پوزیتیویسم منطقی، که به آن تجربه گرایی منطقی یا نئو پوزیتیویسم نیز گفته می شود، یک جنبش فلسفی را تشکیل می دهد که ریشه در سنت تجربه گرایانه دارد. هدف اصلی آن ایجاد یک فلسفه علمی بود که در آن گفتمان فلسفی بتواند به سطحی از اعتبار و اهمیت قابل مقایسه با علوم تجربی دست یابد، همانطور که طرفداران آن درک می کنند.
پوزیتیویسم منطقی که با نام تجربه گرایی منطقی یا پوزیتیویسم نو نیز شناخته می شود، یک جنبش فلسفی در سنت تجربه گرایانه بود که در پی تدوین یک فلسفه علمی بود که در آن گفتمان فلسفی، به مثابه ادراکی تجربی و مؤلف خود، به عنوان ادراکی تحسین برانگیز و مؤلف آن باشد. علم.
اصول اصلی پوزیتیویسم منطقی اصل تأیید بود که «معیار تأییدپذیری معنا» نیز نامیده میشود. این اصل بیان میکند که یک گزاره منحصراً در صورتی دارای معنای شناختی است که از نظر تجربی قابل تأیید باشد یا اگر بیانگر یک توتولوژی باشد (یعنی درست از نظر تعریف یا ساختار منطقی). در نتیجه، این معیار اظهارات متافیزیکی، الهیاتی، اخلاقی و زیباییشناختی را به عنوان از لحاظ شناختی بیمعنا، فاقد ارزش حقیقت یا محتوای واقعی رد میکرد. اگرچه هدف این جنبش اصلاح مجدد فلسفه با تقلید از روش شناسی علم تجربی بود، اما به اشتباه به عنوان تلاشی برای تحمیل مقررات و استانداردهای سختگیرانه بر فرآیند علمی شناخته شد.
این جنبش در اواخر دهه 1920 آغاز شد و حول فیلسوفان، دانشمندان، و ریاضیدانان برلینی که به آنها وابسته بودند، ادغام شد. در سرتاسر دهه 1930 در مراکز مختلف فکری اروپا رونق یافت. پس از جنگ جهانی دوم، بسیاری از طرفداران به کشورهای انگلیسی زبان نقل مکان کردند که منجر به جهت گیری مجدد پروژه به سمت اهداف معتدل تر در فلسفه علم شد.
در دهه 1950، مسائل اساسی ذاتی اصول اصلی پوزیتیویسم منطقی به طور فزاینده ای غیرقابل حل تلقی می شدند. این منجر به انتقادات فزاینده ای از سوی فیلسوفان برجسته، از جمله ویلارد ون اورمان کواین و کارل پوپر، و حتی از درون خود جنبش، به ویژه از سوی کارل همپل شد. این چالش های حل نشده در نهایت به افول و رها شدن جنبش در دهه 1960 کمک کرد. در سال 1967، فیلسوف جان پاسمور به طور معروف پوزیتیویسم منطقی را "مرده، یا به اندازه یک جنبش فلسفی مرده" اعلام کرد.
ریشه ها
ظهور پوزیتیویسم منطقی در آلمان و اتریش در یک محیط فرهنگی رخ داد که با تأثیر فراگیر متافیزیک هگلی و کمک های جانشینان آن، مانند F. H. Bradley، که چارچوب های متافیزیکی او واقعیت را مستقل از مشاهدات تجربی به تصویر می کشید، مشخص شد. همزمان، اواخر قرن نوزدهم شاهد ظهور نئوکانتیانیسم بود، جریانی فلسفی که ریشه در سنت خردگرایانه داشت.
بنای نظری برنامه پوزیتیویستی منطقی از طریق فلسفههای تجربهگرایانه دیوید هیوم، آگوست کنت، و ده نفر از پوزیتیو کومسیت و ارنست ماخ تثبیت شد. این جنبش نظریه نسبیت عام انیشتین را به عنوان پارادایم علمی خود معرفی کرد. با پایبندی به پدیدارگرایی ماخ، که فرض می کند اشیاء مادی صرفاً به عنوان محرک های حسی و نه به عنوان موجودات قابل مشاهده مستقل وجود دارند، پوزیتیویست های منطقی تمام دانش علمی را منحصراً از تجربه حسی به دست می آورند. تأثیرات دیگر شامل عملیات گرایی پرسی بریگمن است که ادعا می کند یک مفهوم تنها در صورتی قابل شناخت است که بتوان آن را به طور تجربی اندازه گیری کرد، و بینش های امانوئل کانت در مورد قدیم بودن. این متن مفهومی از فلسفه را به عنوان «نقد زبان» پیش برد و تمایزات نظری بین گفتمان معنادار و بی معنا را مشخص کرد. Tractatus از نظریه مطابقت صدق، در تضاد با نظریه انسجام حمایت می کرد. در حالی که پوزیتیویست های منطقی نیز با رویکرد ویتگنشتاین به احتمال شکل گرفتند، برخی، همانطور که نورات اشاره کرد، در مورد جنبه های متافیزیکی موجود در Tractatus
اظهار نظر کردند.تاریخچه
محافل وین و برلین
حلقه وین، عمدتاً توسط موریتز شلیک، در اطراف دانشگاه وین و در کافه مرکزی تشکیل جلسه داد. مواضع فلسفی آن در مانیفست سال 1929 توسط اتو نورات، هانس هان و رودولف کارنپ بیان شد. شلیک که در ابتدا طرفدار نئوکانتیانیسم بود، متعاقباً دیدگاههای خود را تغییر داد، تحت تأثیر انتشارات کارنپ در سال 1928، Der logische Aufbau der Welt (ساختار منطقی جهان). اعضای حلقه وین روابط مشترک قوی با حلقه برلین، جایی که هانس رایشنباخ جایگاه برجسته ای داشت، تقویت کردند. کارل همپل، که زیر نظر رایشنباخ در آلمان تحصیل کرد، نیز به شخصیت مهمی در پیشرفت بعدی جنبش تبدیل شد. کارل پوپر، که نورات او را "اپوزیسیون رسمی" نامید، به عنوان منتقد صمیمی و در عین حال پیگیر جنبش بود.
در ابتدا، چهرههای کلیدی مانند کارنپ، هان و نورات سختگیری بیش از حد معیار قابلیت تأیید را تأیید کردند و به رد اظهارات جهانی ضروری برای فرضیههای علمی اشاره کردند. یک جناح چپ رادیکال، به رهبری نورات و کارنپ در حلقه وین، از تغییراتی برای کاهش این معیار حمایت کرد، ابتکاری که آنها آن را "لیبرالسازی تجربهگرایی" نامیدند. برعکس، یک جناح راست محافظهکار، تحت رهبری شلیک و وایزمن، قصد داشت گزارههای جهانی را به عنوان حقایق تحلیلی دستهبندی کند و از این طریق آنها را با معیار تعیینشده همسو کند. کارنپ، یکی از طرفداران جناح لیبرال، بر اهمیت خطاپذیری و عمل گرایی تأکید کرد و هر دو را برای تجربه گرایی بنیادی می دانست. نورات از انتقال از پدیدارگرایی ماخ به فیزیکالیسم دفاع کرد، موضعی که شلیک متعاقباً با آن مخالفت کرد. واگرایی در حلقه وین همچنین منعکس کننده نابرابری های سیاسی بود، به ویژه هنگامی که نورات و کارنپ تلاش کردند تا تحقیقات علمی را به سمت اصلاحات اجتماعی سوق دهند.
هم شلیک و هم کارنپ تحت تأثیر مثبت گرایی منطقی و متعاقباً تلاش کردند تا پوزیتیویسم منطقی را در تقابل با شخصیتی که طرفدار ارنست کاستی بود، ترسیم کنند. از مکتب ماربورگ و پدیدارشناسی ادموند هوسرل. پوزیتیویست های منطقی به ویژه متافیزیک ابهام آمیز مارتین هایدگر را که آن را نماد مفاهیمی می دانستند که آموزه های معرفت شناختی آنها رد می کردند، به چالش کشیدند. در اوایل دهه 1930، کارنپ درگیر مناظره قابل توجهی با هایدگر در مورد "شبه جملات متافیزیکی" شد.
آنگلوسفر
موریتز شلیک که به عنوان فرستاده اولیه جنبش در دنیای جدید خدمت می کرد، در سال 1929 از دانشگاه استنفورد بازدید کرد. با این حال، او عمدتاً در وین اقامت داشت و در سال 1936 توسط یک دانشجوی سابق، یوهان نلبوک، که از نظر روانی ناپایدار بود، به طرز غم انگیزی در دانشگاه به قتل رسید. در همان سال، A. J. Ayer، شرکت کننده بریتانیایی در چندین نشست حلقه وین از سال 1933، زبان، حقیقت و منطق را منتشر کرد و بدین وسیله پوزیتیویسم منطقی را به حوزه روشنفکری انگلیسی زبان معرفی کرد. صعود حزب نازی به قدرت در آلمان در سال 1933 آغازگر مهاجرت روشنفکران بود، پدیده ای که پس از الحاق اتریش به آلمان در سال 1938 تشدید شد. در نتیجه، اصول فلسفی آنها در آنگلوسفر برجسته شد.
در پایان دهه 1930، بسیاری از طرفداران جنبش فیزیکالیسم نورات را پذیرفتند، که فرض میکند که اشیاء مادی صرفاً قابل تقلیل به محرکهای حسی نیستند، بلکه بهعنوان موجودیتهای عینی جهان قابل مشاهده عمومی وجود دارند. نورات متعاقباً در انگلستان اقامت گزید، جایی که در سال 1945 درگذشت. کارنپ، رایشنباخ و همپل در نهایت برای همیشه در آمریکا ساکن شدند.
دوره پس از جنگ
پس از جنگ جهانی دوم، پوزیتیویسم منطقی - که توسط برخی تجربه گرایی منطقی نیز شناخته می شود - تمرکز خود را به سمت اهداف کمتر رادیکال در فلسفه علم تغییر داد. تحت رهبری کارل همپل، که مدل قانون پوششی تبیین علمی را بیان کرد، این جنبش به یک عنصر اساسی از فلسفه تحلیلی در آنگلوسفر تبدیل شد و تأثیر آن فراتر از فلسفه به علوم اجتماعی رسید. همزمان، اصول و دکترین های اصلی جنبش با انتقادات فزاینده ای، به ویژه از سوی ویلارد ون اورمان کواین، نوروود هانسون، کارل پوپر، توماس کوهن، و خود کارل همپل، مواجه شد.
اصول اصلی
تأیید و تأیید
معیار تأییدپذیری معنا
براساس معیار تأیید پذیری معنا، یک گزاره منحصراً در صورتی به معنادار بودن شناختی می رسد که بتوان آن را به طور تجربی تأیید کرد یا اگر حقیقتی تحلیلی را تشکیل دهد (یعنی صدق آن در معنا یا ساختار منطقی آن ذاتی باشد). مفهوم معنادار بودن شناختی تعاریف مختلفی دریافت کرد، از جمله داشتن ارزش حقیقت، مطابقت با وضعیت بالقوه امور، یا قابل فهم بودن مشابه با اظهارات علمی. مقولههای دیگر معنا، مانند تفسیرهای عاطفی، بیانی، یا مجازی، از بررسی بعدی حذف شدند.
متافیزیک، الهیات، و بخشهای مهمی از اخلاق و زیباییشناسی از این معیار کوتاهتر هستند، در نتیجه از نظر شناختی بیمعنا طبقهبندی میشوند و فقط دارای اهمیت احساسی هستند. با این حال، قابل توجه است که شلیک گزاره های اخلاقی و زیبایی شناختی را از نظر شناختی معنادار می دانست. ادعاهای اخلاقی و زیباییشناختی به عنوان بیان ترجیح ذهنی طبقهبندی میشوند، در حالی که گفتمان الهیاتی و متافیزیکی شامل «شبهگزارههایی» فاقد ارزش حقیقت است. در نتیجه، پوزیتیویسم منطقی به طور ضمنی قانون هیوم را تأیید کرد، که شکافی غیرقابل حل بین گزاره های واقعی و ارزشی ایجاد می کند و مانع از توجیه دومی توسط اولی می شود. در زبان، حقیقت و منطق (1936)، A. J. Ayer تفسیری افراطی از این اصل را بیان کرد که به عنوان دکترین بو/ هورای شناخته میشود، که ادعا میکرد همه قضاوتهای ارزیابیکننده چیزی بیش از پاسخهای احساسی نیستند.
اصلاحات در معیار
پوزیتیویست های منطقی در حلقه وین به سرعت دریافتند که معیار تأیید پذیری بیش از حد سختگیرانه است. به طور خاص، گزارههای جهانی بهطور تجربی غیرقابل تأیید بودند، بنابراین حوزههای حیاتی تحقیق علمی و تفکر عقلانی، از جمله فرضیههای علمی، بهعنوان از لحاظ شناختی بیمعنا در چارچوب راستیآزمایی طبقهبندی شدند. چنین نتیجهای چالشهای اساسی را برای دستور کار پوزیتیویستی منطقی به همراه داشت و نیاز به اصلاحاتی در معیار معنایی آن داشت.
در انتشارات خود در سالهای 1936 و 1937، با عنوان آزمایشپذیری و معنا، کارنپ مفهوم تأیید پذیری برای اثبات غیرقابل تأیید هستند، در حالی که قوانین بهعنوان جایگزینی قابل اثبات هستند، به عنوان جایگزینی جهانی ارائه میدهد. قابل تایید کارنپ به طور گسترده ای از روش های منطقی و ریاضی برای توسعه یک منطق استقرایی که قادر به تعیین کمیت احتمال بر اساس درجات تایید است استفاده کرد. با این وجود، او موفق به تدوین یک مدل کامل نشد. در منطق استقرایی کارنپ، درجه تأیید برای هر قانون جهانی به طور مداوم در صفر باقی می ماند. توسعه بعدی آنچه به عنوان "معیار اهمیت شناختی" شناخته شد، که از این تحقیق تکامل یافته است، سه دهه را در بر گرفت (همپل 1950، کارنپ 1956، کارنپ 1961). کارل همپل، که بعدها به عنوان منتقد برجسته جنبش پوزیتیویستی منطقی ظاهر شد، پارادوکس تایید را بیشتر روشن کرد.
A. J. Ayer در کار خود در سال 1936، زبان، حقیقت و منطق بین اشکال قوی و ضعیف تأیید تفاوت قائل شد. او اظهار داشت: «به یک گزاره به معنای قوی کلمه، اگر و تنها در صورتی گفته میشود که صدق آن را بتوان به طور قطعی از طریق تجربه اثبات کرد»، در حالی که به معنای ضعیف «اگر امکان داشته باشد که تجربه آن را محتمل کند» قابل تأیید است. آیر همچنین اظهار داشت که «هیچ گزاره ای، به جز یک توتولوژی، احتمالاً نمی تواند چیزی بیش از یک فرضیه محتمل باشد». در نتیجه، او به این نتیجه رسید که همه گزاره ها قابل تأیید ضعیف هستند.
تمایز Analytic-Synthetic
در نظریههای معرفتشناختی توجیه، گزارههای پیشینی آنهایی هستند که مستقل از مشاهدات تجربی قابل تشخیص هستند، برخلاف گزارههای پسینی که بر شواهد مشاهدهای تکیه میکنند. گزارهها را میتوان بهعنوان تحلیلی یا ترکیبی طبقهبندی کرد: گزارههای تحلیلی حقیقت خود را از معنای ذاتی یا ساختار منطقی خود میگیرند و بهعنوان توتولوژیهایی عمل میکنند که لزوماً صادق هستند، اما اطلاعات جدیدی درباره جهان ارائه نمیدهند. برعکس، گزارههای ترکیبی گزارههای احتمالی هستند که حالات واقعی امور را در جهان توصیف میکنند.
دیوید هیوم تمایز واضحی بین گزارههای تحلیلی و ترکیبی ایجاد کرد و همه دانش را منحصراً در «روابط ایدهها» (که پیشینی، واقعیات (واقعیات واقعی) یا «تجزیههای موجود» و «موجودات واقعی» و «تحلیلی» طبقهبندی کرد. پسین، مصنوعی و بتنی)؛ این دسته بندی معمولاً به عنوان چنگال هیوم شناخته می شود. امانوئل کانت متعاقباً دسته دیگری از دانش را شناسایی کرد: گزارههای ترکیبی پیشینی، که اطلاعاتی را در مورد جهان میرسانند، اما مستقل از مشاهده درک میشوند. این مفهوم در ایدهآلیسم استعلایی کانت، که معتقد است ذهن بهطور فعال پدیدهها را میسازد، با حقایق شهودی - مانند مفاهیم پیشینی ترکیبی از مکان و زمان - به عنوان چارچوبی تفسیری برای تجربه دنیوی ناظر عمل میکند. هدف تز کانت حل مشکل استقرا هیوم در مورد قانون گرانش جهانی نیوتن با طبقهبندی یکنواختی طبیعت بهعنوان شکلی از دانش پیشینی
بود.حلقه وین مفهوم کانت از دانش ترکیبی پیشینی را به دلیل تضاد آن با معیار تأیید پذیری رد کرد. با این وجود، آنها موضع کانتی را پذیرفتند که ریاضیات و منطق - که معمولاً به عنوان حقایق ترکیبی در نظر گرفته می شوند - پیشینی هستند. کارنپ این ناهماهنگی را با تفسیر مجدد حقایق منطقی بهعنوان توتولوژیها، و در نتیجه طبقهبندی منطق به عنوان تحلیلی، توسعهای که ریشه در چارچوب نظری Tractatus ویتگنشتاین دارد، برطرف کرد. متعاقباً، قرار شد ریاضیات از طریق روش منطق گرایی که توسط گوتلوب فرگه ارائه شده بود، به منطق تقلیل یابد. اساساً، تفسیر مجدد کارنپ از تحلیل، بر چنگال هیوم توضیح داد و بدین وسیله تمایز تحلیلی- ترکیبی را تقویت کرد. این رویکرد برای ایجاد سازگاری اصل تأیید با ریاضیات و منطق بسیار مهم بود.
مشاهده-تئوری تمایز
کارنپ بخش قابل توجهی از حرفه خود را به اصل اساسی بازسازی عقلانی اختصاص داد، که فرض میکند نظریههای علمی را میتوان با استفاده از منطق محمول رسمی کرد و عناصر تشکیلدهنده آنها به عنوان اصطلاحات مشاهده یا اصطلاحات نظری طبقهبندی میشوند. اصطلاحات مشاهده از طریق مشاهده تجربی مستقیم تعریف می شوند و فرض می شود که دارای تعاریف تجربی پایدار هستند، در حالی که اصطلاحات نظری به موجودیت های غیرقابل مشاهده در یک نظریه اشاره می کنند که مفاهیم انتزاعی مانند فرمول های ریاضی را در بر می گیرد. این دو دسته از اصطلاحات اساسی قرار بود از طریق یک چارچوب تفسیری قیاسی، که به عنوان قوانین مطابقت شناخته میشود، از نظر معنایی به هم مرتبط شوند.
در ابتدا، کارنپ این فرض را مطرح کرد که قواعد مطابقت می توانند تعاریفی را برای اصطلاحات نظری بر اساس اصطلاحات مشاهده ایجاد کنند، با این استدلال که دانش علمی می تواند با کاهش قوانین نظری به "جملات پروتکلی" حاصل از حقایق قابل مشاهده، متحد شود. با این حال، او متعاقباً این مدل بازسازیکننده را کنار گذاشت و به جای آن پیشنهاد کرد که اصطلاحات نظری ممکن است به طور ضمنی با بدیهیات یک نظریه تعریف شوند. علاوه بر این، او پیشنهاد کرد که در مواردی خاص، اصطلاحات مشاهدهای میتوانند از طریق قواعد مطابقت از اصطلاحات نظری معنا پیدا کنند. در این زمینه، تعریف «تلویحی» نشان میدهد که بدیهیات برای جلوگیری از تفسیرهایی که نظریه را جعل میکنند، عمل میکنند. در نتیجه، بدیهیات به طور غیرمستقیم اصطلاحات نظری را با محدود کردن دامنه تفسیرهای بالقوه به آنهایی که معتبر هستند، تعریف میکنند.
تز کارناپ، که معناشناسی زبان علمی را بازسازی میکند، از کارهای قبلی در بازسازی نحوی، به ویژه ارجاع دادن به بیانیهی برتراند راسل، گزارهی منطقی اتمگرایی را تبدیل میکند. زیر واحدهایی که توسط یک نحو منطقی ساختار یافته اند. در زمینه مشارکتهای بعدی کارل همپل، ارنست ناگل و هربرت فیگل، بازسازی عقلانی گاهی اوقات دیدگاه دریافتی یا دیدگاه نحوی نظریهها نامیده میشود.
منطق گرایی
برتراند راسل قصد داشت با تقلیل ریاضیات به مبانی منطقی آن، فرمولهای ریاضی فیزیک را به منطق نمادین ترجمه کند. گوتلوب فرگه این برنامه منطقی را آغاز کرد و برای مدتی با راسل همکاری کرد و در نهایت از آن جدا شد. راسل متعاقباً این پروژه را با آلفرد نورث وایتهد در کار اصلی خود، Principia Mathematica، پیش برد که بر پوزیتیویست های منطقی متمایل به ریاضی مانند هانس هان و رودولف کارنپ تأثیر گذاشت.
نوشته های اولیه ضد متافیزیکی کارنپ از انواع نظریه های راسل استفاده می کردند. مشابه راسل، کارنپ یک زبان جهانی را در نظر گرفت که قادر به بازسازی ریاضیات و در نتیجه رمزگذاری فیزیک باشد. با این حال، قضیه ناتمام بودن کورت گودل غیرممکن بودن این تلاش را به جز در موارد بی اهمیت نشان داد و قضیه تعریف ناپذیری آلفرد تارسکی در نهایت تمام آرزوهای تقلیل ریاضیات به منطق را از بین برد. در نتیجه، توسعه یک زبان جهانی از انتشارات Carnap در سال 1934، Logische Syntax der Sprache (Syntax منطقی زبان) محقق نشد. با این وجود، برخی از پوزیتیویست های منطقی، مانند کارل همپل، از منطق گرایی دفاع کردند.
فلسفه علم
جنبش پوزیتیویستی منطقی پس از شکست نازیسم و افول فلسفه های رقیب حامی اصلاحات رادیکال، مانند نئوکانتیانیسم ماربورگ، پدیدارشناسی هوسرلی و هرمنوتیک وجودی هایدگر، شور انقلابی خود را به میزان قابل توجهی کاهش داد. طرفداران آن که در محیط فکری پراگماتیسم آمریکایی و تجربهگرایی عقل سلیم عمل میکردند، از مبارزات انتخاباتی برای تبدیل فلسفه سنتی به یک فلسفه علمی رادیکال به مشارکتکنندگان محترم در زیرشاخههای فلسفی نوظهور فلسفه علم تبدیل شدند. با حمایت ارنست ناگل، تأثیر آنها به ویژه در علوم اجتماعی قابل توجه بود.
توضیح علمی
کارل همپل نقش مهمی در فرمولبندی مدل قیاسی-نامولوژیکی (DN) ایفا کرد، که در آن زمان به عنوان مدل پیشرو در تبیین علمی، حتی توسط منتقدان نئو پوزیتیویسم مانند پوپر تأیید شد. مدل DN فرض میکند که یک توضیح علمی منحصراً در صورتی معتبر است که یک استنتاج قیاسی از مجموعهای از مقدمات توضیحی (explanans) به مشاهده یا نظریه نیاز به توضیح (explanandum) داشته باشد. این مدل الزام میکند که مقدمات باید حداقل یک قانون را که به عنوان تعمیم نامحدود ارائه شده به شکل شرطی تعریف میشود شامل شود: "اگر A، پس B". در نتیجه، قوانین از قانونی صرف متمایز هستند (به عنوان مثال، "جورج همیشه فقط اسکناس های 1 دلاری در کیف پول خود حمل می کند")، که ذاتاً از ادعاهای خلاف واقع پشتیبانی نمی کند. علاوه بر این، قوانین باید از نظر تجربی قابل تأیید باشند و به اصل تأیید پایبند باشند.
مدل DN مکانیسمهای علّی را فراتر از اصل پیوند ثابت ("اولین رویداد A و سپس رویداد همیشه B") نادیده میگیرد، که با فرض تجربهگرای هومین مطابقت دارد که در حالی که توالی رویدادها قابل مشاهده هستند، اصول علّی زیربنایی قابل مشاهده نیستند. همپل اظهار داشت که قوانین طبیعی دقیقاً فرموله شده (قوانین تایید شده تجربی) به اندازه کافی تقریبی توضیح علّی است.
پس از آن، همپل یک مدل احتمالی برای تبیین علمی معرفی کرد که به عنوان مدل آماری استقرایی (IS) شناخته می شود. اشتقاق قوانین آماری از قوانین آماری دیگر بیشتر به عنوان مدل آماری قیاسی (DS) طبقه بندی شد. مدلهای DN و IS به طور مشترک «مدل قانون پوششی» یا «تئوری فرعی» نامیده میشوند و اصطلاح اخیر منعکسکننده هدف اعلامشده جنبش از «کاهش تئوری» است.
وحدت علم
پوزیتیویستهای منطقی از علم واحدی دفاع میکردند که همه رشتههای علمی (از جمله علوم تخصصی مانند زیستشناسی، انسانشناسی، جامعهشناسی، و اقتصاد، و همچنین علوم بنیادی یا فیزیک بنیادی) را در یک چارچوب معرفتی واحد ادغام کند. محور این دیدگاه، اصل کاهش تئوری بود که استفاده از مدل قانون پوشش را برای ایجاد ارتباط بین علوم خاص و متعاقباً کاهش همه قوانین آنها به قوانین فیزیک بنیادی پیشنهاد میکرد.
این جنبش یک زبان علمی جهانی را مفهومسازی کرد که قادر به بیان جملات با معنای مشترک، قابل درک در همه حوزههای علمی بود. هدف کارنپ دستیابی به این هدف با کاهش سیستماتیک اصطلاحات زبانی حوزه های تخصصی تر به اصطلاحات اساسی تر بود. چندین روش کاهش پیشنهاد شد، از جمله کاربرد نظریه مجموعهها برای دستکاری مفاهیم منطقی ابتدایی (همانطور که در ساختار منطقی جهان کارنپ، 1928 نشان داده شده است) یا از طریق فرآیندهای تحلیلی و قیاسی پیشینی (همانطور که در آزمونپذیری و معنی 19، 36، 19، 3، 7 و 19 شرح داده شده است). نشریات متعددی در طول سه دهه تلاش کردند تا این مفهوم را روشن کنند.
انتقاد
در دوران پس از جنگ، اصول اصلی پوزیتیویسم منطقی، از جمله معیار تأیید پذیری، تمایز تحلیلی- ترکیبی، و تمایز مشاهده-نظریه، با بررسی های فزاینده ای مواجه شد. در دهه 1950، این نقد تشدید و متنوع شد، و حتی در میان فیلسوفانی که اهداف معرفتشناختی متفاوتی داشتند، به اجماع گستردهای منجر شد که دستور کار پوزیتیویستی منطقی ناپایدار است. منتقدان برجسته عبارتند از: کارل پوپر، دبلیو وی او کواین، نوروود هانسون، توماس کوهن، هیلاری پاتنم، جی.ال. آستین، پیتر استراوسون، نلسون گودمن و ریچارد رورتی. به طور مشخص، همپل، یکی از چهرههای برجسته در جنبش، همچنین به منتقدی مهم تبدیل شد و این ادعای پوزیتیویستی را رد کرد که دانش تجربی به گزارههای اساسی، گزارههای مشاهدهای یا گزارههای پروتکل محدود میشود.
کارل پوپر
کارل پوپر، فارغ التحصیل دانشگاه وین، مخالف سرسخت جنبش پوزیتیویستی منطقی از همان مراحل اولیه آن بود. در Logik der Forschung (1934، منتشر شده در انگلیسی در سال 1959 با عنوان منطق کشف علمی)، او مستقیماً تأیید گرایی را به چالش کشید و اظهار داشت که مشکل استقراء مانع از تأیید قطعی فرضیه های علمی و گزاره های جهانی می شود. او استدلال کرد که هر گونه تلاشی مستلزم مغالطه تأیید نتیجه است، زیرا راستی آزمایی ذاتاً نمی تواند توضیحات معتبر جایگزین برای یک پدیده یا مشاهده معین را حذف کند. پوپر متعاقباً اظهار داشت که محتوای معیار تأییدپذیری خود نمیتواند بهطور تجربی تأیید شود، و آن را با عبارات خاص خود بیمعنا میکند و در نهایت به عنوان یک اصل اساسی، خود را شکست میدهد.
در همین نشریه، پوپر مفهوم جعل پذیری را معرفی کرد. او این را نه بهعنوان معیاری برای معنای شناختی، بر خلاف تصدیقگرایی (یک تفسیر نادرست رایج)، بلکه بهعنوان معیاری برای تمایز گزارههای علمی از غیرعلمی و در نتیجه تعیین حدود علم مطرح کرد. پوپر خاطرنشان کرد که در حالی که اظهارات جهانی در برابر راستی آزمایی مقاومت می کنند، مستعد جعل هستند. او همچنین مشاهده کرد که پربارترین نظریههای علمی آنهایی هستند که دارای بالاترین «خطرات پیشبینی» برای رد شدن توسط مشاهدات تجربی هستند. در نتیجه، او نتیجه گرفت که روش علمی باید به عنوان یک مدل فرضی-قیاسی عمل کند. در این چارچوب، فرضیههای علمی باید معیار ابطالپذیری او را برآورده کنند، تا زمانی که از نظر تجربی رد شود، موقتاً درست در نظر گرفته شوند، و با شواهد پشتیبانی تأیید شوند نه اینکه صرفاً تأیید یا تأیید شوند.
با رد مفاهیم نئو پوزیتیویستی از معناداری شناختی، پوپر دارای نقش مهمی در معناداری فیزیکال بود. پیدایش نظریه های علمی او همچنین سیستم های ارزشی را برای دستیابی به حقیقت توسط علم ضروری می دانست. همزمان، او شبه علم را مورد انتقاد قرار داد و سوگیریهای تاییدی را که حدسهای غیرقابل ابطال را تقویت میکنند (به ویژه در زمینههایی مانند روانشناسی و روانکاوی) و تکیه بر استدلالهای ad hoc برای حفظ نظریههای پیشبینیکننده که قبلاً به طور قطعی رد شدهاند، برجسته میکند.
Willard V. O. Quine
فیلسوف و منطقدان آمریکایی ویلارد ون اورمن کواین در مقاله تأثیرگذار خود در سال 1951 دو جزم تجربیگرایی، تمایز تحلیلی- ترکیبی را نقد کرد. کواین مفهوم تحلیلی را با دقت تجزیه و تحلیل کرد و به این نتیجه رسید که تمام تلاشها برای روشن کردن آن همواره به استدلال دایرهای اختصاص دارد. بنابراین او چنین استنباط کرد که اگر تحلیل پذیری غیرقابل دفاع باشد، پیشنهاد نئو پوزیتیویستی برای بازتعریف پارامترهای آن به همان اندازه ناپایدار است. با این حال، تفسیر مجدد کارنپ از تحلیل برای منطق و ریاضیات برای حفظ معناداری در چارچوب راستیآزمایی ضروری بود. نقد کواین شامل ایرادات مختلفی در این زمینه بود که او قبلاً در اوایل سال 1933 به کارنپ ابلاغ کرده بود. کار اصلی او به طور مؤثری معیار تأیید پذیری را غیرقابل دفاع کرد و در نتیجه کل فعالیت پوزیتیویستی منطقی را به خطر انداخت.نوروود هانسون
در سال 1958، اثر مهم نوروود هانسون، الگوهای کشف، مفهوم تئوری باروری را معرفی و تشریح کرد. هانسون، در کنار توماس کوهن، مدعی شد که حتی مشاهدات ظاهراً مستقیم ذاتاً غیر خنثی هستند و ملوغ تئوری هستند. به این معنا که آنها توسط چارچوبی از پیش فرض های نظری شکل می گیرند که به عنوان یک لنز تفسیری برای ورودی حسی عمل می کنند. در نتیجه، طرفداران نظریه های واگرا می توانند مشاهدات اساساً متمایز را حتی در هنگام بررسی پدیده های یکسان بیان کنند. استدلال هانسون مستقیماً تمایز متعارف مشاهده-نظریه را به چالش کشید، که مرزبندی واضحی را بین زبان مشاهده ای و غیر مشاهده ای (نظری) مطرح می کند. به طور گسترده تر، نتیجه گیری های او اساساً با بررسی دقیق خطاناپذیری و عینیت مشاهدات تجربی، اصول اصلی تجربه گرایی را زیر سوال برد.
توماس کوهن
نشریه تأثیرگذار توماس کوهن در سال 1962، ساختار انقلابهای علمی، که تغییرات پارادایم را در فیزیک بنیادی بررسی می کرد، به طور قابل توجهی اعتماد به بنیادگرایی علمی را از بین برد. کوهن یک مدل انسجام گرای جایگزین از علم ارائه کرد و پیشنهاد کرد که پیشرفت علمی از طریق چارچوب های مفهومی منسجم و منسجمی انجام می شود که به طور دوره ای دگرگونی های ناگهانی و انقلابی را تجربه می کنند.
در حالی که بنیادگرایی غالباً به عنوان یک اصل جدایی ناپذیر پوزیتیویسم منطقی در نظر گرفته می شد - و تز کوهن به عنوان نقد معرفتی جنبش تفسیر می شد - چنین دیدگاه هایی بیش از حد ساده شده بودند. در طول دهه 1930، اتو نورات از انسجام گرایی دفاع می کرد و پیشرفت علمی را به بازسازی مداوم یک کشتی در دریا تشبیه می کرد. رودولف کارنپ بین سالهای 1929 و 1930 بنیادگرایی را مد نظر قرار داده بود، اما پس از آن، او، هانس هان و دیگران در پذیرش یک موضع فلسفی منسجم با نورات همسو شدند. جناح محافظه کار حلقه وین، به رهبری موریتز شلیک، به نسخه ای از مبناگرایی پایبند بود، اما اصول اساسی آن با تعاریف غیر متعارف یا مبهم مشخص می شد.
از جنبه خاصی، کار کوهن به یکپارچگی علم دست یافت، نه از طریق ادغام چارچوب های تخصصی جامعه شناختی علمی، و از طریق تحلیل زبانی. مفاهیم او به سرعت در میان دانشگاهیان در زمینههای غیرعلمی، بهویژه در علوم اجتماعی که تفکر نئو پوزیتیویستی رایج بود، مورد توجه قرار گرفت و بدینترتیب انتقالی را در دانشگاه به سمت پساپوزیتیویسم یا پسامپایریسم آغاز کرد.
هیلاری پاتنم
هیلاری پاتنم در نقد سال 1962 خود از "دیدگاه دریافتی" تمایز نظریه-مشاهده را به چالش کشید. پاتنام اظهار داشت که مرزبندی بین «اصطلاحات مشاهدهای» و «اصطلاحات نظری» ناپایدار است، و به این نتیجه رسید که هر دو طبقهبندی دارای ظرفیت تئوری بودن هستند. در نتیجه، او خاطرنشان کرد که گزارشهای مشاهدهای عملی اغلب اصطلاحات نظری را در خود جای میدهند. او مثالهایی ارائه کرد که در آنها میتوان اصطلاحات مشاهده را برای موجوداتی که رودولف کارنپ آنها را بهعنوان غیرقابل مشاهده طبقهبندی میکرد، به کار برد. به عنوان مثال، در نظریه جسمی نور نیوتن، مفاهیم رصدی هم برای پدیدههای زیر میکروسکوپی و هم برای پدیدههای ماکروسکوپی قابل استفاده هستند.
پاتنام از رئالیسم علمی دفاع میکند، موضعی فلسفی که ادعا میکند نظریههای علمی به دقت واقعیت عینی را به تصویر میکشند که مستقل از ادراک حسی وجود دارد. او پوزیتیویسم را رد کرد و آن را شکلی از ایدئالیسم متافیزیکی توصیف کرد، با توجه به حذف هرگونه پتانسیل برای کسب دانش درباره ابعاد غیرقابل مشاهده طبیعت. علاوه بر این، او ابزارگرایی را رد کرد، که معتقد است شایستگی یک نظریه علمی نه با مطابقت آن با واقعیت، بلکه به واسطه کارآمدی آن در ایجاد پیشبینیهای تجربی یا حل معضلات نظری تعیین میشود.
رد کردن و میراث
در سال 1967، جان پاسمور به طور معروف اعلام کرد: "پوزیتیویسم منطقی مرده است، یا به اندازه یک جنبش فلسفی مرده است." این ادعا با یک اجماع دانشگاهی فراگیر طنین انداز شد مبنی بر اینکه جنبش مسیر فکری خود را تا پایان دهه 1960 به پایان رسانده است. نابودی پوزیتیویسم منطقی آغازگر پساپوزیتیویسم بود، پارادایمی که مشخصه آن عقل گرایی انتقادی کارل پوپر بود - که دانش بشری را دائماً از طریق فرآیند حدس ها و ابطال ها در حال پیشرفت تصور می کرد - و با بینش های تاریخی و جامعه شناختی توماس کوهن در مورد ماهیت ناپیوسته علمی "پیشرفت"
طی مصاحبه ای در سال 1976، A. J. Ayer که به معرفی پوزیتیویسم منطقی به جامعه فلسفی انگلیسی زبان در دهه 1930 اعتبار داده شد، ایرادات اصلی آن را تصدیق کرد و اظهار داشت که "تقریباً همه آن نادرست بود." با این وجود، آیر با تأکید بر اصول بنیادین تجربهگرایی و تقلیلگرایی، تأکید کرد که جنبش «در روح واقعی» باقی مانده است. این اصول فرض میکردند که پدیدههای ذهنی را میتوان به اجزای مادی یا فیزیکی تفکیک کرد و تحقیقات فلسفی تا حد زیادی به موضوعات زبان و تفسیر معنایی تقلیل یافت. پوزیتیویسم منطقی علیرغم چالشهای ذاتیاش، نقش مهمی در ایجاد فلسفه تحلیلی در دنیای انگلیسیزبان ایفا کرد و تأثیری فراتر از فلسفه برای تأثیرگذاری بر رشد روانشناسی و علوم اجتماعی داشت. پس از جنگ، کمک های قابل توجه کارل همپل در تحکیم فلسفه علم به عنوان یک زیررشته دانشگاهی متمایز بسیار مؤثر بود.
کاهش پوزیتیویسم منطقی بحثهای مربوط به اعتبار متافیزیکی نظریه علمی را دوباره شعلهور کرد، بهویژه به این موضوع که آیا چنین نظریههایی دانشی از واقعیتی مستقل از تجربه انسانی (واقعگرایی علمی) ارائه میدهند یا صرفاً به عنوان ابزار پیشبینی برای مشاهدات انسانی (ابزارگرایی) عمل میکنند. متعاقباً، فیلسوفان به طور فزایندهای اصول و مسیر تاریخی جنبش را مورد بررسی قرار دادند، و اغلب آن را از طریق تحلیل ناکافی توصیف نادرست میکردند و پیچیدگیهای آن را به مفاهیم بیش از حد سادهشده و کلیشههای رایج تقلیل میدادند، از جمله همسویی درک شده آن با بنیادگرایی.
افراد
- گوتلوب فرگه – فیلسوف، منطقدان و ریاضیدان آلمانی (۱۸۴۸–۱۹۲۵)
- گوستاو برگمان – فیلسوف آمریکایی اتریشی الاصل (1906-1987)
- کورت گرلینگ – منطقدان و فیلسوف آلمانی (۱۸۸۶–۱۹۴۲)
- مراجع
مراجع
- مقالاتی توسط پوزیتیویستهای منطقی
مقالات پوزیتیویست های منطقی
- مفهوم علمی جهان: دایره وین
- کارنپ، رودولف. «حذف متافیزیک از طریق تحلیل منطقی زبان»
- کارنپ، رودولف. "تجربه گرایی، معناشناسی و هستی شناسی".
- گزیده ای از کارنپ، رودولف. فلسفه و نحو منطقی.
- فیگل، هربرت. «پوزیتیویسم در قرن بیستم (تجربه گرایی منطقی)»، فرهنگ فرهنگ تاریخ ایده ها، 1974، گروه گیل (نسخه الکترونیکی)
مقالاتی درباره پوزیتیویسم منطقی
- کمرلینگ، گارث. "پوزیتیویسم منطقی"، صفحات فلسفه
- مورزی، مائورو. «فلسفه پوزیتیویسم منطقی».