TORIma Academy Logo TORIma Academy
مارکسیسم
فلسفه

مارکسیسم

TORIma Academy — فلسفه سیاسی / اقتصاد

مارکسیسم

مارکسیسم

مارکسیسم یک فلسفه سیاسی و روش تحلیل اقتصادی-اجتماعی است که از تفسیر ماتریالیستی دیالکتیکی از توسعه تاریخی استفاده می کند که به عنوان…

مارکسیسم یک فلسفه سیاسی و یک روش برای تحلیل اجتماعی-اقتصادی تشکیل می دهد که از تفسیر ماتریالیستی دیالکتیکی از پیشرفت تاریخی، به نام ماتریالیسم تاریخی، برای درک پویایی طبقاتی و تضاد اجتماعی استفاده می کند. چارچوب مارکسیستی که از آثار فیلسوفان آلمانی قرن نوزدهم کارل مارکس و فردریش انگلس سرچشمه می گیرد، مبارزه طبقاتی را به عنوان انگیزه اساسی برای دگرگونی تاریخی مطرح می کند.

مارکسیسم یک فلسفه سیاسی و روش تحلیل اجتماعی-اقتصادی است که از تفسیر ماتریالیستی دیالکتیکی توسعه تاریخی، معروف به ماتریالیسم تاریخی، برای درک روابط طبقاتی و تضاد اجتماعی استفاده می کند. رویکرد مارکسیستی که ریشه در آثار فیلسوفان آلمانی قرن نوزدهم، کارل مارکس و فردریش انگلس دارد، مبارزه طبقاتی را به عنوان نیروی محرکه اصلی تغییر تاریخی می‌داند.

تحلیل مارکسیستی بیان می‌کند که شیوه اقتصادی تولید جامعه، بستر وجود اجتماعی، سیاسی و فکری آن را تشکیل می‌دهد. مارکسیسم در نقد خود از سرمایه داری ادعا می کند که طبقه مسلط، معروف به بورژوازی، که ابزار تولید را کنترل می کند، طبقه کارگر یا پرولتاریا را که برای زنده ماندن باید نیروی کار خود را بفروشد، به طور سیستماتیک استثمار می کند. این رابطه ذاتی، به گفته مارکس، بیگانگی، بحران های اقتصادی مکرر و تشدید تضاد طبقاتی را به وجود می آورد. مارکس این تئوری را مطرح کرد که این تضادهای درونی، انقلاب پرولتاریایی را تسریع خواهد کرد، که با سرنگونی سرمایه داری و استقرار شیوه تولید سوسیالیستی به اوج خود می رسد. برای طرفداران مارکسیسم، این گذار مرحله ای ضروری به سوی یک جامعه کمونیستی بی طبقه و بی دولت را نشان می دهد.

به دنبال مرگ مارکس، نظریه های او توسط بسیاری از محققان و جنبش های سیاسی گسترش یافته و تطبیق داده شده است و طیف متنوعی از سنت های فکری را به وجود آورده است. برجسته ترین آنها در قرن بیستم مارکسیسم-لنینیسم بود که پس از مرگ ولادیمیر لنین تکامل یافت و به عنوان دکترین رسمی اتحاد جماهیر شوروی و سایر دولت های مارکسیستی عمل کرد. برعکس، جریان‌های مختلف دانشگاهی و مخالف، از جمله مارکسیسم غربی، اومانیسم مارکسیستی، و مارکسیسم آزادی‌خواه، ظهور کرده‌اند که اغلب سوسیالیسم دولتی را نقد می‌کنند و بر جنبه‌هایی مانند فرهنگ، فلسفه و خودمختاری فردی تأکید می‌کنند. این تکامل چند وجهی نشان می‌دهد که هیچ نظریه مارکسیستی منفرد و قطعی وجود ندارد.

مارکسیسم به‌عنوان یکی از تأثیرگذارترین و بحث‌انگیزترین سنت‌های فکری در تاریخ معاصر شناخته می‌شود. این الهام بخش انقلاب‌ها، جنبش‌های اجتماعی و سازمان‌های سیاسی در سطح جهانی بوده و در عین حال عمیقاً رشته‌های دانشگاهی متعددی را شکل داده است. مفاهیم اصلی مارکسیستی، مانند بیگانگی، استثمار، و مبارزه طبقاتی، برای علوم اجتماعی و علوم انسانی بنیادی شده‌اند و بر حوزه‌هایی از جامعه‌شناسی و نقد ادبی گرفته تا علوم سیاسی و مطالعات فرهنگی تأثیر گذاشته‌اند. تفسیر و کاربرد عملی ایده های مارکسیستی همچنان موضوع بحث های شدید، هم در گفتمان سیاسی و هم در تحقیقات آکادمیک است.

مارکسیسم تلاش می‌کند تا پدیده‌های اجتماعی را در هر جامعه‌ای معین از طریق بررسی شرایط مادی و فعالیت‌های اقتصادی لازم برای برآوردن نیازهای مادی بشری روشن کند. این فرض بر این است که ساختار سازمان اقتصادی یا شیوه تولید بر تمام پدیده های اجتماعی دیگر تأثیر می گذارد و روابط اجتماعی گسترده تر، نهادهای سیاسی، چارچوب های قانونی، نظام های فرهنگی، زیبایی شناسی و ایدئولوژی ها را در بر می گیرد. این روابط اجتماعی و نظام اقتصادی در مجموع یک پایگاه و روبنا را تشکیل می دهند. با پیشرفت نیروهای مولد (مثلاً فناوری)، اشکال سازمانی موجود تولید منسوخ می شوند و مانع پیشرفت بیشتر می شوند. کارل مارکس این پویایی را بیان کرد: "در مرحله معینی از توسعه، نیروهای مولد مادی جامعه با مناسبات تولیدی موجود در تضاد می‌افتند یا - این صرفاً همان را در قالب حقوقی بیان می‌کند - با روابط مالکیتی که تاکنون در چارچوب آن عمل می‌کرده‌اند. این روابط از اشکال توسعه نیروهای مولده به قید و بندهای خود تبدیل می‌شوند. سپس یک انقلاب اجتماعی آغاز می‌شود.

مارکسیسم با تحلیل شرایط مادی و فعالیت های اقتصادی مورد نیاز برای برآوردن نیازهای مادی انسان، به دنبال توضیح پدیده های اجتماعی در هر جامعه معین است. فرض بر این است که شکل سازمان اقتصادی، یا شیوه تولید، بر سایر پدیده های اجتماعی، از جمله روابط اجتماعی گسترده تر، نهادهای سیاسی، نظام های حقوقی، نظام های فرهنگی، زیبایی شناسی و ایدئولوژی ها تأثیر می گذارد. این روابط اجتماعی و نظام اقتصادی یک پایگاه و روبنا را تشکیل می دهد. همانطور که نیروهای تولید (مثلاً فناوری) بهبود می یابند، اشکال موجود سازماندهی تولید منسوخ می شوند و مانع پیشرفت بیشتر می شوند. کارل مارکس می نویسد: «در مرحله معینی از توسعه، نیروهای مولد مادی جامعه با مناسبات تولیدی موجود یا - که صرفاً همان را در قالب حقوقی بیان می کند - با روابط مالکیتی که تاکنون در چارچوب آن عمل می کرده اند، در تضاد قرار می گیرند.

این ناکارآمدی‌های سیستمیک به عنوان تضادهای اجتماعی ظاهر می‌شوند که متعاقباً به مبارزه طبقاتی دامن می‌زنند. در شیوه تولید سرمایه داری، این تضاد در درجه اول بین بورژوازی، اقلیت صاحب ابزار تولید، و پرولتاریا، اکثریت عظیمی که مسئول تولید کالاها و خدمات هستند، رخ می دهد. از منظر نظری که تغییرات اجتماعی از مبارزه ذاتی بین طبقات اجتماعی متضاد ناشی می‌شود، دیدگاه مارکسیستی معتقد است که سرمایه‌داری ذاتاً پرولتاریا را استثمار و سرکوب می‌کند و در نتیجه ناگزیر به یک انقلاب پرولتاریا ختم می‌شود. در چارچوب سوسیالیستی، مالکیت خصوصی ابزار تولید جایگزین مدل‌های تعاونی می‌شود. یک اقتصاد سوسیالیستی تولید را برای استفاده در اولویت قرار می دهد و بر ارضای نیازهای انسانی به جای ایجاد سود خصوصی تمرکز می کند. فردریش انگلس تصریح کرد که «شیوه تصاحب سرمایه‌داری، که در آن محصول ابتدا تولیدکننده و سپس مالک را به بردگی می‌کشد، با شیوه تصاحب محصولات که مبتنی بر ماهیت ابزار مدرن تولید است، جایگزین می‌شود؛ از یک سو، تصاحب اجتماعی مستقیم، به‌عنوان وسیله‌ای برای نگهداری و بسط تولید فردی – از سوی دیگر، ابزار مستقیم تولید، تخصیص، تخصیص مستقیم.

طرفداران اقتصاد مارکسی معتقدند که سرمایه داری از نظر اقتصادی ناپایدار است و ذاتاً قادر به ارتقای استانداردهای زندگی نیست، در درجه اول به این دلیل که به دنبال جبران کاهش نرخ سود با کاهش دستمزد کارکنان و مزایای اجتماعی، اغلب در کنار درگیر شدن در تهاجم نظامی است. شیوه تولید سوسیالیستی قرار است جایگزین سرمایه داری به عنوان نظام تولید انسانی مسلط شود که از طریق انقلاب کارگری به دست آمده است. تئوری بحران مارکسی ادعا می کند که سوسیالیسم به جای یک امر اجتناب ناپذیر صرف، یک ضرورت اقتصادی را نشان می دهد.

ریشه شناسی

نام مارکسیسم از طریق کارل کائوتسکی، که در میان شکاف ایدئولوژیک بین طرفداران ارتدوکس و روزیزیونیست مارکس به عنوان یک مارکسیست ارتدوکس شناخته می‌شد، شهرت یافت. ادوارد برنشتاین، همتای رویزیونیست کائوتسکی، متعاقباً این اصطلاح را نیز پذیرفت.

انگلس خود کاربرد اصطلاح مارکسیسم را برای توصیف دیدگاه‌های خود یا مارکس تأیید نکرد. او اظهار داشت که این اصطلاح به عنوان ابزاری بلاغی توسط افرادی که به دنبال معرفی خود به عنوان شاگردان معتبر مارکس هستند مورد سوء استفاده قرار می‌گیرد، در حالی که به طور همزمان به دیگران برچسب‌های متمایز می‌زنند، مانند لاسالیان. در سال 1882، انگلس بازگو کرد که مارکس مارکسیست خودخوانده پل لافارگ را نقد کرده بود و اظهار داشت که اگر نظرات لافارگ واقعا مارکسیستی باشد، پس "یک چیز مسلم است و آن این است که من مارکسیست نیستم."

ماتریالیسم تاریخی

جامعه از افراد تشکیل نمی شود، بلکه مجموع روابط متقابل را بیان می کند، روابطی که این افراد در درون آن قرار دارند.

مارکسیسم از روش‌شناسی ماتریالیستی استفاده می‌کند که در ابتدا توسط مارکس و انگلس مفهوم ماتریالیستی از تاریخ نامیده شد و متعاقباً به طور گسترده‌تری به عنوان ماتریالیسم تاریخی شناخته شد. این رویکرد محرک‌های اساسی تکامل و دگرگونی اجتماعی را از طریق دریچه شیوه‌های زندگی جمعی انسان تحلیل می‌کند. شرح مارکس از این نظریه در ایدئولوژی آلمانی (1845) و مقدمه سهمی در نقد اقتصاد سیاسی (1859) به تفصیل آمده است. همه عناصر بنیادی یک جامعه، از جمله طبقات اجتماعی، ساختارهای سیاسی و ایدئولوژی‌ها، از فعالیت اقتصادی سرچشمه می‌گیرند و در نتیجه «پایه و روبنا» را تشکیل می‌دهند. این استعاره مجموعه جامعی از روابط اجتماعی را ترسیم می کند که از طریق آن انسان ها وجود اجتماعی خود را ایجاد و تداوم می بخشند. مارکس اظهار داشت که «مجموع نیروهای تولیدی که در دسترس انسان‌ها است، وضعیت جامعه را تعیین می‌کند» و پایه‌های اقتصادی جامعه را ایجاد می‌کند.

این پایه شامل نیروهای مادی تولید، به‌ویژه نیروی کار، ابزار تولید، و روابط تولید می‌شود – یعنی چارچوب‌های سیاسی-اجتماعی حاکم بر تولید و توزیع. برخاسته از این پایگاه اقتصادی، روبنای متشکل از «اشکال آگاهی اجتماعی» حقوقی و سیاسی است که مشروط به این پایه است و به نوبه خود، هم خود روبنا و هم ایدئولوژی حاکم بر جامعه ای معین را شکل می دهد. اختلافات بین تکامل نیروهای مولد مادی و روابط تولیدی موجود، انقلاب‌های اجتماعی را برمی‌انگیزد، که در آن تغییر در پایه اقتصادی، دگرگونی اجتماعی روبنا را تسریع می‌کند.

این رابطه ذاتاً بازتابی است، زیرا پایه در ابتدا روبنا را ایجاد می‌کند و متعاقباً به عنوان عنصر اساسی برای شکل خاصی از سازمان اجتماعی عمل می‌کند. این سازمان‌های اجتماعی تازه تأسیس می‌توانند متقابلاً بر اساس و روبنا تأثیر بگذارند و رابطه را به جای ایستا پویا جلوه دهند. این تعامل دیالکتیکی با تضادها و تضادهای ذاتی مشخص و به پیش می‌رود. همانطور که انگلس توضیح داد: "تاریخ همه جوامعی که تاکنون وجود داشته، تاریخ مبارزات طبقاتی است. فریمن و برده، پاتریسیون و پلبی، ارباب و رعیت، ارباب صنف و مسافر، در یک کلام، ستمگر و ستمدیده، در تقابل دائمی با یکدیگر ایستاده اند، بی وقفه انجام می دهند، اکنون انقلابی را که در هر زمان آشکار می شود، پیروز می شود. جامعه به طور کلی، یا در ویرانی مشترک طبقات متخاصم."

مارکس اظهار داشت که تضادهای طبقاتی مکرر انگیزه اولیه تاریخ بشر را تشکیل می دهند و به عنوان مراحل رشد متمایز در اروپای غربی ظاهر می شوند. در نتیجه، او تاریخ بشر را شامل چهار مرحله از توسعه در سازمان روابط تولیدی توصیف کرد:

  1. کمونیسم بدوی: با جوامع قبیله ای تعاونی مشخص می شود.
  2. جامعه برده: شامل گذار از ساختارهای قبیله ای به دولت-شهرها است که منجر به ظهور یک طبقه اشراف می شود.
  3. فئودالیسم: توسط اشراف به عنوان طبقه غالب تعریف می شود، در حالی که بازرگانان به تدریج به بورژوازی تبدیل می شوند.
  4. سرمایه داری: سرمایه داران را به عنوان طبقه حاکم، مسئول ایجاد و به کارگیری پرولتاریا نشان می دهد.

اگرچه ماتریالیسم تاریخی اغلب به عنوان یک نظریه ماتریالیستی تاریخ توصیف می شود، مارکس به صراحت از تدوین یک کلید تاریخی جهانی انکار کرد. او اظهار داشت که برداشت ماتریالیستی از تاریخ «یک نظریه تاریخی-فلسفی از marche générale نیست که سرنوشت بر هر قومی، صرف نظر از شرایط تاریخی که در آن قرار دارد، تحمیل شده باشد. مارکس در نامه‌ای در سال 1877 به سردبیر روزنامه روسی Otechestvennye Zapiski، توضیح داد که چارچوب نظری او مبتنی بر تحلیلی ملموس از شرایط خاص اروپاست.

نقد سرمایه داری

به گفته ولادیمیر لنین، نظریه‌پرداز برجسته مارکسیست و سوسیالیست انقلابی، «محتوای اصلی مارکسیسم» در «دکترین اقتصادی مارکس» قرار داشت. مارکس با دقت نشان داد که چگونه بورژوازی سرمایه دار و اقتصاددانان وابسته به آن چیزی را که او مغالطه می‌دانست تبلیغ می‌کنند: «منافع سرمایه‌دار و کارگر... یکی و یکی است». او ادعا کرد که این فریب با حمایت از این ایده که "سریع ترین رشد ممکن سرمایه مولد" با تضمین اشتغال به نفع سرمایه داران ثروتمند و کارگران است، تداوم یافته است.

استثمار اساساً با نیروی کار اضافی تعریف می شود - مقدار کار انجام شده فراتر از آن چیزی که در کالاها یا دستمزدها جبران می شود. این پدیده یک ویژگی اجتماعی-اقتصادی فراگیر برای هر جامعه طبقاتی بوده و به عنوان یک تمایز اولیه در بین طبقات اجتماعی عمل می کند. ظرفیت یک طبقه اجتماعی برای کنترل وسایل تولید، استثمار آن از طبقات دیگر را تسهیل می کند. در سرمایه داری، نظریه ارزش کار یک اصل اصلی است که ادعا می کند ارزش یک کالا معادل زمان کار اجتماعی لازم برای تولید آن است. در این شرایط، ارزش اضافی – تفاوت بین ارزش تولید شده و ارزش دریافتی توسط کارگر – مترادف با کار اضافی است و بدین ترتیب استثمار سرمایه داری از طریق استخراج ارزش اضافی از کارگر تحقق می یابد.

در نظام های اقتصادی پیشاسرمایه داری، استثمار فیزیکی کارگر اساساً از طریق تحمیل مشارکت فیزیکی انجام می شد. برعکس، تحت شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری، کارگران، فاقد مالکیت ابزار تولید، مجبور می‌شوند «داوطلبانه» به یک رابطه شغلی استثماری با یک سرمایه‌دار برای تأمین نیازهای اولیه‌شان بپردازند. در حالی که انتخاب کارفرما از سوی یک کارگر ممکن است داوطلبانه به نظر برسد، ضرورت اساسی برای کار یا مواجهه با فقر، استثمار را اجتناب ناپذیر می کند. در نتیجه، ماهیت داوطلبانه درک شده مشارکت کارگر در جامعه سرمایه داری واهی است، زیرا استثمار از حوزه تولید سرچشمه می گیرد، نه گردش. مارکس تأکید کرد که سرمایه داری فی نفسه ذاتاً کارگر را فریب نمی دهد.

بیگانگی یا Entfremdung در آلمانی، به عنوان جدایی افراد از انسانیت ذاتی آنها، که به طور سیستماتیک از شیوه تولید سرمایه داری ظهور می کنند، مفهوم سازی می شود. در درون سرمایه‌داری، خروجی کار به کارفرمایان تعلق می‌گیرد، که ارزش اضافی تولید شده توسط کارگران را تصاحب می‌کنند و در نتیجه وضعیت بیگانگی را در میان نیروی کار تقویت می‌کنند. از دیدگاه مارکس، از خودبیگانگی، مستقل از آگاهی ذهنی کارگر از این وضعیت، توصیفی عینی از وضعیت کارگر در سرمایه‌داری است.

با وجود انتقاداتش، مارکس همچنین نتایج مثبت خاصی از سرمایه‌داری را تصدیق کرد و اظهار داشت که این سرمایه‌داری «نسل‌های عظیم‌تر و عظیم‌تری را به وجود آورده است که «نسل‌های عظیم‌تر و عظیم‌تری را به وجود آورده است که همه محصولی را در کنار هم قرار داده است». پایان دادن به همه ترتیبات فئودالی و پدرسالاری."

کلاس های اجتماعی

مارکس طبقات اجتماعی را بر اساس دو معیار اصلی مشخص کرد: مالکیت ابزار تولید و کنترل بر نیروی کار دیگران. او با اعمال این طبقه بندی مبتنی بر مالکیت، اقشار اجتماعی زیر را در شیوه تولید سرمایه داری شناسایی کرد:

آگاهی طبقاتی به معنای آگاهی طبقه اجتماعی از هویت خود و موقعیتش در جهان اجتماعی، در کنار توانایی آن برای عمل عقلانی در جهت تعقیب منافع جمعی اش است. این آگاهی برای یک طبقه اجتماعی ضروری تلقی می شود تا بتواند با موفقیت انقلاب را آغاز کند و متعاقباً دیکتاتوری پرولتاریا را برپا کند.

اگرچه مارکس به صراحت ایدئولوژی را تعریف نکرد، او این اصطلاح را برای توصیف خلق بازنمایی از واقعیت اجتماعی به کار برد. انگلس توضیح داد که "ایدئولوژی فرآیندی است که توسط به اصطلاح متفکر آگاهانه انجام می شود، درست است، اما با آگاهی کاذب. نیروهای محرکه واقعی که او را وادار می کنند برای او ناشناخته باقی می مانند؛ در غیر این صورت، به سادگی یک فرآیند ایدئولوژیک نخواهد بود. بنابراین او نیروهای محرک کاذب یا به ظاهر را تصور می کند." ایده های اجتماعی مسلط - بر اساس منافع این طبقه شکل می گیرد. مارکس در ایدئولوژی آلمانی اظهار داشت که "ایده‌های طبقه حاکم در هر دوره ایده‌های حاکم هستند، یعنی طبقه‌ای که نیروی مادی حاکم بر جامعه است، در عین حال، نیروی فکری حاکم بر آن است." در ابتدا، اصطلاح اقتصاد سیاسی به بررسی شرایط مادی زیربنای تولید اقتصادی در سرمایه داری اشاره داشت. در چارچوب مارکسیستی، اقتصاد سیاسی به طور خاص ابزارهای تولید، به ویژه سرمایه، و تجلی آن را به عنوان فعالیت اقتصادی بررسی می‌کند.

این چارچوب ایدئولوژیک از این باور سوسیالیستی سرچشمه می‌گیرد که مالکیت جمعی ابزارهای تولید - شامل صنایع، زمین، منابع طبیعی، زیرساخت‌های تجاری و ثروت اجتماعی - شرایط کار استثمارگرانه را که در سرمایه‌داری وجود دارد از بین می‌برد. مارکسیست ها این نظریه را مطرح کردند که یک انقلاب پرولتری منجر به تصرف دولت می شود که آن را ابزاری برای انقیاد طبقاتی می دانستند. سپس از این دولت برای سرکوب طبقه سرمایه دار مسلط قبلی استفاده می شود و از طریق اجرای مکان های کار تحت کنترل دموکراتیک و دارای مالکیت مشترک، جامعه ای کمونیستی ایجاد می کند که مارکسیست ها آن را تجسم دموکراسی واقعی می دانستند. علاوه بر این، یک سیستم اقتصادی مبتنی بر همکاری برای نیازهای انسانی و بهبود اجتماعی، به جای سودجویی رقابتی توسط بازیگران مستقل متعدد، نشان‌دهنده انحلال جامعه طبقاتی است، تقسیم‌بندی که مارکس آن را به‌عنوان ویژگی بنیادی همه دوره‌های تاریخی پیشین معرفی می‌کند. مارکس ماهیت اساسی جامعه سرمایه داری را مشابه جامعه برده ای می دانست که در آن اقلیتی از اکثریت استثمار می کنند.

از طریق مالکیت جمعی ابزار تولید، انگیزه سود حذف می شود و انگیزه ای به سوی شکوفایی انسان ارائه می شود. از آنجایی که مازاد تولید شده توسط کارگران به مالکیت کل جامعه تبدیل می شود، تمایز بین طبقات تولید کننده و تملک کننده وجود ندارد. علاوه بر این، از آنجایی که تصور می‌شود دولت از نگهبانانی که توسط طبقات حاکم اولیه برای محافظت از امتیازات اقتصادی خود استخدام شده‌اند، نشأت می‌گیرد، انتظار می‌رود که پس از ناپدید شدن شرایطی که وجود آن را ضروری می‌کند، به تدریج منحل شود.

کمونیسم، انقلاب، و سوسیالیسم

همانطور که در راهنمای آکسفورد کارل مارکس بیان شده است، "مارکس از اصطلاحات بسیاری برای اشاره به جامعه پساسرمایه داری استفاده کرد - اومانیسم مثبت، سوسیالیسم، کمونیسم، قلمرو فردیت آزاد، انجمن آزاد تولیدکنندگان، و غیره. او این اصطلاحات را کاملاً به جای یکدیگر به کار برد. واژگان مارکسیسم پس از مرگ او."

بر اساس نظریه مارکسیستی ارتدوکس، سرنگونی سرمایه داری از طریق یک انقلاب سوسیالیستی در جامعه معاصر اجتناب ناپذیر تلقی می شود. در حالی که اجتناب‌ناپذیر بودن یک انقلاب سوسیالیستی نهایی یک موضوع بحث‌انگیز در میان مکاتب فکری مارکسیستی است، همه مارکسیست‌ها معتقدند که سوسیالیسم یک ضرورت است. مارکسیست‌ها معتقدند که یک جامعه سوسیالیستی در مقایسه با همتای سرمایه‌دار خود، مزایای بسیار بیشتری را برای اکثریت مردم ارائه می‌کند. قبل از انقلاب روسیه، ولادیمیر لنین اظهار داشت: «اجتماعی‌سازی تولید ناگزیر به تبدیل ابزار تولید به مالکیت جامعه می‌شود... این تبدیل مستقیماً منجر به افزایش عظیم در بهره‌وری کار، کاهش ساعات کار، و جایگزینی باقیمانده‌ها، ویرانه‌های تولید جمعی در مقیاس کوچک، بدوی و بهبودیافته توسط کارگر خواهد شد». شکست انقلاب 1905 روسیه، همراه با ناتوانی جنبش‌های سوسیالیستی در مقاومت در برابر وقوع جنگ جهانی اول، باعث تلاش‌های نظری مجدد و کمک‌های چشمگیر لنین و رزا لوکزامبورگ در جهت درک عمیق‌تر نظریه بحران مارکس و تلاش‌ها برای تدوین تئوری امپریالیسم شد.

دموکراسی

کارل مارکس لیبرال دموکراسی را به دلیل ناکافی بودن آن مورد انتقاد قرار داد و از شرایط نابرابر اجتماعی-اقتصادی کارگران در طول انقلاب صنعتی به عنوان تضعیف عاملیت دموکراتیک شهروندان نام برد. مارکسیست‌ها دیدگاه‌های متفاوتی درباره دموکراسی نشان می‌دهند. در اندیشه مارکسیستی، مدل‌های دموکراتیک شامل دموکراسی شوروی، دموکراسی نو، و دموکراسی سراسری مردمی است که به طور بالقوه شامل فرآیندهای انتخاباتی برای سازماندهی نیروی کار مازاد است. سانترالیسم دموکراتیک حکم می کند که تصمیمات سیاسی تصویب شده با آرای حزب برای همه اعضای حزب الزامی است. خود کارل مارکس آزادی بیان و آزادی مطبوعات را پیش نیازهای اساسی دموکراسی معرفی کرد.

مدرسه های فکر

مارکسیسم به عنوان یک سنت فکری، عمیقاً بر جامعه و دانشگاه جهانی تأثیر گذاشته است. تا به امروز، تأثیر آن در حوزه‌های متعددی از جمله انسان‌شناسی، باستان‌شناسی، نظریه هنر، جرم‌شناسی، مطالعات فرهنگی، اقتصاد، آموزش، اخلاق، نظریه فیلم، جغرافیا، تاریخ‌نگاری، نقد ادبی، مطالعات رسانه‌ای، فلسفه، علوم سیاسی، اقتصاد سیاسی، روان‌کاوی، مطالعات علمی، جامعه‌شناسی، تئاتر

و برنامه‌ریزی شهری گسترش یافته است.

کلاسیک

مارکسیسم کلاسیک به مجموعه ای از نظریه های اجتماعی-اقتصادی و سیاسی اطلاق می شود که توسط کارل مارکس و فردریش انگلس توسعه یافته است. ارنست مندل مشاهده کرد که "مارکسیسم همیشه باز است، همیشه منتقد است، همیشه خودانتقادگر." این دیدگاه، مارکسیسم را که معمولاً درک می شود، از اعتقادات واقعی مارکس متمایز می کند. در سال 1883، مارکس نامه معروفی به دامادش پل لافارگ و رهبر کارگری فرانسه ژول گوسد نوشت که هر دو بر پایبندی به اصول مارکسیستی تاکید کردند و آنها را به «عبارت‌پردازی انقلابی» متهم کرد و اهمیت تلاش‌های رفرمیستی را نادیده گرفت. این مکاتبات منشأ اعلام معروف مارکس است که اگر موضع سیاسی آنها مارکسیسم را تشکیل می‌دهد، پس 'ce qu'il y a sure c'est que moi, je ne suis pas marksiste' ('آنچه که قطعی نیستم این است که من مارکسیست هستم').

آزادی

مارکسیسم لیبرتارین بر ابعاد ضد استبدادی و رهایی بخش نهفته در اندیشه مارکسیستی تأکید می کند. مظاهر اولیه مارکسیسم آزادی خواه، از جمله کمونیسم چپ، در تقابل مستقیم با مارکسیسم-لنینیسم ظاهر شد.

مارکسیسم لیبرتارین غالباً مواضع رفرمیستی را نقد می کند، مانند مواضع مورد حمایت سوسیال دموکرات ها. جریان های مختلف آن اغلب بینش هایی را از نوشته های بعدی کارل مارکس و فردریش انگلس، به ویژه Grundrisse و جنگ داخلی در فرانسه می گیرند. این تأکید بر این باور مارکسیستی تأکید می کند که طبقه کارگر ظرفیت تعیین آینده خود را دارد، و از ضرورت یک حزب پیشتاز برای شفاعت یا تسهیل رهایی آن جلوگیری می کند. در کنار آنارشیسم، مارکسیسم لیبرتارین شاخه اصلی سوسیالیسم لیبرتارین را تشکیل می‌دهد.

دامنه مارکسیسم لیبرتارین جریان‌های مختلفی را در بر می‌گیرد، از جمله خودمختاری، کمونیسم شورایی، دی لئونیسم، لتریسم، عناصر چپ جدید، موقعیت‌گرایی، رویکرد فرودو مارکسیستی، سوسیالیسم کارگری و روان‌شناسی. این سنت فکری به طور قابل توجهی بر افکار پسا چپ و آنارشیستی اجتماعی تأثیر گذاشته است. نظریه پردازان برجسته مرتبط با مارکسیسم آزادی خواه عبارتند از موریس برینتون، کورنلیوس کاستوریادیس، گای دوبور، رایا دونایفسکایا، دانیل گورین، سی. واروفاکیس، و دومی اظهار داشت که مارکس خود به اصول مارکسیستی آزادیخواهانه پایبند بوده است.

انسان گرا

اومانیسم مارکسیستی در سال 1932 پس از انتشار دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی مارکس در سال 1844 ظهور کرد و در دهه‌های 1950 و 1960 به رسمیت شناخته شد. طرفداران اومانیسم مارکسیستی برای یک رشته فکری پیوسته بحث می کنند که متون فلسفی اولیه مارکس را به هم متصل می کند، جایی که او نظریه بیگانگی خود را با تحلیل ساختاری جامعه سرمایه داری ارائه شده در آثار بعدی او، مانند سرمایه بیان می کند. آنها معتقدند که درک کامل زیربنای فلسفی مارکس برای تفسیر مناسب نوشته‌های بعدی او ضروری است.

بر خلاف ماتریالیسم دیالکتیکی رسمی اتحاد جماهیر شوروی و تفاسیر مارکس که از مارکسیسم ساختاری لوئیس آلتوسر نشأت می‌گیرد، اومانیست‌های مارکسیست ادعا می‌کنند که بازنمایی فراسوی انسان‌گرایی مارکس است. در حالی که سایر فلسفه‌های مارکسیستی مارکسیسم را به‌عنوان یک علم طبیعی مفهوم‌سازی می‌کنند، اومانیسم مارکسیستی مجدداً این اصل را تأیید می‌کند که «انسان معیار همه چیز است» - با این فرض که انسان‌ها اساساً از باقیمانده نظم طبیعی متمایز هستند و باید در چارچوب‌های نظری مارکسیستی به آن‌ها نزدیک شد.

آکادمیک

یک نظرسنجی در سال 2007 از دانشگاهیان آمریکایی که توسط نیل گراس و سولون سیمونز انجام شد، نشان داد که 17.6٪ از اساتید علوم اجتماعی و 5.0٪ از اساتید علوم انسانی خود را مارکسیست می دانند، در حالی که نسبت اساتید مارکسیست در همه رشته های دیگر از 0٪ تا 2٪ متغیر است.

باستان شناسی

مبانی نظری باستان شناسی مارکسیستی در سال 1929 در اتحاد جماهیر شوروی سرچشمه گرفت و با انتشار "برای تاریخ شوروی فرهنگ مادی" توسط باستان شناس جوان ولادیسلاو ای. راودونیکا مشخص شد. این اثر، رشته باستان‌شناسی غالب را به‌عنوان ذاتاً بورژوازی و در نتیجه ضد سوسیالیستی نقد می‌کرد. در نتیجه، به عنوان بخشی از اصلاحات آکادمیک که تحت مدیریت دبیر کل جوزف استالین اجرا شد، تأکید قابل توجهی بر پذیرش سراسری باستان‌شناسی مارکسیستی شد.

این پیشرفت‌های نظری متعاقباً توسط باستان‌شناسانی که در کشورهای سرمایه‌داری فراتر از بلوک لنینیستی کار می‌کردند، به‌ویژه از سوی استرالیایی‌هایی که گوردون او را به کار گرفتند، پذیرفتند. تفسیرهای تکامل اجتماعی انسان.

جامعه شناسی

جامعه‌شناسی مارکسیستی، که به عنوان مطالعه جامعه‌شناختی از دیدگاه مارکسیستی تعریف می‌شود، «شکلی از تئوری تضاد مرتبط با ... هدف مارکسیسم از توسعه علمی مثبت (تجربی) جامعه سرمایه‌داری به عنوان بخشی از بسیج طبقه کارگر انقلابی را تشکیل می‌دهد. انجمن جامعه شناسی آمریکا یک بخش اختصاصی دارد که به موضوعاتی در جامعه شناسی مارکسیستی می پردازد، که "علاقه مند به بررسی این است که چگونه بینش های روش شناسی مارکسیستی و تحلیل مارکسیستی می تواند به توضیح پویایی های پیچیده جامعه مدرن کمک کند."

جامعه شناسی مارکسیستی تحت تأثیر مشارکت های فلسفی کارل مارکس در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم ظهور کرد. در کنار مارکس، ماکس وبر و امیل دورکیم به‌عنوان چهره‌های مهم در دوره شکل‌گیری جامعه‌شناسی شناخته می‌شوند. مکتب جامعه‌شناسی مارکسیستی آغازین، معروف به اتریش-مارکسیسم، کارل گرونبرگ و آنتونیو لابریولا را در میان برجسته‌ترین اعضای خود به نمایش گذاشت. در دهه 1940، مکتب مارکسیستی غربی در دانشگاه‌های غربی مقبولیت یافت و متعاقباً به دیدگاه‌های مختلف، از جمله مکتب فرانکفورت و نظریه انتقادی، تنوع یافت. وضعیت نظریه انتقادی به عنوان یک مشتق مهم از مارکسیسم همچنان موضوع بحث است. هدف مشترکی که مارکسیسم و ​​نظریه انتقادی را متحد می کند، علاقه به تلاش برای از بین بردن ساختارهای سرکوبگر، طردکننده و سلطه گر است. به دلیل تأیید تاریخی آن توسط دستگاه های دولتی، واکنش شدیدی علیه ایدئولوژی مارکسیستی در کشورهای پسا کمونیستی مانند لهستان رخ داده است. با این وجود، به عنوان یک چارچوب مهم در تحقیقات جامعه‌شناختی که توسط دولت‌های کمونیستی، به‌ویژه در چین، تأیید و تأمین مالی می‌شود، باقی می‌ماند.

اقتصاد

اقتصاد مارکسی نشان دهنده مکتبی از اندیشه اقتصادی است که ریشه در نقد اقتصاد سیاسی کلاسیک دارد که در ابتدا توسط کارل مارکس و فردریش انگلس بیان شد. این رشته بر تجزیه و تحلیل بحران‌های سرمایه‌داری، عملکرد و تخصیص محصول اضافی و ارزش اضافی در سیستم‌های اقتصادی متنوع، جوهر و پیدایش ارزش اقتصادی، تأثیر مبارزه طبقاتی و طبقاتی بر پویایی‌های اقتصادی و سیاسی، و مسیر تکامل اقتصادی تمرکز دارد. گرچه مکتب مارکسی هترودکس تلقی می شود، مفاهیمی که از اقتصاد مارکسی سرچشمه می گیرند، درک جریان اصلی اقتصاد جهانی را غنی کرده اند. برخی از مفاهیم اقتصادی مارکسیستی، به ویژه مفاهیم مربوط به انباشت سرمایه و چرخه تجاری، مانند تخریب خلاق، برای کاربرد در چارچوب های سرمایه داری اقتباس شده اند.

آموزش

آموزش مارکسیستی بر نوشته‌های مارکس و جنبش‌هایی که او از طریق رویکردهای متنوع الهام گرفته است، گسترش می‌یابد. فراتر از کمک های روانشناسی آموزشی لو ویگوتسکی و آموزش پائولو فریره، کار اصلی ساموئل بولز و هربرت گینتیس، مدرسه در آمریکای سرمایه داری، اصلاحات آموزشی در ایالات متحده، ارتباط آن با تداوم سرمایه داری، و پتانسیل برای اعمال نفوذ جنبش های انقلابی در تضادهای آن را بررسی می کند. کار پیتر مک لارن، به‌ویژه از آغاز قرن بیست و یکم، نظریه آموزشی مارکسیستی را از طریق توسعه آموزش انتقادی انقلابی، مسیری که گلن ریکوفسکی، دیو هیل و پائولا آلمن نیز دنبال می‌کردند، به‌طور چشمگیری ارتقا داده است. دیگر محققان مارکسیست، از جمله تایسون ای. لوئیس، نوح دی لیسووی، گریگوری بوراسا، و درک آر. فورد، ساختارها و روش‌های آموزشی نظام‌های آموزشی سرمایه‌داری و کمونیستی را بررسی کرده‌اند. کری مالوت پیشگام یک تحلیل تاریخی مارکسیستی از آموزش در ایالات متحده است، در حالی که ماروین گتلمن تکامل تاریخی آموزش کمونیستی را بررسی می کرد. سندی گراند نظریه آموزشی مارکسیستی را با رویکردهای آموزشی بومی ادغام کرده است، و دیگران، مانند جان هولت، آموزش بزرگسالان را از طریق دریچه مارکسیستی تجزیه و تحلیل می کنند.

سایر تحولات عبارتند از:

تلاش‌های پژوهشی معاصر به کاوش و پیشبرد آموزش مارکسیستی در دوران پسا دیجیتالی می‌پردازند.

تاریخ نگاری

تاریخ نگاری مارکسیستی نشان دهنده یک سنت علمی است که عمیقاً بر اساس اصول مارکسیستی شکل گرفته است و در درجه اول بر نقش محوری طبقه اجتماعی و عوامل اقتصادی در شکل دادن به مسیرهای تاریخی تأکید دارد. این رویکرد به طور قابل توجهی مطالعه طبقه کارگر، ملیت های به حاشیه رانده شده و چارچوب روش شناختی «تاریخ از پایین» را ارتقا داده است. اثر تاریخی مهم فردریش انگلس، Der deutsche Bauernkrieg (جنگ دهقانان آلمان)، با تمرکز بر ظهور طبقات سرمایه دار، به طور دقیق به بررسی تضادهای اجتماعی در آلمان پروتستان اولیه پرداخت. این تحلیل از جنگ دهقانان آلمانی نمونه ای از تعهد مارکسیستی به "تاریخ از پایین" است، که تحلیل طبقاتی را با چارچوب تفسیری دیالکتیکی ادغام می کند.

رساله مختصر انگلس، شرایط طبقه کارگر در انگلستان در سال 1844، نقش مهمی در تقویت جنبش سیاسی بریتانیا ایفا کرد. سهم مهم کارل مارکس در تاریخ اجتماعی و سیاسی شامل آثاری مانند هجدهمین برومر لوئی ناپلئون، مانیفست کمونیست، ایدئولوژی آلمانی، و بخش‌های خاصی از سرمایه است که توسعه تاریخی سرمایه‌داران و طرفدار جامعه انگلیسی را از سرمایه‌داران پیشاالدوله ترسیم می‌کند. در اتحاد جماهیر شوروی، تاریخ نگاری مارکسیستی به دلیل مطالبات حکومتی برای روایت های تاریخی از پیش تعیین شده ایدئولوژیک با محدودیت هایی مواجه بود. نمونه بارز آن تاریخ حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی (بلشویک ها) است که در دهه 1930 منتشر شد و هدف آن مشروعیت بخشیدن به ساختار و عملیات حزب بلشویک در زمان جوزف استالین بود. همزمان، گروه مشخصی از مورخان در سال 1946 در حزب کمونیست بریتانیا (CPGB) ظهور کردند.

اگرچه اعضای برجسته این گروه بریتانیایی، به ویژه کریستوفر هیل و ای. پی. کار اصلی تامپسون، ساخت طبقه کارگر انگلیسی، اغلب با این جمع فکری مرتبط است. راهزنان اریک هابسبام بیشتر نمونه ای از مشارکت این گروه است. C. L. R. James نیز به عنوان یکی از طرفداران مهم روش شناسی «تاریخ از پایین» ظاهر شد. جیمز زمانی که در بریتانیا در طول آهنگسازی اثر تحسین‌شده‌اش، ژاکوبن‌های سیاه (1938) زندگی می‌کرد، یک موضع مارکسیستی ضد استالینیستی داشت، بنابراین مستقل از CPGB عمل می‌کرد. در بافت هند، B. N. Datta و D. D. Kosambi به عنوان چهره های بنیادی تاریخ نگاری مارکسیستی شناخته می شوند. دانشمندان برجسته معاصر در این زمینه عبارتند از: R. S. S. S. S. S. S. S. S. Erfan Habib, Romila Thapar, D. N. Jha و K. N. Panikkar که بسیاری از آنها اکنون در سنین بالا و بالای 75 سال هستند.

نقد ادبی

نقد ادبی مارکسیستی به طور گسترده رویکردهای انتقادی به ادبیات مبتنی بر نظریه‌های سوسیالیستی و دیالکتیکی را در بر می‌گیرد. این دیدگاه بیان می‌کند که آثار ادبی به‌عنوان بازتابی از ساختارهای اجتماعی که از آن بیرون آمده‌اند، عمل می‌کنند. طرفداران نظریه مارکسیستی معتقدند که ادبیات خود یک نهاد اجتماعی است که نقش ایدئولوژیک مشخصی را ایفا می کند که بر اساس پیشینه و چارچوب ایدئولوژیک نویسنده شکل گرفته است. از منتقدان برجسته ادبی مارکسیست می توان به میخائیل باختین، والتر بنجامین، تری ایگلتون و فردریک جیمسون اشاره کرد.

زیبایی شناسی

زیبایی شناسی مارکسیستی چارچوبی نظری برای درک زیبایی و هنر تشکیل می دهد که اساساً ریشه در اصول بیان شده توسط کارل مارکس دارد. این رویکرد از روش شناسی دیالکتیکی و ماتریالیستی یا ماتریالیستی دیالکتیکی برای تحلیل حوزه فرهنگی، به ویژه جنبه های مربوط به ذوق، مانند هنر و زیبایی، استفاده می کند. طرفداران مارکسیسم ادعا می کنند که شرایط اقتصادی و اجتماعی، به ویژه روابط طبقاتی ناشی از این شرایط، عمیقاً بر هر جنبه ای از وجود انسان تأثیر می گذارد و اعتقادات مذهبی، ساختارهای قانونی و پارادایم های فرهنگی را در بر می گیرد.

تاریخچه

کارل مارکس و فردریش انگلس

پژوهش کارل مارکس به طور انتقادی بیگانگی و استثمار تجربه شده توسط طبقه کارگر، پویایی شیوه تولید سرمایه داری و نظریه ماتریالیسم تاریخی را بررسی کرد. او به دلیل تحلیل تاریخ از دریچه مبارزه طبقاتی مشهور است، مفهومی که به اختصار در بیانیه آغازین مانیفست کمونیست (1848) بیان شده است: "تاریخ همه جوامعی که تاکنون وجود داشته، تاریخ مبارزات طبقاتی است."

فریدریش انگلس به طور مشترک نظریه کمونیستی را توسعه داد. برخورد اولیه آنها در سپتامبر 1844 اتفاق افتاد، جایی که آنها متوجه همگرایی در دیدگاههای فلسفی و سوسیالیستی خود شدند که منجر به تألیف مشترک آنها در آثاری مانند Die heilige Familie (خانواده مقدس) شد. پس از اخراج مارکس از فرانسه در ژانویه 1845، آنها به بلژیک نقل مکان کردند، کشوری که در مقایسه با سایر کشورهای اروپایی آزادی فکری بیشتری داشت. در ژانویه 1846، آنها برای تأسیس کمیته مکاتبات کمونیستی به بروکسل بازگشتند.

در سال 1847، تلاش مشترک برای تولید مانیفست کمونیست (1848) آغاز شد و مفاهیم اساسی را از اصول کمونیسم انگلس استخراج کرد. این جزوه 12000 کلمه ای متعاقباً در فوریه 1848، تنها شش هفته پس از شروع آن منتشر شد. پس از اخراج آنها از بلژیک در ماه مارس، آنها به کلن نقل مکان کردند، جایی که روزنامه رادیکال سیاسی را تأسیس کردند، Neue Rheinische Zeitung.

پس از مرگ مارکس در سال 1883، انگلس به عنوان ویراستار آثاری را گردآوری کرد. انگلس از طریق انتشارات خود در سال 1884، ریشه های خانواده، مالکیت خصوصی، و دولت، نظریه فمینیستی و فمینیسم مارکسیستی را به طور قابل توجهی پیش برد. این اثر نشان داد که ازدواج تک همسری در خدمت تداوم سلطه اجتماعی مرد بر زنان است و قیاسی بین این پویایی و انقیاد اقتصادی طبقه کارگر توسط طبقه سرمایه دار در چارچوب های نظری کمونیستی ترسیم می کند.

انقلاب روسیه و تشکیل اتحاد جماهیر شوروی

شروع

انقلاب اکتبر 1917 نشان دهنده تصرف قدرت توسط بلشویک ها از دولت موقت روسیه بود که منجر به تأسیس اولین دولت سوسیالیستی در جهان شد که بر اساس اصول دموکراسی شوروی و لنینیسم بنا شده بود. این نهاد فدرال نوپا متعهد شد که روسیه را از جنگ جهانی اول خارج کند و یک دولت انقلابی کارگری ایجاد کند. علاوه بر این، دولت لنین چندین اصلاحات مترقی از جمله آموزش همگانی، مراقبت های بهداشتی جامع و حقوق برابر برای زنان را به اجرا گذاشت. قطعنامه ای در حمایت از تقاضای بلشویک ها برای انتقال قدرت به شوراها قبلاً توسط 50000 کارگر تأیید شده بود. پس از انقلاب اکتبر، دولت تازه تأسیس شوروی با چالش‌های قابل‌توجهی از سوی جنبش سفید و جناح‌های استقلال‌طلب مختلف در طول جنگ داخلی روسیه مواجه شد.

در سال 1919، دولت شوروی در حال ظهور آکادمی کمونیست و مؤسسه مارکس-انگلس-لنین را تأسیس کرد، مؤسساتی که به تحقیقات عقیدتی مارکسیستی عمومی و تحقیقات ایدئولوژیک رسمی حزب روسی اختصاص داشتند. پس از مرگ لنین در سال 1924، یک جنگ قدرت داخلی شدید در جنبش کمونیستی شوروی، عمدتاً بین جوزف استالین و لئون تروتسکی، آغاز شد. این درگیری به ترتیب از طریق ترویکا (شامل استالین، زینوویف و کامنف) و اپوزیسیون چپ آشکار شد. این اختلاف نظرها ناشی از تفاسیر متفاوت از نظریه مارکسیستی و لنینیستی بود که هر کدام با شرایط حاکم اتحاد جماهیر شوروی سازگار شده بودند. این دوره به دلیل تثبیت مارکسیسم-لنینیسم به عنوان چارچوب ایدئولوژیک غالب قابل توجه است.

انقلاب چین

انقلاب کمونیستی چین در طول جنگ داخلی چین رخ داد، دوره ای که با پایان جنگ دوم چین و ژاپن و به طور گسترده تر، جنگ جهانی دوم مصادف شد. حزب کمونیست چین، که در سال 1921 تأسیس شد، درگیر درگیری طولانی با کومینتانگ در مورد مسیر آینده این کشور بود. در طول این درگیری داخلی، مائو تسه تونگ یک نظریه مارکسیستی متمایز متناسب با شرایط خاص تاریخی چین را تدوین کرد. قابل توجه است که مائو حمایت قابل توجهی از دهقانان به دست آورد، برخلاف پایگاه اصلی انقلاب روسیه در مراکز شهری امپراتوری روسیه. از جمله مشارکت‌های نظری مهم مائو، مفاهیم دموکراسی نوین، خط توده‌ای و جنگ مردمی بود. در سال 1949، جمهوری خلق چین (PRC) اعلام شد، و یک دولت سوسیالیستی جدید را تأسیس کرد که ظاهراً بر اساس اصول ایدئولوژیک مارکس، انگلس، لنین و استالین بنا شده بود.

از دوره پس از مرگ استالین تا اواخر دهه 1960، درجه شدیدی از درگیری روابط بین چین و شوروی را مشخص کرد. سیاست هایی مانند استالین زدایی، که در زمان نیکیتا خروشچف آغاز شد، و پیگیری تنش زدایی توسط چین به عنوان تجدیدنظرطلبانه و از دیدگاه مارکسیستی ناقص بود. این اختلاف نظر ایدئولوژیک عمیق به یک بحران جهانی گسترده تر تبدیل شد، در درجه اول در مورد اینکه کدام کشور رهبری جنبش سوسیالیستی بین المللی را به عهده می گیرد.

پس از مرگ مائو و ظهور دنگ شیائوپینگ، هم مائوئیسم و ​​هم تفسیر رسمی مارکسیسم در چین مورد ارزیابی مجدد قابل توجهی قرار گرفتند. این چارچوب ایدئولوژیک تجدیدنظر شده، که اغلب «سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی» نامیده می‌شود، در ابتدا حول نظریه دنگ شیائوپینگ می‌چرخید. این تئوری مدعی حفظ اصول اصلی مارکسیسم-لنینیسم و ​​مائوئیسم بود و در عین حال آنها را با بافت ملی خاص چین تطبیق داد. تئوری دنگ شیائوپینگ بر اساس چهار اصل کاردینال استوار بود که هدف آن تایید نقش برجسته حزب کمونیست چین و تاکید بر اینکه چین در مرحله اولیه سوسیالیسم باقی مانده است و فعالانه در جهت ساختن جامعه کمونیستی مبتنی بر اصول مارکسیستی تلاش می کند.

اواخر قرن بیستم

انقلاب کوبا در سال 1959 با پیروزی فیدل کاسترو و جنبش 26 جولای او به اوج خود رسید. علیرغم عدم وجود اعلامیه صریح سوسیالیستی اولیه در انقلاب، کاسترو پس از پیروزی نخست وزیری را به عهده گرفت و مدل لنینیستی توسعه سوسیالیستی را اجرا کرد و با اتحاد جماهیر شوروی اتحاد برقرار کرد. چه گوارا، یک انقلابی مارکسیست آرژانتینی و یک شخصیت برجسته در انقلاب، متعاقبا از جنبش‌های سوسیالیستی در کنگو-کینشاسا و بولیوی حمایت کرد. او در نهایت توسط دولت بولیوی، احتمالاً تحت دستورات آژانس اطلاعات مرکزی (سیا) کشته شد، اگرچه فلیکس رودریگز، مأمور سیا که وظیفه یافتن چه‌گوارا را بر عهده داشت، ظاهراً می‌خواست جان او را برای اهرم‌های بالقوه با دولت کوبا حفظ کند. گوارا بعداً پس از مرگ به عنوان یک نماد به رسمیت شناخته شد.

از سال 1966 تا 1976، دولت مائوئیست در جمهوری خلق چین انقلاب فرهنگی را با هدف ریشه‌کن کردن تأثیرات سرمایه‌داری از جامعه چین و پیشروی به سوی سوسیالیسم آغاز کرد. پس از مرگ مائوتسه تونگ، مخالفان سیاسی او قدرت را تحکیم کردند. تحت رهبری دنگ شیائوپینگ، بسیاری از سیاست‌های دوران انقلاب فرهنگی یا اصلاح شدند یا لغو شدند و همزمان توسعه قابل توجهی از صنعت خصوصی‌سازی شده را ترویج کردند.

اواخر دهه 1980 و اوایل دهه 1990 با فروپاشی اکثر دولت های سوسیالیستی که به ایدئولوژی مارکسیستی-لنینیستی پایبند بودند، مشخص شد. پیش از این، در اواخر دهه 1970 و اوایل دهه 1980، برتری راست نو و سرمایه داری نئولیبرال به عنوان جریان های ایدئولوژیک غالب در سیاست غرب، که توسط رئیس جمهور ایالات متحده رونالد ریگان و مارگارت تاچر، نخست وزیر بریتانیا، حمایت می شد، باعث شد که موضع غربی قاطعانه تری نسبت به اتحاد جماهیر شوروی و اتحاد جماهیر شوروی و اتحاد جماهیر شوروی ایجاد شود. همزمان، میخائیل گورباچف، از طرفداران اصلاحات، در مارس 1985 نقش دبیر کل حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی را بر عهده گرفت و تلاش کرد تا از الگوهای توسعه لنینیستی به سوسیال دموکراسی منتقل شود. در نهایت، اصلاحات گورباچف، همراه با تشدید ناسیونالیسم قومی مردمی، با انحلال اتحاد جماهیر شوروی در اواخر سال 1991 به اوج خود رسید. این امر منجر به شکل گیری کشورهای تشکیل دهنده متعددی شد که همگی رویکردهای مارکسیستی-لنینیستی به سوسیالیسم را کنار گذاشتند و اکثریت نظام های اقتصادی سرمایه داری را پذیرفتند.

قرن 21

با آغاز قرن بیست و یکم، چین، کوبا، لائوس، کره شمالی و ویتنام به عنوان تنها دولت های مارکسیست-لنینیست رسمی باقی ماندند. با این حال، در سال 2008، پس از یک دوره طولانی جنگ چریکی، یک دولت مائوئیست به رهبری پراچاندا به طور دموکراتیک در نپال انتخاب شد.

اوایل قرن بیست و یکم همچنین شاهد ظهور دولت‌های سوسیالیستی در چندین کشور آمریکای لاتین بود، پدیده‌ای که به آن "جند صورتی" می‌گویند. این جنبش عمدتاً توسط دولت ونزوئلا هوگو چاوز رهبری شد و شامل پیروزی های انتخاباتی اوو مورالس در بولیوی، رافائل کورئا در اکوادور و دانیل اورتگا در نیکاراگوئه بود. این دولت های سوسیالیستی اتحادهای سیاسی و اقتصادی، به ویژه از طریق نهادهای بین المللی مانند اتحاد بولیواری برای قاره آمریکا، ایجاد کردند و با کوبا مارکسیست-لنینیست همسو شدند. در حالی که هیچ کدام به صراحت مسیر استالینیستی را اتخاذ نکردند، اکثر آنها تأثیر اساسی نظریه مارکسیستی را تأیید کردند. هوگو چاوز، رئیس جمهور ونزوئلا، دو روز قبل از مراسم تحلیف خود در 10 ژانویه 2007، در مراسم تحلیف کابینه خود به طور علنی یک تروتسکیست معرفی شد. برخی او را به عنوان یک ناسیونالیست بورژوایی توصیف می کنند، در حالی که برخی دیگر او را به عنوان یک رهبر انقلابی صادق می بینند که اشتباهات مهمش ناشی از چارچوب تحلیلی مارکسیستی ناکافی است.

در کار خود در سال 2011، کمونیسم هرمنوتیک، مارکسیست ایتالیایی جیانی واتیمو و سانتیاگو زابالا، به طور جدید، شوروی را از کمونیسم های ضعیف قبلی خود متمایز می کنند. تحقق (و چین کنونی)، زیرا کشورهای آمریکای جنوبی از رویه‌های انتخاباتی دموکراتیک پیروی می‌کنند و همچنین از طریق مأموریت‌های بولیواری موفق می‌شوند سیستم بوروکراتیک دولتی را غیرمتمرکز کنند. در مجموع، اگر کمونیسم تضعیف شده به‌عنوان یک شبح در غرب احساس می‌شود، نه تنها به دلیل تحریف‌های رسانه‌ای، بلکه به‌خاطر آلترناتیوهایی است که از طریق همان رویه‌های غربی نشان می‌دهد. اعمال کنید."

شی جین پینگ، دبیر کل حزب کمونیست چین، تعهد خود را به اصول مارکسیستی اعلام کرده است. در طی بزرگداشت دویستمین سالگرد مارکس، شی اظهار داشت: "ما باید مزیت ها را بدست آوریم، ابتکار عمل را به دست آوریم و در آینده پیروز شویم. ضروری است که به طور مستمر ظرفیت خود را برای به کارگیری مارکسیسم برای تجزیه و تحلیل و حل چالش های عملی افزایش دهیم." شی همچنین بر اهمیت بررسی و تداوم سنت‌های حزب کمونیست چین و به رسمیت شناختن میراث انقلابی آن تأکید کرده است.

پیوستگی انقلابیون، رهبران و احزاب سیاسی مختلف به دکترین‌های کارل مارکس همچنان یک موضوع بحث‌انگیز است که اغلب توسط بسیاری از متفکران سوسیالیست و سایر مارکسیست‌ها مورد مناقشه قرار می‌گیرد. نویسندگان برجسته سوسیالیست، مانند دیمیتری ولکوگونوف، اذعان دارند که رفتار رژیم های سوسیالیستی استبدادی به طور قابل توجهی "جذابیت عظیم سوسیالیسم ناشی از انقلاب اکتبر" را تضعیف کرده است.

نقد

مارکسیسم از سوی ایدئولوژی‌های سیاسی و حوزه‌های دانشگاهی مختلف مورد بررسی قرار گرفته است. انتقادهای کلیدی شامل عدم ثبات درونی درک شده، اعتراض به ماتریالیسم تاریخی - که اغلب به عنوان نوعی جبر تاریخی شناخته می شود - نگرانی های مربوط به سرکوب حقوق فردی، چالش ها در اجرای عملی کمونیسم، و کمبودهای اقتصادی مانند سیگنال های قیمتی تحریف شده یا غایب و انگیزه های کاهش یافته را شامل می شود. علاوه بر این، مشکلات تجربی و معرفت‌شناختی اغلب برجسته می‌شوند.

برخی از مارکسیست‌ها نهادینه‌سازی آکادمیک مارکسیسم را نقد کرده‌اند و سطحی بودن و جدایی آن از تعامل سیاسی عملی را تأیید می‌کنند. الکس کالینیکوس، تروتسکیست و آکادمیک زیمبابوه ای، مشاهده کرد: "پیروان آن نارسیسوس را تداعی می کنند، که در اساطیر یونانی شیفته تصویر خود شده است... در حالی که شفاف سازی و توسعه مفهومی گاها برای مارکسیست های غربی ضروری است، این فرآیند متأسفانه به یک تعقیب خودکار تبدیل شده است. کادری از دانشگاهیان بسیار متخصص."

علاوه بر این، برخی از نقدهای فکری مارکسیسم، مفروضات خاصی را که در اندیشه اصلی مارکس و تحولات مارکسیستی بعدی نهفته است، به چالش می کشد، اما لزوماً اصول سیاسی مارکسیستی را رد نمی کند. دیگر طرفداران معاصر مارکسیسم ادعا می کنند که در حالی که بسیاری از جنبه های نظریه مارکسیستی مرتبط هستند، مجموعه کلی کار یا ناقص است یا نیاز به به روز رسانی در مورد جنبه های خاص اقتصادی، سیاسی یا اجتماعی نظری دارد. این محققان ممکن است مفاهیم مارکسیستی را با چارچوب های نظریه پردازان دیگر، مانند ماکس وبر، که رویکرد مکتب فرانکفورت نمونه آن است، ادغام کنند.

نمای کلی

لژک کولاکوفسکی، فیلسوف و مورخ روشنفکر برجسته، اظهار داشت که «نظریه مارکس در بخش‌های متعددی ناقص یا مبهم است، و اجازه «کاربرد» آن را به شیوه‌های مختلف متناقض بدون نقض آشکار اصول بنیادی آن می‌دهد. او به طور خاص «قوانین دیالکتیک» را اساساً ناقص می‌دانست، و اظهار داشت که برخی «واقعیت‌های عاری از ماهیت خاص مارکسیستی» هستند، برخی دیگر «دگم‌های فلسفی غیرقابل اثبات با روش‌های علمی» هستند، و برخی از آن‌ها صرفاً «بی‌معنی» هستند. کولاکوفسکی معتقد بود در حالی که برخی از قوانین مارکسیستی تفاسیر متنوعی را مجاز می‌دانند، این تفاسیر عموماً در یکی از دسته‌بندی‌های خطا قرار می‌گیرند.

قضیه اوکیشیو نشان می‌دهد که وقتی سرمایه‌داران استراتژی‌های کاهش هزینه را بدون افزایش متناظر در دستمزدهای واقعی اجرا می‌کنند، نرخ سود مجبور به افزایش می‌شود. این یافته پیشنهاد مارکس را در مورد تمایل به کاهش نرخ سود به چالش می کشد.

ادعاهای ناسازگاری درونی جزء مهمی از گفتمان اقتصادی مارکس و بحث های مرتبط با آن از دهه 1970 تشکیل شده است. اندرو کلیمن معتقد است که چنین ناهماهنگی هایی، نقدهای مارکس و هرگونه تلاش برای اصلاح نقص های ادعا شده را بی اعتبار می کند، با توجه به اینکه نظریه های ناسازگار درونی، بنا به تعریف، غیرقابل دفاع هستند.

مسائل معرفتی و تجربی

منتقدان مارکسیسم معتقدند که پیش‌بینی‌های مارکس محقق نشده است و به چند عامل اشاره می‌کنند: افزایش عمومی تولید ناخالص داخلی سرانه در اقتصادهای سرمایه‌داری در مقایسه با سیستم‌های کمتر بازارگرا، عدم تشدید بحران‌های اقتصادی در کشورهای سرمایه‌داری که به سرنگونی سیستمی منجر می‌شوند، و وقوع انقلاب‌های کمونیستی که به طور عمده در انقلاب‌های کمونیستی پیشروی کرده‌اند. ایالت ها علاوه بر این، مارکسیسم به دلیل اینکه ظاهراً منجر به کاهش استانداردهای زندگی نسبت به کشورهای سرمایه داری شده است، با انتقاداتی مواجه شده است، اگرچه این ادعا همچنان موضوع بحث است.

کارل پوپر فیلسوف علم در آثار خود، فقر تاریخ گرایی و حدس و گمان ها و ابطال ها، ظرفیت توضیحی و اعتبار ماتریالیسم تاریخی را به طور انتقادی ارزیابی کرد. پوپر اظهار داشت که مارکسیسم در ابتدا دارای شایستگی علمی بود، زیرا مارکس یک چارچوب نظری واقعاً پیش‌بینی‌کننده را ارائه کرده بود. با این حال، هنگامی که این پیش‌بینی‌ها محقق نشدند، پوپر ادعا کرد که این نظریه از طریق معرفی فرضیه‌های موردی از جعل اجتناب می‌کند و در نتیجه آن را با واقعیت‌های مشاهده‌شده سازگار می‌کند. در نتیجه، پوپر اظهار داشت که نظریه ای که در ابتدا مبتنی بر تحقیقات علمی واقعی بود، به جزمات شبه علمی تبدیل شد.

آنارشیست و آزادیخواه

آنارشیسم رابطه ای مناقشه برانگیز با مارکسیسم حفظ کرده است. آنارشیست‌ها، در کنار سوسیالیست‌های لیبرتارین غیر مارکسیست متعدد، ضرورت مرحله دولت انتقالی را مورد مناقشه قرار می‌دهند و ادعا می‌کنند که سوسیالیسم تنها از طریق ساختارهای سازمانی غیرمتمرکز و غیر اجباری قابل تحقق است. میخائیل باکونین آنارشیست به طور مشخص مارکس را به دلیل تمایلات اقتدارگرایانه او مورد انتقاد قرار داد. عبارات "سوسیالیسم پادگانی" یا "کمونیسم پادگانی" متعاقباً به عنوان توصیفی مختصر برای این نقد ظاهر شدند و تصویری از زندگی شهروندان شبیه به زندگی سربازان وظیفه در پادگان‌های نظامی را ایجاد کردند.

اقتصادی

نقدهای اضافی از دیدگاه اقتصادی سرچشمه می گیرند. ولادیمیر کارپوویچ دیمیتریف (1898)، لادیسلاو فون بورتکیویچ (1906-1907)، و محققان بعدی ادعا کرده‌اند که نظریه ارزش کار مارکس و قانون تمایل نرخ سود به سقوط، ناسازگاری‌های درونی را نشان می‌دهند. به طور خاص، این منتقدان ادعا می‌کنند که مارکس نتیجه‌گیری‌هایی را به دست آورده است که به طور منطقی نتیجه‌ای از مقدمات نظری او ندارند. پس از اصلاح این خطاهای ادعا شده، نتیجه گیری او مبنی بر اینکه قیمت کل و سود توسط ارزش کل و ارزش اضافی تعیین می شود و معادل آن است، غیرقابل دفاع می شود. این نتیجه نظریه او را که استثمار کارگران را منبع انحصاری سود معرفی می‌کند، به چالش می‌کشد.

مارکسیسم و ​​سوسیالیسم توسط چندین نسل از اقتصاددانان اتریشی با تمرکز بر روش‌شناسی علمی، نظریه اقتصادی و پیامدهای سیاسی مورد تحلیل انتقادی گسترده‌ای قرار گرفته‌اند. در طول انقلاب حاشیه ای، کارل منگر تئوری ارزش ذهنی را تدوین کرد و محققان عموماً توسعه گسترده تر حاشیه گرایی را پاسخی مستقیم به اقتصاد مارکسیستی می دانند. یوگن بوم فون باورک، اقتصاددان اتریشی نسل دوم، از روش‌های عمل‌شناختی و ذهن‌گرایانه استفاده کرد تا اساساً نظریه ارزش کار را به چالش بکشد. گوتفرید هابرلر نقد بوم باورک را «قاطعانه» می‌دانست و ادعا می‌کرد که تحلیل او از اقتصاد مارکس آنقدر «کامل و ویرانگر» بود که تا دهه 1960 هیچ محقق مارکسیستی آن را به طور قطعی رد نکرده بود. لودویگ فون میزس، نسل سوم اتریشی، گفتمان پیرامون مشکل محاسبات اقتصادی را دوباره برانگیخت و مدعی شد که در غیاب سیگنال‌های قیمتی برای کالاهای سرمایه‌ای، همه جنبه‌های دیگر اقتصاد بازار غیرمنطقی می‌شوند. این دیدگاه او را بر آن داشت که اعلام کند «فعالیت اقتصادی منطقی در یک جامعه مشترک المنافع سوسیالیستی غیرممکن است.»

دارون عجم اوغلو و جیمز رابینسون معتقدند که نظریه اقتصادی مارکس از نقص‌های اساسی رنج می‌برد، در درجه اول به دلیل تلاش آن برای تقلیل اقتصاد به مجموعه محدودی از قوانین عمومی و در عین حال نادیده گرفتن تأثیر چشمگیر نهادها. با این حال، این انتقادات خاص توسط سایر اقتصاددانان برجسته از جمله جان رومر و نیکلاس وروسالیس مورد اعتراض قرار گرفته است.

مراجع

کتابشناسی

آگار، جولیون (2006). بازاندیشی در مارکسیسم: از کانت و هگل تا مارکس و انگلس. لندن / نیویورک: روتلج. ISBN 041541119X.

Çavkanî: Arşîva TORÎma Akademî

درباره این نوشته

مارکسیسم چیست؟

راهنمایی کوتاه درباره مارکسیسم، ویژگی‌های اصلی، کاربردها و موضوعات مرتبط.

برچسب‌های موضوع

مارکسیسم چیست توضیح مارکسیسم مبانی مارکسیسم نوشته‌های فلسفه فلسفه به کردی موضوعات مرتبط

جست‌وجوهای رایج درباره این موضوع

  • مارکسیسم چیست؟
  • مارکسیسم چه کاربردی دارد؟
  • چرا مارکسیسم مهم است؟
  • چه موضوعاتی با مارکسیسم مرتبط‌اند؟

آرشیو دسته‌بندی

مجموعه مقالات فلسفی و فلسفه کردی

در این بخش، به کاوش عمیق در دنیای گسترده فلسفه می‌پردازیم. از مباحث بنیادین اخلاق، ذهن و منطق گرفته تا بررسی جنبش‌های فلسفی بزرگ و اندیشه‌های فیلسوفان برجسته. همچنین، نگاهی ویژه به فلسفه کردی خواهیم داشت و ابعاد مختلف

خانه بازگشت به فلسفه