پدیدارشناسی، رشتهای فلسفی که عمدتاً به اوایل قرن بیستم پیوند خورده است، تلاش میکند تا به طور عینی جوهر تجربه ذهنی و آگاهانه و فرآیند افشای جهان را بررسی کند. هدف آن ترسیم ویژگیهای جهانی آگاهی، پرهیز از پیشفرضهای مربوط به جهان بیرونی است، و از این طریق میخواهد پدیدهها را همانطور که تجلی میکنند توصیف کند و معنا و مفهوم تجربه زیسته را بررسی کند.
پدیدارشناسی یک مطالعه و جنبش فلسفی است که عمدتاً با اوایل قرن بیستم مرتبط است و به دنبال بررسی عینی ماهیت تجربه ذهنی، آگاهانه و افشای جهان است. این روش تلاش میکند تا ویژگیهای جهانی آگاهی را توصیف کند، در حالی که از مفروضات مربوط به دنیای بیرون اجتناب میکند، با هدف توصیف پدیدهها به شکل ظاهری، و کشف معنا و اهمیت تجربه زیسته.
اگرچه این روش اساساً فلسفی است، اما به طور گسترده در تحقیقات کیفی در حوزههای مختلف علمی به کار گرفته شده است. کاربرد آن به ویژه در علوم اجتماعی، علوم انسانی، روانشناسی و علوم شناختی مشهود است و همچنین به حوزه های مختلفی مانند علوم بهداشتی، معماری و تعامل انسان و رایانه نیز گسترش می یابد. در این زمینهها، کاربرد پدیدارشناسی به دنبال پرورش درک عمیقی از تجربه ذهنی است، که از تمرکز انحصاری بر رفتار قابل مشاهده فاصله دارد.
روانشناسی انسان به طور خاص، پدیدارشناسی استعلایی، که توسط ادموند هوسرل مفهومسازی شده است، تلاش میکند تا از طریق شناسایی ساختارهای منطقی جهانی ذاتی در تجربه ذهنی انسان، به درک عینی از جهان دست یابد.
تغییرات قابل توجهی در نحوه پرداختن شاخههای پدیدارشناختی متمایز به ذهنیت وجود دارد. برای مثال، مارتین هایدگر اظهار داشت که حقایق ذاتاً زمینهای هستند و به محیطهای تاریخی، فرهنگی و اجتماعی که از آن سرچشمه میگیرند، مشروط هستند. طبقه بندی های اضافی شامل پدیدارشناسی هرمنوتیک، ژنتیکی و تجسم یافته است. این جهتگیریهای پدیدارشناختی متنوع، در حالی که در اصل پژوهشی بنیادی بررسی پدیدهها دقیقاً آنگونه که آشکار میشوند، مستقل از سازههای نظری خاص مشترک هستند، میتوانند به عنوان نمایانگر دیدگاههای فلسفی متمایز درک شوند.
ریشه شناسی
نام پدیدارشناسی از واژههای یونانی پدیدهν، phainómenon سرچشمه میگیرد که به معنای "آنچه ظاهر میشود" و λόγος، lógos به معنای "مطالعه" است. ادغام آن با فرهنگ لغت انگلیسی تقریباً در آغاز قرن هجدهم رخ داد، با ارتباط مستقیم اولیه آن با چارچوب فلسفی هوسرل که در سال 1907 در نشریه The Philosophical Review ظاهر شد. هوسرل در اوایل قرن بیستم. با این وجود، این واژه از قرن هجدهم با تفاسیر متفاوتی در سایر نوشتههای فلسفی بهکار رفته بود، به ویژه توسط چهرههایی مانند یوهان هاینریش لمبرت (1728-1777)، امانوئل کانت (1724-1804)، G. W. F. Hegel (1770-1831)، و کارل استامپ (1770-1831) (1848-1936).
با این حال، مفهوم سازی که توسط فرانتس برنتانو ارائه شد – و پس از آن توسط خود برنتانو، ارنست ماخ به رسمیت شناخته شد – برای هوسرل بسیار مهم بود. هوسرل از برنتانو این اعتقاد اساسی را پذیرفت که فلسفه باید خود را وقف توصیف چیزی کند که "به طور مستقیم به "خود گواه" داده شده است.
یکی از سنگ بنای کوشش پدیدارشناسانه برنتانو، نظریه نیت او بود که از طریق تعامل او با سوئیست آرولیست صورتبندی شد. در سنت پدیدارشناختی، غرض ورزی ساختار اصلی یک تجربه در نظر گرفته می شود، که نشان دهنده جهت گیری ذاتی آن به سوی چیزی است، که به صورت تجربه از یا درباره یک شی خاص تجلی می یابد. علاوه بر این، این نظریه بیان میکند که هر عمل عمدی به طور ضمنی با یک آگاهی ثانویه و پیشتعملی از آن عمل به عنوان متعلق به خود همراه است.
نمای کلی
پدیدارشناسی از روش شناسی سیستماتیک استفاده می کند، اما از بررسی آگاهی از دریچه روانشناسی بالینی یا عصب شناسی خودداری می کند. در عوض، هدف آن تعیین ویژگیهای اساسی و پیکربندیهای ساختاری تجربه است. پدیدارشناسی مترادف با درون نگری فردی نیست. بسیار مهم است که گزارش ذهنی تجربه را که در حوزه روانشناسی قرار می گیرد، از گزارشی از تجربه ذهنی که موضوع پدیدارشناسی را تشکیل می دهد، متمایز کنیم. تمرکز آن بر «وضعیتهای ذهنی» نیست، بلکه بر «پدیدههای دنیوی که به شیوهای خاص درک میشوند» است.
پدیدارشناسی بهعنوان پاسخی مستقیم به روانشناسی و فیزیکگرایی غالب که مشخصه دوره هوسرل بود، پدیدار شد. تحقیق خود را با پرداختن به این سوال اساسی آغاز می کند که چگونه می توان به عینیت دست یافت، با توجه به اینکه تجربه جهان و ابژه های سازنده آن ذاتاً ذهنی است.
پدیدارشناسان معتقدند که پیگیری علمی یک دیدگاه کاملاً عینی و سوم شخص، یک ایدهآل توهمآمیز و نادرست است تا شکلی از ذهنیتگرایی. آنها ادعا می کنند که دیدگاه دانشمند و مفروضات اساسی باید به صراحت تعریف شده و در طراحی تجربی و تفسیر نتایج ادغام شوند. با دستیابی به این، پدیدارشناسی میتواند به طور بالقوه سختگیری تحقیقات علمی تجربی را افزایش دهد.
علیرغم تنوع ذاتی در این حوزه، شان گالاگر و دان زهاوی پیشنهاد میکنند که روش پدیدارشناسی شامل چهار مرحله اساسی است: عصر، کاهش پدیدارشناختی، تغییر eidetic.
- هوسرل دوران را بهعنوان رویهای روششناختی تعریف کرد که در آن پدیدارشناس قصد دارد پیشفرضهای عقل سلیم و نظری مربوط به واقعیت را به حالت تعلیق درآورد - حالتی که او آن را نگرش طبیعی نامید - تا منحصراً بر پدیدههایی که مستقیماً در تجربه ارائه میشوند تمرکز کند. این روند به معنای شک و تردید نسبت به وجود واقعیت نیست. بلکه هدف آن دستیابی به درک دقیق تری از واقعیت آنگونه که ذاتاً هست است. فرض اصلی این است که اشیاء "به لطف روشی که آگاهی ساختار یافته است، به همان شکلی که هستند تجربه و آشکار می شوند." کاهش پدیدارشناختی ارتباط تنگاتنگی با دوران دارد. هدف آن بررسی دقیق روابط متقابل بین داده تجربی و ساختارهای ذهنی خاص است که هم این داده بودن را شکل می دهند و هم تسهیل می کنند. این فرآیند به طور مؤثری به جهان «بازگشت» (لاتین: re-ducere) میدهد.
- تغییر ایدتیک فرآیندی را شامل میشود که شامل حذف تخیلی ویژگیهای یک شی برای تعیین ماهیت بنیادی آن - به ویژه، ویژگیهای ضروری برای هویت آن (eidos، اصطلاح یونانی افلاطون برای جوهر یک چیز) است. برای تحقیق پدیدارشناختی، تنوع ایدتیکی را می توان در خود اعمال آگاهانه به کار برد و بدین وسیله، برای مثال، سازمان ساختاری ادراک یا حافظه را روشن کرد. هوسرل صریحاً دریافت که جوهرهای آشکار شده از طریق این روش ممکن است درجات مختلفی از عدم دقت را نشان دهند و این تحلیلها در معرض تجدید نظر هستند. با این وجود، او اظهار داشت که این محدودیتها از ارزش ذاتی روش نمیکاهد.
- تأیید بین الاذهانی شامل انتشار یافته های تحقیق در جامعه دانشگاهی گسترده تر است. این عمل تجزیه و تحلیل مقایسه ای را تسهیل می کند، که به تمایز ویژگی های خاص فردی از عناصر بالقوه اساسی برای ساختار فراگیر تجربه کمک می کند.
موریس ناتانسون، پدیدارشناس، اظهار داشت که «رادیکال بودن روش پدیدارشناختی هم پیوسته و هم ناپیوسته با تلاش کلی فلسفه برای قرار دادن تجربه در معرض بررسی اساسی و انتقادی است: اینکه هیچ چیز را بدیهی ندانیم و ضمانت را برای آنچه ادعا می کنیم می شناسیم نشان دهیم.» هوسرل اظهار داشت که تعلیق باور در مفروضات پذیرفته شده رایج یا استنتاج های حدسی، اقتدار درک شده از آنچه که به طور معمول به عنوان واقعیت عینی در نظر گرفته می شود را کاهش می دهد. رودیگر سافرانسکی فیلسوف بلندپروازی آنها را اینگونه بیان کرد: "جاه طلبی بزرگ [هوسرل و پیروانش] نادیده گرفتن هر چیزی بود که تا آن زمان در مورد آگاهی یا جهان تصور می شد یا گفته می شد [در حالی که] در جستجوی راه جدیدی برای اجازه دادن به چیزهایی بود که [آنها بررسی کردند] به آنها نزدیک شوند، بدون اینکه آنها را با آنچه قبلاً می دانستند بپوشانند.
تاریخچه
ادموند هوسرل «برنامه پدیدارشناختی» اساسی را پایه گذاری کرد و حتی بر شخصیت های برجسته ای که به شدت از دکترین های او پیروی نمی کردند، از جمله مارتین هایدگر، ژان پل سارتر و موریس مرلوپونتی، تأثیر گذاشت. هر یک از این متفکران «مفاهیم متفاوتی از پدیدارشناسی، روشهای مختلف و نتایج متفاوت» ایجاد کردند.
مفاهیم هوسرل
چارچوب پدیدارشناختی هوسرل بهطور قابلتوجهی مفاهیم کلیدی را که از آموزهها و نوشتههای مرشدانش، فیلسوفان و روانشناسان فرانتس برنتانو و کارل استامپ نشأت میگیرد، در بر میگیرد. یک مفهوم محوری در پدیدارشناسی، نیت گرایی - که اغلب به عنوان "درباره بودن" یا "جهتمندی" شناخته می شود - توسط هوسرل از برنتانو پذیرفته شد. این مفهوم فرض میکند که آگاهی ذاتاً دارای یک کیفیت رابطهای است و همیشه آگاهی از چیزی است. موجودی که آگاهی به سوی آن هدایت میشود شیء قصدی نامیده میشود که از طریق روشهای متنوعی مانند ادراک، حافظه و دلالت در آگاهی ظاهر میشود. علیرغم ساختارها و حالتهای متنوع «درباره بودن» که در این اعمال متمایز عمدی ذاتی است، شیء به طور پیوسته هویت خود را حفظ میکند. بنابراین هشیاری با ابژه عمدی یکسان در ادراک بیواسطه، حفظ متعاقب آن و یادآوری نهایی درگیر میشود.
هوسرل پدیدارشناسی را بهعنوان روششناسی فلسفی تصور میکند که از پیشفرض عقل گرایانه رایج در فلسفه غرب افلاطوفه فاصله دارد. در عوض، از تمرین درون نگری تأملی که برای آشکار کردن «تجربه زیسته» یک فرد طراحی شده است، دفاع می کند. این روش، با تکیه بر تکنیک معرفتشناختی معروف به عصر، شامل تعلیق قضاوتهای از پیش تعیینشده برای تسهیل درک بیواسطه و شهودی از دانش، بدون بار پیشفرضها یا روشنفکری مفرط است. رویکرد پدیدارشناختی که غالباً به عنوان «علم تجربه» شناخته میشود، که اساساً مبتنی بر هدفمندی است، جایگزینی متمایز برای نظریه بازنمایی آگاهی ارائه میکند. نظریه اخیر معتقد است که دسترسی مستقیم به واقعیت دست نیافتنی است، زیرا واقعیت صرفاً از طریق بازنمایی های ذهنی ناشی از ادراکات انجام می شود. هوسرل خود این دیدگاه را بیان کرد:
تجربه روزنهای نیست که از طریق آن جهانی، پیش از هر تجربهای، به اتاقی از آگاهی بدرخشد. این صرفاً گرفتن چیزی بیگانه از آگاهی به آگاهی نیست... تجربه عملکردی است که در آن برای من، تجربهگر، وجود تجربهشده «آنجا» وجود دارد، و آیا وجود دارد همانطور که وجود دارد، با کل محتوا و نحوهی بودن خود آن تجربه، با عملکردی که در قصد خود در جریان است، به آن ویژگیها میدهد.
در نتیجه، هوسرل استدلال می کند که آگاهی در "درون" ذهن ساکن نیست. بلکه اساساً به سمت چیزی خارج از خود (شیء عمدی) هدایت می شود، خواه آن شی یک موجود فیزیکی عینی باشد یا صرفاً ساختی از تخیل.
بررسی های منطقی (1900/190)هوسرل در ویرایش اولیه کار مهم خود، بررسی های منطقی، موضع فلسفی خود را به عنوان «روانشناسی توصیفی» توصیف کرد، نامی که تحت تأثیر برنتانو قرار داشت. او ساختارهای هدفمند ذاتی اعمال ذهنی و جهت گیری آنها را به سمت اشیاء واقعی و مفهومی به دقت بررسی کرد. جلد آغازین تحقیقات منطقی، با عنوان Prolegomena to Pure Logic، با ارزیابی انتقادی روانشناسی آغاز می شود - تلاش برای تابع کردن اعتبار پیشینی اصول منطقی به چارچوب های روانشناختی. از این طریق، هوسرل حوزه مشخصی را برای تحقیق در منطق، فلسفه و پدیدارشناسی، جدا از علوم تجربی، ترسیم کرد.
مفهوم «خودآگاهی پیش بازتابی» که توسط Shaun Gallagher و Dan Zahavi بیان میشود، خودآگاهی را بیان میکند. ذاتاً مستلزم ظهور یا تجلی خود به خودی است که مقدم بر خود اندیشی عمدی است. این مفهوم نقطهای از اجماع تقریباً جهانی را در میان پدیدارشناسان نشان میدهد، که ادعا میکنند "شکل حداقلی از خودآگاهی یک ویژگی ساختاری ثابت تجربه خودآگاه را تشکیل میدهد. تجربه برای سوژه تجربهکننده به شیوهای بیدرنگ آشکار میشود، و بهعنوان جنبهای ذاتی از این بیواسطگی، به طور ضمنی به عنوان تجربه تعیین میشود."
ایدهها (1913)
در سال 1913، هوسرل ایده ها: مقدمه عمومی بر پدیدارشناسی ناب را منتشر کرد. در این نشریه، او پدیدارشناسی را به عنوان مظهر «ایدئالیسم استعلایی» بیان کرد. در حالی که هوسرل ادعا می کرد که پیوسته به ایده آلیسم استعلایی پایبند بوده است، این تفسیر از آن چه بسیاری از طرفداران او تحقیقات منطقی را درک کرده بودند، متفاوت بود که منجر به درجه ای از بیگانگی در میان برخی از پیروان شد.
این چارچوب فلسفی تمایز واضحی را بین عمل آگاهانه، که noesis نامیده میشود، و پدیدههایی که این آگاهی به سوی آنها هدایت میشود، به نام noemata ایجاد کرد. اصطلاح noetic به طور خاص به عملیات عمدی آگاهی اشاره می کند که شامل فعالیت هایی مانند باور یا تمایل است. برعکس، noematic مربوط به شی یا محتوایی است که به آن (noema) می گویند، که در درون این اعمال معرفتی، مانند باور، مطلوب یا درک شده ظاهر می شود.
مشاهده، در این زمینه، یک شی را در وجود ذاتی آن درک نمی کند، بلکه به عنوان کنش در آن ارائه می شود. کسب دانش ضروری مستلزم «پرانتز کردن» همه پیشفرضهای مربوط به وجود یک جهان بیرونی، همراه با ابعاد احتمالی و ذهنی ارائه عینی یک شی است. این فرآیند که به کاهش پدیدارشناختی معروف است، مرحله دوم روش شناسی عصر هوسرل را تشکیل می دهد. متعاقباً، تعیین ویژگیهای اساسی از طریق تمرین تخیلی تنوع ایدئتیک حاصل میشود، تکنیکی که برای روشن کردن ویژگیهای ضروری یک موجود طراحی شده است.
تمرکز اصلی هوسرل به سمت ساختارهای ایدهآل و بنیادی آگاهی معطوف شد. او برای حذف سیستماتیک هرگونه فرضیه در مورد وجود اشیاء خارجی، روش کاهش پدیدارشناختی را اجرا کرد. این فرآیند در نهایت ایگوی متعالی ناب را آشکار کرد که از ایگوی تجربی انضمامی متمایز بود.
پدیدارشناسی استعلایی به عنوان بررسی سیستماتیک ساختارهای اساسی باقی مانده در آگاهی ناب، که عملاً به بررسی noemata و روابط متقابل آنها ترجمه می شود، تعریف می شود.
پدیدارشناسی مونیخ
بعضی از پدیدارشناسان در رابطه با گزاره های نظری بدیع بیان شده در ایده ها اظهار نظر کردند. چهرههای برجسته در گروه مونیخ، از جمله ماکس شلر و رومن اینگاردن، بهویژه از پدیدارشناسی استعلایی در حال تکامل هوسرل فاصله گرفتند. همسویی فلسفی آنها با رویکرد پدیدارشناختی قبلی و واقع گرایانه ارائه شده در نسخه اولیه بررسی های منطقی باقی ماند.
مفهوم هایدگر
مارتین هایدگر چارچوب پدیدارشناختی هوسرل را دوباره پیکربندی کرد، عمدتاً به دلیل درک او از تمایلات ذاتی سوبژکتیویست هوسرل. در حالی که هوسرل انسانها را از حالتهای آگاهی تشکیل میدهد، هایدگر استدلال میکند که آگاهی در مقایسه با اولویت اساسی خود هستی نقش ثانویه ای دارد و اصطلاح فنی دازاین را برای نشان دادن این حالت تقلیلناپذیر وجود معرفی میکند. از این منظر، وضعیت ذهنی یک فرد بهجای تعیینکننده اصلی آن، «اثر» وجود در نظر گرفته میشود و حتی جنبههای ناخودآگاه وجود را در بر میگیرد. هایدگر با تغییر جهت دادن تمرکز به هستی، مفهومی که او آن را هستی شناسی بنیادی نامید، مسیر بعدی پدیدارشناسی را تغییر شکل داد.
هایدگر معتقد بود که یک پدیدارشناسی هستی گرا دارای اهمیت بنیادی بیشتری نسبت به تحقیقات علمی معاصر است. او اظهار داشت که علم صرفاً یک رویکرد برای درک جهان را نشان میدهد که دسترسی انحصاری به حقیقت نهایی ندارد. علاوه بر این، خود دیدگاه علمی مبتنی بر مبنایی «اولیهتر» از دانش عملی و روزمره است. این تأکید بر نقش اساسی تعامل عملی و پیششناختی فرد با جهان، که اغلب به آن «دانش چگونه» گفته میشود، متعاقباً متفکرانی مانند سارتر و مرلوپونتی را تحت تأثیر قرار داد.
بر خلاف هوسرل، که برای او صرفاً بهعنوان همبستهای از هوشیاری پیشهآگاه در درون اپیدمی-هستی پدیدار شد. نقطه شروع اساسی در نتیجه، او مفهوم هدفمندی هوسرل را با مفهوم تناسب جایگزین کرد، که او آن را بدویتر از کنشهای ساختارمند مفهومی که هوسرل تحلیل کرد، توصیف کرد. نمونههای نمونهای از رفتار در برخورد غیر انعکاسی با تجهیزات مشهود است که بهعنوان «آماده به دست» در آنچه که هایدگر بهعنوان شیوهی معمول دیدگاهی تعامل دنیوی توصیف میکند، به نظر میرسد. آگاهی برعکس، هایدگر اظهار داشت که «امکانات و مقدرات فلسفه با وجود انسان، و در نتیجه با زمانمندی و تاریخمندی پیوند خورده است». بنابراین، تمام تجربه را باید بهعنوان ذاتاً شکلگرفته از بافت اجتماعی آن درک کرد، چشماندازی که از نظر هایدگر، پدیدارشناسی را با هرمنوتیک فلسفی ادغام میکند.
هوسرل از هایدگر انتقاد کرد که پرسش هستیشناختی را مطرح میکند، اما متعاقباً نتوانسته است به آن بپردازد، در عوض بحث را به دازاین منحرف میکند. به گفته هوسرل، این رویکرد نه هستیشناسی و نه پدیدارشناسی را تشکیل میدهد، بلکه شکلی انتزاعی از انسانشناسی است.
آثار اولیه هایدگر، مانند هستی و زمان، به وضوح به دغدغه های هوسرلی می پردازد. با این حال، تحولات فلسفی بعدی او کمترین درگیری را با روششناسی و مسائل مشخصه پدیدارشناسی کلاسیک نشان میدهد.
مفهوم مرلوپونتی
موریس مرلوپونتی رویکرد پدیدارشناختی منحصربهفرد خود را با ادغام بینشهای دستنوشتههای منتشرنشده هوسرل، مفهوم بودن در جهان، نظریه گشتالت و تحقیقات روانشناختی معاصر مختلف شکلبندی کرد. مرلوپونتی در نشریه مهم خود، پدیدارشناسی ادراک، هر دو دیدگاه تجربه گرایانه و روشنفکرانه را به طور انتقادی بررسی می کند و «راه سوم» جایگزینی را پیشنهاد می کند که پیش فرض های متافیزیکی ذاتی آنها را در مورد یک جهان از قبل موجود و عینی دور می زند. با جهان، و این که این شیوههای جسمانی درگیری مقدم بر آنچه پدیدارشناسی متعاقباً آن را بهعنوان کنشهای عینیسازی توصیف میکند، است. مرلوپونتی مفاهیمی مانند نیت، کاهش پدیدارشناختی و روش ایدئتیک را دوباره پیکربندی می کند تا ارتباط درونی ما با جهان درک شده، به ویژه همزیستی تجسم یافته ما با موجودات را از طریق یک تعامل متقابل روشن کند. مرلوپونتی معتقد است که ادراک جهانی آغشته به معنا را آشکار می کند، که با وجود اینکه هرگز کاملاً تعیین نشده است، پیوسته به سوی حقیقت می کوشد.
انواع
گفتمان دانشگاهی هفت طبقه بندی متمایز از پدیدارشناسی را شناسایی کرده است:
- پدیدارشناسی سازنده استعلایی فرآیندی را بررسی میکند که طی آن اشیاء در آگاهی متعالی شکل میگیرند و عمداً ملاحظات مربوط به رابطه آنها با جهان طبیعی را کنار میگذارند.
- پدیدارشناسی سازنده طبیعتگرا بررسی میکند که چگونه آگاهی موجودیتهایی را در جهان طبیعی میسازد، که تحت این فرض طبیعتگرایانه عمل میکند که خود آگاهی جزء لاینفک طبیعت است.
- پدیدارشناسی تاریخگرای مولد ظهور معنا را که در تجربه انسانی آشکار میشود، از طریق فرآیندهای تاریخی تجربه جمعی در گسترههای زمانی بررسی میکند.
- پدیدارشناسی ژنتیک (که به طور متناوب "پدیدارشناسی پیدایش" نامیده می شود) توسعه معانی مرتبط با پدیده ها را در جریان مداوم تجربه تجزیه و تحلیل می کند.
- هرمنوتیک پدیدارشناسی چارچوب های تفسیری ذاتی تجربه را بررسی می کند. نوشته های اولیه مارتین هایدگر این رویکرد خاص را معرفی کرد.
- پدیدارشناسی اگزیستانسیال بر وجود انضمامی انسان تمرکز دارد که شامل تجربه انسانی از اراده آزاد و/یا اختیار در شرایط خاص است.
- پدیدارشناسی رئالیستی (که گهگاه به عنوان "پدیدارشناسی ذات" نیز از آن یاد می شود) معماری آگاهی و غرض ورزی را بررسی می کند که "در دنیای واقعی که عمدتاً خارج از آگاهی است و به نحوی توسط آگاهی به وجود نیامده است" ظاهر می شود.
هوسرل تمایز بین "پدیدارشناسی سازنده" (همچنین به عنوان "پدیدارشناسی ایستا/پدیدارشناسی توصیفی" نیز شناخته می شود) و "پدیدارشناسی ژنتیکی" ایجاد کرد.
تحقیقات دانشگاهی معاصر طبقه بندی های بعدی را بیشتر تایید می کند:
- پدیدارشناسی هرمنوتیک متعالی هایدگری اولیه
- پدیدارشناسی مخرب هایدگری متأخر (مقایسه با تخریب)
- پدیدارشناسی دیالکتیکی هربرت مارکوزه
- پدیدارشناسی تجسم یافته موریس مرلوپونتی
- پدیدارشناسی مادی میشل هنری
- ج. پدیدارشناسی زبانی ال. آستین
- پدیدارشناسی تحلیلی آلوا نوئه
- پدیدارشناسی پسا تحلیلی پل کروتر
- پدیدارشناسی انتقادی لیزا گنتر
- پسا پدیدارشناسی کورنلیوس کاستوریادیس و دون آیهد بر اهمیت تحلیل اجتماعی تاکید می کند و فرهنگ را به عنوان مجرای بیان می کند که از طریق آن تعامل انسان با جهان گسترده تر بیان می شود.
مفاهیم
عمدی
عمد بودن بیانگر این اصل است که آگاهی همواره آگاهی از چیزی است. این اصطلاح را نباید با کاربرد محاوره ای «عمدی» ترکیب کرد، بلکه باید آن را در پرتو ریشه های ریشه شناختی آن درک کرد. از نظر تاریخی، "نیت" به معنای "کشش" است (برگرفته از لاتین intendere، به معنای "در تنش")، و در این زمینه فلسفی، آگاهی را توصیف می کند که به سمت هدف خود گسترش می یابد. با این وجود، با این استعاره احتیاط لازم است: آگاهی از قبل وجود ندارد و متعاقباً به هدف خود گسترش می یابد. در عوض، آگاهی به عنوان تجلی همزمان یک عمل آگاهانه و موضوع مربوط به آن رخ می دهد.
عمد بودن اغلب به عنوان "درباره بودن" توصیف می شود. ماهیت موجود که آگاهی به سوی آن سوق داده میشود، خواه یک ادراک مستقیم یا یک خیال، مفهوم بنیادی نیت را تغییر نمیدهد. در عوض، هر آنچه که آگاهی هدف قرار میگیرد، که موضوع آگاهی آن را تشکیل میدهد. بنابراین، موضوع آگاهی لزوماً موجودی مشهود نیست که از طریق تجربه حسی درک شود. می تواند به همان اندازه محصول تخیل یا خاطره باشد. بر این اساس، این "ساختارهای" بنیادی آگاهی، که شامل ادراک، حافظه و خیال می شود، عمدیت نامیده می شوند.
مفهوم "نیت" از فلسفه اسکولاستیک در دوران قرون وسطی پدیدار شد، متعاقباً توسط برنتانو احیا شد، و سپس به طور قابل توجهی بر چارچوب پدیدارشناختی هوسرل تأثیر گذاشت، جایی که او آن را به عنصری اساسی از نظریه آگاهی خود اصلاح کرد. معنای آن پیچیده و مشروط به تفسیر فلسفی خاص است. بسیار مهم است که این اصطلاح را با "نیت" در اصطلاح رایج یا با مفاهیم روانکاوانه "انگیزه" یا "منفعت" ناخودآگاه ترکیب نکنیم.
بهتر است، "عمدیت یک ویژگی رابطه ای نیست، بلکه یک ویژگی ذاتی اعمال عمدی است." این تمایز از عدم وجود رابطه مستقل ناشی می شود. برای پدیدارشناس، در ابتدا مهم نیست که آیا شیء غرضی دارای وجودی جدا از خود فعل است یا خیر.
شهود
در پدیدارشناسی، شهود به مواردی اشاره میکند که در آن شیء عمدی بلافاصله برای نیت عامل قابل دسترسی است. هنگامی که یک قصد از طریق درک مستقیم شیء خود "پر" می شود، آن شیء شهودی در نظر گرفته می شود. به عنوان مثال، درک مستقیم یک فنجان قهوه، چه از طریق بینایی، لمس یا حتی تخیل، یک نیت کامل را تشکیل می دهد، و آن را به شهود تبدیل می کند. این اصل به درک فرمول های ریاضی یا مفاهیم عددی گسترش می یابد. برعکس، اگر شی به طور مستقیم ارائه نشود، در نظر گرفته شده باقی می ماند اما تهی تجربه می شود. مقاصد معنادار، که صرفاً مضمون یا اشاره به اشیاء خود دارند، مصداق مقاصد توخالی هستند.
شواهد
در گفتمان رایج، "شواهد" به رابطه ای خاص بین یک وضعیت و یک گزاره دلالت می کند، مانند "وضعیت A برای گزاره "الف درست است" شواهدی ارائه می دهد." اما در پدیدارشناسی، مفهوم شواهد به "تحقق ذهنی حقیقت" اشاره دارد. هدف این تفسیر این نیست که شواهد عینی را صرفاً به "نظر" ذهنی تقلیل دهد، بلکه بیشتر به دنبال بیان ساختار حضور یک شی در شهود است، که با ارائه آن به عنوان معقول تقویت می شود: "شواهد، ارائه موفقیت آمیز یک شیء قابل فهم را تشکیل می دهد، که در آن حقیقت آن از طریق عمل eva آشکار می شود." هوسرل «اصل همه اصول» را بیان میکند و بیان میکند که «هر شهود حضوری اولیه بهعنوان منبع مشروع شناخت عمل میکند، به این معنا که هر چیزی که در ابتدا (به اصطلاح در فعلیت «شخصی» آن) در «شهود» به ما ارائه میشود، باید دقیقاً آنطور که به نظر میرسد، اما فقط در محدوده ارائهاش پذیرفته شود. هوسرل ادعا می کند که در این حوزه از داده بودن پدیدارشناختی، جستجو برای "شواهد غیرقابل انکار که در نهایت زیربنای هر رشته علمی خواهد بود" آغاز می شود.
Noesis و noema
فرانتس برنتانو بین آگاهی حسی و آگاهی نوتیک تفاوت قائل شد. اولی به ارائه اشیاء حسی یا شهود مربوط می شود، در حالی که دومی شامل مفهوم سازی ایده ها است.
در پدیدارشناسی هوسرل، این جفت اصطلاح که از واژه یونانی nous (ذهن) مشتق شده است، به ترتیب محتوای واقعی، noesis، و محتوای ایده آل، noema، یک کنش عمدی (یک عمل آگاهی) را مشخص می کند. نویزیس مؤلفه ای از عمل را نشان می دهد که به آن حس یا شخصیت خاصی می دهد، مانند قضاوت، درک، دوست داشتن، نفرت، پذیرش یا رد کردن. این جنبه واقعی تلقی می شود زیرا بخشی واقعی از تجربه آگاهانه سوژه بازیگر را تشکیل می دهد. نویزیس همواره با نوئما در ارتباط است. برای هوسرل، نوئمای کامل یک ساختار ایده آل پیچیده است که حداقل یک حس نوماتیک و یک هسته نوماتیک را در بر می گیرد. تفسیر دقیق مفهوم هوسرل از نوئما موضوع بحث های پایدار بوده است. با این حال، معنای نوماتیک معمولاً به عنوان معنای آرمانی ذاتی در عمل درک می شود. به عنوان مثال، اگر فرد A عاشق فرد B باشد، عمل دوست داشتن عنصر ملموس فعالیت آگاهانه A است - نویزیس - اما معنای آن از مفهوم جهانی عشق سرچشمه می گیرد که دارای اهمیت انتزاعی یا ایده آل است، همانطور که کلمه "دوست داشتن" در انگلیسی معنایی مستقل از تفسیر خاص یک فرد در هنگام استفاده از آن دارد. هسته noematic به عنوان مرجع یا شیء عمل عمل می کند همانطور که در عمل به معنای آن است. یک نکته کلیدی اختلاف این است که آیا این شیء نوماتیک با هدف واقعی فعل مطابقت دارد (با فرض وجود آن) یا یک شی ایده آل متمایز را تشکیل می دهد.
همدلی و بیناذهنی
در پدیدارشناسی، همدلی به عنوان تجربه بدن خود به عنوان بدن دیگری مفهوم سازی می شود. اگرچه افراد معمولاً دیگران را با اشکال فیزیکی خود مرتبط میدانند، اما این دیدگاه پدیدارشناختی تمرکز بر ذهنیت دیگران و تعامل بین الاذهانی با آنها را ضروری میسازد. فرمول اولیه هوسرل این فرآیند را به عنوان شکلی از ادراک که ریشه در تجارب بدن زنده خود دارد، توصیف کرد. بدن زیسته نشان دهنده بدن خود فرد است که به طور ذهنی تجربه می شود، به عنوان خود. این بدن زنده در درجه اول از طریق ظرفیت های فرد برای عمل در جهان ظاهر می شود. اعمالی مانند دست دراز کردن برای گرفتن یک شی را ممکن می کند، اما مهمتر از آن، توانایی تغییر دیدگاه فرد را تسهیل می کند. این ظرفیت به تمایز اجسام با اجازه دادن به حرکت در اطراف آنها، آشکار کردن جنبههای جدید (که اغلب به آنها غایب موجود و حال غایب گفته میشود) کمک میکند، در حالی که به طور همزمان شناسایی هویت شی را با وجود مشاهده جنبههای مختلف با فاصله از هم حفظ میکند. علاوه بر این، بدن فرد به صورت دوگانه تجربه میشود: هم بهعنوان یک شی (مثلاً توانایی لمس دست خود) و هم بهعنوان سوبژکتیویته خود (مثلاً احساس لمس شدن).
تجربهی ذهنی بدن خود فرد متعاقباً به ادراک بدن دیگری تعمیم مییابد که از طریق ادراک سوبژکتیو بهعنوان یک ادراک ذهنی ایجاد میشود. این فرآیند امکان تشخیص مقاصد و حالات عاطفی دیگری را فراهم می کند. ادیت اشتاین، یکی از شاگردان هوسرل، در تحقیقات خود اظهار داشت که "ویژگی های خود فرد ماهیت فرد من را برای من بیان می کند. ما می توانیم این درک درونی بیننده از خود را تعیین کنیم." از این مفهوم «خود»، او ویژگیهای شخص معنوی را که هم برای خود و هم برای دیگران قابل استفاده است، استخراج کرد. این تجربه همدلانه در درک پدیدارشناسانه بین الاذهانی اهمیت قابل توجهی دارد. در پدیدارشناسی، بین الاذهانی برای تشکیل عینیت اساسی است. یعنی آنچه که به عنوان عینی تلقی می شود به عنوان قابل دسترسی بین الاذهانی برای همه موضوعات دیگر درک می شود. این چارچوب نه عینیت را به ذهنیت صرف تقلیل می دهد و نه یک موضع نسبی گرایانه را تأیید می کند (به عنوان مثال، تأیید پذیری بین الاذهانی را در نظر بگیرید). از طریق تجربه بین الاذهانی، یک فرد همچنین خود را به عنوان سوژه ای در میان موضوعات دیگر، و به صورت عینی برای این دیگران درک می کند. این بدان معناست که فرد خود را به عنوان نوئمای نویزهای دیگران یا به عنوان سوژه ای در تجربه همدلانه دیگری تجربه می کند. در نتیجه، شخص خود را به عنوان یک ذهنیت عینی موجود تجربه می کند. بین الاذهانی همچنین به شکل گیری جهان زندگی فرد کمک می کند، به ویژه به عنوان "دنیای خانه".
Lifeworld
جهان حیات (به آلمانی: Lebenswelt) به معنای "جهان" اساسی است که هر فرد در آن زندگی می کند. میتوان آن را بهعنوان «پسزمینه» یا «افق» بنیادی تمام تجربه، مفهومسازی کرد که بهعنوان زمینهای عمل میکند که هر شی بهطور مشخص از آن بیرون میآید و معنای خاص خود را برای ما به دست میآورد. به عقیده هوسرل، جهان حیات دارای ابعاد شخصی و بیناذهنی است (در مورد دوم، به عنوان «جهان خانگی» نامیده میشود)، در نتیجه خطر تنهایی را کاهش میدهد.
در نشریهاش در سال 2002، دریدا و هوسرل: مسئله اساسی قوانین پدیدارشناسی آمریکایی، لئونارد، مفهومشناسی را معرفی کردند. «زندگی گرایی» برای ترسیم حوزه فلسفی منسجمی که آثار موریس مرلوپونتی، ژاک دریدا، ژیل دلوز، مارتین هایدگر و میشل فوکو را در بر می گیرد. این رشته در درجه اول به بررسی مضامین زندگی و مرگ می پردازد و مفاهیمی مانند Erlebnis ادموند هوسرل و élan vital هانری برگسون را در بر می گیرد. این دیدگاه توسط مایکل آر. کلی در کتاب 2016 خود، پدیدارشناسی و مسئله زمان تأیید شده است، جایی که او یک "زندگی گرایی" متمایز را در پدیدارشناسی فرانسه از دهه 1940 به بعد شناسایی می کند. کلی نمونه هایی از جمله تعالی نفس ژان پل سارتر را ذکر می کند که بر دلوز تأثیر گذاشت. مفاهیم مرلوپونتی از نیت نهفته، جسم و هستی وحشی. کار گسترده میشل هنری در مورد زندگی، که با جوهر تجلی شروع می شود. و ژان لوک ماریون داده شدن.
پدیدارشناسی و علوم تجربی
تحلیل پدیدارشناختی پدیده ها به طور قابل توجهی با روش شناسی های علمی سنتی تفاوت دارد. با این وجود، چندین چارچوب نظری پدیدارشناسی را با جهتگیری تجربی ادغام میکنند یا تلاش میکنند تا آن را با علوم طبیعی یا علوم شناختی ترکیب کنند.
از دیدگاه انتقادی کلاسیک، دانیل دنت ادعا میکند که ناکارآمدی کامل پدیدارشناسی است، و مشخص میکند که پدیدههای علمی نابرابر هستند یا نابرابر هستند. اساسا وجود ندارد. لیلیانا آلبرتازی با برجسته کردن کاربرد موفقیتآمیز روشهای تجربی مدرن برای بررسی پدیدهها، چنین استدلالهایی را رد میکند. تجربه انسانی را می توان به طور سیستماتیک از طریق تحقیقات نظرسنجی و تکنیک های پیشرفته اسکن مغز مورد بررسی قرار داد. به عنوان مثال، تحقیقات گسترده در مورد درک رنگ نشان می دهد که افراد با دید رنگی معمولی، رنگ ها را با شباهت قابل توجهی درک می کنند، نه به روش های کاملاً خاص. این امر پتانسیلی را برای جهانی شدن تجربی جنبه های تجربه ذهنی نشان می دهد.
در اوایل قرن بیست و یکم، پدیدارشناسی به طور فزاینده ای با علوم شناختی و فلسفه ذهن درگیر شده است. رویکردهای خاصی برای طبیعیسازی پدیدارشناسی، که آگاهی را به یک بستر فیزیکی- عصبی کاهش میدهند، بهطور گسترده به عنوان نماینده اصول اصلی پدیدارشناسی پذیرفته نشدهاند. اینها شامل چارچوب هایی مانند پدیدارشناسی عصبی، ساخت گرایی تجسم یافته، و علوم اعصاب شناختی پدیدارشناسی است. با وجود اینکه پدیدارشناسی عمدتاً بهجای توضیحی، توصیفی تلقی میشود، سایر رویکردهای مشاجرهآمیز مشابه به دنبال تبیین تجربه جهان زندگی از طریق دریچههای جامعهشناختی یا انسانشناختی هستند.
مراجع
مراجع
نقلها
کتابشناسی
- رسانههای مرتبط با پدیدارشناسی در ویکیمدیا کامانز