود برای انجام آزمایشها و ارزیابی سودمندی عملگرایانه چنین تجربیاتی استفاده میکنند. ارزش این تجربیات از طریق روششناسی تجربی و علمی ارزیابی میشود، با نتایج این ارزیابیها مفاهیمی به دست میآید که بهعنوان ابزاری برای آزمایشهای بعدی عمل میکنند که در سراسر علوم فیزیکی و اخلاق قابل اجرا هستند. در نتیجه، ایدههای درون نظام فلسفی دیویی ویژگی تجربهگرایانه خود را حفظ میکنند و فقط پسینی قابل تشخیص هستند.
یادداشتها
یادداشت ها
مراجع
Fasko، Manuel; وست، پیتر. «تجربه گرایی بریتانیایی». در فیزر، جیمز; داودن، بردلی (ویرایشگران). دایره المعارف اینترنتی فلسفه. ISSN 2161-0002. OCLC 37741658.
- فاسکو، مانوئل; وست، پیتر. "تجربه گرایی بریتانیا". در فیزر، جیمز; داودن، بردلی (ویرایشگران). دانشنامه اینترنتی فلسفه. ISSN 2161-0002. OCLC 37741658.Zalta, Edward N. (ویرایش). "عقل گرایی در مقابل تجربه گرایی." دانشنامه فلسفه استنفورد. ISSN 1095-5054. OCLC 429049174.منبع: بایگانی آکادمی TORIma