در فلسفه ذهن، کارکردگرایی معتقد است که هر حالت ذهنی - مانند باورها، خواستهها یا دردها - منحصراً با نقش عملکردی آن تعریف میشود. این نقش شامل تعاملات علّی آن با سایر حالات ذهنی، ورودی های حسی و رفتارهای قابل مشاهده است. کارکردگرایی اساساً به عنوان یک پیشنهاد متضاد برای هر دو نظریه هویت ذهن و رفتارگرایی پدیدار شد.
کارکردگرایی به عنوان یک چارچوب نظری عمل می کند که بین اجرای فیزیکی و تظاهرات رفتاری قرار دارد. در نتیجه، از نظریههای پیشینی مانند دوآلیسم دکارتی، که مواد ذهنی و فیزیکی متمایز را مطرح میکند، و رفتارگرایی و فیزیکالیسم اسکینر، که وجود فقط مواد فیزیکی را ادعا میکند، فاصله میگیرد. تمرکز کارکردگرایی منحصراً بر عملکردهای مؤثر مغز است که از طریق ساختار سازمانی یا «برنامههای نرمافزاری» آن مفهومسازی شده است. یعنی میتواند در سیستمهای مختلف، به طور بالقوه از جمله رایانهها ظاهر شود، مشروط بر اینکه این سیستمها عملکردهای لازم را اجرا کنند. یک برنامه کامپیوتری این عملکردها را از طریق محاسبات روی ورودیها برای تولید خروجی انجام میدهد که توسط بستر الکترونیکی آن تسهیل میشود، در حالی که مغز آنها را از طریق عملیات بیولوژیکی و پاسخ به محرکها انجام میدهد.
قابلیت تحقق چندگانه
مفهوم تحقق پذیری چندگانه، مؤلفه مهمی از برخی استدلال های حمایت کننده از کارکردگرایی را تشکیل می دهد. در چارچوب های کارکردگرای استاندارد، یک حالت ذهنی با یک نقش عملکردی خاص برابر است. این را می توان به یک شیر تشبیه کرد که می تواند از مواد مختلفی مانند پلاستیک یا فلز ساخته شود، اما به طور مداوم عملکرد اصلی خود را برای تنظیم جریان سیال یا گاز انجام می دهد. به طور مشابه، کارکردگرایان معتقدند که یک حالت ذهنی را می توان بدون ارجاع به بستر فیزیکی زیربنایی، مانند مغز، که آن را نشان می دهد، روشن کرد. در عوض، فقط عملکردهای سطح بالاتر آن نیاز به بررسی دارند. از آنجایی که یک حالت ذهنی به یک رسانه فیزیکی منحصر به فرد محدود نمی شود، دارای ظرفیت نمونه های متعدد است که از لحاظ نظری به سیستم های غیر زیستی مانند رایانه ها گسترش می یابد. در نتیجه، یک ماشین مبتنی بر سیلیکون به طور بالقوه میتواند حیات ذهنی قابل مقایسه با انسان را نشان دهد، مشروط به این که ساختار آن نقشهای عملکردی مناسب را تحقق بخشد.
اگرچه اکثر نظریههای کارکردگرا تحققپذیری چندگانه حالتهای ذهنی را تأیید میکنند، چارچوبهای کارکردگرای خاصی، مانند Functional Specification Theories (Functional Specification Teories) FST ها به طور برجسته توسط دیوید لوئیس و دیوید مالت آرمسترانگ پیشرفته شدند. بر اساس دیدگاه FST، حالات ذهنی بهعنوان «تحققکنندگان» خاص یک نقش عملکردی تعریف میشوند، نه خود نقش کارکردی. به عنوان مثال، وضعیت ذهنی باور با مغز یا فرآیند عصبی خاصی که عملکرد باور مربوطه را به فعلیت میرساند، شناسایی میشود. بنابراین، بر خلاف رویکردهای کارکردگرای استاندارد، که اغلب تئوری های هویت حالت عملکردی نامیده می شوند، FST ها از تحقق پذیری چندگانه حالات ذهنی جلوگیری می کنند و ادعا می کنند که تحقق آنها توسط حالات مغزی یک ویژگی اساسی است. این دیدگاه اغلب با این اعتقاد ایجاد میشود که اگر گونههای بیگانه دارای یک سیستم شناختی متمایز از انسان (مثلاً مبتنی بر سیلیکون) باشند و در عین حال عملکردهای یکسانی با حالات ذهنی انسان داشته باشند (مثلاً صدای "اوه!" در هنگام قرار گرفتن در معرض محرکهای تیز)، حالات ذهنی آنها مشابه اما نه یکسان در نظر گرفته میشود. برای برخی، این یک نقطه ضعف FST ها است. به طور قابلتوجه، استدلال هیلاری پاتنم برای مدل کارکردگرای خودش، این شهود را به کار میگیرد که چنین موجودات فرازمینی واقعاً حالتهای ذهنی مشابهی با انسانها دارند، در نتیجه تحقق پذیری چندگانه ذاتی کارکردگرایی استاندارد را به عنوان یک نظریه برتر ذهن قرار میدهد.
انواع
کارکردگرایی حالت ماشین
«کارکردگرایی» به عنوان یک موضع فلسفی گسترده، تفاسیر متمایز متعددی را در بر می گیرد. هیلاری پاتنم فرمول اولیه نظریه کارکردگرایانه ذهن را در دهه 1960 ارائه کرد. این چارچوب خاص که اکنون به عنوان کارکردگرایی حالت ماشین یا به سادگی کارکردگرایی ماشین نامیده میشود، از شباهتهای شناسایی شده توسط پاتنام و دیگران بین ذهن انسان و "ماشینهای" نظری یا رایانههای جهانی که قادر به اجرای هر الگوریتمی هستند، الهام میگیرد که توسط ماشین آلن تورینگ مفهومسازی شده است. در اواسط دهه 1970، خود پاتنم شروع به به چالش کشیدن این موقعیت کرد، با آزمایش فکری "زمین دوقلو" خود که نشان دهنده آغاز مخالفت او با کارکردگرایی دولت-ماشین بود.
از لحاظ مفهومی، ماشین تورینگ یک ساختار انتزاعی مبتنی بر یک مدل ریاضی را نشان می دهد، نه یک موجود فیزیکی ملموس. به طور مشخص، ماشین تورینگ یک نوار افقی را در سلولهای مستطیلی تقسیم میکند که از چپ به راست امتداد مییابد. این نوار دارای طول بی نهایت است و هر سلول جداگانه قادر به نگه داشتن یک نماد است، با مجموعه خاصی از نمادها در "ماشین های" مختلف متفاوت است. یک سر خواندن و نوشتن یکپارچه دستگاه است و آن را قادر میسازد سلولها را اسکن کند و از چپ و راست عبور کند. عملیات دستگاه توسط نماد موجود در سلول اسکن شده فعلی و جدول از پیش تعریف شده قوانین انتقال دیکته می شود که به طور موثر برنامه ریزی آن را تشکیل می دهد. با توجه به ماهیت نامحدود نوار، یک ماشین تورینگ معمولی از نظر تئوری دارای زمان نامحدودی برای محاسبه هر تابع خاص یا چندین تابع است. در تصویر بعدی، هر سلول یا خالی است (B) یا حاوی نماد §45§ است که به عنوان ورودی ماشین عمل می کند. خروجی های بالقوه عبارتند از:
- توقف: تمام عملیات را متوقف کنید.
- R: یک سلول به سمت راست جلو بروید.
- L: یک سلول به سمت چپ جلو بروید.
- B: محتوای سلول فعلی را پاک کنید.
- 1: محتوای سلول فعلی را پاک کنید و یک "1" درج کنید.
یک تصویر ساده شامل یک ماشین تورینگ است که برای نوشتن دنباله "111" پس از پردازش سه مربع خالی، متعاقباً همانطور که توسط جدول ماشین بعدی تعریف شده است، متوقف می شود:
جدول ارائه شده مشخص می کند که اگر دستگاه در حالت یک باشد و با مربع خالی (B) مواجه شود، یک §23 را چاپ می کند و در حالت یک باقی می ماند. اگر در حالت یک باشد و §45 § را بخواند، یک مربع به راست تغییر می کند و به حالت دو منتقل می شود. اگر دستگاه در حالت دو باشد و B را بخواند، §89§ را چاپ می کند و حالت دو را حفظ می کند. برعکس، اگر در حالت دو باشد و §1011§ را بخواند، یک مربع به سمت راست حرکت کرده و وارد حالت سه می شود. علاوه بر این، اگر در حالت سه باشد و یک B را بخواند، یک §1415§ چاپ میکند و در حالت سه ادامه مییابد. در نهایت، اگر ماشین در حالت سه باشد و §1617§ را بخواند، در حالت سه باقی خواهد ماند.
جنبه مهمی که در اینجا باید درک شود به ماهیت حالات در ماشین تورینگ مربوط می شود. هر حالت به طور انحصاری با روابطش با سایر حالت ها و همچنین ورودی ها و خروجی هایش قابل تعریف است. به عنوان مثال، حالت یک صرفاً با عمل ماشین برای نوشتن §45§ و باقی ماندن در آن حالت پس از خواندن یک B، یا با حرکت یک مربع به سمت راست و انتقال به حالت متفاوت با خواندن §67 مشخص می شود. این تعریف کارکردی دولت یک را تشکیل میدهد که نشاندهنده سهم علی آن در کل سیستم است. مکانیسمهای خاصی که بوسیله آن به عملکردها و ترکیب مواد زیربنایی آن دست مییابد، کاملاً بیاهمیت هستند.
مشاهده قبلی برای درک کارکردگرایی حالت ماشین اساسی است. با توجه به اینکه ماشینهای تورینگ ذاتاً سیستمهای فیزیکی نیستند، «هر چیزی که قادر به انجام یک توالی زمانی از حالتها باشد، میتواند ماشین تورینگ در نظر گرفته شود». در نتیجه، از آنجایی که موجودات بیولوژیکی ذاتاً "از یک سری حالت در زمان عبور می کنند"، نتیجه می شود که چنین موجوداتی را می توان معادل ماشین های تورینگ نیز در نظر گرفت.
بر اساس اصول کارکردگرایی حالت ماشینی، ویژگی ذاتی یک حالت ذهنی مشابه حالتهای ماشین تورینگ است که قبلاً مشخص شد. اگر بتوان عملیات منطقی و قابلیتهای محاسباتی این ماشینها را بهعنوان قابل مقایسه با انسانها نشان داد، منطقاً نتیجه میشود که رفتار ماشین تورینگ دقیقاً رفتار انسان را تقریب میکند. از این رو، ماشین یا حالت ذهنی خاص به یک ترکیب فیزیکی-شیمیایی خاص نسبت داده نمی شود، بلکه بیشتر به قوانین برنامه ریزی که اثرات مشاهده شده را ایجاد می کند، مربوط می شود. با بیان متفاوت، هر ترجیح عقلانی از پایبندی به قوانین، مستقل از ساختار مادی خاص عامل ناشی می شود.
روان کارکردگرایی
شکلی متمایز از کارکردگرایی از نفی نظریههای روانشناختی رفتارگرا پدید میآید و در عوض از مدلهای شناختی تجربی فرآیندهای ذهنی حمایت میکند. این دیدگاه، که عمدتاً با جری فودور و زنون پیلیشین مرتبط است، کارکردگرایی روانی نامیده میشود.
روان-کارکردگرایی معتقد است که روانشناسی یک رشته علمی غیرقابل تقلیل را تشکیل میدهد. در نتیجه، اصطلاحات به کار رفته برای توصیف موجودیت ها و ویژگی های ذهنی در نظریه های قوی روانشناختی را نمی توان به گرایش های رفتاری ساده تقلیل داد. علاوه بر این، چنین کاهشی نه مطلوب و نه قابل توجه خواهد بود، حتی اگر امکان پذیر باشد. طرفداران روان کارکردگرایی معتقدند که روانشناسی، مشابه علوم زیستی، از تبیین های غایت شناختی یا هدفمند ذاتی استفاده می کند. به عنوان مثال، عملکرد قلب گردش خون است، در حالی که نقش کلیه شامل تصفیه و حفظ تعادل شیمیایی است. این تعاریف کاربردی برای تبیین و طبقه بندی علمی بسیار مهم هستند. اگرچه این مکانیسم ها ممکن است در اشکال مختلف فیزیکی ظاهر شوند، اما اهمیت آنها صرفاً در مشارکت آنها در نظریه بیولوژیکی فراگیر است. به طور مشابه، عملکرد حالات ذهنی، از جمله باورها و امیال، با نقش کارکردی یا علّی که در قویترین چارچوبهای علمی روانشناختی به آنها اختصاص داده میشود، مشخص میشود. اگر حالت روانی ارائه شده توسط روانشناسی عامیانه (مانند هیستری) فاقد نقش اساسی توضیحی در روانشناسی شناختی باشد، ممکن است وجود آن نفی شود. برعکس، اگر روانشناسی شناختی نظری، حالتهایی را برای توضیح رفتار انسان ایجاب میکند که در زبان روانشناختی عامیانه معمولی احاطه نمیشود، آنگاه چنین موجودات یا حالتهایی وجود دارند.
کارکردگرایی تحلیلی
نوع سوم کارکردگرایی به معنای شناسی اصطلاحات نظری به طور گسترده می پردازد. این دیدگاه، که عمدتاً به دیوید لوئیس مرتبط است، اغلب کارکردگرایی تحلیلی یا کارکردگرایی مفهومی نامیده میشود. اصل اصلی کارکردگرایی تحلیلی بیان میکند که اصطلاحات نظری تعاریف ضمنی خود را از نظریههایی که در درون آنها صورتبندی میشوند، بهجای ویژگیهای ذاتی واجهای تشکیلدهندهشان به دست میآورند. برای اصطلاحات زبان معمولی مانند «باور»، «میل» یا «گرسنگی»، معانی آنها از نظریههای روانشناختی عامیانه سرچشمه میگیرد. با این حال، این مفهومسازیها برای مقاومت در برابر خواستههای سختگیرانه نظریههای مادی در مورد واقعیت و علیت ناکافی تلقی میشوند. در نتیجه، این اصطلاحات تحت تحلیلهای مفهومی قرار میگیرند که معمولاً به صورت زیر ساختار میشوند:
- حالت ذهنی M به عنوان حالتی تعریف میشود که از قبل توسط P تصور میشود و متعاقباً باعث Q میشود.
به عنوان مثال، تجربه درد در اثر رویدادی مانند نشستن بر روی چوب ناشی است، و متعاقباً باعث عبارات آشکار مانند گریه های بلند، در کنار حالات ذهنی درجه بالاتر مانند عصبانیت و رنجش نسبت به فرد مسئول می شود. چنین تعاریف کارکردی، که از طریق نقشهای علّی بیان میشوند، بهعنوان حقایق تحلیلی و پیشینی مربوط به حالات فرعی و نگرشهای گزارهای (اغلب فرضی) که مشخص میکنند، مطرح میشوند. در نتیجه، طرفداران این دیدگاه به عنوان کارکردگرایان تحلیلی یا مفهومی شناخته می شوند. تمایز اساسی بین کارکردگرایی تحلیلی و روانکارکردگرایی در تاکید دومی بر مشاهده و آزمایش آزمایشگاهی نهفته است. این رویکرد تجربی برای تعیین صحت اصطلاحات و مفاهیم حالت ذهنی، و برای شناسایی معادلهای عملکردی بهعنوان هویتهای احتمالی واقعی و پسینی حیاتی است. برعکس، کارکردگرایی تحلیلی ادعا میکند که این هویتها ضروری هستند و بنابراین قابل بررسی علمی تجربی نیستند.
کارکردگرایی هومونکولار
کارکردگرایی هومونکولار عمدتاً توسط دانیل دنت توسعه داده شد و توسط ویلیام لایکان حمایت شده است. این در پاسخ به چالشهای مفهومی ناشی از مغز چین ند بلاک (همچنین به عنوان ملت چین شناخته میشود) و آزمایشهای فکری اتاق چینی جان سرل، که نظریههای کارکردگرای متعارف را هدف قرار میداد، پدیدار شد. بسیاری از کارکردگرایان برای پرداختن به پیچیدگی های مفهومی ناشی از سناریوی فرضی ملتی از افراد، که هر یک به عنوان یک نورون واحد در یک سیستم جمعی برای ایجاد حالات ذهنی عملکردی یک ذهن فردی عمل می کنند، این مفهوم را پذیرفتند. آنها ادعا کردند که چنین «ملت چینی» در واقع تمام ویژگیهای کیفی و هدفمند یک ذهن را نشان میدهد، بنابراین ذهنی سیستمی یا جمعی را میسازد که دارای نگرشهای گزارهای و سایر ویژگیهای ذهنی است. صرف نظر از شایستگی این فرضیه، اعتراضی فوری در مورد دلالت آن به شکل غیرقابل قبولی از نظارت ذهن-ذهن مطرح شد. طبق فرمول بلاک، ذهن سیستمیک که ظاهراً در سطح بالاتری ظاهر می شود، لزوماً بر ذهن تک تک اعضای کشور چین تأثیر می گذارد. با این حال، به نظر می رسد که این گزاره به طور قابل توجهی، اگر مستقیماً در تضاد با اصل اصلی تز برتری جویی نباشد، به چالش می کشد: اینکه تغییرات در حوزه ذهنی باید با تغییرات در زیر لایه فیزیکی زیرین مطابقت داشته باشد. این مفهوم زمانی آشکار می شود که مجموعه حقایق ذهنی سطح بالاتر را به عنوان M1 و مجموعه حقایق ذهنی سطح پایین تر را M2 تعیین کنیم. در این چارچوب، هم M1 و هم M2 بر حقایق فیزیکی نظارت دارند. با این حال، برای مثال، انتقال از M1 به M2 از نظر تئوریک میتواند بدون هیچ گونه تغییر متناظری در این واقعیتهای فیزیکی رخ دهد.
با توجه به پذیرش آشکار برتری ذهن-ذهن در گفتمان کارکردگرا، برخی از نظریهپردازان پیشنهاد کردند که حل این معضل ذهنی متضاد در سطوح متضاد یک سلسله معضل ذهنی است. homunculi. این سطوح به تدریج از پیچیدگی در مورد سازماندهی عملکردی و ترکیب فیزیکی کاسته می شود و در نهایت به سطح نورون های فیزیکی-مکانیکی یا گروه های عصبی می رسد. با توجه به این دیدگاه، انسانها در هر سطح متوالی دارای ویژگیهای ذهنی واقعی هستند، با این وجود سادگی فزاینده و کاهش هوش را بیشتر در سلسله مراتب نشان میدهند.
کارکردگرایی مکانیکی
کارکردگرایی مکانیکی، که به طور مستقل توسط گوالتیرو پیچینی و کارل ژیلت توسعه یافته و از آن حمایت میشود، توصیفات کارکردگرایانه قبلی از حالات ذهنی را با این ادعا که همه تبیینهای روانشناختی باید به صورت مکانیکی تنظیم شوند، تقویت میکند. در نتیجه، به جای اینکه حالات ذهنی صرفاً از طریق روابط عملکردی آنها با سایر حالات ذهنی توضیح داده شوند، کارکردها تنها یکی از مؤلفههای توضیح حالت ذهنی در نظر گرفته میشوند و ساختارها بخش اساسی دیگر را تشکیل میدهند.
یک توضیح مکانیکی مستلزم تشریح یک سیستم، مانند یک سیستم ذهنی، به اجزای فیزیکی تشکیل دهنده آن، فعالیت ها یا عملکردهای مربوطه و روابط سازمانی یکپارچه آنها است. تحت این چارچوب، ذهن به عنوان یک سیستم عملکردی باقی می ماند، اما از طریق اصول مکانیکی تفسیر می شود. این دیدگاه خصلت کارکردگرایانه خود را حفظ می کند زیرا روابط کارکردی برای حالات ذهنی حیاتی باقی می ماند. با این حال، مکانیکی است زیرا این روابط عملکردی به طور مداوم به عنوان ساختارهای بتنی ظاهر می شوند، حتی اگر این ساختارها در سطح خاصی از انتزاع مفهوم سازی شوند. کارکردها یا با کمک آنها به سیستم مشخص شده یا از طریق ملاحظات غایت شناختی مشخص و روشن می شوند. وقتی کارکردها را از نظر غایت شناختی درک کنیم، می توان بیشتر به عنوان علت شناختی یا غیر علت شناختی مشخص کرد.
کارکردگرایی مکانیکی تمرکز کارکردگرایی را از خودمختاری سنتی روانشناسی نسبت به علوم اعصاب تغییر می دهد، در عوض ادغام این دو رشته را ترویج می کند. با ارائه یک چارچوب عملی برای ترکیب مدلهای روانشناختی مرسوم با دادههای عصبی، کارکردگرایی مکانیکی میتواند به عنوان هماهنگکننده نظریه کارکردگرای ذهن با توضیحات عصبشناختی عملکرد مغز دیده شود. این آشتی از توضیحات مکانیکی عملکرد سرچشمه میگیرد، که تلاش میکند تا تحقق فیزیکی حالات عملکردی (حالتهای ذهنی) را از طریق مکانیسمهای عصبی روشن کند.
فیزیکالیسم
ابهام قابل توجهی پیرامون رابطه ادعا شده بین نظریه فراگیر کارکردگرایی و فیزیکالیسم وجود دارد. کارکردگرایی مکرراً برای بی اعتبار کردن فیزیکالیسم محاکمه، به معنای بدون صلاحیت بیشتر، ادعا شده است. برعکس، اکثریت فیلسوفان ذهن که کارکردگرایی را تایید میکنند، فیزیکالیست هستند. به ویژه، برخی، مانند دیوید لوئیس، حتی خود را فیزیکالیست تقلیلگرای سختگیر اعلام کردهاند.
ند بلوک کارکردگرایی را عمدتاً بهعنوان یک تز متافیزیکی بهجای یک نظریه محدود هستیشناختی توصیف میکند. در نتیجه، دغدغه اصلی کارکردگرایی مربوط به ماهیت هستی نیست، بلکه بیشتر با ویژگی های تعیین کننده حالات ذهنی خاص، مانند درد، به عنوان انواع مجزا از حالات است. تلاشهای قبلی برای پرداختن به مشکل ذهن-بدن، با پاسخ به هر دو سؤال به دنبال حل آن بود: دوآلیسم دو ماده را مطرح میکرد و حالات ذهنی را با غیر مادی بودن آنها تعریف میکرد. رفتارگرایی یک جوهر واحد را مطرح میکند که حالات ذهنی را بهعنوان تمایلات رفتاری توصیف میکند. و فیزیکالیسم وجود یک ماده را حفظ کرد و حالات ذهنی را به عنوان حالات فیزیکی تعریف کرد (مثلاً "درد = شلیک فیبر C").
از این منظر، نوع فیزیکالیسم با کارکردگرایی ناسازگار به نظر میرسد، با توجه به اینکه نوع فیزیکالیسم حالتهای ذهنی (مثلاً، درد) را در جایی که با نقش عملکردی و ارتباط فیزیکی آن مشخص میشود، مشخص میکند. به رفتارهایی مانند فریاد زدن "اوه". با این وجود، هر شکل کمتر سخت گیرانه تری از فیزیکالیسم، که صرفاً این ادعای هستی شناختی را مطرح می کند که همه موجودات موجود از ماده فیزیکی تشکیل شده اند، کاملاً با کارکردگرایی سازگار است. علاوه بر این، بیشتر کارکردگرایان که به عنوان فیزیکالیست نیز معرفی میشوند، تصریح میکنند که ویژگیهای مورد اشاره در تعاریف عملکردی باید خود ویژگیهای فیزیکی باشند. در نتیجه، آنها فیزیکالیست هستند، حتی اگر تز کارکردگرایی گستردهتر ذاتاً این تعهد را الزامی نکند.
دیوید لوئیس بین مفاهیم «درد داشتن» که بهعنوان یک تعیینکننده سفت و سخت قابل اعمال برای موجودیتهای یکسان در تمام جهانهای ممکن عمل میکند، و خود طراحی «غیر درد»، تمایز قائل میشود. برای لوئیس، «درد» بیانگر یک توصیف مشخص است، مانند «حالت با نقش علّی x». در انسان، مرجع این توصیف نوع خاصی از حالت مغز است که مشروط به شناسایی علمی است. برای اشکال حیات مبتنی بر سیلیکون، مرجع متفاوت است، و برای فرشتگان، حالتی غیر مادی و غیر فیزیکی خواهد بود. بنابراین، لوئیس معتقد است که کاهشهای نوع فیزیکی محلی امکانپذیر بوده و با کارکردگرایی مفهومی همسو هستند. به نظر میرسد ابهامی حلنشده بین انواع و نشانهها در تحلیل کارکردگرا وجود دارد که شفافسازی را تضمین میکند.
انتقاد
یک نظرسنجی فیل پیپرز در سال 2020 نشان داد که کارکردگرایی بهعنوان محبوبترین نظریه، با 33 درصد از شرکتکنندگان آن را پذیرفته یا به آن تمایل دارند، پس از آن دوگانهگرایی با 22 درصد و نظریه هویت با 13 درصد قرار دارند. علیرغم این شیوع، کارکردگرایی پیامدهای ضد شهودی ارائه میکند که اغلب از طریق استفاده از آزمایشهای فکری به چالش کشیده میشود.
مغز چین
Ned Block مفهوم کارکردگرایانه تحقق پذیری چندگانه را نقد میکند، که بیان میکند که پیادهسازی سختافزار بیاهمیت است و فقط سطح عملکردی آن اهمیت دارد. آزمایش فکری «مغز چین» یا «ملت چین» فرض میکند که اگر کل جمعیت چین بهطور سیستماتیک سازماندهی شوند تا بهعنوان یک مغز عمل کنند و هر فرد بهعنوان یک نورون عمل کند، به شرطی که مردم نقشهای عملکردی مناسب را ایفا کنند و روابط علّی صحیح بین ورودیها و خروجیها را حفظ کنند، این سیستم ذهنی اصیل، کامل با حالات ذهنی و ذهنی را تشکیل میدهد. (اختلاف قابل توجه در سرعت عملیات بین واحدهای جداگانه معمولاً نادیده گرفته میشود.) ند بلوک غیرقابل قبول بودن این سناریو را تأیید میکند و اگر اجازه میدهد چنین سیستمی ذهنی مشروع تلقی شود، یک نقص اساسی در تز کارکردگرایی نشان میدهد.
برخی کارکردگرایان معتقدند که چین میتواند دارای کیفیات باشد، اما مقیاس عظیم آن مفهوم یک ملت آگاه چین را غیرقابل تصور میکند. این دیدگاه نشان می دهد که درک انسان از آگاهی ممکن است توسط نظریه ذاتی ذهن ما محدود شود و از درک یک آگاهی ملی جلوگیری کند. در نتیجه، اگر کارکردگرایی صادق باشد، کیفیت یا باید در هر سیستمی که عملکردهای مناسب را انجام میدهد، صرف نظر از ترکیب فیزیکی آن، آشکار شود، یا اینکه کاملاً توهمآمیز هستند.
برهان اتاق چینی
استدلال اتاق چینی جان سرل مستقیماً این ادعا را به چالش می کشد که فکر می تواند به عنوان مجموعه ای از کارکردها مفهوم شود. این آزمایش فکری بیان میکند که یک سیستم کاملاً کاربردی میتواند رفتار هوشمندانه را بدون تفسیر یا درک واقعی شبیهسازی کند. سرل این را با توصیف فردی انگلیسی زبان که در اتاقی حاوی نمادهای چینی و یک کتاب قوانین انگلیسی برای دستکاری آنها محصور شده است، نشان می دهد. سخنرانان خارجی چینی نمادها را ارائه می دهند و فرد برای بازگرداندن نمادهای خاص از کتاب قوانین پیروی می کند. سرل معتقد است که نسبت دادن دانش زبان چینی به انگلیسی زبان، صرفاً بر اساس این عملیات نحوی، غیرمنطقی خواهد بود. هدف این آزمایش نشان دادن این است که سیستمهایی که منحصراً بر فرآیندهای نحوی - که توسط ورودیها و خروجیهای الگوریتمی تعریف میشوند- تکیه میکنند - نمیتوانند به معنایی (معنا) یا قصدی (در مورد) دست یابند. بنابراین، سرل این تصور را رد میکند که فکر معادل پایبندی به مجموعهای از قوانین نحوی است.
یک ضد استدلال مکرر برای آزمایش فکری سرل پیشنهاد میکند که فعالیت ذهنی سطح بالاتری فراتر از فرد وجود دارد و نیاز به بررسی کل سیستم دارد. این دیدگاه نشان میدهد که خود سیستم زبان چینی را میفهمد، حتی اگر فرد داخل اتاق این کار را نکند. فرد اغلب به یک واحد پردازش مرکزی (CPU) در یک چارچوب محاسباتی تشبیه می شود. سرل، در رد، پیشنهاد کرد که فرد می تواند تمام قوانین و روابط نمادها را درونی کند. او اظهار داشت که حتی اگر فرد این عملیات را به صورت ذهنی به خاطر بسپارد و اجرا کند، باز هم نمادهای خالی از معنای ذاتی را دستکاری می کند. برعکس، برخی از منتقدان استدلال میکنند که این زیرسیستم پردازش نماد مغز را میتوان به عنوان یک ذهن مجزا و مجازی که قادر به درک زبان چینی است، مفهومسازی کرد.
کارکردگرایان همچنین معتقدند که، از لحاظ نظری، یک سیستم سختافزاری دیجیتال میتواند از هر نورون در مغز یک گوینده چینی تقلید کند. آنها استدلال می کنند که چنین شبیه سازی مغزی دارای فرآیندهای ذهنی یکسان است و در نتیجه زبان چینی را درک می کند.
برهان طیف معکوس
یک انتقاد مهم از کارکردگرایی، سناریو طیف معکوس یا کیفیت معکوس است که به ویژه توسط Ned Block به عنوان یک اعتراض مطرح شده است. این آزمایش فکری فردی به نام جین را با شرایطی به دنیا میآورد که باعث میشود رنگها را در مقایسه با ادراک معمولی وارونه درک کند. برای مثال، بنفش را زرد و نارنجی را آبی می بیند. برای مثال، مشاهده یک پرتقال با جین را در نظر بگیرید. در حالی که شما میوه را نارنجی می بینید، جین آن را آبی می بیند. با این وجود، هم شما و هم جین به صورت شفاهی رنگ میوه را «نارنجی» تشخیص می دهید. مهم این است که تمام تعاملات رفتاری و عملکردی با رنگ ها یکسان باقی می مانند. به عنوان مثال، جین، علیرغم تغییر ادراک رنگ، به علائم راهنمایی و رانندگی به درستی پاسخ میدهد. این استدلال نتیجه میگیرد که چون دو فرد از نظر عملکردی یکسان میتوانند حالات ذهنی متمایزی داشته باشند - که به طور خاص در جنبههای کیفی یا پدیدارشناختی آنها متفاوت است - کارکردگرایی فاقد قدرت توضیحی برای توضیح تغییرات فردی در کیفیات است.
دیوید چالمرز معتقد است که همه سیستمهای "هم شکل عملکردی"، که توسط "سازمان عملکردی ریزدانه" یا پردازش اطلاعات یکسان تعریف میشوند، دارای تجربیات آگاهانه غیرقابل تشخیص کیفی هستند. او این مفهوم را به عنوان اصل عدم تغییر سازمانی تعیین می کند. به عنوان مثال، این اصل نشان میدهد که یک تراشه سیلیکونی که عملکردی همشکل دارد برای مغز انسان، زمانی که در معرض ورودیهای حسی یکسان قرار میگیرد، همان درک رنگ قرمز را تجربه میکند. برای نشان دادن این موضوع، چالمرز آزمایش فکری «کیفیت رقص» را معرفی کرد. این استدلال از یک رویکرد reductio ad absurdum استفاده می کند، که با این فرض شروع می شود که دو سیستم از این قبیل می توانند کیفیت های متمایز را تحت شرایط یکسان نشان دهند. این آزمایش مکانیسمی را پیش بینی می کند که به طور متناوب بین بخشی از مغز که مسئول درک رنگ قرمز است و یک سیستم عملکردی هم شکل، مانند یک تراشه سیلیکونی، که درک رنگ آبی را برمی انگیزد، تغییر می کند. با توجه به اینکه هر دو سیستم عملکرد یکسانی را در مغز انجام می دهند، سوژه از هرگونه انتقال در طول سوئیچ بی خبر می ماند. چالمرز ادعا می کند که اگر کیفیت واقعاً بین قرمز و آبی تغییر کند، چنین سناریویی بسیار غیرمحتمل خواهد بود و در نتیجه منجر به تناقض می شود. در نتیجه، او نتیجه میگیرد که پدیده کیفیت رقص عملاً غیرممکن است و یک سیستم دیجیتالی معادل نه تنها کیفیات را نشان میدهد، بلکه دارای تجربیات آگاهانهای است که از نظر کیفی با تجربیات مشابه بیولوژیکی خود، مانند درک رنگ یکسان، یکسان است. علاوه بر این، چالمرز یک آزمایش فکری مرتبط به نام «کیفیت محو شدن» را پیشنهاد کرد، که ادعا میکند زمانی که نورونهای بیولوژیکی فردی بهتدریج با معادلهای عملکردی جایگزین میشوند، کیفیت کاهش مییابد.
یک انتقاد مناسب علیه استدلال طیف معکوس، فرض اساسی آن است که بهویژه آن حالت ذهنی یا ذهنی متمایز از آن فرض میشود. ویژگی ها، می توانند مستقل از روابط عملکردی مغز وجود داشته باشند. بنابراین، این پیشفرض، نتیجهگیری را در مورد حالات ذهنی کارکردی فرض میکند و عملاً امکان کارکردگرایی را بدون ارائه هیچ گونه اثبات مستقلی منع میکند. در مقابل، کارکردگرایی معتقد است که حالات ذهنی از ارتباطات متقابل عملکردی درون مغز ناشی میشوند. این نقص روششناختی یکسان - که با یک فرض متضاد زیربنایی به جای یک استدلال مستدل مشخص میشود - هم در اتاق چین و هم در استدلالهای ملت چین قابل تشخیص است.
زمین دوقلو
آزمایش فکری زمین دوقلوی هیلاری پاتنم، علیرغم فرمولبندی اولیه آن به عنوان نقد درونگرایی معنایی، استدلالی اصلی علیه کارکردگرایی است. این آزمایش فکری ساده به شرح زیر آشکار می شود: یک زمین دوقلو را تصور کنید که به جز یک جنبه، زمین را در هر جنبه ای منعکس می کند - آب روی زمین دوقلو دارای ساختار شیمیایی است، به عنوان مثال XYZ، متمایز از H2O زمین. با این حال، بسیار مهم است که XYZ در زمین دوقلو همچنان "آب" نامیده می شود و تمام خواص ماکروسکوپی نشان داده شده توسط H2O بر روی زمین، مانند مایع شفاف و آشامیدنی موجود در دریاچه ها و رودخانه ها را نشان می دهد. با توجه به اینکه این دو جهان از همه جهات به جز ترکیب شیمیایی اساسی آب یکسان هستند، شما و همتای زمینی دوقلو شما دقیقاً پدیده های یکسانی را درک می کنید، با افراد یکسان تعامل دارید، مشاغل یکسان دارید و به شیوه ای یکسان رفتار می کنید. در نتیجه، به اشتراک گذاشتن ورودیهای حسی، خروجیهای رفتاری و روابط متقابل یکسان بین حالات ذهنی، شما را شبیه به عملکردهای تکراری میکند. به عنوان مثال، هم شما و هم نسخه تکراری شما معتقدید که آب مرطوب است. با این وجود، محتوای معنایی حالت ذهنی شما در رابطه با این باور که آب مرطوب است، از محتوای تکراری شما متفاوت است، زیرا اعتقاد شما به H§45§O مربوط می شود، در حالی که تکراری شما به XYZ اشاره دارد. بنابراین این استدلال نتیجه می گیرد که از آنجایی که دو فرد می توانند از نظر عملکردی یکسان باشند و در عین حال دارای حالات ذهنی متفاوت باشند، کارکردگرایی برای توضیح جامع همه حالات ذهنی کافی نیست.
طرفداران اولیه کارکردگرایی اغلب با تلاش برای ایجاد تمایز واضح بین محتوای داخلی و خارجی به این استدلال پرداختند. به عنوان مثال، محتوای درونی نگرشهای گزارهای فقط شامل آن دسته از عناصر غیرمرتبط با جهان بیرونی میشود و دارای ویژگیهای کاربردی/علّی لازم است که ارتباط با سایر حالات ذهنی درونی را تسهیل میکند. با این حال، از آنجایی که هیچ پایه یا توجیه قطعی برای چنین تمایزی در محتوای ذهنی بیان نشده است، این مفهوم عمدتاً توسط نظریههای علّی برونگرای محتوای ذهنی که به معنایشناسی اطلاعاتی نیز شناخته میشود، جایگزین شده است. «نظریه علّی نامتقارن» جری فودور از محتوای ذهنی این دیدگاه را نشان میدهد، که شامل تطبیق کارکردگرایی برای گنجاندن درک گستردهای از ورودیها و خروجیها است، در نتیجه شامل اشیاء خارجی است که باعث بازنمایی ذهنی میشوند.
برهان زمین دوقلو بر این فرض تکیه دارد که مواجهه با یک حالت ذهنی تقلیدی با آب مقایسه میشود. با این وجود، با توجه به اینکه افراد هیچ تفاوتی بین این دو نوع آب درک نمی کنند، این فرض احتمالاً نادرست است. علاوه بر این، این فرض اساسی مستقیماً با کارکردگرایی در تضاد است. در نتیجه، استدلال زمین دوقلو نقد معتبری ارائه نمیکند، زیرا فرض اصلی آن ذاتاً کارکردگرایی را رد میکند (که معتقد است این دو آب حالتهای ذهنی متفاوتی ایجاد نمیکنند زیرا روابط عملکردی آنها بدون تغییر باقی میماند).
معنی کل گرایی
نقد مکرر کارکردگرایی بیان میکند که این کار نیازمند تفسیری ریشهای از کلگرایی معنایی است. بلاک و فودور این را مشکل لعنتی/ لعنتی نامیدند. تمایز بین فریاد زدن "لعنت" یا "لعنت" پس از ضربه زدن به انگشت خود با چکش می تواند اهمیت ذهنی داشته باشد. با این حال، اگر بر اساس کارکردگرایی، این خروجیها به حالتهای ذهنی درونی متعدد (اگر نه همه) مرتبط باشند، آنگاه دو فردی که درد یکسانی را تجربه میکنند اما واکنشهای کلامی متفاوتی ایجاد میکنند، حداقل اشتراک (یا بدون) را در حالتهای ذهنی خود خواهند داشت. این نتیجه گیری غیر منطقی است، زیرا به نظر می رسد بدیهی است که اگر هر دو نفر با چکش انگشت خود را زخمی کنند، بدون توجه به کلمه خاصی که در مضطرب به زبان می آورند، دو نفر جنبه اساسی از وضعیت روانی درد خود را به اشتراک می گذارند.
یک رویکرد جایگزین برای این موضوع شامل پذیرش یک شکل متوسط یا مولکولی از کل گرایی است. با این حال، حتی اگر این برای درد مؤثر باشد، زمانی که برای باورها و معنا به کار میرود، بهویژه در تشخیص مطالب مرتبط از غیر مرتبط، با چالشهایی مواجه میشود. ایجاد این تمایز اغلب بدون توسل به تمایز تحلیلی- ترکیبی دشوار است، که بسیاری از محققان قصد دارند آن را دور بزنند.
استدلال های بی اهمیت
ند بلاک معتقد است که برای دور زدن شونیسم ذاتی در نوع فیزیکالیسم، کارکردگرایی باید از "نسبت دادن ویژگی های ذهنی به چیزهایی که در واقع آنها را ندارند" بیش از حد مجاز باشد. او این را با پیشنهاد اینکه اقتصاد بولیوی میتواند بهگونهای طراحی شود که وضعیتهای اقتصادی، ورودیها و خروجیهای آن نسبت به یک فرد همشکل باشد، با توجه به نقشهبرداری عجیبی بین متغیرهای ذهنی و اقتصادی، نشان میدهد.
هیلاری پاتنام، جان سرل، و سایر محققان استدلالهای پیشرفتهای ارائه کردهاند که معتقدند تحلیلهای سهگانه ساختارگرایی، تحلیلهای درونی آن را میبینند. همه جا حاضر این فراگیر بودن نشان می دهد که کارکردگرایی یا به رفتارگرایی یا به پیش پا افتاده بودن تبدیل می شود و در نتیجه منجر به نوعی پان روان گرایی می شود. این استدلالها معمولاً فرض میکنند که فیزیک دنبالهای از حالتهای منحصربهفرد را ایجاد میکند و هر زمان که نقشهبرداری از مجموعهای از حالتهای ذهنی پیشنهادی به حالات فیزیکی یک سیستم وجود داشته باشد، تحقق کارکردگرایانه رخ میدهد. از آنجایی که حالتهای هر سیستم فیزیکی همواره حداقل تا حدی منحصربهفرد هستند، چنین نقشهبرداری همیشه وجود خواهد داشت، بنابراین هر سیستمی را به ذهن تبدیل میکند. فرمولبندیهای کارکردگرا که الزامات مطلق را بر تعامل با اشیاء خارجی تحمیل میکنند (یعنی اشیایی که به طور عملکردی در حساب عملکردی تعریف نشدهاند) به جای بیاهمیت مطلق، به رفتارگرایی تقلیل مییابند، زیرا رفتار ورودی-خروجی یک پیشنیاز باقی میماند.
پیتر گادفری-اسمیت معتقد است که این فرمولبندیها در صورتی میتوانند بیاهمیت جلوه کنند اگر یک فرض اضافی به ظاهر بیضرر را در خود جای دهند. این فرض بیان می کند که گنجاندن یک لایه مبدل - یک سیستم ورودی-خروجی - به یک شی نباید ظرفیت آن را برای حالت های ذهنی تغییر دهد. عملکرد لایه مبدل محدود به ایجاد رفتار مبتنی بر یک نقشه برداری ساده است، مانند جدول جستجو، که ورودی ها را به اقدامات سیستم و حالت های سیستم را به خروجی تبدیل می کند. با این وجود، با توجه به اینکه سیستم در هر لحظه و برای هر ورودی بالقوه، حالتهای منحصربهفردی را اشغال میکند، چنین نقشهبرداری همواره وجود دارد، در نتیجه امکان ایجاد یک لایه مبدل را میدهد که قادر به تولید هر رفتار فیزیکی دلخواه باشد.
گادفری اسمیت پیشنهاد میکند که این مسائل را میتوان از طریق اعمال علیت حل کرد، و پیشنهاد میکند که آنهایی که دارای یک حالت ذهنی هستند، یک حالت پیوسته بین آنها را ندارند. دوگانگی علاوه بر این، به نظر میرسد که تحمیل محدودیتها بر این نگاشتها یا به بررسی رفتار بیرونی، مشابه رفتارگرایی، یا تحلیل ساختار درونی تحقق، همانطور که در نظریه هویت دیده میشود، نیاز دارد. در حالی که تحقق چندگانه ممکن است به طور کامل به خطر نیفتد، ادعای کارکردگرایانه در مورد استقلال توصیف های عملکردی سطح بالا قابل بحث است.
مراجع
مراجع
آرمسترانگ، D.M. (1968). نظریه ماتریالیستی ذهن. لندن: RKP.
- آرمسترانگ، دی.ام. (1968). نظریه ماتریالیستی ذهن. لندن: RKP.
- Baron-Cohen, S.; لزلی، ا. Frith، U. (1985). "آیا کودک اوتیستیک "نظریه ذهن" دارد؟ شناخت. 21 (1): 37–46. doi:10.1016/0010-0277(85)90022-8. PMID 2934210. S2CID 14955234.Readings in Philosophy of Psychology. کمبریج، کارشناسی ارشد: انتشارات دانشگاه هاروارد.
- بلاک، ند. (1980b). "مشکلات با کارکردگرایی"، در Block (1980a).
- بلاک، ند. (1994). کیفیت. در S. Guttenplan (ویرایش)، A Companion to Philosophy of Mind. آکسفورد: بلک ول.
- بلاک، ند (1996). "کارکردگرایی چیست؟" (PDF). نسخه اصلاح شده مدخل در مورد کارکردگرایی در ضمیمه دایره المعارف فلسفه، مک میلان.بررسی فلسفی 81.
- چالمرز، دیوید. (1996). ذهن آگاه. آکسفورد: انتشارات دانشگاه آکسفورد.
- DeLancey, C. (2002). "موتورهای پرشور - آنچه احساسات در مورد ذهن و هوش مصنوعی آشکار می کنند." آکسفورد: انتشارات دانشگاه آکسفورد.
- Dennett, D. (1990). Quining Qualia. در W. Lycan (ویرایش)، ذهن و شناخت. آکسفورد: بلک ولز.
- لوین، جانت. (2004). "کارکردگرایی"، دانشنامه فلسفه استنفورد (نسخه پاییز 2004)، ای. زالتا (ویرایشگر). (آنلاین).
- لوئیس، دیوید. (1966). "برهانی برای نظریه هویت". مجله فلسفه 63.
- لوئیس، دیوید. (1980). "درد دیوانه و درد مریخی". در بلوک (1980a)، جلد. 1، ص 216-222.
- Lycan، W. (1987). آگاهی. کمبریج، MA: مطبوعات MIT.
- مندیک، پیت. (1998). روشنایی دقیق، عصب شناسی شناختی، و آینده کارکردگرایی.
- Marr, D. (1982). چشم انداز: یک رویکرد محاسباتی. سانفرانسیسکو: فریمن & شرکت
- Polgar, T. D. (2008). "کارکردگرایی". دانشنامه اینترنتی فلسفه.
- پاتنام، هیلاری. (1967). "مقدمات روانشناختی". در هنر، ذهن، و دین، W.H. Capitan و D.D. مریل (ویرایش)، ص 37-48. (بعدها با عنوان "ماهیت حالات ذهنی" در پاتنام (1975a) منتشر شد).
- پاتنام، هیلاری. (1975a). ذهن، زبان و واقعیت. کمبریج: جام.
- سرل، جان (1980). "ذهن ها، مغزها و برنامه ها" (PDF). علوم رفتاری و مغز. §56§ (3): 417–424. doi:10.1017/s0140525x00005756. S2CID 55303721.بررسی فلسفی LXVIII.
- لوین، جانت. "کارکردگرایی". در زالتا، ادوارد N. (ویرایش). دایره المعارف فلسفه استنفورد. ISSN 1095-5054. OCLC 429049174.الیاسمیت، کریس (2004). "Dictionary of the Philosophy of Mind - Functionalism". دانشگاه واترلو (کانادا). بایگانی شده از نسخه اصلی در 23/06/2012.منبع: بایگانی آکادمی TORIma