مطالعه فلسفی زبان، که به عنوان فلسفه زبان شناخته می شود، ماهیت اساسی آن را بررسی می کند. این زمینه ارتباطات پیچیده بین زبان، کاربران آن و دنیای بیرونی را بررسی می کند. حوزههای کلیدی تحقیق اغلب شامل جوهره معنا، نمایه بودن، غرضورزی، ارجاع، شکلگیری ساختاری جملات، مفاهیم، فرآیند اکتساب زبان و شناخت است.
فلسفه زبان مطالعه فلسفی ماهیت زبان است. رابطه بین زبان، کاربران زبان و جهان را بررسی می کند. تحقیقات ممکن است شامل تحقیق در مورد ماهیت معنا، شاخص بودن، غرض ورزی، ارجاع، ساختار جملات، مفاهیم، یادگیری و اندیشه باشد.
گوتلوب فرگه و برتراند راسل نقش مهمی در آغاز "چرخش زبانی" در فلسفه تحلیلی ایفا کردند. کار بنیادی آنها متعاقباً توسط چهره هایی مانند لودویگ ویتگنشتاین (Tractatus Logico-Philosophicus)، حلقه وین، پوزیتیویست های منطقی مختلف، و ویلارد ون اورمان کواین ساخته شد.
تاریخچه
فلسفه باستان
پژوهش زبانشناسی غربی با مشارکت فیلسوفانی از جمله سقراط، افلاطون، ارسطو و رواقیون در قرن پنجم پیش از میلاد آغاز شد. این گمانهزنیهای فلسفی اولیه در مورد زبان، مقدم بر توسعه توصیفهای دستوری نظاممند بود، که برای اولین بار در حدود ق. قرن پنجم پیش از میلاد در هند و تقریباً ج. در قرن BC. دیالوگ کراتیلوس، افلاطون بررسی می کند که آیا نامگذاری اشیاء بر اساس قرارداد یا طبیعت ذاتی ایجاد شده است. او سنتگرایی را نقد میکند و ادعا میکند که این امر به این مفهوم خاص منجر میشود که اگر بتوان هر شیئی را به دلخواه نامگذاری کرد، آنگاه هیچ نامی نمیتواند مناسب یا نامناسب تلقی شود. این با این تصور که نامهای «نادرست» واقعاً قابل تصور است، در تضاد است. به عنوان مثال، اگر تئوفیلوس به معنای "محبوب خدا" باشد، برای فردی که تقوا ندارد نامناسب به نظر می رسد. افلاطون همچنین ادعا میکند که نامهای بنیادی، به جای مشتق، صحت ذاتی دارند، زیرا هر واج مظهر مفاهیم یا احساسات ابتدایی است. به عنوان مثال، افلاطون پیشنهاد می کند که حرف λ و صدای مربوط به آن مفاهیم صافی یا نرمی را منتقل می کند. با این وجود، در پایان کراتیلوس، به نظر میرسد که افلاطون دخالت برخی قراردادهای اجتماعی را تصدیق میکند و میپذیرد که مفهوم واجهای منفرد حامل معانی متمایز کاملاً بدون مشکل نیست. افلاطون اغلب به عنوان مدافع رئالیسم افراطی در نظر گرفته می شود.
ارسطو توجه خود را به مسائل منطق، طبقه بندی و تولید معنا اختصاص داد. او به طور سیستماتیک همه موجودات را به دستههایی از گونهها و جنسها طبقهبندی کرد. دیدگاه او این بود که معنای یک محمول از اشتراکات انتزاعی که در بین موجودات فردی متنوع مشاهده می شود، به دست می آید. این چارچوب نظری متعاقباً اسمگرایی نامیده شد. با این وجود، با توجه به دیدگاه ارسطو مبنی بر اینکه این شباهت ها از اشتراک واقعی شکل ناشی می شود، او اغلب به عنوان طرفدار واقع گرایی معتدل شناخته می شود.
رواقیون به طور قابل توجهی تجزیه و تحلیل دستوری را پیش بردند و پنج بخش متمایز از گفتار را شناسایی کردند: اسم ها، افعال، اسم ها، اسم ها، اسم ها، واژگان (which). علاوه بر این، آنها نظریه مفصلی از lektón را فرموله کردند، مفهومی که به هر نشانه زبانی مرتبط است اما از خود نشانه و مرجع آن جدا است. این lektón معنی یا معنای ذاتی هر اصطلاح را تشکیل می داد. lektón کامل یک جمله با آنچه در حال حاضر به عنوان یک گزاره درک می شود مطابقت دارد. تنها گزارهها میتوانستند ارزشهای صدق را داشته باشند - یعنی درست یا نادرست - در حالی که جملات صرفاً به عنوان مجرای بیانی آنها عمل میکردند. lektá مختلف همچنین میتوانند محتوای غیر گزارهای مانند دستورات، پرسشها و تعجبها را منتقل کنند.
فلسفه قرون وسطی
فیلسوفان قرون وسطی علاقه زیادی به پیچیدگی های زبان و کاربرد آن نشان دادند. برای بسیاری از دانش پژوهان، این تعامل با ضرورت ترجمه متون یونانی به لاتین تحریک شد. دوران قرون وسطی چندین فیلسوف برجسته زبان را پدید آورد. به عنوان مثال، پیتر جی کینگ به پیتر آبلارد (اگرچه این ادعا با بحث های علمی مواجه شده است) با پیشگویی نظریه های مرجع معاصر اعتبار دارد. علاوه بر این، Summa Logicae ویلیام از اوکام یکی از اولین چارچوب های اساسی را برای نظام مند کردن یک زبان ذهنی ارائه کرد.
در طول قرون وسطی، متفکران مکتبی مانند اوکام و جان دانز اسکاتوس، منطق را به عنوان scientia sermocinalis یا علم زبان در نظر میگرفتند. تحقیقات آنها منجر به توسعه مفاهیم پیچیده و ظریف زبانی - فلسفی شد که عمق آنها اخیراً به رسمیت شناخته شده است. فیلسوفان قرون وسطی به ویژه مسائل مهم متعددی را در فلسفه مدرن زبان پیش بینی کردند. تجزیه و تحلیل شدید ابهام و ابهام، علاقه فزایندهای را به چالشهای مرتبط با استفاده از اصطلاحات همنظامی، از جمله و، یا، نه، اگر و هر افزایش داد. همچنین پیشرفتهای قابل توجهی در مطالعه واژههای ردهبندی که به عنوان اصطلاحات نیز شناخته میشوند، و ویژگیهای ذاتی آنها انجام شد. یک مشارکت علمی کلیدی در این حوزه، دکترین suppositio بود. suppositio یک اصطلاح به تفسیر متنی آن اشاره دارد. این تعبیر را می توان به عنوان مناسب یا نادرست طبقه بندی کرد، که دومی در اشکال گفتاری مانند استعاره یا کنایه رخ می دهد. یک suppositio مناسب بیشتر به عنوان رسمی طبقه بندی می شود، زمانی که به مرجع غیرزبانی متعارف خود اشاره می کند (به عنوان مثال، "چارلز خود یک مرد است")، یا ماده، زمانی که به آن اشاره می کند، به عنوان lie. "چارلز هفت حرف دارد"). این سیستم طبقهبندی بهعنوان مقدمهای برای تمایزات معاصر بین کاربرد و ذکر، و بین زبان و فرازبان عمل میکند.
سنتی که بهعنوان دستور زبان نظری شناخته میشود، از قرن یازدهم تا سیزدهم شکوفا شد. دانشمندان برجسته مرتبط با این سنت عبارتند از مارتین داچیا و توماس ارفورت (Modistae).
فلسفه مدرن
در دوران رنسانس و باروک، زبانشناسانی از جمله یوهانس گوروپیوس بکانوس، آتاناسیوس کرچر و جان ویلکینز مجذوب مفهوم زبان فلسفی بودند که قادر به حل سردرگمیهای زبانی است. این جذابیت با درک پیشرونده حروف چینی و هیروگلیف های مصری (Hieroglyphica) تقویت شد. این تصور موازی با فرضیه زبان جهانی موسیقی است.
دانشگاه اروپایی تعامل خود را با سنت زبانی هند تنها از اواسط قرن هجدهم آغاز کرد و ژان فرانسوا پونز و هنری توماس کولبروک این تلاش ها را رهبری کردند. قابل توجه، editio princeps Varadarāja، دستور زبان سانسکریت قرن هفدهمی، در سال 1849 منتشر شد.
در اوایل قرن نوزدهم، فیلسوف دانمارکی، سورن کیرکگارد، ضرورت به عهده گرفتن زبان نقش برجستهتری در فلسفی غربی را مطرح کرد. کی یرکگور معتقد بود که فلسفه به اندازه کافی به کارکرد زبان در شناخت پرداخته است و تحقیقات فلسفی آینده باید عمداً زبان را در اولویت قرار دهد:
اگر ادعای بی طرفی فیلسوفان واقعاً جامع بود، آنها همچنین باید زبان و اهمیت کامل آن را در مورد فلسفه نظری در نظر بگیرند... زبان تا حدی یک موهبت ذاتی و تا حدی یک ساختار آزادانه در حال تکامل است. همانطور که یک فرد هرگز نمی تواند به استقلال مطلق دست یابد... همین امر در مورد زبان نیز صدق می کند.
فلسفه معاصر
زبان در اوایل قرن بیستم جایگاهی محوری در فلسفه غرب پیدا کرد. اصطلاح "چرخش زبانی" مشخصه تاکید قابل توجه فیلسوفان معاصر بر زبان در این دوره است.
یکی از شخصیتهای کلیدی در این تکامل، فیلسوف آلمانی گوتلوب فرگه بود، که کمکهای او در اواخر قرن نوزدهم به منطق فلسفی و فلسفه زبان بر فیلسوفان تحلیلی قرن بیستم، برتراند راسل و لودویگ ویتگنشتاین، عمیقاً تأثیر گذاشت. در فلسفه قاره ای، Cours de Linguistique Générale فردیناند دو سوسور، که پس از مرگ در سال 1916 منتشر شد، متنی اساسی در این زمینه بود. فلسفه زبان چنان تأثیرگذار شد که برای مدتی در محافل فلسفه تحلیلی، کلیت فلسفه به عنوان جنبه ای از فلسفه زبان در نظر گرفته شد.
آکادمیک آمریکایی جیسون آناندا جوزفسون استورم هیلوسمیوتیک را با هدف برهم زدن بنبستهای فلسفی در نظریههای پسامدرنیستی و پساساختارگرایانه زبان معرفی کرده است. این رویکرد، متاثر از عملگرایی و بینش ویلیام جیمز در مورد ارتباطات گیاهی و جانوری، تلاش میکند تا چارچوبی برای درک نشانهها، مقاصد و معانی آنها ایجاد کند. اساساً، هیلوسمیوتیک به دنبال آن است که فلسفه زبان را از انسان محوری ذاتی آن دور کند.
موضوعات و زیرفیلدهای اصلی
معنا
ماهیت معنا با تمرکز بر تعریف "معنا" و توضیح مفهوم سازی آن، مهم ترین توجه محققان را در فلسفه زبان به خود جلب کرده است. موضوعات کلیدی در این حوزه شامل جوهر مترادف، پیدایش معنا، درک شناختی معنا، و اصول ترکیببندی میشود (بهویژه، چگونه واحدهای زبانی معنادار از اجزای معنادار کوچکتر ساخته میشوند، و چگونه معنای کلی از معانی اجزای تشکیلدهنده آن پدیدار میشود)."معنای" زبانی، که هر کدام توسط یک مجموعه اختصاصی از ادبیات دانشگاهی پشتیبانی میشوند.
- نظریه ایدهپردازی معنا، که عمدتاً به تجربهگرای بریتانیایی جان لاک نسبت داده میشود، معتقد است که معانی بازنماییهای ذهنی برانگیخته شده توسط نشانهها را تشکیل میدهند. علیرغم مواجهه با چالشهای بنیادی متعدد، این دیدگاه تجدید علاقه را در میان نظریهپردازان معاصر تجربه کرده است که آن را به عنوان داخلیگرایی معنایی دوباره مفهومسازی کردهاند.
- نظریه حقیقت-شرط معنا معنا را به عنوان مجموعه شرایطی تعریف می کند که تحت آن یک عبارت زبانی می تواند درست یا نادرست تلقی شود. این سنت فکری از فرگه سرچشمه می گیرد و با مجموعه قابل توجهی از تحقیقات مدرن مرتبط است که به ویژه توسط فیلسوفانی مانند آلفرد تارسکی و دونالد دیویدسون ارتقا یافته است.
- نظریه کاربرد معنا، که عمدتاً با کار بعدی ویتگنشتاین مرتبط است، در ایجاد مفهوم "معنا به عنوان کاربرد" و پرورش دیدگاهی جمعی در مورد زبان مؤثر بود. پژوهش ویتگنشتاین بر چگونگی استفاده جوامع زبانی از زبان و میزان کاربرد آن متمرکز بود. این نظریه همچنین با دانشمندانی مانند P. F. Strawson، John Searle و Robert Brandom مرتبط است.
- نظریه استنباطگرای معنا چنین فرض میکند که معنای یک عبارت از روابط استنتاجی آن با دیگر عبارات ناشی میشود. این دیدگاه نتیجه تئوری استفاده از معنا در نظر گرفته می شود و به طور برجسته توسط ویلفرد سلرز و رابرت براندوم حمایت شده است.
- نظریه ارجاع مستقیم معنا بیان می کند که معنای یک کلمه یا عبارت با مرجع آن در دنیای بیرون مطابقت دارد. اگرچه چنین نظریههایی با انتقادات گستردهای در مورد کاربرد کلی آنها در زبان مواجه شدهاند، جان استوارت میل از گونهای از این دیدگاه دفاع میکند، در حالی که سائول کریپکه و روث بارکان مارکوس هر دو از کاربرد خاص آن برای نامهای خاص دفاع کردهاند.
- نظریه معنایی بیرونی معنا مدعی است که معنا منحصراً یک پدیده روانشناختی نیست، زیرا حداقل تا حدی توسط ویژگی های محیط یک فرد تعیین می شود. این چارچوب بیرونی دو زیرمجموعه اصلی را در بر می گیرد: بیرون گرایی اجتماعی، که بیشترین ارتباط را با تایلر برج دارد، و بیرون گرایی محیطی، مرتبط با هیلاری پاتنم، سائول کریپکه و سایر محققان.
- نظریه راستیآزمایی معنا عموماً با جنبش پوزیتیویسم منطقی در اوایل قرن بیستم مرتبط است. فرمول سنتی آن فرض می کرد که معنای جمله در روش تأیید یا جعل آن قرار دارد. این تز خاص عمدتاً به دنبال پذیرش گسترده فلسفی تز Duhem-Quine در مورد کلگرایی تأییدی، بهویژه پس از انتشار «دو جزم تجربهگرایی» کواین کنار گذاشته شد. با این وجود، مایکل دامت از دهه 1970 از نسخه اصلاح شده راستیآزمایی دفاع کرده است، که در آن درک (و در نتیجه معنی) یک جمله با ظرفیت شنونده برای شناسایی اثبات (چه ریاضی، چه تجربی، یا غیره) حقیقت آن تعریف میشود.
- نظریههای عملگرایانه معنا شامل هر چارچوبی میشود که در آن معنا یا درک یک جمله با پیامدهای کاربرد آن تعیین میشود. دامت این رویکرد نظری را به چارلز سندرز پیرس و دیگر عملگرایان آمریکایی در اوایل قرن بیستم نسبت میدهد.
- دیدگاههای روانشناختی در مورد معنا در درجه اول مقاصد گوینده را بهعنوان عامل تعیینکننده معنای یک گفته بررسی میکنند. یکی از مدافعان برجسته این دیدگاه پل گریس بود، که چارچوب او اشکال غیرزبانی معنایی را نیز در بر می گرفت، مانند آنهایی که از طریق زبان بدن ارتباط برقرار می کردند یا از پیامدها استنباط می شدند.
مرجع
تحقیق فلسفی در رابطه بین زبان و جهان بیرونی نظریه های مرجع نامیده می شود. گوتلوب فرگه از نظریه مرجع میانجی حمایت کرد. فرگه معتقد است که محتوای معنایی تمام عبارات، از جمله جملات کامل، شامل دو عنصر متمایز است: حس و مرجع. معنای مرتبط با یک جمله، فکری است که آن را منتقل می کند. این تفکر به عنوان انتزاعی، جهانی و عینی مشخص می شود. برای هر عبارت فرعی، معنای آن با مشارکت آن در اندیشه کلی که توسط جمله ای که در آن گنجانده شده است، بیان می شود. حواس نه تنها مرجع را تعیین می کنند، بلکه به عنوان حالت های خاصی که از طریق آن اشیاء مرجع ارائه می شوند، عمل می کنند. ارجاع ها اشیای واقعی در جهان هستند که با اصطلاحات زبانی مشخص شده اند. در حالی که حواس جملات افکار هستند، ارجاع متناظر آن ها ارزش های صدق (صحیح یا نادرست) هستند. در زمینههایی که شامل نسبتهای نگرش گزارهای و دیگر ساختهای مبهم هستند، ارجاعهای جملات تعبیهشده به عنوان حواس مرسوم آنها در نظر گرفته میشوند.
در آثار بعدیاش، برتراند راسل، متاثر از نظریه معرفتشناختیاش درباره آشنایی، ادعا کرد که فقط «اسامی خاص منطقی» دارای ارجاع مستقیم هستند. این نامهای منطقی خاص شامل عباراتی مانند I، اکنون، اینجا و سایر عبارات نمایهای هستند. او نامهای خاص متعارف را به عنوان «توصیفات قطعی اختصاری» توصیف کرد (نظریه توصیفها). به عنوان مثال، جوزف آر. بایدن را می توان مخفف توصیفی مانند "رئیس جمهور سابق ایالات متحده و شوهر جیل بایدن" در نظر گرفت. راسل توصیفات قطعی را که عبارتاند از ("درباره دلالت") به عنوان ساختارهای منطقی کمیت یافته تحلیل کرد. این عبارات به موجب شیئی که توصیف را برآورده می کند، نشان می دهد. با وجود این، چنین اشیایی ذاتاً معنادار نیستند. معنای آنها صرفاً از گزاره بیان شده توسط جملاتی که آنها در آنها گنجانده شده اند ناشی می شود. در نتیجه، به گفته راسل، آنها فاقد ظرفیت ارجاعی مستقیم نامهای منطقی خاص هستند.
طبق چارچوب فرگه، هر عبارت ارجاعی هم دارای یک معنا و هم یک مرجع است. این دیدگاه «مرجع واسطه» در مقایسه با نظریه مرجع مستقیم میل، مزایای نظری متمایز ارائه می دهد. به عنوان مثال، وجود نامهای ارجاعی مشترک، مانند ساموئل کلمنس و مارک تواین، چالشی را برای دیدگاه مستقیم ارجاع ایجاد میکند. ممکن است فردی «مارک تواین ساموئل کلمنس است» را بشنود و شگفتی را تجربه کند، که نشاندهنده واگرایی در محتوای شناختی اوست.
علیرغم تمایزات بین نظریههای فرگه و راسل، آنها اغلب بهطور جمعی بهعنوان توصیفگرایان در رابطه با نامهای خاص دستهبندی میشوند. این رویکرد توصیف گرایانه در اثر اصلی ساول کریپکه، نامگذاری و ضرورت با نقد قابل توجهی مواجه شد.
کریپکه آنچه را که اکنون به عنوان "استدلال مودال" شناخته می شود (همچنین "استدلال ناشی از صلبیت" نامیده می شود) پیش برد. برای توضیح، نام ارسطو را در کنار توصیفاتی مانند "بزرگترین شاگرد افلاطون"، "بنیانگذار منطق" و "معلم اسکندر" در نظر بگیرید. در حالی که ارسطو به طور غیرقابل انکاری این توصیفات را برآورده می کند (و بسیاری دیگر که معمولاً به او نسبت داده می شود)، این یک حقیقت ضروری نیست که اگر ارسطو وجود داشت، باید یکی یا همه آنها را برآورده می کرد. ارسطو می توانست بدون انجام هیچ یک از اعمالی که از نظر تاریخی به آن شهرت دارد، وجود داشته باشد. او ممکن است بدون دستیابی به شناخت تاریخی وجود داشته باشد، یا ممکن است در کودکی از بین رفته باشد. تصور کنید که مریم ارسطو را با توصیف "آخرین فیلسوف بزرگ دوران باستان" مرتبط می کند، اما ارسطو واقعی در کودکی مرد. در چنین سناریویی، توصیف مریم ظاهراً به افلاطون اشاره دارد. با این حال، این نتیجه عمیقاً غیرقابل تصور است. در نتیجه، کریپکه معتقد است که نامها به عنوان تعیینکنندههای سفت و سخت عمل میکنند. این بدان معناست که آنها به طور مداوم به فرد یکسان در تمام جهان های ممکن که آن فرد وجود دارد اشاره می کنند. در همان نشریه، کریپکه استدلالهای دیگری را ارائه کرد که توصیفگرایی «فریگه-راسل» (نظریه علّی ارجاع کریپکه) را به چالش میکشید.
کل تلاش فلسفی برای بررسی ارجاع توسط نوام چامسکی زبانشناس در چندین نشریهاش مورد نقد قرار گرفته است.
ترکیب و قطعات
با اذعان به مفهوم دیرپای بخشهای متمایز گفتار، کلمه واژگانی - شامل اسمها، فعلها و صفتها - جزء اساسی جملات معمولی را تشکیل میدهد. یک تحقیق مرکزی در این حوزه، به ویژه برای محققان فرمالیست و ساختارگرا، به فرآیندی مربوط می شود که در آن معنای کلی یک جمله از عناصر تشکیل دهنده آن ناشی می شود.
زیرحوزه زبانی نحو جنبه های متعددی از ترکیب جمله را بررسی می کند. برعکس، معناشناسی فلسفی اغلب از اصل ترکیببندی برای روشن کردن ارتباط بین اجزای معنادار و جملات کامل استفاده میکند. این اصل بیان می کند که درک یک جمله به درک معنای قطعات آن (مثلاً کلمات، تکواژها) در ارتباط با ساختار آن (مثلاً نحو، منطق) متکی است. علاوه بر این، گزارههای نحوی در چارچوبهای گفتمانی یا روایی سازماندهی میشوند، که معانی اضافی را از طریق عناصر عملگرایانه مانند روابط زمانی و ارجاعات ضمیری منتقل میکنند.
مفهوم کارکردها فراتر از توضیح صرف معانی واژگانی است. همچنین می تواند معنای جمله را روشن کند. به عنوان مثال، در جمله "اسب قرمز است"، "اسب" را می توان به عنوان خروجی یک عملکرد گزاره ای در نظر گرفت. یک تابع گزاره ای با پذیرش یک موجود (مثلاً "اسب") به عنوان ورودی و ایجاد یک واقعیت معنایی در زبان عمل می کند (یعنی گزاره "اسب قرمز است"). در اصل، یک تابع گزاره ای شبیه به یک الگوریتم عمل می کند. در این زمینه، معنای «قرمز» با ظرفیت آن برای تبدیل نهاد «اسب» به عبارت «اسب قرمز است» تعریف میشود.
زبانشناسان حداقل دو روش اولیه را برای تحلیل رابطه بین اجزای یک توالی زبانی و آرایش ساختاری آنها ابداع کردهاند: درختهای نحوی و معنایی. درختان نحوی کلمات جمله را با در نظر گرفتن دستور زبان جمله تجزیه و تحلیل می کنند، در حالی که درختان معنایی معنا تک تک کلمات و ویژگی های ترکیبی آنها را برای روشن کردن شکل گیری حقایق معنایی در اولویت قرار می دهند.
ذهن و زبان
فطری بودن و یادگیری
روانزبانشناسی مدرن همچنین به پرسشهای مهمی در تلاقی فلسفه زبان و فلسفه ذهن میپردازد. پرسشهای کلیدی شامل میزان ظرفیتهای زبانی ذاتی، اینکه آیا فراگیری زبان یک قوه ذهنی متمایز را تشکیل میدهد، و رابطه دقیق بین فکر و زبان است.
سه دیدگاه اصلی در مورد فراگیری زبان وجود دارد. دیدگاه رفتارگرایی معتقد است که اکثر زبان از طریق شرطی سازی به دست می آید. دیدگاه آزمون فرضیه پیشنهاد میکند که کودکان قواعد و معانی نحوی را با فرمولبندی و ارزیابی فرضیهها، با استفاده از تواناییهای عقلانی عمومی خود، یاد بگیرند. سومین چارچوب توضیحی، دیدگاه درون گرایانه است، که ادعا می کند برخی از پارامترهای نحوی ذاتی هستند و از نظر زیست شناختی از پیش تعیین شده اند و در ماژول های ذهنی خاصی قرار دارند.
مفهوم سازی های متنوعی در مورد معماری زبانی مغز وجود دارد. مدلهای پیوندگرا، عملکرد واژگان و افکار یک فرد را در یک شبکه توزیعشده و انجمنی برجسته میکنند. مدلهای بومیگرا وجود مکانیسمهای عصبی تخصصی را پیشنهاد میکنند که به فراگیری زبان اختصاص دارد. مدلهای محاسباتی بر مفهوم زبان بازنمایی اندیشه و پردازش منطقی و محاسباتی ذهن این بازنماییها تأکید میکنند. مدلهای نوظهور بر این ایده تمرکز میکنند که تواناییهای طبیعی سیستمهای پیچیدهای را تشکیل میدهند که از اجزای زیستی سادهتر ناشی میشوند. در نهایت، مدلهای تقلیلگرا تلاش میکنند تا فرآیندهای ذهنی سطح بالاتر را با ارجاع به فعالیتهای عصبی فیزیولوژیکی سطح پایین روشن کنند.
ارتباط
هدف اصلی این رشته تحصیلی افزایش درک نحوه استفاده گویندگان و شنوندگان از زبان در زمینههای ارتباطی و کاربردهای اجتماعی آن است. حوزه های کلیدی مورد علاقه شامل اکتساب زبان، تولید زبان و کنش های گفتاری است.
ثانیاً، تحقیقات رابطه بین زبان و فرآیندهای شناختی گوینده و مترجم را بررسی می کند. تمرکز ویژه بر ایجاد اصولی برای ترجمه دقیق کلمات و مفاهیم به معادل های متناظر آنها در یک زبان دیگر است.
زبان و شناخت
یک تحقیق مهم که هم فلسفه زبان و هم فلسفه ذهن را در بر می گیرد، به تأثیر متقابل بین زبان و اندیشه مربوط می شود. این رابطه پیچیده از طریق دیدگاههای مختلف فلسفی مورد بررسی قرار گرفته است، که هر یک به بینشها و گزارههای متمایز کمک میکنند.
زبانشناسان ادوارد ساپیر و بنجامین وورف پیشنهاد کردند که زبان حوزه شناختی افراد را در یک جامعه زبانشناختی خاص در رابطه با موضوعات خاص محدود میکند (مفهومی که در نوشتههای جرج اورول
برعکس، دیدگاه متضاد با فرضیه Sapir-Whorf برتری اندیشه، یا به طور گسترده تر، محتوای ذهنی را بر زبان بیان می کند. این موضع "دانش اول" در کار پل گریس نمونه است. علاوه بر این، این دیدگاه به شدت با جری فودور و فرضیه زبان فکری تأثیرگذار او مرتبط است. استدلال فودور معتقد است که هر دو زبان گفتاری و نوشتاری هدفمندی و محتوای معنایی خود را از یک زبان درونی و رمزگذاری شده ذهنی به دست میآورند. توجیه اولیه برای این موقعیت، ساختار ترکیبی و سیستماتیک مشترک ظاهری بین افکار و زبان است. علاوه بر این، طرفداران استدلال می کنند که توضیح بازنمایی معنادار با علائم و نمادهای نوشتاری بدون فرض تلقیح معنا از محتوای ذهنی، چالش برانگیز است. با این حال، یک ضد استدلال مهم نشان میدهد که قرار دادن چنین سطوح زبانی درونی میتواند به یک پسرفت بینهایت منجر شود. با این وجود، بسیاری از فیلسوفان ذهن و زبان، از جمله روث میلیکان، فرد درتسکه، و فودور، اخیراً بر توضیح مستقیم معانی مطالب و حالات ذهنی تمرکز کردهاند.
یک سنت فلسفی متمایز تلاش میکند تا گستردگی زبان و اندیشه را نشان دهد و ادعا میکند که هیچکدام نمیتوانند مستقلاً به اندازه کافی توضیح داده شوند. دونالد دیویدسون، در مقاله خود "تفکر و گفتگو" ادعا کرد که مفهوم باور صرفاً از تعامل زبانی عمومی سرچشمه می گیرد. دنیل دنت نیز به طور مشابه دیدگاه تفسیری را در مورد نگرش های گزاره ای اتخاذ می کند. مبانی نظری معناشناسی شناختی، به ویژه مفهوم چارچوب بندی معنایی، تا حدی از تأثیر زبان بر اندیشه حمایت می کند. با این حال، این سنت همچنین معنا و دستور زبان را به عنوان کارکردهای مفهوم سازی مفهوم می کند، که ارزیابی مستقیم رابطه آنها را پیچیده می کند.
برخی متفکران، مانند سوفسطایی باستانی گورجیاس، حتی ظرفیت اساسی زبان برای دربرگرفتن کامل اندیشه را مورد مناقشه قرار داده اند.
...گفتار هرگز نمی تواند دقیقاً معرف محسوسات باشد، زیرا با آنها متفاوت است و محسوسات هر یک توسط یک اندام و گفتار توسط دیگری درک می شوند. از این رو، از آنجایی که اشیاء بینایی را نمیتوان به عضو دیگری جز بینایی عرضه کرد و اندامهای حسی مختلف نمیتوانند اطلاعات خود را به یکدیگر بدهند، گفتار نیز نمیتواند اطلاعاتی درباره محسوسات بدهد. بنابراین، اگر چیزی وجود داشته باشد و درک شود، غیر قابل انتقال است.
مطالعات تجربی نشان میدهند که زبانها بر درک افراد از علیت تأثیر میگذارند. تحقیقات لرا بورودیتسکی، در میان دیگران، این یافته را تأیید می کند. به عنوان مثال، انگلیسی زبانان معمولاً در رویدادهای تصادفی، با بیان عباراتی مانند "جان گلدان را شکست." در مقابل، اسپانیولیها یا ژاپنیها تمایل بیشتری به استفاده از ساختارهای غیر عاملی دارند، مانند «گلدان خودش شکست». در آزمایشهایی که کیتلین فاوسی در دانشگاه استنفورد انجام داد، شرکتکنندگانی که بومی زبانهای انگلیسی، اسپانیایی و ژاپنی بودند، ویدیوهایی را مشاهده کردند که نشان میداد دو فرد عمداً یا سهواً بالنها را ترک میکنند، تخممرغها را میشکنند و نوشیدنیها را میریزند. متعاقباً از شرکت کنندگان در مورد یادآوری عوامل دخیل در این اقدامات سؤال شد. نتایج نشان داد که سخنرانان اسپانیایی و ژاپنی در رویدادهای تصادفی در مقایسه با انگلیسیزبانها یادآور ضعیفتری از عوامل را به نمایش میگذارند.
گویشوران روسی که زبانشان بین آبی روشن و تیره تمایز قائل میشود، تمایز بصری بیشتری از سایههای آبی را نشان میدهند. برعکس، پیراها، یک قبیله بومی برزیلی که زبانش فاقد اعداد دقیق است و در عوض بر عباراتی مانند "کم" و "بسیاری" تکیه می کند، نشان می دهد که قادر به ردیابی مقادیر دقیق نیستند.
یک مطالعه بررسی کرد که چگونه جنسیت دستوری بر توصیف اشیاء در بین آلمانیها و اسپانیاییزبانان تأثیر میگذارد، بهویژه برای مواردی که تخصیص جنسیتی متضاد در زبان مربوطه دارند. توضیحات به دست آمده با پیشبینیهای مبتنی بر جنسیت دستوری همسو شدند. به عنوان مثال، هنگامی که از شرکت کنندگان آلمانی خواسته شد تا یک "کلید" را توصیف کنند (مذکر در آلمانی، زنانه در اسپانیایی)، شرکت کنندگان آلمانی اغلب از عباراتی مانند "سخت"، "سنگین"، "دیده دار"، "فلزی"، "دنده دار" و "مفید" استفاده می کردند. برعکس، اسپانیایی زبانان تمایل داشتند از صفت هایی مانند "طلایی"، "پیچیده"، "کوچک"، "دوست داشتنی"، "براق" و "کوچک" استفاده کنند. به طور مشابه، برای «پل» (در آلمانی زنانه، در اسپانیایی مردانه)، آلمانی زبانان آن را «زیبا»، «ظریف»، «شکننده»، «آرامشآمیز»، «زیبا» و «لاغر» توصیف کردند. با این حال، اسپانیایی زبانان آن را با استفاده از عباراتی مانند "بزرگ"، "خطرناک"، "طولانی"، "قوی"، "محکم" و "برجسته" توصیف کردند. قابل توجه است، این توصیفات متفاوت علیرغم انجام آزمایش کاملاً به زبان انگلیسی، زبانی عاری از جنسیت دستوری، پدیدار شدند.
گری لوپیان مجموعه ای از مطالعات را انجام داد که در آن شرکت کنندگان تصاویری از موجودات بیگانه فرضی را مشاهده کردند. حالت بیگانگان (دوستانه یا خصمانه) با ویژگی های ظریف و نامعلوم تعیین می شد. از شرکت کنندگان خواسته شد تا وضعیت هر یک از بیگانه ها را حدس بزنند و بازخورد فوری دریافت کردند که یادگیری آنها را از نشانه های متمایز تسهیل می کرد. به یک چهارم شرکتکنندگان از قبل اطلاع داده شد که بیگانگان دوست «پرزدار» و بیگانگان متخاصم «بزرگ» نامیده میشوند، در حالی که یک چهارم دیگر قرارداد نامگذاری معکوس را دریافت کردند. بقیه شرکت کنندگان با بیگانگان بی نام مواجه شدند. یافتهها نشان داد که شرکتکنندگانی که اسامی بیگانگان را ارائه کردند، سریعتر دستهبندی آنها را آموختند و در کمتر از نیمی از زمان به دقت 80 درصدی نسبت به گروه بینام دست یافتند. با نتیجه گیری آزمایش، گروه بیگانگان با نام به طور دقیق 88٪ از بیگانگان را طبقه بندی کرد، در حالی که گروه بی نام فقط به 80٪ دقت رسید. این تحقیق به این نتیجه رسید که تعیین نام به اشیا به دسته بندی و به خاطر سپردن آنها کمک می کند.
یک سری تجربی جداگانه شامل شرکت کنندگانی بود که اقلام مبلمان را از کاتالوگ IKEA بررسی می کردند. در طول نیمی از کارآزماییها، به شرکتکنندگان دستور داده شد که آن شی را برچسب بزنند (مثلاً آن را به عنوان صندلی یا لامپ شناسایی کنند). در نیمه دیگر، از آنها خواسته شد که ترجیح خود را برای این مورد بیان کنند. نتایج نشان داد که شرکتکنندگانی که اقلامی را برچسبگذاری میکردند، متعاقباً توانایی کاهش یافتهای در یادآوری جزئیات خاص محصول، مانند وجود یا عدم وجود بازوهای صندلی از خود نشان دادند. این به این نتیجه منتهی شد که برچسبگذاری اشیا، شکلگیری یک نمونه اولیه ذهنی را برای اشیاء معمولی در یک دسته تسهیل میکند، که اغلب به بهای حفظ ویژگیهای فردی و متمایز است.
تعامل اجتماعی و چارچوب های زبانی
یک ادعای رایج بیان میکند که قراردادهای اجتماعی بر زبان حاکم است. این دیدگاه به طور طبیعی باعث می شود که در مورد موضوعات مرتبط تحقیق شود. به طور خاص، دو سؤال اصلی مطرح می شود: اول، تعریف دقیق و مطالعه روش شناختی یک کنوانسیون. و دوم، اهمیت واقعی قراردادها در تحقیق زبانی. دیوید کلوگ لوئیس پاسخ قابل توجهی به سوال اول ارائه کرد، و تصریح کرد که یک قرارداد یک "قانونی خود تداوم عقلانی در رفتار" است. با این وجود، به نظر میرسد که این مفهومسازی تا حدی با نظریه گریس درباره معنای گوینده در تعارض است، و اگر قرار است هر دو معتبر تلقی شوند، نیاز به اصلاح یک یا هر دو دیدگاه است.
ارتباط اساسی قراردادها با مطالعه معنا توسط برخی از محققان به چالش کشیده شده است. برای مثال، نوام چامسکی این مفهوم را مطرح کرد که تحقیقات زبانی میتواند از دریچه I-Language یا سیستم زبان داخلی افراد انجام شود. اگر این پیشفرض برقرار باشد، در نتیجه کاربرد توضیحات مبتنی بر قرارداد را کاهش میدهد و آنها را دوباره به قلمرو متاسمانتیک اختصاص میدهد. متاسمانتیک، اصطلاحی که توسط فیلسوف زبان رابرت استینتون ابداع شد، شامل همه رشتههایی میشود که تلاش میکنند تا پیدایش حقایق معنایی را روشن کنند. یک مسیر مولد از تحقیق، شرایط اجتماعی را که معانی و زبانها را ایجاد میکنند یا با آنها مرتبط میسازد، بررسی میکند. نمونههای اضافی از زمینههایی که فرامعانی تلقی میشوند عبارتند از ریشهشناسی (بررسی علمی ریشههای واژهها) و سبکشناسی (گفتمان فلسفی مربوط به معیارهای "گرامر خوب" در یک زبان خاص).
رشتههای متمایز و در عین حال به هم پیوسته متعددی مفهوم قرارداد زبانی را از طریق چارچوبهای تحقیقاتی مربوطه خود بررسی کردهاند. مفروضات زیربنایی که از هر دیدگاه نظری پشتیبانی می کنند، برای فیلسوفان زبان مورد توجه قرار می گیرند. به عنوان مثال، کنش متقابل گرایی نمادین، یک حوزه برجسته جامعه شناختی، معتقد است که سازمان اجتماعی انسانی اساساً بر استقرار معانی مشترک متکی است. در نتیجه، هر توضیح جامعی از یک ساختار اجتماعی، مانند یک نهاد، لزوماً باید به معانی جمعی که هم آن را ایجاد و هم تداوم می بخشد، بپردازد.
بلاغت عبارت است از بررسی سیستماتیک در مورد انتخابهای زبانی خاص که افراد برای برانگیختن پاسخهای احساسی و منطقی مورد نظر در مخاطبان به کار میگیرند، خواه برای اهداف متقاعد کردن، تحریک، علاقهمندی یا آموزش. کاربردهای کلیدی در این رشته شامل تجزیه و تحلیل تبلیغات و تعلیم، بررسی کارکردهای ناسزا و تحقیرها (به ویژه تأثیر آنها بر رفتار بین فردی و تعریف روابط) و مطالعه تأثیرات زبانی جنسیتی است. بعلاوه، بلاغت بررسی شفافیت زبانی (یعنی ارتباط در دسترس)، گفته های اجرایی و کارکردهای متنوعی را که زبان انجام می دهد، که معمولاً «کنش های گفتاری» نامیده می شوند، تسهیل می کند. کاربرد آن به مطالعه و تفسیر گفتمان حقوقی گسترش مییابد، و بینشهای ارزشمندی را در مورد مفهوم منطقی حوزه گفتمان ارائه میدهد.
نظریه ادبی، حوزهای که برخی از محققان معتقدند با فلسفه زبان تلاقی میکند، و بر روششناسیهای مورد استفاده خوانندگان و منتقدان در درک متن تمرکز میکند. این رشته که از مطالعه سیستماتیک تفسیر پیام پدید آمده است، ارتباط قوی با عمل باستانی هرمنوتیک حفظ می کند.
حقیقت
فیلسوفان زبان در نهایت رابطه پیچیده بین زبان، معنا، حقیقت و واقعیت ارجاعی را بررسی می کنند. تمرکز اصلی آنها بر تعیین اینکه کدام جملات خاص در واقع درست هستند نیست، بلکه بیشتر بر تشخیص چه دستههایی از معانی مستعد صدق یا نادرستی هستند است. فیلسوفی که با حقیقت در زبان درگیر است ممکن است بپرسد که آیا یک جمله از نظر معنایی خالی میتواند دارای ارزش صدق باشد یا اینکه آیا جملات میتوانند گزارههایی را در مورد موجودات ناموجود، متمایز از کاربرد عملگرایانه چنین جملاتی بیان کنند.
چالشهای فلسفه زبان
مشکل جهانی ها و ترکیب
یک بحث فلسفی مرکزی که توجه قابل توجهی را به خود جلب کرده است به معنای جهانها مربوط میشود. به عنوان مثال، ممکن است کسی بپرسد که کلمه صخره هنگام بیان چه معنایی دارد. این تحقیق دو پاسخ متمایز به همراه داشته است. یکی از دیدگاهها بیان میکند که این عبارت بیانگر یک جهانی اصیل و انتزاعی است که بهطور مستقل در جهان وجود دارد که به آن «صخرهها» میگویند. در مقابل، دیدگاه دیگری ادعا می کند که این اصطلاح به مجموعه ای از سنگ های خاص و منفرد اشاره دارد که صرفاً توسط یک نامگذاری مشترک متحد شده اند. موضع اول به عنوان رئالیسم فلسفی نامیده می شود، در حالی که دومی به عنوان اسم گرایی شناخته می شود.
این موضوع را می توان از طریق بررسی گزاره "سقراط یک انسان است" بیشتر روشن کرد.
از دیدگاه رئالیستی، رابطه بین "S" (سقراط) و "تبعیضات" (سقراط) و "مقایسه" را نشان می دهد. به طور خاص، موجودیت «مرد» و موجودیت «سقراط» در نظر گرفته شدهاند. این موجودات بهصورتی به هم مرتبط هستند یا به نوعی همپوشانی دارند.
برعکس، از دیدگاه اسمگرایی، ارتباط بین «S» و «M» نشاندهنده رابطهای بین یک موجود فردی خاص (سقراط) و مجموعه گستردهای از موجودات خاص (مردان) است. بنابراین، ادعای «سقراط یک مرد است» به این معناست که سقراط متعلق به طبقه ای است که به عنوان «مرد» تعیین شده است. یک تفسیر جایگزین در این چارچوب، «انسان» را بهعنوان خواص ذاتی موجودیت «سقراط» در نظر میگیرد.
سومین رویکرد فلسفی، که بین اسمگرایی و رئالیسم افراطی قرار میگیرد، معمولاً «رئالیسم معتدل» نامیده میشود و از نظر تاریخی به ارسطو و توماس آکویناس نسبت داده میشود. طرفداران رئالیسم معتدل معتقدند که «انسان» به جوهر یا شکلی دلالت دارد که ذاتاً در میان سقراط و سایر انسانها یکسان است، اما «انسان» بهعنوان یک موجود مستقل و متمایز وجود ندارد. این موضع واقع گرایانه تلقی می شود، زیرا «انسان» به واسطه وجود واقعی آن در درون همه انسان ها دارای واقعیت است. با این حال، این یک شکل متوسط از رئالیسم است زیرا "انسان" به عنوان موجودی جدا از افرادی که مشخص می کند تصور نمی شود.
روشهای رسمی در مقابل غیررسمی
یک نکته قابل توجه در میان فیلسوفان زبان به کاربرد منطق صوری به عنوان ابزاری تحلیلی برای درک زبان های طبیعی مربوط می شود. اگرچه بسیاری از فیلسوفان، مانند گوتلوب فرگه، آلفرد تارسکی و رودولف کارنپ، درجات مختلفی از شک و تردید در مورد رسمیت کامل زبانهای طبیعی ابراز داشتند، آنها اغلب زبانهای رسمی را برای کاربردهای علمی ابداع کردند یا بخشهای خاصی از زبان طبیعی را برای بررسی دقیق رسمیت دادند. طرفداران برجسته این سنت رسمی معناشناسی عبارتند از تارسکی، کارنپ، ریچارد مونتاگ و دونالد دیویدسون.
برعکس، اواسط قرن بیستم، به ویژه دهههای 1950 و 1960، شاهد ظهور «فیلسوفان زبان معمولی» بود. چهره هایی مانند پی.اف.استراوسون، جان لانگشاو آستین و گیلبرت رایل بر ضرورت بررسی زبان طبیعی مستقل از شرایط صدق جمله یا ارجاعات اصطلاحی تأکید کردند. آنها ادعا کردند که جنبه های اجتماعی و عملی معنای زبانی برای رسمی شدن از طریق ابزارهای منطقی قابل تقلیل نیست و یک واگرایی اساسی بین منطق و زبان را اثبات می کند. تمرکز آنها بر کارکردهای ارتباطی عبارات بود تا خود عبارات.
در نتیجه، آستین تئوری اعمال گفتاری را تدوین کرد که کارکردهای مختلفی را که یک جمله می تواند انجام دهد (مانند ادعا، فرمان، تحقیق، تعجب) در زمینه ها و موقعیت های مختلف مشخص می کند. استراسون، علاوه بر این، ادعا کرد که معناشناسی جدول حقیقت پیوندهای منطقی (به عنوان مثال، ، و ) به اندازه کافی معانی ظریف معادل های زبان طبیعی خود را دریافت نمی کنند («و»، «یا» و «اگر-پس»). اگرچه جنبش «زبان معمولی» تا حدود زیادی در دهه 1970 فروکش کرد، تأثیر اساسی آن برای ظهور نظریه گفتار-کنش و حوزه عمل شناسی بسیار مهم بود. بسیاری از مفاهیم بنیادی آن توسط نظریه پردازان معاصر مانند کنت باخ، رابرت براندوم، پل هورویچ و استفان نیل ادغام شده است. اخیراً، تمایز بین معناشناسی و پراگماتیک به حوزه ای پر جنب و جوش از گفتمان میان رشته ای در تقاطع فلسفه و زبان شناسی تبدیل شده است، همانطور که در آثار اسپربر و ویلسون، کارستون و لوینسون مشهود است.
با توجه به این سنت های متفاوت، این سوال اساسی وجود دارد که آیا یک رویکرد زبانی و زبانی وجود دارد یا خیر. حل نشده برخی از نظریه پردازان، به ویژه پل گریس، در مورد ادعاهای ناسازگاری اساسی بین منطق و زبان طبیعی ابراز تردید کرده اند.
کاربرد نظریه بازی
نظریه بازی به عنوان چارچوبی تحلیلی برای بررسی تکامل زبان پیشنهاد شده است. محققین برجسته ای که رویکردهای نظری-بازی پیشرفته ای در فلسفه زبان دارند عبارتند از دیوید کی لوئیس، شوهماخر و روبینشتاین.
ترجمه و تفسیر
ترجمه و تفسیر مسائل پیچیده دیگری را تشکیل می دهند که فیلسوفان زبان کوشیده اند به آنها بپردازند. در طول دهه 1950، W.V. کواین عدم تعین معنا و مرجع را مطرح کرد و استدلال خود را بر اساس اصل ترجمه رادیکال استوار کرد. کواین در اثر مهم خود، Word and Object، خوانندگان را دعوت می کند تا سناریویی را شامل برخورد با یک جامعه بومی بدون تماس، که در آن وظیفه رمزگشایی گفته ها و حرکات اعضای آن است، مفهوم سازی کنند. این سناریوی فرضی چالش ترجمه ریشه ای را نشان می دهد.
او اظهار داشت که در چنین شرایطی، اصول غیرممکن است که بتوان با اطمینان مطلق معنا یا مرجعی را که یک گوینده زبان بومی به یک گفته اختصاص می دهد، مشخص کرد. برای مثال، اگر گویندهای خرگوش را مشاهده کند و «گاواگی» بگوید، این سؤال پیش میآید که آیا اشاره به کل خرگوش، دم آن، یا صرفاً بخشی زمانی از حیوان است. تنها رویکرد قابل اجرا شامل تجزیه و تحلیل گفتار در بافت وسیعتر رفتار زبانی فرد، و متعاقباً استفاده از این مشاهدات برای تفسیر تمام عبارات دیگر است. این روش امکان ساخت کتابچه راهنمای ترجمه را فراهم می کند. با این حال، به دلیل نامشخص بودن ذاتی مرجع، چندین کتاب از این دست وجود خواهد داشت، که هیچ کدام صحت بیشتری نسبت به دیگری ندارد. از نظر کواین، با تکرار ویتگنشتاین و آستین، معنی ذاتاً به یک کلمه یا جمله منزوی مرتبط نیست. بلکه اگر اصلاً بتوان آن را نسبت داد، منحصراً به کل زبان مربوط می شود. این دیدگاه کل گرایی معنایی نامیده می شود.
دونالد دیویدسون با الهام گرفتن از گفتمان کواین، مفهوم ترجمه رادیکال را گسترش داد تا تفسیر گفته ها و رفتارها را در یک جامعه زبانی منفرد در بر گیرد. او این چارچوب را به عنوان تفسیر رادیکال تعیین کرد. دیویدسون پیشنهاد کرد که معنایی که یک فرد برای یک جمله قائل میشود، تنها از طریق نسبت دادن معانی به بسیاری از اظهارات، احتمالاً همه، در کنار حالتها و نگرشهای ذهنی آنها قابل تشخیص است.
ابهام
یک چالش همیشگی برای فیلسوفان زبان و منطق مربوط به ابهام ذاتی اصطلاحات زبانی است. مواردی که در آن «موارد مرزی» تشخیص صدق یا نادرستی یک محمول ظاهراً غیرممکن است، مورد توجه خاص است. مثالهای کهنالگوی عبارتند از: «بلند است» یا «طاس است»، که در آن ممکن است یک فرد خاص بهطور قطعی بهعنوان بلند قد یا غیر قد طبقهبندی نشود. در نتیجه، ابهام پارادوکس توده را تسریع می کند. بسیاری از نظریه پردازان تلاش کرده اند تا این پارادوکس را از طریق استفاده از منطق های n-ارزش یافته، مانند منطق فازی، که نشان دهنده واگرایی قابل توجهی از سیستم های منطقی دو ارزشی سنتی است، حل کنند.
آترتون، کاترین. 1993. رواقیون درباره ابهام. کمبریج، انگلستان: انتشارات دانشگاه کمبریج.
- آترتون، کاترین. 1993. رواقیون درباره ابهام. کمبریج، انگلستان: انتشارات دانشگاه کمبریج.
- دنیر، نیکلاس. 1991. زبان، اندیشه و دروغ در فلسفه یونان باستان. لندن: روتلج.
- Kneale، W.، و M. Kneale. 1962. توسعه منطق. آکسفورد: کلارندون.
- Modrak, Deborah K. W. 2001. نظریه زبان و معنا ارسطو. کمبریج، انگلستان: انتشارات دانشگاه کمبریج.
- سدلی، دیوید. 2003. Cratylus افلاطون. کمبریج، انگلستان: انتشارات دانشگاه کمبریج.
- فلسفه تحلیلی
- ارتباطات بین فردی
- نشانه شناسی
- مراجع
مراجع
- فلسفه زبان در پروژه هستی شناسی فلسفه ایندیانا
- فیزر، جیمز; داودن، بردلی (ویرایشگران). "فلسفه زبان". دایره المعارف اینترنتی فلسفه. ISSN 2161-0002. OCLC 37741658.
- فیسر، جیمز; داودن، بردلی (ویرایشگران). "فلسفه زبان". دانشنامه اینترنتی فلسفه. ISSN 2161-0002. OCLC 37741658.مگی، برایان (14 مارس 2008). "جان سرل در مورد فلسفه زبان، قسمت 1". سرل جان (مصاحبه شونده). کانال flame0430."Searle: Philosophy of Language، سخنرانی 1" شروع می شود. کانال اجتماعی فلسفه. 25 اکتبر 2011.
- راهنمای مطالعات فلسفه لندن راهنمایی هایی در مورد فلسفه زبان ارائه می دهد.
- Carnap، R. (1956). معنا و ضرورت: پژوهشی در معناشناسی و منطق وجهی. انتشارات دانشگاه شیکاگو.
- کالینز، جان. (2001). شرایط حقیقت بدون تفسیر.
- دویت، مایکل و هانلی، ریچارد، ویرایش. (2006). راهنمای بلک ول برای فلسفه زبان. آکسفورد: بلک ول.
- اکو، اومبرتو. (1986). نشانه شناسی و فلسفه زبان. انتشارات دانشگاه ایندیانا ISBN 0253203988، ISBN 9780253203984.
- گرینبرگ، مارک و گیلبرت هارمن. (2005). معناشناسی نقش مفهومی.
- هیل، بی، و کریسپین رایت (ویرایشها). (1999). اصحاب بلک ول برای فلسفه. مالدن، ماساچوست: Blackwell Publishers.
- ایساک، دانیلا و چارلز ریس (2013). I-language: مقدمه ای بر زبان شناسی به عنوان علوم شناختی، ویرایش دوم. انتشارات دانشگاه آکسفورد شابک 978-0-19-953420-3.
- توری، جان. (2016). دانش و هنجار ادعا: مقاله ای در علم فلسفی. انتشارات کتاب را باز کنید. doi:10.11647/OBP.0083. ISBN 978-1-78374-183-0.واتسون، جرارد. (1982). «نظریه زبان سنت آگوستین». در بررسی Maynooth / Revieú Mhá Nuad، 6(2)، 4–20. Maynooth: دانشکده هنر، مطالعات سلتیک و amp; فلسفه NUIM. ISSN 0332-4869. JSTOR 20556950. بازیابی شده 3 مارس 2025.منبع: بایگانی آکادمی TORIma