TORIma Academy Logo TORIma Academy
ایده آلیسم آلمانی
فلسفه

ایده آلیسم آلمانی

TORIma Academy — متافیزیک / معرفت شناسی

ایده آلیسم آلمانی

ایده آلیسم آلمانی

ایده آلیسم آلمانی یک جنبش فلسفی است که در اواخر قرن 18 و اوایل قرن 19 در آلمان ظهور کرد. این برگرفته از آثار امانوئل کانت در…

ایدئالیسم آلمانی یک جنبش فلسفی است که در اواخر قرن 18 و اوایل قرن 19 در آلمان سرچشمه گرفت. این از کمک های فلسفی امانوئل کانت در دهه های 1780 و 1790 سرچشمه می گرفت و به طور پیچیده ای با رمانتیسم و ​​اندیشه سیاسی انقلابی عصر روشنگری مرتبط بود. این مرحله پساکانتی ایده‌آلیسم آلمانی به‌عنوان ایدئالیسم پساکانتی یا به سادگی پساکانتی‌گرایی نامیده می‌شود. یک طبقه بندی رایج، ایده آلیست های آلمانی را به عنوان ایده آلیست های متعالی، که کانت و فیشته نمونه آن ها هستند، و ایده آلیست های مطلق، که با شلینگ و هگل شناسایی می شوند، متمایز می کند.

مفهوم ایده آلیسم

از نظر فلسفی، ایده‌آلیسم معتقد است که ابژه‌های اساسی دانش «ایده‌آل» هستند، که بر خلاف وجود مادی، به وابستگی آنها به ذهن دلالت دارد. این اصطلاح از ادعای افلاطون سرچشمه می‌گیرد که «ایده‌ها» - مقوله‌ها یا مفاهیمی که ذهن از تجارب تجربی موجودات خاص انتزاع می‌کند - دارای واقعیتی بزرگ‌تر از خود جزییات است که مشروط به این ایده‌ها هستند تا برعکس. اما در چارچوب ایده آلیسم آلمانی، این اصطلاح به دلیل کاربرد متنوع آن توسط کانت و متفکران بعدی او، به ویژه فیشته، شلینگ و هگل، دارای ابهام است.

به گفته کانت، شناخت انسان از واقعیت بیرونی باید با ساختار تحمیل شده بر تجربه ما از این واقعیت توسط ذهن یا محرک در حین دریافت اطلاعات (دریافت اطلاعات حسی) باشد. وقتی از نمونه‌های خاص انتزاع می‌کنیم - به عنوان مثال، برای شناسایی نیروهای فیزیکی زیربنایی یا اصول منطقی ضروری برای گفتار و فکر منسجم - ما صرفاً چارچوب مقوله‌ای یا مفهومی را که ذهن خود ما ذاتاً در تمام تجربیات ما مشارکت می‌کند، «پرده» می‌کنیم. برخلاف ادعای افلاطون، ما مستقیماً ساختار ذاتی واقعیت خارجی را درک نمی کنیم. همیشه فراتر از درک ما باقی می‌ماند.

در نتیجه، ایده‌آلیسم کانت به عنوان «استعلایی» یا «انتقادی» توصیف می‌شود، زیرا معماری مقوله‌ای (استعلایی) دانش بالقوه را بررسی می‌کند، در نتیجه تمام ادعاهای معرفتی را در منشأ آنها در چارچوب مقوله‌ای ذاتی موضوع دنبال می‌کند. برای مثال، کانت معتقد است که تفسیرهای غایت‌شناختی از پدیده‌هایی مانند هموستاز و اتوپوئزیس در موجودات، علی‌رغم ظاهر شدنی قابل مشاهده و در نتیجه قابل تأیید تجربی (یا حداقل محتمل)، از ساختار ذهنی ما ناشی می‌شود که مفاهیم خاصی را بر ماده سازمان‌یافته ارائه می‌کند. برعکس، کانت همان استدلال انتقادی را در مورد تقلیل‌گرایی ماتریالیستی به کار می‌برد و ادعا می‌کند که آن نیز به‌عنوان پیامد آرمان‌های «تنظیمی» خاص عمل می‌کند (مثلاً انگیزه ساده‌سازی درک ما از کثرت و کثرت بیرونی به مجموعه‌ای حداقلی از قوانین، نیروها و موجودیت‌های بنیادی). از منظر ایده آلیست انتقادی، اساساً غیرممکن است که دانست آیا موجودات زنده در نهایت غایت شناسانه، مکانیکی یا دارای ماهیت کاملاً متفاوتی هستند.

جانشینان فکری کانت با این ادعای او موافقت کردند که سوژه، در حالت عادی خود، فاقد آن دانش واقعی بیرونی و واقعی گرایی مستقیم (واقع گرایی واقعی) است. به دست آمده از داده های حسی در نهایت فقط ساختار طبقه بندی شده خود سوژه از این اطلاعات را نشان می دهد. با این حال، آنها اغلب این محدودیت کانتی در شناخت عادی را به عنوان یک چالش فکری تعبیر می‌کردند که توسعه چارچوب معرفت‌شناختی جامع‌تری را ضروری می‌کرد. تلاش‌ها برای ساختن چنین نظریه‌ای غالباً بر اشکال متمایز شهود متمرکز بود که کانت آن‌ها را غیرممکن رد کرده بود یا آن‌ها را به‌عنوان پایه‌های مناسب برای دانش به معنای دقیق و منظم رد کرده بود. برای مثال، این شامل بینش‌های «معنوی» می‌شود که در برابر مشاهده، تأیید مشترک، و آزمایش قابل اعتماد و قابل تکرار مقاومت می‌کنند و در نتیجه استفاده از آن‌ها را به‌عنوان پایه‌هایی برای قوانین انتزاعی مربوط به قوانین طبیعی منع می‌کنند.

فیلسوفانی مانند فیشته، شلینگ و هگل با بسط این ادعاها اظهار داشتند که وابستگی ذهنی تمام تجربیات قابل تصور مستلزم شکلی از ایده آلیسم مطلق است - این موضع فلسفی که جوهر بنیادی واقعیت ایده آل یا ذهنی است، مشابه افلاطونیسم. در حالی که مکررا ایده‌آلیسم استعلایی یا انتقادی کانت را نقدی ضروری و قابل ستایش از «دگماتیسم» فلسفی می‌دانستند، اما آن را به‌عنوان ناتمام ماندن نقد معرفت‌شناختی و در نتیجه شرایط غیرقابل قبول ثنویت، نی‌نگری‌گرایی و حتی آگنوستیکیسم درک می‌کردند. در نتیجه، ایده‌آلیست‌های آلمانی پساکانتی غالباً به‌عنوان مونیست، انشاء‌گرا و غیردوئالیست شناخته می‌شوند.

زمینه تاریخی

تلاش‌های فلسفی امانوئل کانت با هدف آشتی دادن دو مکتب فکری غالب قرن هجدهم بود: عقل‌گرایی، که معتقد بود دانش تنها از طریق عقل قابل دستیابی است a priori (مستقل از تجربه)، و تجربه‌گرایی، که ادعا می‌کرد انحصاراً حسی اکتسابی است. (به دنبال تجربه). این دیدگاه اخیر به‌ویژه توسط دیوید هیوم بیان شد، که کانت به طور خاص به دنبال رد استدلال‌های شک‌آمیز او بود.

تصمیم‌نامه پیشنهادی کانت بیان می‌کند که اگرچه درک انسان برای دستیابی به دانش جهان بر ابژه‌های تجربی تکیه می‌کند، اما می‌توان به‌طور پیشینی چارچوب ساختاری بالقوه اندیشه را بررسی کرد و از این طریق محدودیت‌های بالقوه اندیشه را مشخص کرد. کانت این روش شناسی را «فلسفه انتقادی» نامید، و بر تمرکز آن بر بررسی محدودیت های ساختارهای نظری به جای ایجاد آموزه های تأییدی در درجه اول تأکید کرد.

با این وجود، یک آموزه مثبت پدیدار می شود: «ایدئالیسم استعلایی» که از ایده آلیسم کلاسیک و سوبژکتیو فاصله دارد. این دیدگاه بیان می کند که جهان پدیداری به طور همزمان "از لحاظ تجربی واقعی و به طور متعالی ایده آل" است. در نتیجه، ذهن نقشی محوری در ساختار تجربه دنیوی ما بر عهده می‌گیرد، زیرا پدیده‌ها در چارچوب‌های زمان و مکان درک می‌شوند که توسط مقوله‌های ذاتی فهم اداره می‌شود.

نظریه پردازان

پس از کانت، برجسته ترین چهره های ایده آلیسم آلمانی عبارتند از J. G. Fichte، F. W. J. Schelling و G. W. F. Hegel. مسیر حرکت، به ویژه در فلسفه های متفکران بعدی کانت، به طور قابل توجهی توسط منتقدان آثار او، مانند F. H. Jacobi، Salomon Maimon، و Gottlob Ernst Schulze شکل گرفت.

کانت

امانوئل کانت، در نقد عقل محض (1781)، استدلال کرد که ذهن انسان قادر به درک مستقیم جهان بیرونی آنگونه که مستقلاً وجود دارد، نیست. در عوض، تجربه ما از واقعیت به واسطه مقولات و مفاهیم پیشینی ذاتی عقل انسانی است. کانت این دسته‌بندی‌ها و مفاهیم را «استعلایی» نامید زیرا برای ساختار و سازماندهی هر تجربه‌ای از جهان ضروری هستند، اما دسترسی مستقیم به «چیز در خود»، که واقعیت نهایی را تشکیل می‌دهد، نمی‌دهند.

ایده‌آلیسم استعلایی کانت شامل دو اصل اساسی است. اولاً، ادعا می کند که ذهن انسان صرفاً یک ظرف منفعل برای داده های حسی نیست، بلکه فعالانه در ساختن تجربه ما از جهان شرکت می کند. ثانیاً، معتقد است که ماهیت ذاتی واقعیت در نهایت برای ما غیرقابل دسترس باقی می‌ماند، با توجه به اینکه ادراک ما از جهان ذاتاً از طریق ساختارهای ذهن ما فیلتر می‌شود.

در حالی که کانت دامنه دانش را به اشیائی محدود می‌کرد که در معرض تجربه‌های احتمالی هستند، سه جانشین برجسته‌اش این محدودیت‌ها را متعاقباً محدود کردند.

رینهولد

کارل لئونهارد راینهولد، که بین سال‌های 1786 و 1789 در عطارد آلمانی می‌نوشت، نامه‌هایی درباره فلسفه کانتی خود را منتشر کرد که متعاقباً در دو جلد در سال‌های 1790 و 1792 منتشر شد. فقط پدیده ها را درک کنید، هرگز "چیزهای درون خود" را. راینهولد برای ساختن استدلال خود، بدیهی غیرقابل تردیدی را مطرح کرد که از آن می‌توان تمام دانش مربوط به آگاهی را استخراج کرد. این بدیهیات بیان می کرد: «بازنمایی در آگاهی توسط فاعل از فاعل و مفعول متمایز می شود و به هر دو اطلاق می شود».

در نتیجه، راینهولد تحقیقات فلسفی خود را نه با تعاریف، بلکه با اصل مربوط به بازنمایی در ذهن خودآگاه آغاز کرد. از طریق این روش، او دانش را به سه عنصر تشکیل دهنده تجزیه کرد: (1) سوژه آگاه یا ناظر. (2) شیء شناخته شده است. و (3) تصویر ذهنی یا بازنمایی موجود در ذهن سوژه.

ژاکوبی

فریدریش هاینریش ژاکوبی، در اثر خود در سال 1787 دیوید هیوم در مورد ایمان، یا ایده آلیسم و رئالیسم، با مفهوم کانت از "چیز در خود" درگیر شد. در حالی که ژاکوبی موافق بود که «شیء فی نفسه» عینی مستقیماً قابل شناخت نیست، اما ادعا کرد که وجود آن را باید از طریق باور پذیرفت. او استدلال کرد که یک سوژه باید به حضور یک شی خارجی واقعی مطابق با بازنمایی ذهنی آن اعتقاد داشته باشد. به گفته ژاکوبی، این باور از مکاشفه یا حقیقتی فوراً درک شده، هرچند منطقاً اثبات نشده، سرچشمه می گیرد. بدین ترتیب وجود واقعی یک «چیز در خود» برای سوژه مشاهده‌کننده آشکار یا آشکار می‌شود. از طریق این چارچوب، سوژه مستقیماً بازنمایی‌های ذهنی و ایده‌آل درون ذهن را درک می‌کند، در حالی که به طور همزمان اعتقادی قوی به «چیز در خود» واقعی و عینی موجود بیرونی دارد. ژاکوبی با چارچوب بندی دنیای بیرون به عنوان یک موضوع اعتقادی، به دنبال اعتبار بخشیدن به باور - یا ایمان - به طور گسترده تر بود.

میمون

سالومون میمون با انتقاد از دوگانگی‌های کانت، به طور قابل توجهی بر ایده‌آلیسم آلمانی تأثیر گذاشت و اظهار داشت که کانت نتوانست رابطه بین مفاهیم به ظاهر متضاد مانند حساسیت و درک را روشن کند (مقاله‌ای در باب فلسفه استعلایی، 1789/90). میمون این را به عنوان یک چالش عمیق شکاکانه برای چارچوب فلسفی کانت تشخیص داد.

میمون و دیگر منتقدان نو-هومین با برجسته کردن این دوگانگی‌های ذاتی، راه مهمی را برای شک‌گرایی در سیستم فلسفی کانت معرفی کردند. یک سوال انتقادی در مورد اینکه چگونه می توان دو حوزه متفاوت، عقلانی و معقول را به هم مرتبط دانست، مطرح شد. موضوع اصلی از مطابقت بین بازنمایی ها و چیزهای درون خود به کاربرد مفاهیم پیشینی به شهود پسینی
تغییر یافت.

میمون به دنبال حل این معضل از طریق معرفی مفهوم "ذهن نامتناهی" بود. در نتیجه، رویکرد او اغلب به‌عنوان بازگشت به گمانه‌زنی‌های متعالی پیش از کانتی توصیف می‌شود. فردریک سی بیزر خاطرنشان می کند که "با احیای ایده های متافیزیکی از درون پروبلماتیک فلسفه انتقادی، به آنها مشروعیت جدیدی بخشید و امکان رستاخیز انتقادی متافیزیک را باز کرد."

شولز

گوتلوب ارنست شولتز در اثر خود در سال 1792، Aenesidemus استدلال کرد که فلسفه انتقادی کانت حاوی تضادهای درونی است. شولتز خاطرنشان کرد که در حالی که کانت قانون علت و معلول را صرفاً در مورد پدیده‌ها قابل اجرا می‌داند، نه بین پدیده‌ها و چیزهای فی نفسه، کانت به طور همزمان ادعا می‌کند که شیء به خودی خود باعث پدیده می‌شود.

Fichte

یوهان گوتلیب فیشته به دنبال نقد مهم شولز از مفهوم شی در خود، در سال‌های 1794/1795 خود فلسفه‌ای را توسعه داد که شبیه به کانت بود، اما مفهوم چیز در خود را حذف کرد. فیشته مدعی بود که بازنمایی های انسانی از «خود استعلایی» یا سوژه دانا سرچشمه می گیرد. به نظر او، هیچ چیز خارجی فی نفسه وجود ندارد. در عوض، سوژه خود منبع اشیاء خارجی یا غیر ایگو است.

فیشته معتقد بود که این حقیقت از طریق شهود عقلی قابل تشخیص است، به این معنی که می‌توان آن را فوراً با بینش عقلانی درک کرد.

Schelling

فردریش ویلهلم ژوزف شلینگ در اثر 1800 خود، سیستم ایده آلیسم متعالی و "ارائه نظام فلسفه من" در سال 1801 اظهار داشت که "من" فیشته مستلزم "نه-من" است و استدلال می کند که یک سوژه بدون ابژه نمی تواند وجود داشته باشد. در نتیجه، بازنمایی‌های ذهنی با اشیاء بسط یافته خارج از ذهن یکسان تلقی می‌شوند. فلسفه هویت شلینگ بر وحدت اساسی امر ذهنی و عینی تاکید می کند و بدین ترتیب ایده آل را با امر واقعی یکسان می کند.

هگل

گئورگ ویلهلم فردریش هگل با این پیشنهاد که تضادهای حل ناشدنی که کانت در ضدیت با عقل محض خود شناسایی کرده بود، به فلسفه کانت پرداخت. هگل با شناخت محدودیت‌های تفکر انتزاعی، چگونگی شکل‌دهی تحولات تاریخی به فلسفه‌ها و شیوه‌های مختلف شناخت را بررسی کرد. او در اثر خود در سال 1807، پدیدارشناسی روح، تکامل خودآگاهی را در طول تاریخ به دقت ترسیم کرد و بر نقش حیاتی بین الاذهانی در ظهور آن تأکید کرد. از طریق این بینش ها، هگل دو مفهوم محوری را به متافیزیک و فلسفه معرفی کرد: اهمیت ذاتی تاریخ و بین الاذهانی.

هگل همچنین هدفش این بود که مفهوم مرسوم خدا را با مفهوم روح مطلق تضعیف کند. او باروخ اسپینوزا را که درک انسان‌سازی از خدا را به یک جوهره زیربنایی تبدیل کرد، ستایش کرد و خاطرنشان کرد که مفهوم خود او از شناخت مطلق هدفی مشابه دارد.

شلایرماخر

فریدریش شلایرماخر، متکلم، معتقد است که آرمان و امر واقعی در خدا همگرا می شوند (دیالکتیک، یا، هنر انجام فلسفه: نسخه مطالعاتی یادداشت های 1811). او آرمان را فرآیندهای ذهنی ذهنی که اندیشه، عقل و عقل را در بر می گیرد، تعریف می کند، در حالی که امر واقعی حوزه عینی طبیعت و وجود فیزیکی را نشان می دهد. شلایرماخر اعلام کرد که این وحدت آرمانی و واقعی ذاتاً در درون خدا متجلی است. او استدلال کرد که این دو جنبه تأثیر مولد یا علّی بر یکدیگر ندارند، بلکه به طور مساوی در موجودیت متعالی مطلق خدا همزیستی دارند.

پاسخ‌ها

نئوکانتییسم

نئوکانتیانیسم بر جنبه‌های انتقادی فلسفه کانتی تأکید داشت، در تضاد با آنچه که فراتر از حد ایده‌آلیسم آلمانی تلقی می‌شد. این جنبش فلسفی در اواخر قرن 19 و اوایل قرن 20 در آلمان موقعیت مسلط داشت. علیرغم اختلافات داخلی قابل توجه میان طرفداران آن، نئوکانتی ها به طور یکسان به نوعی از "روش استعلایی" پایبند بودند.

ایدئالیسم بریتانیایی

در طول قرن نوزدهم در انگلستان، فیلسوف توماس هیل گرین ایده آلیسم آلمانی را برای تقویت یکتاپرستی مسیحی به عنوان پایه ای برای اصول اخلاقی پذیرفت. چارچوب فلسفی او به دنبال تبیین آگاهی یا ذهن ابدی بود و تشابهاتی را با تصور برکلی از خدا ترسیم می کرد. جان رادمن، در مقدمه کار خود در مورد نظریه سیاسی توماس هیل گرین، گرین را اینگونه توصیف کرد که "به بهترین وجه به عنوان نماینده ایده آلیسم آلمانی به عنوان پاسخی به معضلی که بی اعتبار کردن مسیحیت به وجود می آید...."

ایالات متحده

ایدئالیسم آلمانی برای اولین بار از طریق جیمز مارش، روشنفکر اهل ورمونت، به سوادهای آمریکایی گسترده تر رسید. مارش در اوایل دهه 1820 در حین تحصیل الهیات زیر نظر موسی استوارت در مدرسه علمیه آندوور، قصد داشت الهیات مسیحی را توسعه دهد که «قلب را در ذهن زنده نگه دارد». برخی از الهی‌دانان و روحانیون آمریکایی از مفهوم الهیات ایده‌آلیسم آلمانی در مورد ایده‌آل مطلق یا Geist [روح] قدردانی کردند و آن را جایگزینی دینی برای درک متعارف مسیحی از الوهیت می‌دانستند. وزرای آمریکایی از ایده آل مطلق Weltgeist [روح جهانی] استناد کردند زیرا "به امید یافتن آرامش در برابر پوزیتیویسم و ​​تجربه گرایی انگلیسی به ایده آلیسم آلمانی روی آوردند." پس از جنگ داخلی، ایده آلیسم آلمانی به عنوان یک جایگزین مذهبی عمل کرد، زیرا "آمریکایی ها به دلیل "از دست دادن ایمان به تبیین های کیهانی سنتی" به سمت ایده آلیسم آلمانی کشیده شدند. در اوایل دهه 1870، تأثیر ایده‌آلیسم آلمانی آنقدر قابل توجه بود که والت ویتمن در نوشته‌های شخصی خود خاطرنشان کرد: «فقط هگل برای آمریکا مناسب است - به اندازه کافی بزرگ و به اندازه کافی آزاد است». "

Geisteswissenschaft

مراجع

کتابشناسی

Çavkanî: Arşîva TORÎma Akademî

درباره این نوشته

ایده آلیسم آلمانی چیست؟

راهنمایی کوتاه درباره ایده آلیسم آلمانی، ویژگی‌های اصلی، کاربردها و موضوعات مرتبط.

برچسب‌های موضوع

ایده آلیسم آلمانی چیست توضیح ایده آلیسم آلمانی مبانی ایده آلیسم آلمانی نوشته‌های فلسفه فلسفه به کردی موضوعات مرتبط

جست‌وجوهای رایج درباره این موضوع

  • ایده آلیسم آلمانی چیست؟
  • ایده آلیسم آلمانی چه کاربردی دارد؟
  • چرا ایده آلیسم آلمانی مهم است؟
  • چه موضوعاتی با ایده آلیسم آلمانی مرتبط‌اند؟

آرشیو دسته‌بندی

مجموعه مقالات فلسفی و فلسفه کردی

در این بخش، به کاوش عمیق در دنیای گسترده فلسفه می‌پردازیم. از مباحث بنیادین اخلاق، ذهن و منطق گرفته تا بررسی جنبش‌های فلسفی بزرگ و اندیشه‌های فیلسوفان برجسته. همچنین، نگاهی ویژه به فلسفه کردی خواهیم داشت و ابعاد مختلف

خانه بازگشت به فلسفه