نیهیلیسم طیفی از دیدگاه های فلسفی را در بر می گیرد که وجود ذاتی معنای عینی، اصول اخلاقی، حقیقت یا دانش را به چالش می کشد. این دیدگاه های نیهیلیستی در رشته های مختلف فلسفی مانند اخلاق، ارزش شناسی، معرفت شناسی و متافیزیک گسترش می یابد. علاوه بر این، نیهیلیسم به عنوان یک پدیده فرهنگی فراگیر یا خط سیر تاریخی مشخص می شود که به ویژه در مدرنیته غربی مشهود است.
نیهیلیسم خانوادهای از دیدگاههای فلسفی است که وجود هر هدف، ارزش اخلاقی، حقیقت یا معرفتی معنادار عینی را زیر سؤال میبرد. دیدگاه های نیهیلیستی چندین شاخه از فلسفه از جمله اخلاق، نظریه ارزش، معرفت شناسی و متافیزیک را در بر می گیرد. نیهیلیسم همچنین به عنوان یک پدیده فرهنگی یا جنبش تاریخی گسترده توصیف می شود که مدرنیته را در جهان غرب فرا می گیرد.
نیهیلیسم وجودی چنین فرض می کند که وجود انسان فاقد هر گونه معنای ذاتی یا هدف از پیش تعیین شده است. این باور که همه ارزشهای فردی و جمعی در نهایت بیاهمیت هستند، واکنشهای مختلفی را برانگیخته است. این پاسخها از بیتفاوتی عمیق و پریشانی وجودی گرفته تا ارزیابی مجدد رادیکال آرمانهای مرسوم و ساخت فعال معنای ذهنی متفاوت است. یک مفهوم مرتبط، نیهیلیسم اخلاقی، واقعیت عینی اخلاق را رد میکند و مدعی است که قضاوتها و رفتارهای اخلاقی بر اساس مقدمات نادرست و فاقد هرگونه مبنایی در یک واقعیت خارجی و عینی است.
در معرفتشناسی یا نظریه معرفت، نیهیلیسم اساساً اعتبار معرفت و حقیقت را زیر سؤال میبرد. دیدگاههای نسبیگرا حاکی از آن است که دانش، حقیقت یا معنا به دیدگاه افراد خاص یا چارچوبهای فرهنگی بستگی دارد. در نتیجه، این دلالت بر عدم وجود معیار عینی برای تعیین صحت نهایی هر نظر داده شده دارد. تفاسیر شکی افراطی تر، وجود علم یا حقیقت را کاملاً نفی می کند. در مابعدالطبیعه، شکل خاصی از نیهیلیسم پیشنهاد میکند که جهان بهطور متصور میتوانست کاملاً عاری از اشیا باشد. این موضع معتقد است که هیچ عقل ذاتی حکم نمی کند که چرا هستی بر نیستی غلبه دارد. نیهیلیسم صرفاً ادعا می کند که فقط موجودات ساده، مانند ذرات بنیادی، واقعاً وجود دارند، که مانع وجود اجسام ترکیبی مانند جداول می شود. نیهیلیسم کیهانشناختی ادعا میکند که واقعیت ذاتاً غیرقابل درک و نسبت به قوای شناختی انسان بیتفاوت است. مواضع نیهیلیستی اضافی شامل نیهیلیسم سیاسی، معنایی، منطقی و درمانی میشود.
جنبههای خاصی از نیهیلیسم منشأ خود را به سنتهای فلسفی باستانی بازمیدارند و به صورت نقد باورها، ارزشها، و اعمال اجتماعی رایج تجلی مییابند. با این وجود، نیهیلیسم عمدتاً با دوران مدرن مرتبط است و در قرن های 18 و 19، به ویژه در آلمان و روسیه، تحت تأثیر نوشته های فردریش هاینریش ژاکوبی و ایوان تورگنیف، برجسته شد. این به یک اصل اصلی در فلسفه فردریش نیچه تبدیل شد که نیهیلیسم را به عنوان یک مسیر فرهنگی فراگیر در نظر گرفت که در آن افراد فرسایش ارزش های سنتی و آرمان های راهنمای زندگی را به دلیل سکولاریزاسیون تجربه می کنند. در طول قرن بیستم، نقوش نیهیلیستی بیشتر توسط جنبش هایی مانند دادائیسم، اگزیستانسیالیسم و فلسفه پست مدرن مورد بررسی قرار گرفت.
مفهوم سازی، اصطلاحات مرتبط، و ریشه های ریشه شناختی
نیهیلیسم مجموعه ای از دیدگاه ها را تشکیل می دهد که ابعاد خاصی از هستی را رد یا نفی می کند. مظاهر متمایز نیهیلیسم ویژگی های مختلف واقعیت را به چالش می کشد. برای مثال، نیهیلیسم اگزیستانسیال مفهوم معنای متعالی در زندگی را رد می کند، در حالی که نیهیلیسم اخلاقی وجود پدیده های اخلاقی عینی را رد می کند. به همین ترتیب، نیهیلیسم معرفتشناختی امکانپذیری دانش عینی را مورد پرسش قرار میدهد، در حالی که نیهیلیسم سیاسی از برچیدن ساختارهای سیاسی ریشهدار دفاع میکند. تعریف دقیق نیهیلیسم با تعاریف و طبقهبندیهای جایگزین متعددی که طیف گستردهای از موضوعات مورد بررسی در شاخههای مختلف فلسفی، از جمله اخلاق، ارزششناسی، معرفتشناسی و متافیزیک را در بر میگیرد، بحثبرانگیز است.
نهیلیسم فراتر از کاربردهای فلسفی نظریاش، میتواند به یک پدیده فرهنگی یا مسیر تاریخی گستردهتر نیز اشاره کند. در این چارچوب، عمدتاً با مدرنیته غربی مرتبط است که با شک و تردید عمیق در مورد هنجارها و ارزشهای تثبیتشده همراه با بیتفاوتی، ناامیدی و فقدان هدف فراگیر مشخص میشود. خارج از گفتمان علمی، اصطلاح نیهیلیسم بیشتر به صورت محاوره ای برای توصیف گرایش های منفی، مخرب یا ضداجتماعی به کار می رود، که نشان دهنده عدم توجه درک شده به یک موضوع خاص است. برای مثال، ممکن است محافظهکاران به دلیل بیاعتنایی به پیشرفت، بهطور تحقیرآمیز برچسب نیهیلیستی شوند، در حالی که مترقیها را میتوان بهطور مشابه به دلیل نادیده گرفتن هنجارهای مرسوم توصیف کرد.
نیهیلیسم با دیدگاههای دیگر سرخورده در مورد هستی، از جمله بدبینی، پوچگرایی، اگزیستانسیالیسم، بدبینی و بیتفاوتی، نزدیکی مفهومی دارد. در حالی که این اصطلاحات همپوشانی معنایی را نشان میدهند، معانی منحصربهفردی دارند و متقابل را شامل نمیشوند. بدبینی، در تقابل با خوش بینی، نشان دهنده یک جهان بینی منفی است که با تمرکز بر نتایج نامطلوب و احساس ناامیدی مشخص می شود. یک تمایز اساسی از نیهیلیسم، طبق یک تفسیر، این است که بدبینان جهان را ذاتاً بدخواهانه می دانند، در حالی که نیهیلیست ها ادعا می کنند که هیچ گونه اهمیت ذاتی مثبت یا منفی ندارد. پوچ گرایی بر این باور است که جهان صرفاً خالی از معنا نیست، یک اصل نیهیلیسم وجودی، بلکه اساساً پوچ است. این فلسفه به بررسی پارادوکس ذاتی جستجوی معنا در درون جهانی میپردازد که ذاتاً بیمعنا است. اگزیستانسیالیسم، یک سنت برجسته فلسفی، با دیدگاه های پوچ گرایانه و پوچ گرایانه درگیر است و از طریق مفاهیمی مانند اضطراب، فناپذیری، خودمختاری و اصالت به بررسی شرایط انسانی می پردازد. بدبینی بیانگر تمایلی بدبینانه نسبت به انگیزه های افراد یا جامعه به طور کلی است. بی تفاوتی یک حالت روانی را توصیف می کند که با بی تفاوتی، فقدان میل و فقدان درگیری عاطفی مشخص می شود.
اصطلاح نیهیلیسم از کلمه لاتین nihil مشتق شده است که به معنای >' است. با پسوند -ism که بیانگر یک ایدئولوژی است. در نتیجه، تفسیر ریشهشناختی آن 'ایدئولوژی هیچ' یا 'ایدئولوژی نفی' است، معنایی که در کلمات مرتبطی مانند نابودی و منعکس میشود. این کلمه در قرن 18 آلمان سرچشمه گرفت، ابتدا به عنوان یک بیان ادبی قبل از تبدیل شدن به یک مفهوم فلسفی. فردریش هاینریش ژاکوبی به طور مشخص از آن برای نقد دیدگاه های فلسفی استفاده کرد که معنا یا وجود ذاتی را انکار می کردند. اولین ظهور مستند آن به زبان انگلیسی در دهه 1810 رخ داد. این اصطلاح در روسیه قرن نوزدهم، عمدتاً به دلیل رمان پدران و پسران ایوان تورگنیف و جنبش نیهیلیستی روسیه مرتبط با آن، رواج قابل توجهی پیدا کرد. علاقه گستردهتر به نیهیلیسم در قرن بیستم، که توسط نوشتههای فردریش نیچه تحریک شد، تشدید شد و به گسترش دامنه معنایی آن منجر شد تا مجموعهای از مظاهر فلسفی و فرهنگی را در بر گیرد.
اخلاق و نظریه ارزش
در حوزههای اخلاق و نظریه ارزش، اشکال مختلف نیهیلیسم وجود بنیادی ارزشها، اصول اخلاقی و معنای ذاتی وجود انسان را به چالش میکشد.
نیهیلیسم وجودی
نیهیلیسم اگزیستانسیال چنین فرض می کند که زندگی ذاتاً فاقد هرگونه معنای عینی یا هدف فراگیر است. این دیدگاه فراتر از ناتوانی فرد در کشف معنای شخصی است و در عوض فقدان جهانی هدف بالاتر برای وجود انسان یا جهان را به طور کامل بیان می کند. در نتیجه، این دیدگاه حاکی از عدم امکان داشتن یک زندگی واقعاً معنادار است، و نشان میدهد که هیچ منطق نهایی برای ادامه زندگی وجود ندارد و تمام تلاشها، دستاوردها، شادیها و مصیبتها در نهایت بیاهمیت هستند.
اصول نیهیلیسم اگزیستانسیال دارای پیامدهای عملی قابل توجهی است، با توجه به اینکه اعمال انسان معمولاً بر اساس هدف انجام می شود و اغلب با هدف صریح آغشته کردن به زندگی با معنا انجام می شود. در نتیجه، این باور که هیچ معنا یا هدف نهایی وجود ندارد، می تواند حالت های بی تفاوتی، کاهش انگیزه و اضطراب عمیق را ایجاد کند. در موارد شدید، این موضع فلسفی ممکن است موجب افسردگی، ناامیدی یا یک بحران حاد وجودی شود. برخی از فیلسوفان، از جمله مارتین هایدگر، بر رابطه آن با ملال تاکید میکنند و معتقدند که فقدان درگیری و اهداف مشخصه این خلق، زندگی را به ظاهر بیهوده میسازد.
پاسخ های فلسفی مختلفی به نیهیلیسم وجودی بیان شده است. آرتور شوپنهاور با الهام از فلسفه هندی از رویکردی بدبینانه و زاهدانه حمایت می کرد و بر جدایی از نگرانی های دنیوی از طریق چشم پوشی از امیال و امتناع از تأیید زندگی تأکید می کرد. در مقابل، فردریش نیچه اظهار داشت که پذیرش فقدان منبع متعالی معنا می تواند افراد را از تعصبات ریشه دار رها کند و آنها را قادر سازد تا زندگی را به طور واقعی و بدون توهم تأیید کنند. نیچه قصد داشت از پتانسیل برهم زننده نیهیلیسم برای ارزیابی مجدد همه آرمان ها و ارزش های تثبیت شده استفاده کند، در نتیجه از نیهیلیسم فراتر رفته و موضع مثبتی نسبت به هستی ایجاد کند. ژان پل سارتر پیشنهاد کرد که افراد دارای ظرفیت جعل ارزشهای خود از طریق انتخابهای مستقل هستند، علیرغم فقدان ذاتی جهان از معنای عینی. آلبر کامو، با بررسی واکنشهای گوناگون به نیهیلیسم، خودکشی را بهعنوان فرار از شرایط انسانی رد کرد، در عوض از موضعی سرکشی حمایت کرد که فعالانه علیه بیمعنای شورش میکند و آزادی فردی را تأیید میکند. پاسخهای اضافی شامل تمایل مخرب برای از بین بردن مقامات سیاسی و نهادهای اجتماعی، تلاش برای مقابله با نیهیلیسم با شناسایی منابع معتبر معنا، و پذیرش منفعلانه یا کنارهگیری آرام است.
گفتمان دانشگاهی بهطور گسترده به بررسی استدلالهایی میپردازد که هم از نیهیلیسم وجودی حمایت میکنند و هم مخالف آن. استدلالهای کیهانشناختی اغلب ادعا میکنند که وجود انسان عنصری جزئی و بیاهمیت در جهان پهناور است که نسبت به دغدغهها و آرزوهای انسان بیتفاوت میماند. برهان دیگر عدم وجود خدا را مطرح می کند و بدین وسیله به این نتیجه می رسد که هیچ مبنای عینی برای ارزش ها بدون وجود الهی وجود ندارد. از این منظر، باور دینی ممکن است به عنوان واکنشی به ترس از مرگ و میر تعبیر شود، که نشان دهنده تلاشی بی ثمر برای کشف معنا در یک کیهان ذاتاً بی معنی است. علاوه بر این، برخی دیدگاهها بر شیوع گسترده رنج و خشونت غیرمنطقی تأکید میکنند و به طور همزمان بر کیفیت زودگذر شادی تأکید میکنند. برخی نظریهپردازان این دیدگاه را به مرگ و میر انسان مرتبط میکنند و پیشنهاد میکنند که اجتنابناپذیری مرگ، همه دستاوردهای بشر را گذرا و در نهایت بیهدف میکند. یک دیدگاه بیولوژیکی متمایز ادعا می کند که زندگی توسط انتخاب طبیعی بدون جهت و در مقیاس بزرگ و در سطح فردی توسط برآوردن نیازهای فطری به پیش می رود، که هیچ کدام از اینها بر هدف غایت شناختی بالاتری دلالت نمی کنند. برعکس، سوبژکتیویست ها بر خصلت ذاتاً ذهنی همه تجربیات ارزشی تأکید می کنند و معتقدند که این تجربیات فاقد هر گونه مبنای عینی هستند.
مخالفان نیهیلیسم اگزیستانسیال استدلال های متقابلی برای این گزاره ها ارائه کرده اند. به عنوان مثال، برخی این ادعای بدبینانه را به چالش می کشند که زندگی عمدتاً با رنج، خشونت و مرگ تعریف می شود و در عوض استدلال می کنند که چنین پدیده های منفی با تجربیات مثبتی مانند شادی و عشق خنثی می شوند. گفتمان آکادمیک همچنین بسیاری از نظریه های غیرنیهیلیستی را در مورد معنای زندگی بررسی می کند. دیدگاه های فراطبیعی اغلب یک موجود الهی یا روح را به عنوان منابع نهایی معنا می شناسند. در مقابل، دیدگاههای طبیعتگرایانه ادعا میکنند که ارزشهای ذهنی یا عینی ذاتاً در دنیای فیزیکی جای دارند. این دیدگاهها شامل بحثهایی درباره حوزههایی است که در آن انسانها به طور فعال معنا میسازند، از جمله اعمال آزادی، تعهد به یک هدف مهم، تعقیب نوعدوستی، و مشارکت در روابط اجتماعی سازنده.
نیهیلیسم اخلاقی
بر خلاف نیهیلیسم وجودی، نیهیلیسم اخلاقی به طور خاص به پدیدههای اخلاقی میپردازد تا پرسشهای گستردهتر در مورد معنا یا هدف نهایی. اساساً، موقعیت فرااخلاقی را نشان می دهد که بر عدم وجود واقعیات اخلاقی تأکید می کند. این دیدگاه که بهعنوان بی اخلاقی و نظریه خطا نیز نامیده میشود، واقعیت عینی اخلاق را رد میکند، و معتقد است که نظریهها و اعمال طبقهبندی شده به عنوان اخلاقی بر پیشفرضهای اشتباهی استوار شدهاند که فاقد هرگونه ارتباط ماهوی با واقعیت هستند. از منظر عملی، برخی از حامیان نیهیلیسم اخلاقی، از جمله نیچه، معتقدند که فقدان تعهدات اخلاقی دلالت بر مجاز بودن همه اعمال دارد، و نشان میدهد که افراد آزادند تا بدون محدودیت عمل کنند. با این حال، دیگر نیهیلیستهای اخلاقی این استنباط را مورد مخالفت قرار میدهند و استدلال میکنند که رد اخلاق فراتر از صرفاً نفی تعهدات اخلاقی (آنچه افراد ملزم به انجام آن هستند) میشود و اجازههای اخلاقی (آنچه افراد مجاز به انجام آن هستند) را نیز در بر میگیرد. نیهیلیسم ارزششناختی، مفهومی نزدیک به هم، وجود عینی ارزشها را بهطور جهانی به چالش میکشد. این انکار به ارزشهای اخلاقی محدود نمیشود، بلکه به مقولههای دیگری مانند ارزشهای زیباییشناختی و مذهبی نیز گسترش مییابد.
یک استدلال میگوید که ویژگیهای اخلاقی به دلیل ماهیت تجویزی، و نه توصیفی، وجود ندارند و در تضاد با ویژگیهای واقعی مانند شکل یا اندازه هستند. تفاسیر علمی از این دیدگاه ادعا می کند که حقایق اخلاقی عینی از طریق تحقیقات علمی قابل کشف نیستند، یا اینکه بشریت فاقد هرگونه منبع دانش اخلاقی است. یک بحث مرتبط، ماهیت مرسوم ارزیابی های اخلاقی و چالش های ذاتی در حل و فصل اختلافات اخلاقی را برجسته می کند. علاوه بر این، یک دیدگاه تکاملی اخلاق را صرفاً محصول انتخاب طبیعی میداند که از هر گونه مبنای متافیزیکی عمیقی تهی است.
رئالیستهای اخلاقی چندین اعتراض به نیهیلیسم اخلاقی بیان کردهاند. طبیعت گرایان معتقدند که حقایق اخلاقی جزء لاینفک جهان طبیعی هستند و قابل مشاهده تجربی هستند. در مقابل، غیرطبیعتگرایان ادعا میکنند که پدیدههای اخلاقی، در عین حال که از پدیدههای طبیعی متمایز هستند، با این وجود، وجود اصیل دارند. فیلسوفان عقل سلیم معتقدند که اعتقادات اخلاقی عمیقاً در تجربه عملی و استدلال روزانه تعبیه شده است و رد کامل حقایق اخلاقی را غیرقابل قبول می کند. ایراد دیگری بیان می کند که نیهیلیسم اخلاقی از نظر درونی ناسازگار است و از تفسیر نادرست گفتمان اخلاقی ناشی می شود. برخی از منتقدان پیامدهای عملی مضر را بر ارزش حقیقت اولویت میدهند و پیشنهاد میکنند که نیهیلیسم اخلاقی انسجام اجتماعی را تضعیف میکند و رفتارهای ضداجتماعی را تقویت میکند.
برخی فیلسوفان اصطلاح نیهیلیسم اخلاقی را به شیوهای محدودتر به کار میبرند، که لزوماً مستلزم رد همه چارچوبهای اخلاقی نیست. در یکی از این تعابیر بدیل، نیهیلیسم اخلاقی با ذهنیت گرایی اخلاقی برابر می شود، و چنین می گوید که ارزیابی های اخلاقی منحصراً ذهنی و فاقد توجیه عقلانی عینی هستند. در نتیجه، قضاوتهای اخلاقی بهعنوان مظاهر تمایلات شخصی خودسرانه تلقی میشوند و اختلافات اخلاقی را از نظر عقلانی غیرقابل حل میکنند. در زمینه ای دیگر، نیهیلیسم اخلاقی به خودگرایی اخلاقی اشاره می کند، نظریه ای که ادعا می کند اخلاق اساساً توسط منفعت شخصی دیکته می شود. این دیدگاه این تصور را که رفاه دیگران دارای اهمیت اخلاقی است رد می کند، مگر اینکه عواقب بیرونی برای رفاه خود ایجاد کند.
معرفت شناسی
نسبیت گرایی
نیهیلیسم معرفتشناختی یا معرفتشناختی طیفی از دیدگاهها را در بر میگیرد که وجود یا کاربرد جهانی دانش را به چالش میکشد. برخی از تکرارها نسبیت گرایی را در خود جای می دهند و معتقدند که عینیت دست نیافتنی است. به عنوان مثال، نسبی گرایی حقیقت معتقد است که حقیقت به دیدگاه افراد، گروه ها، دوره های تاریخی یا محیط های فرهنگی خاص بستگی دارد. از این منظر، گزارههایی مانند «خورشید از مشرق طلوع میکند» و «کشتن اشتباه است» ممکن است در برخی دیدگاهها درست و در برخی دیگر نادرست تلقی شوند. این نظریه نه تنها نظرات متفاوت را در بین افراد تأیید می کند، بلکه بر عدم وجود چارچوب مستقل برای ارزیابی اینکه کدام نظر به طور قطعی صحیح است، تأکید می کند. در نتیجه، هیچ حقیقت مطلقی وجود ندارد که ناظران از دیدگاه های متفاوت بتوانند به طور جهانی آن را تأیید کنند.
یک تجلی مرتبط از نیهیلیسم نسبیتی به جای حقیقت، بر معنا متمرکز است. این فرض می کند که افراد از چارچوب های مفهومی ناسازگار برای تفسیر جهان استفاده می کنند. با توجه به فقدان یک چارچوب جهانی، ارتباط معتبر و درک متقابل دست نیافتنی تلقی می شود، زیرا هر دیدگاه دارای تفسیر متمایز خود از واقعیت است. بدون یک پایه مشترک، این سیستم های باور غیرقابل مقایسه به عنوان سازه های دلخواه در نظر گرفته می شوند، بنابراین دلیل را محدود به عملیات درون یک سیستم خاص بدون ظرفیت آشتی می کنند.
طرفداران نسبیگرایی بر تنوع گسترده دیدگاههای انسانی و دشواری مکرر در حل و فصل اختلافات برای دستیابی به یک درک مشترک تأکید میکنند. استدلال دیگر نشان میدهد که نظریهها معمولاً با دادههای پشتیبان آنها تعییننشده هستند. در نتیجه، تفسیرهای متعدد به یک اندازه معتبر می توانند بدون معیار عینی برای داوری تمایزات آنها وجود داشته باشند. یک نقد تأثیرگذار ادعا میکند که نسبیگرایی خود ابطالکننده است: اگر همه حقایق نسبت به یک دیدگاه خاص باشند، آنگاه ادعای نسبیگرایی خود تنها از منظرهایی درست و از دیدگاههای دیگر نادرست است. اعتراض دیگری نشان میدهد که فقدان معیارهای معرفتی مطلق میتواند به پیامدهای عجیبی منجر شود، مانند این تصور که افراد باید هنگام مخالفت از استدلال خودداری کنند، یا اینکه به طور کلی باید از قضاوت خودداری کنند.
نیچه به طور قابل توجهی از نیهیلیسم نسبیتی حمایت می کرد و معتقد بود که نظام های اعتقادی اراده به قدرت را نشان می دهند و به جای نمایش دقیق واقعیت، هدفشان تسلط است. در اندیشه پست مدرن، نیهیلیسم معرفتشناختی با ضدبنیادگرایی همسو میشود و فقدان هیچ مبنای عقلانی نهایی برای دانش یا عمل را تأیید میکند. این دیدگاه به نقد چارچوبهای جهانی میپردازد که بهعنوان فرادروایتهای بزرگ تعیین شدهاند، که مدعی ارائه چنین زمینهای اساسی هستند.
شکاکیت
در حالی که تفاسیر نسبیگرایانه از نیهیلیسم معرفتشناختی اذعان میکنند که دانش دیدگاهی است، تکرارهای شکگرایانه وجود دانش را به طور گسترده رد میکنند. این موضع، همچنین به عنوان شکاکیت رادیکال شناخته می شود، ادعا می کند که هیچ مبنای بنیادی یا توجیه کافی ادعاهای دانش را پشتیبانی نمی کند. با انحراف از رویکردهای بدبینانه تر، حتی ادعاهای دانشی را که معمولاً معقول و ریشه در عقل سلیم دارند به چالش می کشد. شکلی مشابه از نیهیلیسم معرفتشناختی، که گاهی نیهیلیسم التیولوژیک نامیده میشود، بر عدم وجود حقیقت تمرکز میکند تا دانش.
یک استدلال اولیه که از شکگرایی رادیکال حمایت میکند، معتقد است که دانش مستلزم یقین مطلق است و تلاش میکند تا عدم امکان ریشهکن کردن کامل شک را نشان دهد. به عنوان مثال، استدلال رویا، که توسط فیلسوفانی مانند رنه دکارت ارائه شده است، ناتوانی معمولی افراد را در تمایز بین رویاها و واقعیت در هنگام خواب برجسته می کند. از این مشاهدات، نتیجه می گیرد که دانش دست نیافتنی است، زیرا هرگز نمی توان به طور قطعی از عدم رویاپردازی در حال حاضر مطمئن بود. یک دیدگاه موازی، تحت تأثیر رودریک چیشولم، معتقد است که یک معیار یا استاندارد ارزیابی برای تعیین اینکه چه چیزی دانش را تشکیل می دهد، ضروری است. این دیدگاه ادعا میکند که دانش دست نیافتنی است، زیرا چنین معیاری بدون دانش از قبل موجود نمیتواند در اختیار داشته باشد، بنابراین نشان میدهد که دانش و معیار آن به یکدیگر وابسته هستند و نمیتوانند به طور مستقل ایجاد شوند، مشابه پارادوکس مرغ یا تخم مرغ. با وجود این استدلالها، شک رادیکال یک موضع فلسفی غیرمعمول باقی میماند که تنها توسط اقلیتی از متفکران پذیرفته شده و در معرض نقدهای گسترده قرار دارد. تأثیر اصلی آن از تلاشهای فیلسوفان غیر شکگرا برای اعتبار بخشیدن به نظریههای خود با نشان دادن ظرفیت خود برای غلبه بر چالشهای شکگرا ناشی میشود. برخی ایرادات ادعا می کنند که شک رادیکال ذاتاً نامنسجم یا خود ابطال کننده است. به عنوان مثال، اگر هیچ دانشی وجود نداشته باشد، پس شکاکان نمی توانند از این واقعیت آگاهی داشته باشند و اعتبار نظریه های آنها را مشکوک می کند. استدلال متقابل دیگری بیان می کند که عقل سلیم شواهد قوی تری برای وجود دانش نسبت به استدلال انتزاعی به کار رفته برای حمایت از شک و تردید ارائه می دهد.
نیهیلیسم معرفتشناختی میتواند سایر اشکال نیهیلیستی را تشدید کند. برای مثال، ناتوانی در تعیین معنای زندگی ممکن است به این نتیجه برسد که چنین معنایی وجود ندارد و در نتیجه نیهیلیسم وجودی را تقویت می کند. به طور مشابه، شک اخلاقی، که فقدان دانش اخلاقی را تأیید میکند، میتواند نتیجه قابل مقایسه ای را القا کند: ناتوانی در تمایز بین رفتار اخلاقی و غیراخلاقی ممکن است به رد حقایق اخلاقی منجر شود. برخی از محققان عمدتاً نیهیلیسم معرفت شناختی را با شکاکیت اخلاقی پیوند می دهند.
متافیزیک
نیهیلیسم متافیزیکی
نیهیلیسم متافیزیکی یا هستیشناختی مشتمل بر دیدگاههایی درباره ساختار اساسی واقعیت است. یک تکرار خاص به بررسی خود مسئله هستی می پردازد و پیشنهاد می کند که از لحاظ نظری، جهانی خالی قابل تصور است. اگرچه این دیدگاه حضور موجودات عینی را در دنیای کنونی تصدیق می کند، اما معتقد است که وجود آنها یک ضرورت نیست، زیرا می توانست حالت عدم مطلق حاکم باشد. در چنین شرایط فرضی، کیهان کاملاً خالی از افراد، جانوران، اجرام آسمانی، یا هر تظاهرات دیگری از ماده یا انرژی خواهد بود.
برهان تفریق یک رویکرد روششناختی را برای اثبات این دیدگاه ارائه میکند، با این ادعا که وجود جهان مشروط به یک شی انضمامی خاص نیست. به عنوان مثال، حتی اگر سنگ خاصی وجود نداشته باشد، جهان پابرجا خواهد ماند. این استدلال به این نتیجه می رسد که یک جهان خالی قابل تصور است که از طریق اعمال تکراری این اصل به دست می آید و به تدریج اجسام را حذف می کند تا زمانی که یک جهان خالی باقی بماند. برعکس، مخالفان نیهیلیسم متافیزیکی ناممکن بودن یک جهان خالی را حفظ می کنند و بدین وسیله وجود چیزی را ضروری می کنند. گونه ای الهیاتی از این تقابل ادعا می کند که خدا موجودی ضروری است که حضورش حتی در غیاب همه چیزهای دیگر ضروری است. تعبیر دیگر، قابلیت جابجایی هر شیء بتنی منفرد را قبول دارد، اما حذف همزمان همه این اشیاء را رد می کند. این دیدگاه بر این باور است که موجودات انتزاعی، مانند اعداد طبیعی، دارای وجود ضروری هستند و، در حالی که به هیچ شیء انضمامی خاصی وابسته نیستند، با این وجود، نیازمند حضور حداقل برخی از اشیاء انضمامی هستند.
یک تجلی افراطی و بحث برانگیزتر از نیهیلیسم متافیزیکی، وجود واقعی اشیاء را رد می کند، و بر عدم وجود یک جهان تاکید می کند. این دیدگاه فرض میکند که تجربه جهان یک توهم است، عاری از یک واقعیت نهفته، در نتیجه دلالت بر این دارد که هیچ چیز واقعاً واقعی نیست. این دیدگاه گهگاه بهعنوان شکلی از انفرادی تعبیر میشود، که فرض میکند که تنها خود وجود دارد و دنیای بیرونی صرفاً یک ساختار ذهنی از خود است و فاقد ماهیت مستقل است.
نیهیلیسم مرئولوژیک
نیهیلیسم صرف شناختی یا ترکیبی چنین فرض می کند که اشیاء پیچیده یا مرکب فاقد وجود هستند. اشیاء مرکب به عنوان موجودیتهایی تعریف میشوند که از قطعات مناسب تشکیل شدهاند. به عنوان مثال، یک خانه نمونه ای از یک شی ترکیبی است که شامل عناصری مانند دیوارها، پنجره ها و درها است. هر یک از این اجزا به نوبه خود یک موجود ترکیبی است که از اجزای کوچکتر مانند مولکول ها و اتم ها تشکیل شده است. طرفداران نیهیلیسم صرفاً معتقدند که فقط اشیاء غیر مرکب یا ساده، مانند ذرات بنیادی، واقعاً وجود دارند. در نتیجه، اشیاء مرکب به عنوان مجموعهای از اشیاء ساده مفهومسازی میشوند. از این منظر، موجوداتی مانند خانه ها یا جداول وجود ندارند. در عوض، فقط ذرات بنیادی وجود دارند که در یک آرایش خانه مانند یا جدول مانند پیکربندی شده اند.
طرفداران نیهیلیسم صرفاً بر صرفه جویی و سادگی ذاتی یک هستی شناسی حداقلی تأکید می کنند که منحصراً شامل اشیاء ساده است و اغلب از اصول متافیزیکی مانند تیغ اوکام برای حمایت از موضع خود استفاده می کنند. استدلال دیگری به نفع آن نشان میدهد که نیهیلیسم صرفاً پارادوکسهای متافیزیکی مربوط به رابطه بین اجزا و کلها را دور میزند، که نمونه آن کشتی تسئوس است. برعکس، منتقدان نیهیلیسم صرفاً بر مفاهیم غیرشهودی انکار وجود اشیاء معمولی تأکید میکنند که با درک متعارف در تضاد است. نقدهای اضافی ادعا میکنند که نیهیلیسم صرفاً در ارائه چارچوبی منسجم برای مفهومسازی مجموعههای ذرات بنیادی ناتوان است یا در توضیح پدیدههایی مانند ویژگیهای نوظهور ناکافی است.
نیهیلیسم کیهانی
نیهیلیسم کیهانی یا کیهانشناختی چنین فرض میکند که واقعیت اساساً نامفهوم و فاقد معنای ذاتی است. این دیدگاه، که نزدیک به نیهیلیسم معرفتشناختی و وجودی است، بر این باور است که جهان موجودی تمایز ناپذیر، بیویژگی یا آشفتهای است و در نتیجه آن را در برابر تلاشهای انسان برای درک غیرقابل نفوذ میکند. طرفداران نیهیلیسم کیهانی غالباً بر مقیاس عظیم جهان تأکید می کنند و ادعا می کنند که این بی اهمیتی ذاتی بشریت و تعهدات آن را نشان می دهد.
یک شکل جامع از نیهیلیسم کیهانی ادعا می کند که واقعیت در تمامیت آن غیرقابل درک است. این دیدگاه ادعا می کند که جوهر آشفته جهان مانع از هر سطحی از درک جهانی یا شناسایی الگوهای معنادار می شود، که منجر به بیگانگی می شود زیرا عقل انسانی برای درک واقعیت تلاش می کند. به عنوان مثال، ماکس استیرنر جهان را به عنوان یک "آشوب متافیزیکی" بدون "ساختار جامع معانی عینی" توصیف کرد. در پاسخ به استدلالهای متقابلی که امکان تشخیص الگوها و پیشبینی نتایج را در موارد خاص مطرح میکنند، برخی از نیهیلیستهای کیهانی تفاسیر محدودتری را ارائه کردهاند. یکی از این گونهها تصدیق میکند که انسانها میتوانند جنبههای خاصی از واقعیت را درک کنند، برای مثال، از طریق تحقیقات علمی دقیق. با این وجود، این دیدگاه معتقد است که جهان در برابر درک کامل غیرقابل نفوذ است و نسبت به خواسته های انسان در سطوح دیگر بی تفاوت است، فاقد ساختارهای قابل فهمی است که با ارزش های عینی، اصول اخلاقی و هدفی متعالی همسو باشد.
فرم های دیگر
نهیلیسم فراتر از مباحث نظری اولیه خود در اخلاق، نظریه ارزش، معرفت شناسی و متافیزیک، در حوزه های مختلف از جمله ادبیات، هنر، فرهنگ و سیاست نیز مورد توجه محققان قرار می گیرد. ترکیبهای ادبی متعددی شخصیتها یا گرایشهایی را به تصویر میکشند که قراردادهای ثابت را به چالش میکشند، سرخوردگی عمیقی از هستی نشان میدهند، یا با اضطراب عمیق وجودی دست و پنجه نرم میکنند. یک تصویر اولیه و قابل توجه بازاروف، شخصیت اصلی رمان پدران و پسران ایوان تورگنیف است. بازاروف که با شک و تردید عمیق نسبت به مقامات ریشهدار پیش میرود، به یک عقلگرایی علمی دقیق پایبند است. او آشکارا بیزاری خود را نسبت به باورهای مرسوم، استانداردهای اجتماعی و بیان عاطفی بیان می کند و به دنبال تخریب آنها بدون پیشنهاد چارچوب های جایگزین است. پس از کار تورگنیف، نیکولای چرنیشفسکی چه باید کرد؟ نیهیلیسم را از دریچه خودگرایی عقلانی بررسی کرد. بخش قابل توجهی از آثار فئودور داستایوفسکی به پیچیدگی های نیهیلیسم می پردازد، به ویژه این ادعا که غیبت الهی مانع از هرگونه پایه اخلاقی برای تشخیص حق از باطل می شود. به عنوان مثال، رمان برادران کارامازوف او تعامل بین ایمان، خودمختاری ارادی و نیهیلیسم را از طریق دیدگاه شخصیت های اصلی آن بررسی می کند. مفهوم نیستی برای بسیاری از شخصیتهای نوشتههای ساموئل بکت، دغدغهای محوری است که یا بهعنوان هدف یا دلهره عمل میکند. نقوش نیهیلیستی به طور مشابه در آثار ادبی فرانتس کافکا، ژان پل سارتر و آلبر کامو قابل تشخیص است.
در حوزه هنری، دادائیسم در طول جنگ جهانی اول تحقق یافت و نشان دهنده انکار هنجارهای اخلاقی، اجتماعی و زیباییشناختی غالب بود. دادائیستها از بینظمی، تکانشگری و غیرمنطقی بودن دفاع میکردند و خلاقیتهای خود را با بیاحترامی، پوچی و شوخ طبعی آغشته میکردند تا پارادایمهای هنری متعارف را به چالش بکشند و زیر و رو کنند. به عنوان مثال، مارسل دوشان، فواره، یک دستگاه ادراری ساخته شده را در یک نمایشگاه هنری به نمایش گذاشت که پس از آن به یکی از نمادین ترین آثار جنبش تبدیل شد. در گفتمان سینمایی، فیلم همشهری کین شکلی از نیهیلیسم معرفتی را به تصویر میکشد که پیچیدگی اخلاقی و دشواری ذاتی در دستیابی به ارزیابی بیطرفانه شخصیت قهرمان داستان را نشان میدهد. عناصر نیهیلیستی علاوه بر این در فیلم هایی مانند راننده تاکسی، پرتقال ساعتی، باشگاه مبارزه، لبوفسکی بزرگ و روانی آمریکایی قابل تشخیص است. مبنای اخلاقی، در عوض آنها را به عنوان سازه های ناعادلانه یا دمدمی مزاجی که برای تداوم کنترل و اعمال اقتدار به کار می روند، درک می کنند. نیهیلیسم دینی یا الهیاتی ذاتاً با الحاد پیوند خورده است و انکار وجود الهی را مطرح می کند. برخی نظریهپردازان این دیدگاه را منشأ بنیادی دیگر دیدگاههای نیهیلیستی، از جمله نیهیلیسم وجودی و اخلاقی میدانند.
در فلسفه زبان، نیهیلیسم معنایی غیرممکن بودن معنای زبانی را مطرح میکند و ادعا میکند که ارتباط اصیل دست نیافتنی است زیرا زبان به اندازه کافی واقعیت را نشان میدهد. نیهیلیسم منطقی چارچوب نظری مربوط به رابطه بین منطق رسمی و استنتاج زبان طبیعی را تشکیل می دهد. بر این باور است که رابطه نتیجه منطقی، همانطور که توسط منطق دانان بررسی شده است، نمی تواند دقیقاً منعکس کننده فرآیندهای استنتاجی ذاتی زبان طبیعی باشد. در زمینه فلسفه آفریقایی، نیهیلیسم سیاهپوستان به دیدگاهی بدبینانه در مورد تبعیض و امکانپذیری اصلاح ساختارهای سیاسی و اجتماعی برای کاهش نژادپرستی ضد سیاهپوستان اشاره دارد.
نیهیلیسم درمانی یا پزشکی بیانگر این موضع است که مداخلات پزشکی عمدتاً بیاثر هستند. برخلاف پیشرفتهای پزشکی معاصر، این دیدگاه استدلال میکند که زیربنای روششناختی تحقیقات پزشکی ذاتاً ناقص است و بیشتر توسط محرکهای مالی به خطر میافتد، که منجر به برآورد بیش از حد مداوم مزایای درمانی میشود.
نیهیلیسم سیاسی
نیهیلیسم سیاسی یک دیدگاه بدبینانه در مورد چارچوب های سیاسی و اجتماعی موجود را مشخص می کند که شباهت هایی به آنارشیسم دارد. این سازمان تلاش می کند از آزادی فردی در مخالفت با مقررات حکومتی استبدادی و کنوانسیون های رایج اجتماعی حمایت کند. تمایلات رادیکال و نیهیلیستی آن در هدف انقلابی برای برچیدن این نظامهای نظم ریشهدار آشکار میشود. این ایدئولوژی نهادهای سیاسی را در کنار باورهای سنتی و شیوههای اجتماعی که آنها را حفظ میکنند، هدف قرار میدهد، بدون اینکه ساختارهای جایگزینی برای جایگزینی آنها پیشنهاد کند.
نیهیلیسم سیاسی اساساً با جنبش نیهیلیستی روسیه در اواخر قرن نوزدهم مرتبط است، که به عنوان واکنشی به ساختارهای اجتماعی سفت و سخت و حکومت استبدادی روسیه تزاری ظهور کرد. در رد نهادها و هنجارهای مستقر، نیهیلیست های روسی از اقدامات افراطی، از جمله خشونت و تروریسم مانند ترور و آتش سوزی، برای ترویج یک انقلاب اجتماعی رادیکال استفاده کردند. بازاروف شخصیت تورگنیف به عنوان الهام بخش و الگوی برخی از این انقلابیون بود.
تاریخچه
اگرچه نیهیلیسم اساساً با مدرنیته مرتبط است، برخی از ریشه های مفهومی آن را می توان در فلسفه باستان جستجو کرد. برخی از سوفسطائیان، مانند پروتاگوراس (c. 490-420 پ. روش پرسشگری رادیکال سقراط (c. 470–399 پ.م.) با به چالش کشیدن باورها، ارزشها و شیوههای تثبیتشده، اغلب با هدف افشای فقدان یک پایه محکم، به عنوان پیشآهنگی برای نیهیلیسم عمل کرد. پیرهو (حدود 360–270 پ.م.) نسخه وسیعی از نیهیلیسم معرفت شناختی را تدوین کرد و مدعی بود که دانش دست نیافتنی است.
نگرش های منفی نسبت به دانش عینی و جهان در فلسفه هند باستان نیز وجود دارد. با این حال، اینکه تا چه حد اینها اشکال سخت نیهیلیسم را تشکیل می دهند، بحث برانگیز است، با برخی از مفسران، نیهیلیسم را به سنت غربی محدود می کنند. در قرن ششم قبل از میلاد، مکتب آجنانا شک و تردید افراطی ایجاد کرد و امکان و سودمندی دانش را زیر سوال برد. تفکر بودایی که در قرن ششم و پنجم قبل از میلاد سرچشمه می گیرد، بر فراگیر شدن رنج به عنوان جنبه اساسی هستی تمرکز می کند و ترک خواسته های دنیوی برای دستیابی به رهایی در نیروانا را آموزش می دهد. بر اساس یک تفسیر رایج، مکتب مادیاماکا، که در قرن دوم میلادی ظهور کرد، با رد وجود یک بنیاد غایی یا واقعیت مطلق که زیربنای کثرت پدیدههای تجربهشده است، از نیهیلیسم متافیزیکی دفاع میکند.
در اوایل دوره مدرن، سکولاریزاسیون و انقلاب علمی باعث تضعیف باورهای دینی تثبیتشده پیش از دوران پیش از دوران غرب در جهان شد و ارزشهای دینی در آنجا را تضعیف کرد. ظهور نیهیلیسم رنه دکارت (1596-1650) در جست و جوی خود برای یقین مطلق، شکلی افراطی از نیهیلیسم معرفت شناختی را در نظر گرفت و پیشنهاد کرد که انسان ها نمی توانند حتی به اساسی ترین باورهای خود اعتماد کنند، مگر اینکه بتوانند فریب دائمی موجودی بدخواه و خداگونه را رد کنند. امانوئل کانت (1724-1804) تمایز شدیدی بین ظاهر و چیزهای زیربنایی در خود قائل شد. او با محدود کردن معرفت به حوزه ظواهر، نوعی نیهیلیسم وجودی را آماده کرد و معنای عمیقتر اشیاء در خود را غیرقابل دسترس کرد. فردریش ژاکوبی (1743-1819)، در انتقاد از عقل گرایی فیلسوف کانتی یوهان گوتلیب فیشته (1762-1814)، مفهوم فلسفی نیهیلیسم را برای توصیف تفکری که منجر به انکار وجود و معنا می شود، ابداع کرد.
در روسیه، اصطلاح نیهیلیسم از طریق تصویری که ایوان تورگنیف (1818-1883) از شخصیت نیهیلیست بازاروف در رمان پدران و پسران خود به نمایش گذاشت، محبوبیت یافت. از نیمه دوم قرن نوزدهم، جنبش نیهیلیستی روسیه شکلی از نیهیلیسم سیاسی را نشان داد که با رد رادیکال هنجارهای سنتی اجتماعی، سیاسی و زیباییشناختی مشخص میشود. در همین حال، در اروپای غربی، منیت نیهیلیستی ماکس استیرنر (1806-1856) دیگر افراد را به سودمندی خود کاهش داد و شخصیت آنها را نادیده گرفت. استیرنر همچنین یک نیهیلیسم کیهانی را فرموله کرد که جهان را به عنوان یک هرج و مرج متافیزیکی غیرقابل درک تصور می کرد. سورن کی یرکگارد (1813-1855) سبک های مختلف زندگی یا «حوزه های هستی» را بررسی کرد که از طریق آنها مردم به دنبال معنا هستند. او نسبت به سبک زندگی زیباییشناختی که به دنبال لذتهای حسی بدون اهداف پنهان است، هشدار داد و استدلال کرد که این شیوه به یک دیدگاه نیهیلیستی منجر میشود که با بیمعنای مشخص شده است. در عوض، او یک جهش ایمانی را توصیه کرد که به خدا به عنوان منبعی بالاتر از معنا اعتماد کند.
آرتور شوپنهاور (1788-1860) یک سیستم فلسفی بدبینانه را فرموله کرد، و هستی را به عنوان قلمرو رنجی که توسط یک اراده غیرمنطقی و ناخودآگاه ایجاد می شود، به تصویر کشید. ایده های شوپنهاور به طور قابل توجهی بر فریدریش نیچه (1844-1900) تأثیر گذاشت، که موضوع نیهیلیسم برای او به یک دغدغه اصلی تبدیل شد. نیچه نیهیلیسم را به عنوان یک شرایط فرهنگی فراگیر در نظر گرفت که در آن افراد فرسایش عمیقی از ارزش ها و آرمان هایی را تجربه می کنند که مسیر زندگی آنها را فراهم می کند. او ریشه ها و پیامدهای این تغییر اساسی در دیدگاه ارزشیابی را به دقت بررسی کرد و پاسخ های مختلف به آن را تحلیل کرد و روش هایی را برای تعالی آن پیشنهاد کرد. نیچه اظهار داشت که نیهیلیسم غالباً در پوششی فاسد به عنوان نیهیلیسم منفعل ظاهر می شود، که جوهره نفی کننده حیات ذاتی خود را در پشت آموزه های دینی، چارچوب های اخلاقی مرسوم و قراردادهای اجتماعی غالب پنهان می کند. در مخالفت با این تمایل، نیچه از نیهیلیسم فعال دفاع کرد، موضعی که صراحتاً فقدان معنای ذاتی را تشخیص میدهد و پتانسیل مخرب آن را برای از بین بردن ارزشهای ریشهدار مهار میکند. او این را مرحلهای موقت برای غلبه بر نیهیلیسم میدانست که در نهایت به تأیید شدید زندگی از طریق ارزیابی مجدد همهجانبه ارزشهای موجود ختم میشود.
پیشرفت های متعدد فلسفی بعدی در مورد نیهیلیسم در قرن بیستم به عنوان واکنش های مستقیم به دکترین های نیچه ظاهر شد. مارتین هایدگر (1889-1976) با توصیف نیچه از تأثیر گسترده و مخرب نهیلیسم موافق بود و آن را به عنوان یک خط سیر تاریخی بنیادین در سنت فکری غرب که تا دوران باستان گسترش میداد، درک کرد. هایدگر از طریق تحلیل خود از مفهوم اراده به قدرت و پیشرفت تکنولوژیک معاصر نیچه به این نتیجه رسید که تلاش نیچه برای فراتر رفتن از نیهیلیسم در نهایت ناموفق بود و در عوض به شکلی تشدید شده از نیهیلیسم منجر شد. در نتیجه، هایدگر با کاوش در فلسفه اولیه پیشسالارات به دنبال جایگزینی بود، با هدف بازیابی درکی از عاری بودن از دلالتهای نیهیلیستی.
برتراند راسل (1872-1970) دیدگاهی منطبق با نیهیلیسم کیهانی را بیان کرد، و نیروهای ناسازگار و ناسازگار انسانیت را بهعنوان یک رویداد غیرمعمول به تصویر کشید. و نسبت به منافع انسانی بی تفاوت است. در میان بافت جنگ جهانی اول، هنرمندان دادائیست عناصر نیهیلیسم را از طریق آثار خلاقانه خود منتقل کردند و تلاش کردند با پذیرش غیرمنطقی و پوچ، هنجارها و ارزشهای مرسوم را زیر پا بگذارند. برای فیلسوفان اگزیستانسیالیست، تحقیق در مورد نیهیلیسم و نپذیرفتن هدف ذاتی زندگی از سوی آن، یک دغدغه محوری بود. ژان پل سارتر (1905-1980) مدعی بود که انسانها هیچ جوهر ذاتی ندارند که هویت یا هدف نهایی آنها را دیکته کند. او معتقد بود که افراد می توانند از طریق اعمال آزادی بر این فقدان معنای از پیش تعیین شده غلبه کنند، و پیشنهاد می کند که مردم زندگی خود را با خودسازی و ایجاد ارزش های خود آغشته به اهمیت کنند. آلبر کامو (1913-1960) در چارچوب فلسفی پوچ گرایانه خود، معضل روانی ناشی از اجبار ذاتی انسان برای جستجوی معنا در جهان ذاتاً بی معنا را بررسی کرد. او این مخمصه را «پوچ» نامید و از موضع مخالفت یا شورش علیه این فقدان اساسی معنا حمایت کرد.
در نیمه دوم قرن بیستم، جنبههای خاصی از نیهیلیسم در فلسفه پست مدرن، غالباً به عنوان واکنشی به ایدههای نیچه و هایدگر ظاهر شد. فلسفه ساختارشکنی ژاک دریدا (1930-2004) وجود حقیقت مطلق و معنای ثابت را زیر سوال برد. هدف دریدا آشکار کردن پیشفرضها و پیشداوریهای پنهان زیربنای چنین دیدگاههایی بود. ژان فرانسوا لیوتار (1924-1998) به بررسی ضدبنیادگرایی پرداخت و مفهوم چارچوب های تبیینی جهانی را که او آن را فراروایت نامید، رد کرد. قصد او این بود که اقتدار آنها را بهعنوان معیاری برای ادعاهای حقیقت باطل کند، و درعوض این را مطرح کرد که آنها صرفاً «بازیهای زبانی» متنوعی را نشان میدهند که توسط افراد انجام میشود و فاقد هر گونه سلسله مراتب قطعی است که به یکدیگر امتیاز بدهد. به همین ترتیب، ریچارد رورتی (1931-2007) مفهوم حقایق عینی را رد کرد، و از افراد برای تکیه بر قدرت تشخیص و خلاقیت شخصی خود به جای اولویت دادن به دیدگاه های ثابت مانند پارادایم علمی حمایت کرد. برخلاف تلاشهای نیچه و هایدگر برای فراتر رفتن از نیهیلیسم، جیانی واتیمو (1936-2023) آن را پذیرفت و نیهیلیسم را تنها گزینه ممکن در عصر پست مدرن میدانست.
مراجع
نقلها
- رسانههای مربوط به نیهیلیسم در ویکیمدیا کامانز
- نقل قول های مربوط به نیهیلیسم در ویکی نقل قول