فتالیسم یک آموزه فلسفی و نظام اعتقادی را نشان میدهد که بر این باور است که جهان بهعنوان یک سیستم جبرگرا عمل میکند. این دیدگاه تأکید میکند که همه رویدادها، اعمال و رفتارها تابع سرنوشت یا سرنوشت هستند، که اغلب منجر به نگرش کنارهگیری نسبت به رویدادهای آینده میشود که اجتنابناپذیر و فراتر از تأثیر انسانی تلقی میشوند.
Fatalism یک عقیده و آموزه فلسفی است که کل جهان را به عنوان یک نظام جبرگرا می داند و بر انقیاد همه رویدادها، اعمال و رفتارها در برابر سرنوشت یا سرنوشت تأکید می کند که معمولاً با نگرش متعاقب تسلیم در مواجهه با رویدادهای آینده که غیرقابل کنترل و غیرقابل کنترل تصور می شوند، همراه است.
تعریف
مفهوم "تقدیرگرایی" چندین تفسیر متمایز را در بر می گیرد، از جمله:
- در معنای وسیع خود، تقدیرگرایی به هر دیدگاهی اشاره می کند که ادعا می کند افراد فاقد اختیاری برای عمل متفاوت از رفتار واقعی خود هستند. این عقیده را در بر می گیرد که همه وقایع توسط سرنوشت از پیش تعیین شده اند و خارج از کنترل انسان هستند و در نتیجه توانایی انسان برای تأثیرگذاری بر رویدادهای آینده یا نتایج اراده و اعمال خود را از بین می برند.
بهطور دقیقتر، سرنوشتگرایی را میتوان از طریق کاربردهای خاص زیر درک کرد:
- تقدیر گرایی الهیاتی چنین فرض می کند که اراده آزاد با وجود یک خدای دانای کل که از پیش آگاهی از همه رویدادهای آینده برخوردار است، آشتی ناپذیر است. این مفهوم دقیقاً با جبر الهیاتی مشابهت دارد.
- تقدیرگرایی منطقی ادعا میکند که گزارههای مربوط به رویدادهای آینده، که در حال حاضر درست یا نادرست در نظر گرفته میشوند، تنها در صورتی میتوانند چنین ارزشهای حقیقتی داشته باشند که این رویدادهای آینده از قبل از پیش تعیین شده باشند.
- جبر علّی معمولاً از جبرگرایی متمایز میشود، در درجه اول به این دلیل که فقط الزام میکند که هر حالت پیاپی در یک سیستم، بر خلاف حالت نهایی سیستمی که از پیش تعیین شده است، با حالت قبلی خود تعیین میشود.
- این دیدگاه نشان میدهد که پاسخ مناسب به ماهیت اجتنابناپذیر یک رویداد آینده، پذیرش یا استعفا است تا مخالفت. برای مثال، فردریش نیچه، فیلسوف آلمانی قرن نوزدهم، آنچه را که «تقدیرگرایی ترکی» (Türkenfatalismus) مینامد را در مقاله خود در سال 1880 سرگردان و سایهاش بررسی کرد، جایی که او تفاوتی بین مفاهیم «سرنوشت» و «سرنوشت» قائل نشد. این تعبیر با درک محاورهای «تقدیرگرایی» همسوتر است و شباهتهایی با شکستگرایی دارد.
مذهب
از لحاظ تاریخی، این اعتقاد که جهان بهعنوان یک نظام جبرگرا عمل میکند که توسط سرنوشت یا سرنوشت اداره میشود، در حوزههای مختلفی از جمله ادیان شرقی و غربی، سنتهای فلسفی، آهنگهای موسیقی و آثار ادبی بیان شده است.
قبل از ظهور اسلام، عربهای باستانی در عربهای عرب کهن به طور گسترده در عربگرایی مستقر بودند. (حدار). این امر همراه با احترام و هولناکی نسبت به آسمان و ستارگان بود که آنها را موجودات الهی در نهایت مسئول همه پدیده های زمینی و سرنوشت انسان می دانستند. در نتیجه، زندگی آنها کاملاً بر اساس تفاسیر آنها از پیکربندیهای اختری و رویدادهای آسمانی ساخته شده بود.
در آی چینگ و تائوئیسم فلسفی، پیشرفت طبیعی شرایط مطلوب و نامطلوب نشان میدهد که مؤثرترین رویکرد، اقدام بدون تلاش است (Wu Wei). در سنت های فلسفی شبه قاره هند، مفهوم کارما به پرسش های فلسفی مشابه با مفهوم غربی جبرگرایی می پردازد. کارما به عنوان یک مکانیسم معنوی که چرخه دائمی تولد، مرگ و تولد دوباره را هدایت می کند (saṃsāra) مفهوم سازی می شود. این کارما، چه مثبت و چه منفی، بر اساس اعمال یک فرد در سراسر وجودش ایجاد میشود و پس از مرگ، شخصیت زندگی بعدی او را در چرخه ساسارا دیکته میکند. اکثر مذاهب برجسته ای که در هند سرچشمه می گیرند، از جمله هندوئیسم، جینیسم، سیکیسم و بودیسم، این اعتقاد را به میزان های متفاوتی در خود جای داده اند.
دیدگاهها در مورد تأثیر متقابل بین کارما و اراده آزاد متنوع هستند و واگرایی قابل توجهی را نشان میدهند. به عنوان مثال، آیین سیک معتقد است که فیض الهی، که از طریق فداکاری به دست میآید، میتواند تعهدات کارمایی یک فرد را از بین ببرد، و در نتیجه اصل کارما را با خدایی یکتاپرست که فرد باید آزادانه انتخاب کند تا او را ستایش کند، هماهنگ میکند. برعکس، جینیست ها با نوعی سازگاری موافق هستند و چرخه ساسارا را فرآیندی کاملاً مکانیکی بدون دخالت الهی می دانند. جین ها درک اتمی از واقعیت دارند که در آن ذرات کارما اجزای میکروسکوپی اساسی جهان را تشکیل می دهند.
Fatalism، همچنین به عنوان "fatalismo" شناخته می شود، نشان دهنده یک پدیده فرهنگی رایج در میان جمعیت های لاتین است که به طور ذاتی با اعتقاد مذهبی آنها به "اراده الهی" مرتبط است. طرفداران تقدیرگرایی در جامعه لاتین تبار ممکن است وقایع نامطلوب زندگی را به عنوان عناصر از پیش تعیین شده طرح کلی خدا تفسیر کنند و درک تجربیات منفی اجتناب ناپذیر را تقویت کنند. تحقیقات نشان میدهد که مهلک عامل خطر مهمی برای افسردگی و خودکشی در جمعیت لاتین تبار است، بهویژه در میان افراد مبتلا به بیماری روانی.
آجیویکا
در هند باستان، مکتب فلسفی آجیویکا، که توسط مکخالی گوسالا در حدود 500 سال قبل از میلاد تأسیس شد و در گفتمان آکادمیک غربی به "آجیویکیسم" معروف بود، از دکترین جبرگرایی یا جبرگرایی مطلق حمایت میکرد که نیاتی ("سرنوشت") نامیده میشد. این موضع فلسفی صراحتاً مفاهیم اراده آزاد و کارما را رد کرد و بدین وسیله آن را به عنوان یکی از مکاتب nāstika یا "هترودوکس" در فلسفه هند طبقه بندی کرد. اولین گزارشهای فتالیستهای آجیویکا و بنیانگذار آنها، گوسالا، در متون مقدس بودایی و جین از هند باستان مستند شدهاند. یک اصل اساسی و متمایز فلسفی و متافیزیکی این مکتب هترودوکسی، اعتقاد به سرنوشت از پیش تعیین شده همه موجودات ذی شعور و عدم امکان ذاتی دستیابی به رهایی (mokṣa) از چرخه دائمی تولد، مرگ و تولد مجدد (saṃs) بود. این مکتب در میان دیگر جنبشهای Śramaṇa که در هند در دوره شهرنشینی دوم (600 تا 200 قبل از میلاد) به وجود آمد، شناخته شد.
بودیسم
در فلسفه بودایی، چندین مفهوم وجود دارد که برخی از محققان آنها را به عنوان درجات مختلفی از جبرگرایی توصیف میکنند. با این وجود، بررسی مستقیم متافیزیک بودایی با استفاده از یک چارچوب جبرگرا، چالشهایی را به وجود میآورد، که در درجه اول به دلیل تمایزات اساسی بین سنتهای فکری اروپایی و بودایی است.
دکترین منشأ وابسته (pratītyasamutpāda)، همانطور که در فرمهای متداول متون بودایی بهطور مکرر ارائه شده است. این دکترین فرض میکند که همه پدیدهها (دارما) همواره توسط پدیدههای دیگری ایجاد میشوند، که به آنها وابسته هستند، شبیه به یک زنجیره گسترده و بیپایان. این اصل بنیادی بیان می کند که همه موجودات (دارماها، پدیده ها، اصول) با اتکا به موجودات دیگر پدید می آیند، که دلالت بر "تهی بودن" ذاتی آنها یا فقدان هر گونه ذات ذاتی و ابدی و در نتیجه ناپایداری آنها دارد. در فلسفه کلاسیک بودایی، این اصل عملکرد چرخه دائمی تولد، مرگ و تولد دوباره (saṃsāra) را روشن می کند. هر فکر و عملی نیروی کارمایی ایجاد می کند که به آگاهی فرد می چسبد و متعاقباً از طریق تناسخ ظاهر می شود و بر موجودیت های آینده تأثیر می گذارد. در نتیجه، اعمال فضیلتآمیز یا غیر فضیلتآمیز که در یک زندگی انجام میشود، ناگزیر عواقب مثبت یا منفی در زندگیهای بعدی دارد. هم متون مقدس بودایی اولیه و هم متون بودایی تبتی متعاقباً مرتبط با اصول اصلی بودایی پوچی (śūnyatā) و غیر خود (anattā) هستند.
آموزه غیر خود (anattā) مفهوم دیگر بودایی را نشان می دهد که اغلب توسط محققان به عنوان جبرگرا تفسیر می شود. در فلسفه بودایی، دستیابی به روشنگری مستلزم درک این نکته است که هیچ جوهر اساسی و دائمی وجود، هویت یا شخصیت - که اغلب "روح" نامیده می شود - در درون انسان ها یا موجودات ذی شعور دیگری وجود ندارد. در عوض، همه موجودات ذیشعور، از جمله انسانها، توسط عوامل متعدد و پیوسته در حال تکامل تشکیل شدهاند که درهم تنیدگی آنها را در چرخه ابدی تولد، مرگ، و تولد دوباره تداوم میبخشد (saṃsāra). این موجودات ذیشعور شامل پنج مجموعه هستی (skandha) میباشند: شکل، احساس، ادراک، شکلهای ذهنی و آگاهی. Saṃyutta Nikāya قانون پالی این ادعای بودای تاریخی را ثبت می کند: "همانطور که اصطلاح "ارابه" از تجمع اجزای آن ناشی می شود، مفهوم "هستی" نیز زمانی به وجود می آید که پنج مجموعه وجود دارند." متون اولیه بودایی راههای مختلفی را ترسیم میکنند که در آن منشأ وابسته بهعنوان یک مسیر میانی عمل میکند، و میانجیگری بین دیدگاههای «افراطی» متفاوت، مانند هستیشناسیهای مونیستی و کثرتگرا یا تفاسیر ماتریالیستی و دوگانهای از رابطه ذهن و بدن است. در Kaccānagotta Sutta قانون پالی (SN 12.15، با مشابهی در SA 301)، بودای تاریخی اعلام کرد که "این جهان عمدتاً بر مفاهیم دوگانه وجود و نیستی متکی است" و متعاقباً دیدگاه صحیح را به شرح زیر روشن می کند:
هنگامی که مبدأ جهان با درک دقیق درک شود، مفهوم عدم وجود آن کنار گذاشته می شود. برعکس، درک دقیق توقف جهان منجر به کنار گذاشتن مفهوم وجود آن می شود.
برخی از محققان غربی معتقدند که اصل غیرخودی ذاتاً مفاهیم اراده آزاد و مسئولیت پذیری اخلاقی را رد می کند. از این منظر، اگر یک خود مختار وجود نداشته باشد، و همه رخدادها به طور اجتناب ناپذیر و تغییرناپذیر توسط عوامل بیرونی تعیین شوند، آنگاه هیچ شکلی از خودمختاری، چه اخلاقی یا غیر آن، قابل طرح نیست. با این وجود، سایر دانشگاهیان مخالف هستند و ادعا می کنند که چارچوب کیهان شناختی بودایی نوعی سازگاری را در خود جای می دهد. بودیسم واقعیت را در دو سطح متمایز تجلی میکند: واقعیت غایی، که فقط برای افراد روشنفکر قابل دسترسی است، و واقعیت موهوم یا پدیدار جهان مادی، که توسط کسانی که از حقایق متافیزیکی آگاه نیستند - بهویژه، کسانی که هنوز به روشنایی دست نیافتهاند، «واقعی» یا «حقیقی» درک میشود. در نتیجه، بودیسم اراده آزاد را سازهای مرتبط با باور فریبنده به خود یا شخصیت تغییرناپذیر میداند که به واقعیت دروغین قلمرو مادی مربوط میشود. در مقابل، اصولی مانند منشأ غیر خود و وابسته به واقعیت غایی نسبت داده می شود. بودایی ها معتقدند که انتقال بین این دو حالت توسط فردی که به روشنگری رسیده است، می تواند واقعاً درک شود.
جبرگرایی و پیشدترمینیسم
اگرچه اغلب به صورت مترادف به کار می روند، جبرگرایی، جبرگرایی و از پیش تعیین شده مفاهیم متمایزی را نشان می دهند که هر کدام جنبه منحصر به فردی از ناکارآمدی اراده انسان یا ماهیت از پیش تعیین شده سرنوشت را برجسته می کنند. علیرغم تفاوتهایشان، این آموزهها اصول بنیادی مشترکی را نشان میدهند.
جبرگرایان معمولاً موافق هستند که اعمال انسان بر نتایج آینده تأثیر میگذارد، با این حال آنها ادعا میکنند که عاملیت انسان خود توسط یک توالی علّی از رویدادهای قبلی دیکته میشود. این دیدگاه بر «تسلیم شدن» به سرنوشت یا سرنوشت تأکیدی ندارد. در مقابل، مرگ گرایان بر پذیرش رویدادهای آینده به عنوان اجتناب ناپذیر تاکید می کنند. جبرگرایان معتقدند که آینده به طور خاص توسط علیت ثابت میشود، در حالی که تقدیرگرایان و پیشجبرگرایان ادعا میکنند که برخی یا همه عناصر آینده گریزناپذیر هستند، هرچند برای جبرگرایان، نه لزوماً در نتیجه علیت.
Fatalism مفهومی گستردهتر از جبر است. وجود «عدمتعینگرایی» یا رویدادهای تصادفی تاریخی - رویدادهایی که صرفاً از روی آگاهی از رویدادهای دیگر غیرقابل پیشبینی هستند - با تقدیرگرایی سازگار است. هر دو ضرورت، مانند قانون طبیعی، و شانس به یک اندازه اجتناب ناپذیر تلقی می شوند و می توان آنها را به عنوان یک حاکم مفهوم سازی کرد. این مفهوم در رساله ارسطو، "De interpretatione" سرچشمه می گیرد.
تقدیر گرایی الهیاتی معتقد است که پیش آگاهی خطاناپذیر از یک عمل انسانی، آن عمل را ضروری و در نتیجه غیرآزاد می کند. اگر موجودی از کل آینده دانش بیخطری داشته باشد، هیچ عمل انسانی را نمیتوان آزاد تلقی کرد. فیلسوف اولیه اسلامی، فارابی، استدلال میکند که اگر خدا واقعاً همه اعمال و انتخابهای انسان را درک کند، تصمیم اولیه ارسطو برای این مخمصه همچنان معتبر است.
استدلال بیکار
یک جدال باستانی برجسته در مورد جبرگرایی برهان بیکار بود، که فرض میکند اگر رویدادی سرنوشت ساز باشد، هر تلاشی برای تحقق آن زائد یا بیاثر خواهد بود. این استدلال توسط Origen و Cicero به صورت زیر توضیح داده شد:
- اگر بهبودی از یک بیماری از پیش تعیین شده باشد، بدون توجه به مشاوره پزشکی، بهبودی حاصل می شود.
- برعکس، اگر عدم بهبودی از قبل تعیین شده باشد، بدون توجه به مداخله پزشکی، بهبودی رخ نخواهد داد.
- اما، یا بهبودی از بیماری سرنوشت ساز است یا عدم بهبودی سرنوشت ساز است.
- در نتیجه، جستجوی مشاوره پزشکی بیهوده تلقی می شود.
ارسطو در فصل 9 کار خود، De Interpretatione، برهان بیکار را پیش بینی کرد. رواقیون آن را یک سوفیسم تلقی کردند و کریسیپوس، رواقی برجسته، تلاش کرد تا با این ادعا که مشاوره پزشکی به اندازه خود بهبودی سرنوشت ساز باشد، آن را رد کند. به نظر میرسد او این مفهوم را مطرح کرده است که در چنین سناریوهایی، دو رویداد میتوانند همسرنوشت شوند، به این معنی که یکی نمیتواند مستقل از دیگری رخ دهد.
تقدیرگرایی منطقی و استدلال از دو ظرفیتی
منشأ تاریخی استدلالهایی که از تقدیرگرایی منطقی حمایت میکنند تا دوران باستان گسترش یافته است. استدلال دو ظرفیتی، به طور خاص، بر حقایق منطقی و ضرورت متافیزیکی تکیه دارد تا روابط علی یا شرایط فیزیکی. تکرارهای مختلفی از این استدلال وجود دارد، به ویژه آنهایی که توسط ارسطو و ریچارد کلاید تیلور ارائه شده است.
یک اصل اصلی تقدیرگرایی منطقی وجود گزارههایی را مطرح میکند که رویدادهای آینده را توصیف میکنند که لزوماً درست یا نادرست هستند. این حاکی از یک ضرورت متافیزیکی در مورد ارزش صدق این گزاره ها است. به عنوان مثال، اگر گزاره ای مبنی بر اینکه نبرد دریایی فردا رخ خواهد داد، امروز درست باشد، در این صورت وقوع نبرد دریایی در فردا اجتناب ناپذیر است. در غیر این صورت، این گزاره امروز درست نبود.
دو دسته اصلی از پاسخها به تقدیرگرایی منطقی میپردازند. رویکرد اولیه، وابستگی جبرگرایی به اصل دو ظرفیتی را بررسی میکند، که ادعا میکند هر گزاره لزوماً درست یا نادرست است. برای رد تقدیرگرایی منطقی، یک استراتژی شامل انکار کاربرد این اصل در گزارههایی است که رویدادهای آینده را توصیف میکنند. ارسطو به طور گسترده ای با این موضع نسبت داده می شود، اگرچه برخی از تفاسیر این انتساب را مورد مخالفت قرار می دهند. این پاسخ به طور موثر با نظریه A-زمان همسو می شود که زمان را اساساً دارای تنش مفهومی می کند و رویدادها را به عنوان گذشته، حال و بالقوه آینده طبقه بندی می کند. نظریه الف از دیدگاه هایی مانند حضور گرایی حمایت می کند که ادعا می کند آینده هنوز وجود ندارد. در چارچوب تقدیرگرایی منطقی، اگر آینده نامشخص تلقی شود - به این معنی که ارزش صدق یک گزاره تنها با وقوع رویداد قابل تشخیص است - آنگاه می توان اصل دو ظرفیتی را نادیده گرفت. برعکس، نظریه B زمان بیان می کند که گذشته و آینده به اندازه حال از نظر هستی شناختی واقعی هستند. در چارچوب نظریه B، حقایق آینده وجود دارند و رد اصل دو ظرفیتی مبتنی بر گزارههای آینده نامشخص را بیاثر میسازد.
دومین استدلال متقابل، که اغلب پاسخ اوکامیست نامیده میشود، به ویلیام اوکهام نسبت داده میشود. این دیدگاه اساساً این ایده را که عامل انسانی نمی تواند بر حقیقت گذشته گزاره های مربوط به رویدادهای آینده تأثیر بگذارد، مناقشه می کند. در نتیجه، ارزش صدق گزارههای توصیفکننده آینده ممکن است از درجه ضرورت متافیزیکی که معمولاً فرض میشود برخوردار نباشد.
گفتمان پیرامون جبرگرایی منطقی و ابطالهای آن، ارتباط نزدیکی با مسئله فلسفی احتمالات آینده دارد. راهحلهای ارائهشده برای این مشکل نیز میتواند برای پرداختن به سرنوشتگرایی منطقی مفید باشد. یک دیدگاه، دیدگاه سوم ارزش صدق، نشان میدهد که احتمالات آینده ممکن است دارای ارزش صدق متمایز از صدق یا نادرستی صرف باشند. دیدگاه دیگر، دیدگاه کاملاً نادرست، ادعا می کند که همه احتمالات آینده ذاتاً نادرست هستند.
نقدها
ابهام معنایی
نقد قابلتوجهی از رماننویس دیوید فاستر والاس سرچشمه میگیرد، که در مقالهاش در سال 1985 با عنوان «تخریبگرایی ریچارد تیلور و معناشناسی وجهشناسی فیزیکی»، اظهار داشت که نتیجهگیری سرنوشتگرایانه ریچارد تیلور از استدلال او ناشی میشود که از دو مفهوم غیرقابل قبول متمایز و متمایز استفاده میکند. والاس صراحتاً تقدیر گرایی را رد نکرد فی نفسه، همانطور که در بیانیه پایانی او نشان داد: "اگر تیلور و تقدیرگرایان می خواهند نتیجه ای متافیزیکی را بر ما تحمیل کنند، باید متافیزیک انجام دهند، نه معناشناسی. و این کاملاً مناسب به نظر می رسد." ویلم دی وریس و جی گارفیلد که به والاس در مورد پایان نامه او مشاوره می دادند، بعداً از اینکه استدلال او در طول زندگی اش منتشر نشده بود ابراز تأسف کردند. با این وجود، این پایان نامه پس از مرگ در سال 2010 تحت عنوان زمان، سرنوشت و زبان: مقاله ای در مورد اراده آزاد منتشر شد.
حاشیه نویسی
یادداشت ها
استنادهای کتابشناختی
- Fatalism در مقابل اراده آزاد از Project Worldview