TORIma Academy Logo TORIma Academy
نوافلاطونیسم
فلسفه

نوافلاطونیسم

TORIma Academy — متافیزیک / عرفان

نوافلاطونیسم

نوافلاطونیسم

نوافلاطونیسم که افلاطونیسم متأخر نیز نامیده می شود، نسخه ای از فلسفه افلاطونی است که در قرن سوم پس از میلاد در پس زمینه هلنیستی ظهور کرد.

نوافلاطونی، که به طور متناوب به عنوان افلاطونیسم متأخر شناخته می شود،، نشان دهنده شاخه ای متمایز از فلسفه افلاطونی است که در قرن سوم پس از میلاد، تحت تأثیر چشم انداز فلسفی و مذهبی هلنیستی غالب پدید آمد. این اصطلاح به جای دلالت بر مجموعه ای منفرد و سفت و سخت از آموزه های برگرفته از افلاطونیسم، در درجه اول به مجموعه ای از فیلسوفان افلاطونی فعال در یک دوره خاص تاریخی باستان اشاره دارد. یک اصل محوری نوافلاطونی مونیسم است، این ادعای فلسفی که همه هستی از یک اصل منفرد و غایی سرچشمه می گیرد و می توان آن را به یک اصل منفرد و غایی، که به عنوان «یگانه» شناخته می شود، ردیابی کرد.

ظهور نوافلاطونی به آمونیوس ساکاس و شاگردش فلوطینوس نسبت داده می شود. 205 – 271)، با نفوذ آن تا قرن ششم. پس از فلوطین، مسیر تاریخی نوافلاطونی را می توان به سه مرحله اصلی ترسیم کرد: مشارکت شاگردش پورفیری (از قرن سوم تا اوایل قرن چهارم). تحولات فلسفی معرفی شده توسط ایامبلیکوس (فعال از قرن سوم تا چهارم)؛ و دوران متاخر قرن پنجم و ششم که با شکوفایی مراکز آکادمیک در اسکندریه و آتن مشخص شد.

نوافلاطونی تأثیر عمیق و ماندگاری بر توسعه بعدی فلسفه و اندیشه دینی غرب گذاشت. در طول دوره قرون وسطی، مفاهیم آن به طور گسترده توسط روشنفکران برجسته مسیحی، یهودی و مسلمان مورد بررسی و بحث قرار گرفت. در قلمرو فرهنگی اسلامی، رساله‌های نوافلاطونی از طریق ترجمه‌های عربی و فارسی قابل دسترسی بود، که فیلسوفان برجسته‌ای مانند فارابی، سلیمان بن جبیرول (Avicebron)، ابن سینا (ابن سینا) و میمونید را در ادغام اصول نوافلاطونی در سیستم‌های pPhilosphilPhilosphily مسیحی هدایت کردند. توماس آکویناس الهی‌دان (1225-1274) مستقیماً با نوشته‌های پروکلوس، سیمپلیسیوس کیلیکیه، و شبه دیونیسیوس آرئوپاگیت درگیر شد، در حالی که از طریق گزارش‌های ثانویه، دانش سایر نوافلاطونیان، از جمله فلوطین و پورفیری را نیز کسب کرد. عارف آلمانی مایستر اکهارت (ج. 1260 – حدود  1328) به طور مشابه از نوافلاطونی الهام گرفت و از وجودی متفکرانه که فراتر از تصورات سر خدا را می‌جوید، الهام گرفت. علاوه بر این، نوافلاطونیسم به طور قابل توجهی به فلسفه همیشگی مورد حمایت روشنفکران ایتالیایی دوره رنسانس، مارسیلیو فیچینو و جیوانی پیکو دلا میراندولا، شکل داد و میراث آن در جهان گرایی قرن نوزدهم و معنویت معاصر باقی مانده است.

ریشه شناسی و زمینه تاریخی اصطلاح

نام نوافلاطونی یک نام معاصر است. به عنوان یک طبقه بندی تاریخی، اصطلاح نوافلاطونیسم هدف دوگانه ای را دنبال می کند: اصول فلسفی ارائه شده توسط فلوطین و جانشینان او را از آنهایی که به افلاطون تاریخی نسبت داده شده است متمایز می کند، در حالی که همزمان اصالت قابل توجهی را در تفسیر افلاطون از تفکر افلاطونی فرض می کند. در طول نزدیک به شش قرن، از دوران افلاطون تا افلاطین، دودمان ناگسستنی از تفسیر افلاطونی وجود داشت که با ارسطو و وارثان مستقیم آکادمی افلاطون آغاز شد و در مرحله ای از افلاطون گرایی که اکنون به عنوان افلاطونیسم میانی شناخته می شود، پیش رفت. بنابراین، نامگذاری نئوافلاطونیسم نشان می‌دهد که درک افلاطون از افلاطون به اندازه کافی با تفاسیر قبلی متفاوت بوده است تا دوره جدیدی را در تاریخ فکری افلاطونی آغاز کند. با این وجود، برخی از دانشگاهیان معاصر کارآمدی نوافلاطونی گری را به عنوان یک برچسب توصیفی مورد تردید قرار می دهند و معتقدند که آموزه های فلوطین تنها تمایزات جزئی را نسبت به پیشینیان بلافصل او نشان می دهد. فلوطین به عنوان شاگرد فیلسوف آمونیوس ساکاس، بینش های مرشد و پیشینیان خود را برای اطلاع رسانی و الهام بخشیدن به نسل های بعدی ترکیب کرد.

اعتبار مفهومی و سودمندی نوافلاطونی به عنوان یک مقوله تاریخی، یک تحقیق اساسی در مطالعه گسترده تر تفسیر افلاطونی است. از نظر تاریخی، بخش قابل توجهی از پژوهش های افلاطونی تطابق اساسی بین آموزه های نوافلاطونی و فلسفه اصلی افلاطون را فرض می کرد. به عنوان مثال، مارسیلو فیچینو، نوافلاطونی‌گرای رنسانس، تفسیر نوافلاطونی افلاطون را بیانی معتبر و دقیق از نظام فلسفی افلاطون می‌دانست. در حالی که پیدایش دقیق تلاش‌های علمی برای تمایز فلسفه تاریخی افلاطون از فلسفه مفسران نوافلاطونی او مبهم است، چنین تمایزی آشکارا از اوایل قرن نوزدهم آغاز شد. دانشگاهیان مدرن غالباً به فردریش شلایرماخر، متکلم آلمانی، به‌عنوان یکی از مدافعان اولیه تأثیرگذار تفکیک مشارکت‌های فلسفی افلاطون از جانشینان نوافلاطونی او، یاد می‌کنند. در مقابل، برخی از محققان معتقدند که جدایی افلاطون از نوافلاطونیسم ناشی از یک تکامل تاریخی طولانی قبل از مشارکت های آکادمیک شلایرماخر در مورد افلاطون است.

پیدایش و توسعه تاریخی نوافلاطونی کلاسیک

نئوافلاطونی در قرن سوم پس از میلاد با فلوطین سرچشمه گرفت. پس از فلوطین، نوافلاطونیسم کلاسیک را می توان به سه دوره متمایز تقسیم کرد: اینها شامل مشارکت های شاگردش پورفیری است. سنت فلسفی که توسط ایامبلیخوس و مکتب سوری او ایجاد شد. و شکوفایی آکادمی ها در اسکندریه و آتن در طول قرون 5 و 6.

زمینه هلنیستی

نوافلاطونیسم از ترکیبی از مفاهیم برگرفته از سنت های مختلف فلسفی و مذهبی پدید آمد. پیشگامان کلیدی در فلسفه یونان شامل افلاطونیان میانه، مانند پلوتارک، و نئوفیثاغورسیون، به ویژه نومنیوس آپامئا بودند. فیلو، فیلسوف یهودی یونانی‌شده، یهودیت را از طریق چارچوب‌های رواقی، افلاطونی و نوفیثاغورثی تفسیر کرد و اظهار داشت که خدا «فرا عقلانی» است و تنها از طریق «خلسه» قابل دسترسی است. وی همچنین اظهار داشت که روایات الهی محتوای اساسی برای درک اخلاقی و دینی را فراهم می کند. فیلسوفان اولیه مسیحی، از جمله جاستین شهید و آتناگوراس آتنی، که به دنبال ادغام مسیحیت با افلاطونیسم بودند، در کنار گنوسی های مسیحی اسکندریه مانند والنتینوس و پیروان باسیلید، به طور مشابه اصول نوافلاطونی را منعکس کردند.

آمونیوس ساکاس

آمونیوس ساکاس (ج. 240–245 پس از میلاد) به عنوان مربی فلوطین خدمت می کرد. فرض بر این است که افلوطین ممکن است مفاهیم فلسفی هند را از طریق آمونیوس ساکاس جذب کرده باشد. شباهت های قابل تشخیص بین نوافلاطونی و فلسفه هندی، به ویژه سامخیا، محققان مختلف را بر آن داشته است تا تأثیر بنیادی هند را پیشنهاد کنند، به ویژه بر آمونیوس ساکاس تأثیر بگذارند. پورفیری، در اثر خود درباره مکتب واحد افلاطون و ارسطو، دیدگاه آمونیوس مبنی بر اینکه فلسفه‌های افلاطون و ارسطو اساساً همخوانی دارند، ثبت کرده است.

هر دو سنت مسیحی و بت پرست، آمونیوس ساکاس را معلم و پیرو ادیان مربوطه خود می‌دانستند. یوسبیوس و ژروم پایبندی آمونیوس به مسیحیت را تا زمان مرگش مستند کردند، در حالی که پورفیری ادعا کرد که او مسیحیت را به نفع فلسفه بت پرستی انکار کرده است.

فلوتینوس

فلوتینوس (ج. 205 – 270 پس از میلاد) به طور گسترده به عنوان مولد نوافلاطونیسم شناخته می شود. بخش قابل توجهی از داده های زندگی نامه ای در مورد فلوطین از مقدمه پورفیری برای گردآوری Enneads فلوطین به دست آمده است. اگرچه او تأثیرات فلسفه‌های یونانی، ایرانی و هندی کلاسیک و همچنین الهیات مصری را جذب کرد، رساله‌های متافیزیکی بعدی او عمیقاً بر بسیاری از متافیزیک‌دانان و عرفای بت‌پرستان، یهودی، مسیحی، گنوسی و اسلامی در طول قرن‌های متوالی تأثیر گذاشت.

فلوطین وجود یک "یک" عالی و کاملا متعالی را مطرح کرد که با فقدان تقسیم، کثرت یا تمایز مشخص می شود و بنابراین فراتر از همه مقولات هستی و نیستی است. مفهوم «هستی» از اشیاء تجربی انسان سرچشمه می گیرد و صفتی از این اشیاء را تشکیل می دهد. با این حال، یگانه نامتناهی و متعالی از همه این اشیاء پیشی می گیرد و در نتیجه فراتر از هر مفهومی است که از آنها مشتق می شود. یگانه «نمی‌تواند هیچ چیز موجودی باشد» و نه صرفاً مجموع همه چیزهای موجود (مقایسه کنید با آموزه رواقی مبنی بر عدم اعتقاد به وجود غیر مادی)، بلکه «بر همه موجودات مقدم است».

پورفیری

پورفیری (ج. 233 – حدود 309) نویسنده ای پرکار بود که در طالع بینی، دین، فلسفه و نظریه موسیقی مشارکت زیادی داشت. او زندگی نامه ای از معلمش فلوطین نوشت و در تاریخ ریاضیات به خاطر تفسیرش بر عناصر اقلیدس که پاپوس بعداً در کار خود به آن اشاره کرد، اهمیت دارد. پورفیری علاوه بر این به دلیل مخالفت با مسیحیت و دفاع از بت پرستی شناخته شده است. تنها قطعاتی از اثر 15 جلدی او، Adversus Christianos (علیه مسیحیان) باقی مانده است. از او نقل شده است که اظهار داشت: "خدایان مسیح را پرهیزکارترین بوده اند، اما مسیحیان فرقه ای گیج و شریر هستند."

ایامبلیچوس

ایامبلیخوس (ج. 245 – حدود 325) عمیقاً بر توسعه بعدی فلسفه نوافلاطونی تأثیر گذاشت. او عمدتاً به خاطر خلاصه زندگی فیثاغورث، تفسیرش بر فلسفه فیثاغورث، و کارش De Mysteriis شناخته شده است. در سیستم ایامبلیخوس، سلسله مراتب الهی از یکتای اصلی به طبیعت مادی گسترش یافت، جایی که روح در ماده فرود آمد و به عنوان انسان تجسم یافت. این چشم انداز جهانی پر از موجودات مافوق بشری را نشان می دهد که بر رویدادهای طبیعی تأثیر می گذارند، دانش پیشاپیش را در اختیار دارند و با آنها ارتباط برقرار می کنند و از طریق دعاها و هدایا قابل دسترسی هستند. ایامبلیکوس رستگاری را به عنوان هدف نهایی معرفی کرد و پیشنهاد کرد که روح تجسم یافته می تواند با انجام مناسک خاص یا تئورگی به معنای واقعی کلمه به معنای «خداکاری» به الوهیت بازگردد.

آکادمی ها

پیروی از فلوطین (c. 205 – حدود 270) و شاگردش پورفیری (ج. 232 – c. رساله های غیر زیست شناختی ارسطو در برنامه درسی فلسفی افلاطونی گنجانده شد. ایساگوگ پورفیری، مقدمه ای بر مقوله ارسطو، برای مطالعه منطق بسیار مهم بود و در نتیجه، مطالعات ارسطویی گامی مقدماتی برای فلسفه افلاطونی در اواخر افلاطونی آتن و اسکندریه شد. تفاسیر این عصر اغلب به دنبال هماهنگی آموزه های افلاطون، ارسطو و رواقیون بودند. برخی از آثار نوافلاطونی مستقیماً به افلاطون یا ارسطو نسبت داده شد. به عنوان مثال، De Mundo اغلب محصول یک "شبه ارسطو" در نظر گرفته می شود، اگرچه این انتساب همچنان بحث برانگیز است.

Hypatia

هیپاتیا (c. 360 – ۴۱۵) فیلسوف و ریاضیدان برجسته یونانی بود که ریاست مدرسه افلاطونی در اسکندریه مصر را بر عهده داشت و به دانش آموزان در زمینه فلسفه، ریاضیات و ستاره شناسی آموزش می داد. او به طرز غم انگیزی در یک کلیسا توسط گروهی متعصب از راهبان قبطی پارابلانی به قتل رسید، که بنا به گزارش ها به دلیل مشاوره اورستس، بخشدار مصر، در جریان اختلافش با سیریل، اسقف اعظم قدرتمند اسکندریه، به قتل رسید. میزان دخالت مستقیم سیریل در ترور او همچنان موضوع بحث های علمی است.

Proclus

پروکلوس لیکائوس (زاده ۸ فوریه ۴۱۲ – درگذشته ۱۷ آوریل ۴۸۵) نوافلاطونی‌گرای یونانی و یکی از آخرین فیلسوفان برجسته یونانی بود. او یکی از پیچیده‌ترین، پیچیده‌ترین و کاملاً توسعه‌یافته‌ترین نظام‌های نوافلاطونی را فرموله کرد و همچنین رویکردی تمثیلی برای تفسیر گفت‌وگوهای افلاطون ارائه کرد. ویژگی متمایز سیستم پروکلوس درج سطحی از واحدهای فردی است که به عنوان هناد نامگذاری شده است، که بین یکتای نهایی و عقل الهی قرار گرفته است، که به عنوان اصل دوم عمل می کند. این هنادها فراتر از هستی وجود دارند و خود یگانه را منعکس می‌کنند، اما زنجیره‌های علیت (seirai یا taxeis) را آغاز می‌کنند و به نوعی صفات خاص خود را به این زنجیره‌ها می‌دهند. آنها همچنین با خدایان سنتی یونانی شناخته می شوند. بنابراین، یک هناد ممکن است تجسم آپولو باشد و منشأ تمام جنبه های آپولونی باشد، در حالی که دیگری می تواند هلیوس را نشان دهد و منشاء همه پدیده های خورشیدی باشد. هنادها هم برای محافظت از یگانه از هرگونه پیشنهاد کثرت و هم برای جلب بقیه جهان به سوی یکی، عمل می کنند و به عنوان یک مرحله اتصال دهنده و میانی بین وحدت مطلق و کثرت معین عمل می کنند. در قرون وسطی، بسیاری از بینش های فلوطین توسط پروکلوس ارائه شد.

ایده‌ها

Enneads فلوطین بیانگر متن بنیادی نوافلاطونی است. این رساله عرفانی دارای دو جزء نظری و عملی است. بخش‌های نظری به بررسی پیدایش متعالی روح انسان و انحراف آن از حالت اولیه می‌پردازد، در حالی که بخش‌های عملی مسیر عروج مجدد روح به سوی جاودانگی و متعالی را مشخص می‌کند. نظام فلسفی فلوطین تقسیمی را بین قلمروهای معقول و پدیداری ترسیم می کند. قلمرو معقول دربرگیرنده ی متعالی و مطلق است که از آن یک جوهر ابدی و کامل (nous یا عقل) سرچشمه می گیرد و متعاقباً روح جهانی را ایجاد می کند.

The One

افلوطین "یک" را به عنوان اصل نهایی واقعیت مطرح کرد. این موجودیت کاملاً ساده، غیرقابل وصف، فراتر از هستی و نیستی، و موجودی ناشناخته است که هم به عنوان خاستگاه خلاق جهان و هم به عنوان اوج غایت شناختی همه هستی عمل می کند. در حالی که هیچ نامی واقعاً برای این اصل اولیه مناسب نیست، "یک" یا "خوب" مناسب ترین نام ها در نظر گرفته می شوند. سادگی مطلق آن مانع از دسته بندی آن به عنوان موجود یا موجود می شود. در عوض، این اصل خلاقانه همه چیز به عنوان فراتر مطرح شده است، مفهومی که از کتاب ششم جمهوری افلاطون سرچشمه می گیرد، جایی که، در قیاس مشهور خورشید، افلاطون ادعا می کند که خیر بر هستی () هم در قدرت و هم در عزت. در چارچوب متافیزیکی فلوطین، یگانه به عنوان منشأ علّی باقی مانده واقعیت عمل می کند و به صورت دو فرض یا جوهر بعدی ظاهر می شود: Nous و روح (روان). در حالی که نوافلاطونیان بعدی به طور کلی چارچوب کیهانی فلوطین را پذیرفتند، پیشرفت های بعدی در سنت به طور قابل توجهی از آموزه های او در مورد مسائل مهم فلسفی، از جمله ماهیت شر، فاصله گرفت.

Emanations

از یکی، سطوح مختلفی از واقعیت‌های فرعی که «هیپوستازها» نامیده می‌شوند، سرچشمه می‌گیرند. در راس واقعیت، «یگانه» قرار دارد، که Nous یا عقل از آن سرچشمه می گیرد. این نشان‌دهنده اصل اولیه پس از یگانگی است که همه دانش را در یک حالت واحد در بر می‌گیرد. Nous هم به عنوان سوژه و هم به عنوان موضوع شناخت عمل می کند و هم به عنوان عمل شناخت خود عمل می کند و در نتیجه وحدت کامل را مجسم می کند. قلمرو افلاطونی اشکال در Nous نهفته است و به عنوان کهن الگو برای جهان معقول عمل می کند. متعاقباً، یک واقعیت فرعی، یعنی روح، از Nous سرچشمه می گیرد و اطلاعات خود را دریافت و به فعلیت می رساند. این فرآیند فعلیت یافتن با تولید دنیای معقول مطابقت دارد، حوزه ای که با کثرت، زمانی و مکانی مشخص می شود. قلمرو معقول یک تکرار ناقص از اشکال Nous و افلاطونی است. فرآیند نشأت از زمانی فراتر می رود، زیرا زمان در یگانه، Nous و روح وجود ندارد و صرفاً در جهان معقول وجود دارد. با وجود ویژگی‌های متمایزشان، این چهار واقعیت در مجموع یک واقعیت واحد و واحد را تشکیل می‌دهند که از درون واحد آشکار می‌شود.

دمیورژ یا nous

موجود اولیه در ابتدا نشأت می گیرد، یا طرح می کند، nous (νοῦς)، که به عنوان انعکاس کاملی از یک و مدل کهن الگویی برای همه عمل می کند. هم‌زمان هم هستی و هم فکر را مجسم می‌کند و هم یک ایده و هم جهان ایده‌آل را نشان می‌دهد. در حالی که nous، به عنوان یک تصویر، کاملاً مطابق با یک است، ماهیت مشتق آن، آن را اساساً متمایز می کند. فلوطین nous را به عنوان سپهر عالی قابل دستیابی توسط عقل بشری تصور می کرد که به طور همزمان خود عقل ناب را نمایندگی می کند. Nous عنصر محوری ایده آلیسم را تشکیل می دهد، که نوافلاطونیسم نمونه ای از تجلی ناب این سنت فلسفی است. دمیورگ (که با nous شناخته می شود) به عنوان انرژی یا ergon (اصل فعال)، مسئول تجلی یا سازماندهی جهان مادی به شکلی محسوس است.

روح جهانی

جهان-روح، که فلوطین به طور مشابه آن را غیر مادی توصیف می کند، به عنوان نشأت یا محصول nous ایستا مفهوم سازی می شود. رابطه آن با nous منعکس کننده رابطه nous با یک است. روح جهانی که بین قلمرو nous و قلمرو پدیداری قرار دارد، هم توسط اولی نفوذ می‌کند و هم نورانی می‌شود، در حالی که همزمان با دومی درگیر می‌شود. در حالی که nous (یا روح) تجزیه ناپذیر است، روح جهانی دارای این ظرفیت است که وحدت خود را در nous حفظ کند یا برعکس، با جهان جسمانی یکپارچه شود، که منجر به تجزیه آن می شود. در نتیجه، وضعیت هستی شناختی واسطه ای را اشغال می کند. اگرچه جهان-نفس ذاتاً در ذات و هدف خود به عنوان یک موجود مفرد به عالم معقول تعلق دارد، اما روح جهانی بی شماری را نیز در بر می گیرد. این روح های منفرد این انتخاب را دارند که یا توسط nous هدایت شوند یا از nous منحرف شوند، دنیای پدیداری را انتخاب کنند و در تجربه حسی و پایان پذیری جذب شوند.

دنیای خارق العاده

روح، که به‌عنوان یک جوهره پویا تصور می‌شود، مسئول تولید جهان جسمانی یا پدیداری است. در حالت ایده آل، این جهان باید به قدری توسط روح نفوذ کند که عناصر تشکیل دهنده آن هماهنگی کامل را حفظ کنند. فلوطین از دیدگاه‌های دوگانه‌ای، مانند دیدگاه‌هایی که فرقه‌های عرفانی خاص دارند، متفاوت است. در عوض، او از زیبایی و شکوه ذاتی جهان تحسین می کند. وقتی شکل بر ماده حاکم است، یا روح بدن را هدایت می کند، جهان ذاتاً خوب و زیبا جلوه می کند. این به عنوان تصویری - هرچند کم رنگ - از قلمرو درک بالاتر عمل می کند، جایی که درجات مختلف کمال جزء جدایی ناپذیر هماهنگی کیهانی است. با این حال، در دنیای پدیداری تجربی، وحدت و هماهنگی غالباً با اختلاف و تضاد جایگزین می‌شود و منجر به حالتی از جریان دائمی می‌شود که مشخصه آن نسل، زوال، و وجودی در نهایت توهم است. این وضعیت به این دلیل به وجود می آید که اجسام فیزیکی در یک لایه مادی به زمین چسبیده اند. خود ماده به عنوان نامعین و فاقد کیفیت ذاتی تعریف می شود. هنگامی که فاقد شکل و ایده باشد، بد تلقی می شود; برعکس، ظرفیت دریافت فرم آن را خنثی می کند. در این زمینه، شر به عنوان یک موجود انگلی تصور می شود که وجود مستقلی ندارد (پارهیپوستاز)، و به عنوان یک ضرورت اجتناب ناپذیر و "دیگر" در جهان تلقی می شود که به طور متناقضی به عنوان یک عنصر هماهنگ کننده عمل می کند.

سلسله مراتب آسمانی

متفکران نوافلاطونی بعدی، به ویژه ایامبلیکوس، مجموعه وسیعی از موجودات میانی - از جمله خدایان، فرشتگان و شیاطین - را معرفی کردند تا به عنوان واسطه بین یکتا و بشریت عمل کنند. این خدایان نوافلاطونی به‌عنوان موجوداتی کاملاً کامل شناخته می‌شوند که از تصویرهای اغلب غیراخلاقی موجود در روایت‌های اساطیری سنتی متمایز است.

شیطان

فلسفه نوافلاطونی مفهوم شر را به عنوان یک موجود مستقل رد می کند. در عوض، شر به تاریکی تشبیه می شود که وجود ذاتی ندارد، بلکه صرفاً محرومیت از نور است. در نتیجه، شر به عنوان نبود یا کمبود خیر درک می شود. موجودیت ها به اندازه وجودشان خوب تلقی می شوند. آنها تنها زمانی شر تلقی می شوند که ناقص باشند، فاقد خیری باشند که ذاتاً باید داشته باشند.

بازگشت به یکی

تفکر نوافلاطونی فرض می‌کرد که کمال انسانی و خوشبختی (خوشبختی) در زندگی کنونی قابل دستیابی است، نه اینکه مشروط به زندگی پس از مرگ باشد. این دو حالت، که مترادف تلقی می شوند، از طریق تفکر دقیق فلسفی قابل دستیابی بودند.

در نهایت، سرنوشت همه موجودات این است که به یگانگی، منبع نهایی نشأت خود بازگردند.

نوافلاطونیان وجود و جاودانگی روح را مطرح کردند. آنها روح انسان را شامل یک جزء پایین‌تر و غیرعقلانی و هم یک عقل (ذهن) بالاتر و معقول می‌دانستند و اینها را به‌عنوان قوای متمایز یک روح مفرد می‌دانستند. اعتقاد رایج این بود که روح دارای یک «وسیله نقلیه» است (okhêma)، که جاودانگی آن را توضیح می دهد و بازگشت پس از مرگ آن را به یکی تسهیل می کند. پس از مرگ جسمانی، تصور می شد که روح به یک طبقه زندگی پس از مرگ متناسب با رفتار خود در طول وجود زمینی صعود می کند. آموزه تناسخ در اندیشه نوافلاطونی محور بود. در حالی که با فضیلت‌ترین و پاک‌ترین ارواح برای بالاترین قلمروها مقدر شده بودند، اعتقاد بر این بود که ارواح ناپاک قبل از نزول برای تناسخ به شکل جسمانی جدید، حتی یک حیوان، تحت یک فرآیند پاکسازی قرار می‌گیرند. فلوطین این نظریه را مطرح کرد که روح می تواند به انسان یا گونه های حیوانی دیگر تناسخ یابد. برعکس، پورفیری اظهار داشت که روح انسان منحصراً در انسان های دیگر تناسخ می یابد. روحی که با موفقیت مجدداً به یگانگی ملحق شد، به حالت وحدت با روح جهانی کیهانی دست یافت، در نتیجه از نزول بیشتر، حداقل در عصر کیهانی کنونی جلوگیری کرد.

نفوذ

مسیحیت اولیه

آگوستین

اصول کلیدی نوافلاطونی، پل فلسفی مهمی را برای آگوستین هیپو، متکلم مسیحی، در طی گذارش از مانوی دوگانه به مسیحیت فراهم کرد. به عنوان یک مانوی، آگوستین قبلاً معتقد بود که شر دارای وجود جوهری است و خدا از ماده تشکیل شده است. پذیرش نوافلاطونی‌گرایی او باعث تجدیدنظر در این دیدگاه‌ها شد. آگوستین هم به عنوان یک نوافلاطونی و هم متعاقباً به عنوان یک مسیحی، بیان کرد که شر، محرومیت از خیر است و خدا غیر مادی است. حتی سال‌ها پس از غسل تعمید او در سال 387 پس از میلاد، الهیات مسیحی آگوستین به هنگام نوشتن رساله‌اش «درباره دین حقیقی» به‌طور قابل‌توجهی تحت تأثیر تفکر نوافلاطونی باقی ماند.

در نوافلاطونی، اصطلاح logos تفاسیر مختلفی دریافت کرد. فلوطین، با ارجاع به تالس، لوگوس را به عنوان اصل میانجی درک کرد، که نشان دهنده ارتباط ذاتی میان فرضیه های روح، روح (nous) و یکتا است. در مقابل، سنت جان پیوندی بین لوگوس و پسر، مسیح برقرار کرد، در حالی که پولس از آن به عنوان "پسر"، "تصویر" و "شکل" یاد کرد. ویکتورینوس بعداً بین لوگوس ذاتی خدا و لوگوسی که از طریق خلقت و نجات در جهان تجلی یافته است تمایز قائل شد. آگوستین معتقد بود که لوگوس در مسیح «جسم شد» و اظهار داشت که لوگوس در مقایسه با هر فرد دیگری در او منحصر به فرد است. این دیدگاه عمیقاً فلسفه مسیحی اولیه قرون وسطی را شکل داد.

Origen and Pseudo-Dionysius

برخی از مسیحیان اولیه تحت تأثیر نوافلاطونیسم، مفهوم نوافلاطونی یک یا خدا را با خدای مسیحی یکی می‌دانستند. از مهم‌ترین شخصیت‌ها در این زمینه می‌توان به اوریگن، شاگرد آمونیوس ساکاس، و نویسنده قرن ششم معروف به شبه دیونیسیوس آرئوپاگیت اشاره کرد که نوشته‌های او توسط جان اسکاتوس در قرن نهم برای غرب لاتین‌زبان ترجمه شد. هر دو نویسنده تأثیر عمیق و پایداری بر مسیحیت ارتدکس شرقی و غربی گذاشتند و به طور قابل توجهی در تکامل اعمال تعمقانه و عرفانی و تفکر الهیاتی کمک کردند. با این حال، اوریگن در نهایت به عنوان یک بدعت گذار در شورای پنجم جهانی (شورای دوم قسطنطنیه) محکوم شد، اگرچه محققان مدرن غربی بحث می کنند که آیا این محکومیت خود اوریژن را هدف قرار داده است یا صرفاً اوریژنیسم.

عرفان

نوافلاطونیسم همچنین پیوندهایی با گنوسیزم حفظ کرد، رابطه‌ای که مشخصاً با نقد فلوطین در نهمین رساله دوم Enneads، با عنوان "در برابر کسانی که خالق کیهان را تایید می‌کنند و خود کیهان به عنوان Gnostics" (معمولاً Thep) شناخته می‌شود، مشخص می‌شود.

نئوافلاطونیان که بر اساس فلسفه افلاطونی پایه گذاری شده بودند، تحقیر گنوسی افلاطون، خالق کیهان مادی، را که در تیمائوس ترسیم شده است، رد کردند. محققانی مانند جان دی ترنر، نوافلاطونی را به عنوان «فلسفه افلاطونی ارتدوکس» توصیف کرده‌اند، نامی که احتمالاً از تلاش‌های فلوطین برای مقابله با تفاسیر خاص از تفکر افلاطونی در Enneads او سرچشمه می‌گیرد. فلوطین ادعا کرد که طرفداران گنوسی آموزه های اصلی افلاطون را تحریف کرده اند، و اغلب با شخصیت هایی مانند والنتینوس که فلوطین او را به پرورش اصول الهیات جزمی متهم می کند، از جمله این تصور که روح مسیح از یک خدای آگاه پس از سقوط پلروما پدید آمده است، بحث می کردند. فلوطین بر این باور است که یگانه نه خدایی آگاهانه و غرضی است، نه یک الوهیت، و نه هیچ شکلی از موجودات موجود مشروط. بلکه یک اصل اساسی کلیت و سرچشمه خرد نهایی را تشکیل می دهد.

آموزش بیزانس

پس از نابودی آکادمی افلاطونی در قرن اول پیش از میلاد، آموزش فلسفی در افلاطونیسم ادامه یافت. با این حال، تا اوایل قرن پنجم (ج. 410) بود که یک آکادمی احیا شده، متمایز از موسسه اصلی، در آتن توسط نوافلاطونیان برجسته تأسیس شد. این آکادمی تا سال 529 پس از میلاد کار می کرد، زمانی که امپراتور ژوستینیان اول دستور تعطیلی آن را به دلیل بت پرستی فعال هیئت علمی آن داد. دیگر مکاتب فلسفی در مراکز کلیدی امپراتوری ژوستینیان، از جمله قسطنطنیه، انطاکیه، اسکندریه و غزه به رشد خود ادامه دادند.

پس از بسته شدن آکادمی نوافلاطونی، مطالعات فلسفی نوافلاطونی و سکولار در مؤسسات مالی دولتی و غزه واقع در اسکندریه ادامه یافت. در اوایل قرن هفتم، استفانوس اسکندریه، یک نوافلاطونی، این سنت فکری اسکندریه را به قسطنطنیه معرفی کرد، جایی که نفوذ خود را عمدتاً به عنوان شکلی از آموزش سکولار حفظ کرد. دانشگاه آنجا یک سنت فلسفی قوی را حفظ کرد که هم افلاطونی و هم ارسطوگرایی را در بر می گرفت، با مکتب افلاطونی که به طور مشخص طولانی ترین دودمان پیوسته را نشان می داد، که برای نزدیک به دو هزار سال تا قرن پانزدهم ادامه داشت.

مایکل پولوس (1018-1078)، راهب بیزانسی، راهب بیزانسی، مورخ، نویسنده، مورخ، مورخ، ص. رساله های فلسفی، از جمله De omnifaria Doctrina. او اکثر آثار فلسفی خود را در طول دوران تصدی خود به عنوان سیاستمدار درباری در قسطنطنیه در طول دهه های 1030 و 1040 نوشت. 1453)-language text">Πλήθων Γεμιστός) برجسته ترین محقق فلسفه نوافلاطونی در اواخر امپراتوری بیزانس بود. او تفاسیر و بینش خود را در مورد متون نوافلاطونی در طول تلاش ناموفق برای آشتی دادن اختلاف شرق و غرب در شورای فلورانس ارائه کرد. پلتون در فلورانس با کوزیمو د مدیچی روبرو شد و بر تصمیم دومی برای تأسیس آکادمی افلاطونی جدید در آنجا تأثیر گذاشت. کوزیمو متعاقباً مارسیلیو فیچینو را به عنوان رئیس آن منصوب کرد، که سپس ترجمه تمام آثار افلاطون، Enneads فلوطینوس و متون مختلف نوافلاطونی دیگر را به لاتین بر عهده گرفت.

نئوافلاطونیسم اسلامی

حضور چشمگیر تأثیرات نوافلاطونی در جهان تاریخی اسلام عمدتاً به دلیل در دسترس بودن متون نوافلاطونی بود. ترجمه‌ها و ترجمه‌های عربی این آثار به آسانی در دسترس دانشمندان اسلامی بود، عمدتاً به دلیل فراوانی نسخه‌های خطی یونانی، که تا حدی نتیجه تسخیر مسلمانان بر مراکز مهم مسیحی بیزانس در مصر و سوریه بود.

دانشمندان مختلف ترکی، فارسی و عربی، از جمله ابن سینا، ابن عربی، الکندی، فارابی و الحمسی، نوافلاطونی را برای همسویی با اصول توحیدی اسلام تطبیق دادند. ترجمه‌های آثاری که درک نوافلاطونی از خدا را توضیح می‌دهند، هیچ تغییر اساسی در منابع یونانی اصلی خود نشان ندادند، که نشان‌دهنده همگرایی عقیدتی به سوی توحید است. نوافلاطونیسم اسلامی مفاهیم اصل یگانه و اول را در الهیات اسلامی ادغام کرد و اصل اول را به خدا نسبت داد. در این چارچوب، خداوند به عنوان موجودی متعالی و همه جا حاضر، غیرقابل تغییر در اثر خلقت تصور می شود. فیلسوفان اسلامی غالباً چارچوب مفهومی عرفان اسلامی را در تفسیرهای خود از نوشته ها و اندیشه های نوافلاطونی به کار می بردند.

اندیشه یهودی

مفاهیم نوافلاطونی به طور قابل توجهی بر متفکران یهودی در قرون وسطی تأثیر گذاشت، از جمله کابالیست‌هایی مانند اسحاق کور، آزریل از جرونا و ناخمانیدس. فیلسوف نوافلاطونی پیشین یهودی، سلیمان بن گابیرول (Avicebron) نیز این عقاید را برای همسویی با اصول توحیدی تطبیق داد.

اندیشه مسیحی قرون وسطایی

آثار شبه دیونیسیوس در شکوفایی عرفان قرون وسطی غربی مؤثر بود، که مهم‌ترین تأثیر آن بر عرفان آلمانی مایستر اکهارت (ج. 1260 – حدوداً

لاتینی2) بود. مکتب، به ویژه از طریق دریافت و ترجمه اریوجنا از مفاهیم نوافلاطونی. به عنوان مثال، آکویناس برخی از عناصر نوافلاطونی را در چارچوب فلسفی خود گنجاند و آنها را در قالب واژگان ارسطویی تطبیق داد.

رنسانس غربی

نئوافلاطونیسم ظاهراً به عنوان یک سنت مستقل در کلیسای مسیحی شرقی ادامه یافت و متعاقباً توسط پلتو به غرب معرفی شد (ج. 1355 – 1452 یا 1454). پلتو، بت پرست و منتقد کلیسای بیزانسی شناخته شده - که تحت تأثیر مکتب غربی، به شدت از روش شناسی ارسطویی حمایت می کرد - رهبری احیای افلاطونی پس از شورای فلورانس (1438-1439) را بر عهده داشت و به طور قابل توجهی به علاقه مجدد به Re>در خلال کتاب افلاطونی کمک کرد. به هول، «از میان تمام دانش‌آموزان یونانی در ایتالیای رنسانس، معروف‌ترین آنها نوافلاطونیانی هستند که در فلورانس و اطراف آن تحصیل کرده‌اند». نوافلاطونیسم چیزی بیش از تجدید حیات افکار افلاطون بود. اساساً ریشه در سنتز جامع فلوطین داشت که آثار و آموزه های افلاطون، ارسطو، فیثاغورث و دیگر فیلسوفان یونانی را با هم ادغام می کرد.

رنسانس ایتالیایی نشانگر تجدید حیات دوران باستان کلاسیک بود که با افول امپراتوری بیزانس آغاز شد. بیزانسی ها به دلیل مجموعه گسترده ای از نسخه های خطی کلاسیک و دانشمندان اومانیست متعدد ساکن قسطنطنیه (حفره) به عنوان "کتابداران جهان" در نظر گرفته می شدند.

در دوران رنسانس، نوافلاطونیسم مفاهیم الهیات مسیحی را با درک تازه ای از نوشته های افلاطون ادغام کرد (49-9-Marsilio>4). "عمدتاً مسئول بسته بندی و ارائه افلاطون به رنسانس بود" (حفره). در سال 1462، کوزیمو اول مدیچی، حامی هنرها و علاقه‌مند به اومانیسم و ​​افلاطونیسم، تمام 36 دیالوگ افلاطون را به زبان یونانی برای ترجمه به فیچینو عرضه کرد. از سال 1462 تا 1469، فیچینو این متون را به لاتین ترجمه کرد و دسترسی به آنها را به میزان قابل توجهی افزایش داد، با توجه به اینکه فقط یک اقلیت می توانستند یونانی بخوانند. متعاقباً، بین سال‌های 1484 و 1492، آثار فلوطین را ترجمه کرد و برای اولین بار آنها را به دنیای غرب معرفی کرد.

جیوانی پیکو دلا میراندولا (1463-1494) نیز به عنوان یک نوافلاطونی برجسته در دوران رنسانس ایتالیا ظاهر شد. او به زبان های لاتین و یونانی تسلط داشت و به زبان های عبری و عربی نیز آشنا بود. برخلاف فیچینو که طرفدار کلیسا بود، آثار پیکو به دلیل ماهیت بدعت آمیز آنها توسط پاپ ممنوع شد.

کوشش‌های فیچینو و پیکو برای ادغام آموزه‌های نوافلاطونی و هرمتیک در آموزه‌های کلیسای کاتولیک رومی اخیراً به عنوان تلاشی برای اصلاح مجدد تفسیر شده است.

افلاطونیان کمبریج (قرن هفدهم)

در طول قرن هفدهم در انگلستان، نوافلاطونیسم جنبه اساسی مکتب فکری افلاطونیان کمبریج را تشکیل داد. این گروه شامل چهره‌های برجسته‌ای مانند هنری مور، رالف کودورث، بنجامین وایکوت و جان اسمیت بود که همگی فارغ‌التحصیلان دانشگاه کمبریج بودند. کولریج ادعا کرد که این متفکران کاملا افلاطونی نبودند، بلکه «افلاطونی‌های واقعی‌تر» بودند، که بازتاب توصیف مور از «فلوتینوس الهی» بود.

پس از آن، توماس تیلور، که افلاطونی‌گرای کمبریج نبود، اولین کسی بود که آثار فلوطین را به انگلیسی ترجمه کرد.

نوافلاطونیسم مدرن

نوافلاطونیان برجسته مدرن عبارتند از توماس تیلور، معروف به "افلاطونیست انگلیسی"، که آثار متعددی در مورد افلاطون گرایی تألیف کرد و تقریباً کل مجموعه افلاطونی و افلاطونی را به انگلیسی ترجمه کرد، و همچنین نویسنده بلژیکی سوزان لیلار.

نویسنده علمی تخیلی فیلیپ کی. نوشته های نظری، که در تفسیر فیلیپ کی دیک گردآوری شده است.

ژولیوس اوولا متافیزیک نوافلاطونی را در مفهوم تجدید حیات بت پرستان رومی، مطابق با نقد سنت‌گرایانه‌اش از جامعه معاصر، ادغام کرد. آرتورو ریگینی، باطنی‌شناس ایتالیایی که با اوولا همکاری می‌کرد، به طور مشابه از اصول نوافلاطونی در تلاش‌هایش برای احیای اعمال مذهبی روم باستان دفاع می‌کرد.

در انتشارات خود در سال 1970، حاکمیت خیر، آیریس مرداک در چارچوب‌های متعددی از مفاهیم فضیلت‌آمیز خود دفاع کرد. اخلاق.

یادداشت‌ها

یادداشت ها

مراجع

آدی، کریستال. 1393. پیشگویی و تعصب در نوافلاطونی: اوراکلای خدایان. فارنهام برلینگتون: اشگیت.

Çavkanî: Arşîva TORÎma Akademî

درباره این نوشته

افلاطون گرایی چیست؟

راهنمایی کوتاه درباره افلاطون گرایی، ویژگی‌های اصلی، کاربردها و موضوعات مرتبط.

برچسب‌های موضوع

افلاطون گرایی چیست توضیح افلاطون گرایی مبانی افلاطون گرایی نوشته‌های فلسفه فلسفه به کردی موضوعات مرتبط

جست‌وجوهای رایج درباره این موضوع

  • افلاطون گرایی چیست؟
  • افلاطون گرایی چه کاربردی دارد؟
  • چرا افلاطون گرایی مهم است؟
  • چه موضوعاتی با افلاطون گرایی مرتبط‌اند؟

آرشیو دسته‌بندی

مجموعه مقالات فلسفی و فلسفه کردی

در این بخش، به کاوش عمیق در دنیای گسترده فلسفه می‌پردازیم. از مباحث بنیادین اخلاق، ذهن و منطق گرفته تا بررسی جنبش‌های فلسفی بزرگ و اندیشه‌های فیلسوفان برجسته. همچنین، نگاهی ویژه به فلسفه کردی خواهیم داشت و ابعاد مختلف

خانه بازگشت به فلسفه