TORIma Academy Logo TORIma Academy
پراگماتیسم
فلسفه

پراگماتیسم

TORIma Academy — معرفت شناسی / اخلاق

پراگماتیسم

پراگماتیسم

پراگماتیسم یک سنت فلسفی است که زبان و اندیشه را به‌جای توصیف، ابزاری برای پیش‌بینی، حل مسئله و عمل می‌داند.

پراگماتیسم یک سنت فلسفی است که زبان و شناخت را به‌عنوان ابزاری برای پیش‌بینی، حل مسائل، و تسهیل کنش مفهوم‌سازی می‌کند، نه به‌عنوان مکانیسم‌هایی برای صرفاً به تصویر کشیدن، بازنمایی یا بازتاب واقعیت. طرفداران پراگماتیسم ادعا می‌کنند که تحقیقات بنیادی فلسفی - از جمله جوهر دانش، ساختارهای زبانی، چارچوب‌های مفهومی، محتوای معنایی، اعتقاد و روش‌شناسی علمی - به بهترین شکل از طریق کاربردهای عملی و نشان‌داده‌شده‌شان درک می‌شوند.

پراگماتیسم یک سنت فلسفی است که زبان و اندیشه را به‌جای توصیف، بازنمایی یا انعکاس واقعیت به‌عنوان ابزاری برای پیش‌بینی، حل مسئله و عمل می‌بیند. پراگماتیست ها معتقدند که بیشتر موضوعات فلسفی - مانند ماهیت دانش، زبان، مفاهیم، ​​معنا، اعتقاد و علم - به بهترین وجه از نظر کاربردها و موفقیت های عملی آنها دیده می شود.

پراگماتیسم در طول دهه 1870 در ایالات متحده ظهور کرد. توسعه بنیادی آن اغلب به فیلسوفان چارلز سندرز پیرس، ویلیام جیمز و جان دیویی نسبت داده می شود. در سال 1878، پیرس اصل اصلی آن را از طریق اصل عمل گرایانه خود بیان کرد: "اثرات عملی اشیاء تصور خود را در نظر بگیرید. سپس تصور شما از آن اثرات، کل تصور شما از شیء است."

ریشه ها

پراگماتیسم، به‌عنوان یک جنبش فلسفی، تقریباً در سال 1870 در ایالات متحده سرچشمه گرفت. چارلز سندرز پیرس، به‌ویژه از طریق اصل عمل‌گرایانه‌اش، در کنار مشارکت‌کنندگان بعدی در قرن بیستم مانند ویلیام جیمز و جان دیویی، به‌خاطر رشد اولیه‌اش شناخته می‌شود. خط سیر فلسفی پراگماتیسم توسط اعضای باشگاه متافیزیک، از جمله پیرس، دیویی، جیمز، چانسی رایت و جورج هربرت مید شکل گرفت.

اصطلاح «پراگماتیک» از قرن شانزدهم در زبان انگلیسی وجود داشته است، که از فرانسوی گرفته شده و در نهایت از یونانی تا لاتین سرچشمه گرفته است. به طور خاص، اصطلاح یونانی pragma که به معنای "تجارت"، "عمل" یا "عمل" است، به عنوان یک اسم مشتق شده از فعل prassein به معنای "انجام دادن" عمل می کند. استفاده مستند اولیه از نام پراگماتیسم در سال 1898 به چاپ رسید که به جیمز نسبت داده شد، که پیرس را به عنوان مبتکر این اصطلاح در اوایل دهه 1870 تصدیق کرد. جیمز مجموعه پیرس، "تصاویر منطق علم" را - به ویژه "تثبیت باور" (1877) و "چگونه ایده هایمان را روشن کنیم" (1878) - متون اساسی عمل گرایی را تشکیل می دهند. پیرس، که در سال 1906 نوشت، متعاقباً خاطرنشان کرد که نیکلاس سنت جان گرین با برجسته کردن اهمیت به کارگیری تعریف الکساندر بین از باور، که به عنوان "آن چیزی که انسان آماده عمل بر اساس آن است" مشخص می شود، نقش مهمی ایفا کرد. پیرس در ادامه اظهار داشت که «از این تعریف، عمل گرایی بیش از یک نتیجه کمیاب است؛ به طوری که من تمایل دارم که او را پدربزرگ پراگماتیسم بدانم». جان شوک اظهار داشته است: «چانسی رایت نیز سزاوار اعتبار قابل توجهی است، زیرا همانطور که پیرس و جیمز به یاد می‌آورند، این رایت بود که یک تجربه‌گرایی پدیدارگرا و خطاپذیر را به عنوان جایگزینی برای گمانه‌زنی عقل‌گرایانه خواست.»

پیرس این مفهوم را مطرح کرد که تحقیق اصیل مستلزم تمایز شک گرایی فوق‌العاده یا اصیل‌گرایانه است. او اظهار داشت که برای درک سازنده از هر مفهومی، باید «آثار عملی اشیاء تصور خود را در نظر گرفت. سپس، تصور شما از آن تأثیرات، کل تصور شما از شیء است»، این اصل که او متعاقباً آن را اصل عملی نامید. این اصل، درک یک شی را با دامنه جامع پیامدهای قابل تصور آن برای تعامل عملی آگاهانه برابر می‌داند. این هسته‌ی روش‌شناسی عمل‌گرایانه او را تشکیل می‌دهد، که شامل تأمل ذهنی تجربی برای فرمول‌بندی مفاهیم مبتنی بر شرایط تأییدی و عدم تأیید بالقوه است. چنین روشی برای ایجاد فرضیه های توضیحی مساعد است و کاربرد و اصلاح فرآیندهای راستی آزمایی را تسهیل می کند. ویژگی رویکرد پیرس، تمرکز او بر استنباط فرضیه‌های تبیینی بود، و این فرآیند را فراتر از دوگانگی بنیادی متعارف عقل‌گرایی قیاس‌گرا و تجربه‌گرایی استقرایی، علی‌رغم سابقه‌اش به‌عنوان یک منطق‌دان ریاضی و پیشرو در آمار، قرار داد.

پیرس برای بیان تفسیر متمایز خود در مورد عمل گرایی سخنرانی کرد و تالیف کرد. او اظهار داشت که معنای یک مفهوم، زمانی که با آزمون های قابل تصور چارچوب بندی شود، ذاتاً کلی است. در نتیجه، اهمیت فکری آن به جای مجموعه خاصی از تأثیرات واقعی یا نتایج آزمایش، با پیامدهای پذیرش آن برای تمرین عمومی همسو است. معنای واضح یک مفهوم، تأییدهای بالقوه آن را نشان می دهد، اما این نتایج، نتایج فردی هستند، نه خود معنا. در سال 1905، پیرس اصطلاح «پراگماتیسم» را به طور خاص «به منظور بیان تعریف اصلی» معرفی کرد. او اشاره کرد که کاربردهای جایگزین «پراگماتیسم» توسط جیمز و اف. با این حال، یک دست‌نوشته در سال 1906 نشان می‌دهد که واگرایی او از جیمز و شیلر نیز انگیزه‌ای برای این تغییر بوده است، نکته‌ای که در نشریه‌ای در سال 1908 تکرار شد، که علاوه بر آن به تفاوت‌هایی با نویسنده ادبی جیووانی پاپینی اشاره کرد. دیدگاه های پیرس در مورد تغییرناپذیری حقیقت و واقعیت بی نهایت از دیدگاه های دیگر عمل گرایان متفاوت بود. با این وجود، او با آنها در مورد رد ضرورت گرایی و تأیید واقعیت کلیات و عادات، که از طریق تأثیرات عینی بالقوه آنها درک می شود، حتی در صورت عدم تحقق آنها، همبستگی خود را حفظ کرد.

پراگماتیسم پس از اعمال ویلارد ون اورمان کواین و ویلفرد سلارز در خلال به کارگیری عمل گرایی مداخله گرایانه از یک تعدیل گرایانه، تجدید علاقه را تجربه کرد. دهه 1960 الهام گرفتن از کواین و سلرز، شکلی متمایز از پراگماتیسم، که گاه به آن نئوپراگماتیسم می‌گویند، بیشتر از طریق مشارکت‌های ریچارد رورتی، که در کنار هیلاری پاتنم و رابرت براندوم، از تأثیرگذارترین عمل‌گرایان اواخر قرن بیستم بود، به شهرت رسید. پراگماتیسم مدرن را می‌توان به طور کلی به یک سنت تحلیلی دقیق و یک عمل‌گرایی «نئوکلاسیک» طبقه‌بندی کرد، نمونه‌ای از سوزان هاک، که به آثار بنیادی پیرس، جیمز و دیویی وفادار می‌ماند.

اصول اساسی

فیلسوفانی که از روش‌شناسی پراگماتیست استفاده می‌کنند، معمولاً چندین موضع متمایز و در عین حال اغلب به هم مرتبط را می‌پذیرند، از جمله:

مخالفت با واقعی سازی مفاهیم و نظریه ها

دیویی، در اثر خود جستجوی یقین، آنچه را "مغالطه فلسفی" نامید، مورد نقد قرار داد. او استدلال کرد که فیلسوفان غالباً مقولاتی مانند ذهنی و فیزیکی را پیش‌فرض می‌گیرند، بدون اینکه ماهیت اسمی آن‌ها را به‌عنوان سازه‌هایی که برای پرداختن به مسائل خاص طراحی شده‌اند، به رسمیت بشناسند. او معتقد بود که این نظارت منجر به ابهامات متافیزیکی و مفهومی می شود. نمونه‌های گویا عبارتند از «وجود نهایی» ارائه شده توسط فیلسوفان هگلی، مفهوم «قلمرو ارزش»، و این ادعا که منطق، که انتزاعی از اندیشه انضمامی است، هیچ ارتباطی با فرآیند تفکر واقعی ندارد. تحقیق باعث شد که واقع‌گرایان و ایده‌آلیست‌ها به طور یکسان گزارش‌هایی از دانش تدوین کنند که محصولات انتزاع گسترده را به تجربه برمی‌گرداند."

طبیعت گرایی و ضد دکارتی

پراگماتیسم از بدو پیدایش به دنبال اصلاح فلسفه بود و آن را با تفسیر آنها از روش علمی همسوتر کرد. پراگماتیست‌ها معتقد بودند که هم فلسفه‌های ایده‌آلیستی و هم فلسفه‌های رئالیستی تمایل دارند دانش بشری را فراتر از درک علمی به تصویر بکشند. آنها مشاهده کردند که این سنت‌های فلسفی متعاقباً یا بر پدیدارشناسی الهام‌گرفته از کانتی یا بر تئوری‌های مطابقت معرفت و حقیقت تکیه کردند. پراگماتیست ها پدیدارشناسی را به دلیل اولویت گرایی و تئوری های مطابقت برای تلقی متناظر به عنوان یک واقعیت غیرقابل تقلیل نقد می کردند. در مقابل، پراگماتیسم تلاش می کند تا رابطه بین دانا و شناخته شده را روشن کند.

در سال 1868، سی. اس. پیرس اظهار داشت که هیچ قدرت شهودی به معنای شناخت بدون قید و شرط استنتاج وجود ندارد، و نه هیچ قدرت درون نگری، خواه شهودی یا غیر آن. او معتقد بود که آگاهی از جهان درونی از استنتاج فرضی مبتنی بر واقعیت های بیرونی ناشی می شود. حداقل از زمان دکارت، درون نگری و شهود ابزارهای اساسی فلسفی بودند. پیرس بیشتر بر ضد وجود یک شناخت کاملاً اولیه در هر فرآیند شناختی استدلال کرد. در حالی که چنین فرآیندی شروعی دارد، می‌توان آن را همواره به مراحل شناختی دانه‌ریزتر تجزیه کرد. او اظهار داشت که آنچه درون نگری نامیده می‌شود، دسترسی ممتازی به دانش مربوط به ذهن را فراهم نمی‌کند، زیرا خود ساختاری است که از تعامل با دنیای بیرونی به دست می‌آید، نه برعکس. همزمان، پیرس ثابت کرد که عمل گرایی و معرفت شناسی را نمی توان از اصول روان شناسی که به عنوان یک علم تخصصی درک می شود، با توجه به واگرایی بین تفکر واقعی و تفکر هنجاری استنتاج کرد. پیرس در مجموعه «تصاویر منطق علم» خود، هم عمل گرایی و هم اصول آماری را به عنوان اجزای جدایی ناپذیر روش علمی بیان کرد. این موضع نشان‌دهنده تفاوت قابل توجهی با اکثر عمل‌گرایان دیگر است که از طبیعت‌گرایی و روان‌شناسی جامع‌تر دفاع می‌کردند.

ریچارد رورتی این و استدلال‌های مرتبط را در کار خود فلسفه و آینه طبیعت توضیح داد. در این متن، رورتی تلاش‌های بسیاری از فیلسوفان علم را برای ایجاد حوزه‌ای برای معرفت‌شناسی که کاملاً متمایز از علوم تجربی بود - و گهگاه برتر از آن‌ها تلقی می‌شد - نقد کرد. W.V. کواین، که مقاله‌اش «معرفت‌شناسی طبیعی‌شده» در عمومی‌سازی مجدد معرفت‌شناسی طبیعی‌شده، محوری بود، به‌طور مشابه معرفت‌شناسی «سنتی» و «رویای دکارتی» آن در مورد قطعیت مطلق را به چالش کشید. کواین ادعا کرد که این رویا هم عملاً دست نیافتنی است و هم از نظر نظری ناقص است، زیرا معرفت شناسی را از تحقیق علمی جدا می کند.

آشتی ضد شک و اشتباه گرایی

هیلاری پاتنام معتقد است که هدف اصلی پراگماتیسم آمریکایی شامل آشتی دادن ضد شکاکیت با خطاگرایی است. علیرغم جزئی بودن ذاتی همه دانش بشری، که مانع از هرگونه «دیدگاه خدا» می شود، این شرط مستلزم موضع شکاکانه فراگیر یا شکاکیت فلسفی رادیکال نیست، که با شک علمی متفاوت است. پیرس دو اصل کلیدی را حفظ کرد: (1) استدلال ذاتاً پیش‌فرض می‌گیرد و حداقل امیدوار است که حقیقت و واقعیت قابل کشف هستند و ناگزیر از طریق تحقیقات به اندازه کافی گسترده آشکار خواهند شد. و (2) برخلاف روش شناسی تأثیرگذار دکارت در مراقبه های فلسفه اول، شک را نمی توان جعل کرد یا به طور مصنوعی برای تحریک تحقیق مولد ایجاد کرد، و همچنین نمی توان فلسفه را از شک جهانی آغاز کرد. شک، مانند باور، نیاز به توجیه دارد. شک واقعی نگران کننده و محدود کننده است، با توجه به اینکه اعتقاد مبنای عمل است. از رویارویی با یک تناقض واقعی و تسلیم ناپذیر (که دیویی آن را "وضعیت" می نامد) پدید می آید که گزاره خاصی را که ما آن را درست می دانیم بی ثبات می کند. سپس پرس و جو تبدیل به فرآیند عقلانی خود تنظیم شده ای می شود که هدف آن بازگرداندن یک حالت باور پایدار در مورد موضوع است. توجه به این نکته مهم است که شکاکیت ستیزی در پاسخ به شکاکیت آکادمیک مدرن پس از دکارت به وجود آمد. این ادعای پراگماتیست که همه دانش به صورت آزمایشی باقی می‌ماند، به طور قابل توجهی با سنت‌های شک‌گرایانه قبلی همسو می‌شود.

نظریه حقیقت و معرفت شناسی

پراگماتیسم اولین جنبش فلسفی نبود که مفاهیم تکاملی را در نظریه های دانش به کار برد. به عنوان مثال، شوپنهاور از ایده آلیسم بیولوژیکی حمایت می کند و پیشنهاد می کند که آنچه که ارگانیسم برای باور آن مفید می داند ممکن است به طور قابل توجهی از حقیقت عینی فاصله داشته باشد. در این دیدگاه، دانش و عمل به‌عنوان حوزه‌های متمایز به تصویر کشیده می‌شوند، با یک حقیقت مطلق یا متعالی که مستقل از هر فرآیند تحقیقی که ارگانیسم‌ها برای هدایت زندگی به کار می‌برند، وجود دارد. پراگماتیسم این ایده‌آلیسم را با ارائه دیدگاهی «اکولوژیک» درباره دانش به چالش می‌کشد و ادعا می‌کند که تحقیق مکانیسمی است که از طریق آن موجودات زنده با محیط خود درگیر می‌شوند. در این چارچوب، واقعی و true به عنوان برچسب‌های زمینه‌ای در تحقیق عمل می‌کنند و خارج از این زمینه عملیاتی قابل درک نیستند. در حالی که به معنای قوی و سنتی رئالیست نیست (آنچه هیلاری پاتنم بعداً آن را رئالیسم متافیزیکی نامید)، پراگماتیسم در تصدیق دنیای بیرونی که مستلزم تعامل است، واقع گرایانه است.

بسیاری از به یاد ماندنی ترین عبارات جیمز، مانند "تکرار حقیقت به روش واقعی ارزش نقدی ماست" متن‌زدایی شده و در گفتمان معاصر نادرست معرفی می‌شود، و عمل‌گرایی را به‌عنوان تأیید کننده این مفهوم به تصویر می‌کشد که هر ایده عملا مفید ذاتاً درست است. ویلیام جیمز این نگرانی را بیان کرد:

زمان آن فرا رسیده است که از کمی تخیل در فلسفه استفاده کنیم. عدم تمایل برخی از منتقدان ما به خواندن هر چیزی جز احمقانه ترین معانی ممکن در اظهارات ما، به اندازه هر چیزی که من در تاریخ فلسفی اخیر می دانم، برای تصورات آنها بی اعتبار است. شیلر می گوید حقیقت آن چیزی است که «کار می کند». پس با او به عنوان کسی رفتار می شود که راستی آزمایی را به کمترین امکانات مادی محدود می کند. دیویی می گوید حقیقت چیزی است که "رضایت" می دهد! با او به عنوان کسی رفتار می شود که معتقد است همه چیز را راست می خواند که اگر درست بود، خوشایند بود.

جیمز ادعا کرد که در واقع، این نظریه دارای ظرافت قابل توجهی بیشتری است.

عملکرد باور در بازنمایی واقعیت موضوع بحث گسترده ای در پراگماتیسم است. آیا یک باور با مطابقت آن با واقعیت اعتبار می یابد؟ "کپی کردن یک (و تنها یک) روش واقعی دانستن است." آیا باورها بر اساس کارآیی آنها در تحقیق و عمل، گرایش هایی هستند که درست یا نادرست تلقی می شوند؟ آیا باور صرفاً از طریق درگیر شدن موجودات هوشمند با محیط اطرافشان معنا پیدا می کند؟ آیا یک باور تنها با موفقیت در این مبارزه به حقیقت می پیوندد؟ در پراگماتیسم جیمز، هیچ چیز عملی یا مفید ذاتاً درست تلقی نمی شود، و نه چیزی که صرفاً به بقای کوتاه مدت کمک کند. به عنوان مثال، اعتقاد به وفادار بودن همسر خیانتکار ممکن است باعث آرامش فوری شود، اما سودمندی طولانی مدت ندارد زیرا با واقعیات همخوانی ندارد و بنابراین نادرست است.

در سایر فیلدها

در حالی که پراگماتیسم صرفاً به عنوان یک معیار معنا آغاز شد، به سرعت به یک معرفت شناسی جامع تبدیل شد و عمیقاً بر چشم انداز وسیع تر فلسفی تأثیر گذاشت. تمرین‌کنندگان عمل‌گرایی در این حوزه‌ها، علی‌رغم اینکه الهام‌بخشی بنیادی دارند، روش‌شناسی‌های متنوعی را نشان می‌دهند و فاقد دکترین‌های پذیرفته‌شده جهانی هستند.

فلسفه علم

در فلسفه علم، ابزارگرایی معتقد است که مفاهیم و نظریه‌ها صرفاً به عنوان ابزار عملی عمل می‌کنند، و ادعا می‌کند که پیشرفت علمی را نمی‌توان با مفاهیم و نظریه‌هایی که به طور دقیق واقعیت را منعکس می‌کنند، مشخص کرد. طرفداران ابزارگرایی غالباً پیشرفت علمی را صرفاً ظرفیتی تقویت‌شده برای توضیح و پیش‌بینی پدیده‌ها توصیف می‌کنند. ابزارگرایی اهمیت حقیقت را نفی نمی کند. در عوض، تفسیری متمایز از ماهیت صدق و کذب و نقش‌های عملیاتی آن‌ها در تحقیقات علمی ارائه می‌دهد.

یک بحث اصلی توسط سی. آی. لوئیس در کار خود در سال 1929، ذهن و نظم جهانی: طرح کلی نظریه دانش، این بود که علم صرفاً سیستم‌های مبتنی بر واقعیت را تکرار نمی‌کند، بلکه سیستم‌های مبتنی بر عمل را از طریق مفاهیم انتخاب می‌کنند. سودمندی در تسهیل پرس و جو توسعه بعدی منطق‌های مدال توسط لوئیس، نمونه‌ای از این دیدگاه است. در نتیجه، لوئیس گهگاه به عنوان مدافع پراگماتیسم مفهومی شناخته می‌شود.

یک تکامل بیشتر شامل همگرایی پوزیتیویسم منطقی و عمل‌گرایی بود که در نوشته‌های چارلز دبلیو موریس و رودولف کارنپ مشهود است. تأثیر عمل‌گرایانه بر این نویسندگان عمدتاً به‌عنوان ادغام اصل عمل‌گرایانه در چارچوب‌های معرفت‌شناختی آنها آشکار شد. با این حال، عمل‌گرایان که درک گسترده‌تری از جنبش را پذیرفته‌اند، به ندرت به مشارکت‌های خود اشاره می‌کنند.

W. مقاله وی. کواین در سال 1951، "دو جزم تجربی گرایی" به عنوان اثری اساسی در فلسفه تحلیلی قرن بیستم است. این مقاله به بررسی انتقادی دو اصل اساسی پوزیتیویسم منطقی می پردازد. اولی، تمایز بین گزاره های تحلیلی (مانند توتولوژی ها و تضادها)، که صحت یا نادرستی آنها با محتوای معنایی کلمات تشکیل دهنده آنها تعیین می شود (به عنوان مثال، "همه لیسانس ها مجرد هستند")، و گزاره های ترکیبی، که ارزش صدق آنها به حالات احتمالی امور بستگی دارد. دومین اصل مورد چالش تقلیل گرایی است، دکترینی که ادعا می کند هر گزاره معنی دار اهمیت خود را از ساختار منطقی اصطلاحات که صرفاً به تجربه بی واسطه اشاره می کند، می گیرد. نقد کواین با ادعای پیرس که بدیهیات حقایق پیشینی نیستند، بلکه گزاره‌های ترکیبی هستند، طنین‌انداز می‌شود.

منطق

شیلر در حرفه بعدی خود به دلیل نقدهایش از منطق، به ویژه در کتاب درسی خود، منطق رسمی، شهرت یافت. در این مقطع، فلسفه عمل‌گرایانه شیلر به گونه‌ای تکامل یافته بود که بیشتر از هر عمل‌گرای کلاسیک دیگری شبیه به فلسفه زبان معمولی است. شیلر سعی کرد با نشان دادن اینکه کلمات منحصراً در زمینه های خاص کاربرد معنا پیدا می کنند، مقدمه اساسی منطق صوری را باطل کند. در میان آثار اصلی شیلر، کمترین مورد به رسمیت شناخته شده، دنباله سازنده جلد انتقادی او، منطق رسمی بود. در این کار بعدی، با عنوان منطق برای استفاده، شیلر قصد داشت یک سیستم منطقی جایگزین ایجاد کند تا منطق رسمی را که قبلاً در منطق رسمی نقد کرده بود جایگزین کند. چارچوب پیشنهادی او با آنچه فیلسوفان معاصر به عنوان منطقی که زمینه کشف و روش شناسی فرضی-قیاسی را در بر می گیرد، همسو می کند.

در حالی که شیلر امکان پذیری منطق صوری را به طور کامل رد می کرد، اکثریت عمل گرایان در عوض ادعاهای آن را مبنی بر اعتبار نهایی به چالش می کشند، و از نظر من، یک منطق را به عنوان ابزارهای گوناگون در نظر می گیرند. منطق، به عنوان مجموعه ای از ابزارها در میان دیگران. این دیدگاه به طور مشخص توسط سی. آی. لوئیس وجود دارد. برعکس، سی. اس. پیرس روش شناسی های متعددی را برای منطق رسمی ابداع کرد.

کاربردهای استدلال استیون تولمین، علیرغم اینکه یک رساله معرفت شناختی است، به طور قابل توجهی بر محققان در زمینه های منطق غیررسمی و مطالعات بلاغی تأثیر گذاشت.

متافیزیک

جیمز و دیویی متفکران تجربی بودند به مستقیم ترین شیوه: تجربه به عنوان معیار اصلی عمل می کند و چیزی است که توضیح را ضروری می کند. آن‌ها تجربه‌گرایی متعارف را ناکافی می‌دانستند زیرا، به پیروی از سنت ایجاد شده توسط هیوم، تجربه‌گرایان تمایل داشتند تجربه را صرفاً به احساسات گسسته تقلیل دهند. برای پراگماتیست ها، این رویکرد با اصول اساسی تجربه گرایی در تضاد بود. آنها استدلال کردند که همه جنبه‌های تجربه، از جمله ارتباطات ذاتی و محتوای معنایی، باید در نظر گرفته شوند، نه اینکه با قرار دادن داده‌های حسی صرف به عنوان واقعیت نهایی نادیده گرفته شوند. تجربه‌گرایی رادیکال یا همان‌طور که دیویی آن را تجربه‌گرایی فوری می‌نامد، به‌جای توضیح دادن آن‌ها به‌عنوان ضمیمه‌های ذهنی در جهان مکانیکی از «اتم‌های در حال تند»، به دنبال ادغام معنا و ارزش است.

ویلیام جیمز تصویر قانع کننده ای از این نقص مفهومی ارائه می دهد:

یک فارغ التحصیل جوان زمانی مشاهده کرد که او همیشه تصور می کرد که ورود به کلاس فلسفی مستلزم درگیر شدن با جهانی کاملاً متمایز از جهان باقی مانده در خیابان است. او ادعا کرد که این دو قلمرو آنقدر ناهمگون در نظر گرفته می شوند که درگیری ذهنی همزمان غیر قابل تصور است. دنیای تجربیات شخصی ملموس، که خیابان به آن تعلق دارد، به‌طور غیرقابل تصوری چند وجهی، پیچیده، بی‌نظم، چالش‌برانگیز و گیج‌کننده توصیف می‌شود. در مقابل، دنیایی که توسط یک استاد فلسفه معرفی شده است، ساده، بکر و والا ترسیم می شود، به ویژه فاقد تضادهای ذاتی در زندگی واقعی است. ... اساساً، این ساختار فلسفی کمتر به عنوان تصویری دقیق از جهان واقعی عمل می کند و بیشتر به عنوان یک لایه انتزاعی که بر آن قرار گرفته است ... هیچ توضیح واقعی برای جهان انضمامی ما ارائه نمی دهد.

F. کار آغازین سی. اس. شیلر، معماهای ابوالهول، پیش از آگاهی او از جنبش پراگماتیست در حال ظهور در آمریکا بود. شیلر در این متن از موضعی میانی بین ماتریالیسم و ​​متافیزیک مطلق دفاع می کند. این دیدگاه‌های متضاد با آنچه ویلیام جیمز آن را تجربه‌گرایی سخت‌اندیش و عقل‌گرایی لطیف می‌نامد، همسو می‌شوند. شیلر ادعا می کند که طبیعت گرایی مکانیکی نمی تواند به اندازه کافی ابعاد «بالاتر» جهان ما را که شامل اراده آزاد، آگاهی، غایت شناسی، کلیات، و برای برخی مفهوم خدا می شود، توضیح دهد. برعکس، متافیزیک انتزاعی برای درک جنبه‌های «پایین‌تر» جهان ما (مانند نقص، شار، فیزیکی) ناکافی است. اگرچه بیان شیلر از این موضع میانی تا حدی مبهم است، او پیشنهاد می کند که متافیزیک به عنوان کمک ابزاری برای تحقیق عمل می کند، ارزش آن منوط به سودمندی توضیحی آن است.

در نیمه دوم قرن بیستم، استفان تولمین ادعا کرد که بین واقعیت انحصاری و ظاهری متفاوت ظاهر می شود. در نتیجه، تحقیقات در مورد ماهیت "واقعیت نهایی" مورد بحث قرار می گیرند. متعاقباً، دانیل دنت، فیلسوف پسا تحلیلی، گزاره‌ای قابل مقایسه ارائه کرده است، و معتقد است که درک جامع جهان مستلزم شناخت ابعاد « نحوی» واقعیت (مثلاً حرکت اتمی) و ویژگی‌های «معانی» نوظهور آن است (مثلاً، پاسخ‌گویی به معنا و ارزش‌گرایی

معنای

مناسب و ارزش‌گرایانه‌ی RAD). مرزهای معرفتی علم، ماهیت ذاتی معنا و ارزش، و کارآمدی تقلیل گرایی. چنین سؤالاتی در گفتمان معاصر در مورد رابطه بین دین و علم اهمیت قابل توجهی دارند، جایی که غالباً فرض می شود - بحثی که عمدتاً توسط عملگرایان رد شده است - که تحقیقات علمی همه پدیده های معنادار را به تظاهرات "صرفا" فیزیکی تقلیل می دهد.

فلسفه ذهن

هم جان دیویی در تجربه و طبیعت (1929) و هم نیم قرن بعد، ریچارد رورتی در فلسفه و آینه طبیعت (1979) ادعا کردند که بخش قابل توجهی از گفتمان مربوط به رابطه ذهن و بدن از مبهم های مفهومی ناشی می شود. در عوض، آنها ادعا می‌کنند که قرار دادن «ذهن» یا «ذهن» به عنوان یک مقوله هستی‌شناختی متمایز غیرضروری است.

پراگماتیست ها در رابطه با رویکرد فلسفی مناسب - ساکت گرا یا طبیعت گرایانه - نسبت به مسئله ذهن و بدن اختلاف نظر دارند. طرفداران موضع ساکت‌گرایانه، از جمله رورتی، از حل این مشکل دفاع می‌کنند و آن را یک موضوع شبه می‌دانند. برعکس، طبیعت گرایان معتقدند که این یک تحقیق تجربی ماهوی است.

اخلاق

پراگماتیسم هیچ تمایز اساسی بین استدلال عملی و نظری و یا هیچ گونه واگرایی هستی شناختی بین گزاره های واقعی و قضاوت های ارزشی قائل نیست. اخلاق پراگماتيستي ديدگاه انسان گرايانه اي را اتخاذ مي كند و مدعي است كه معيار نهايي اخلاق صرفاً در ارتباط آن با دغدغه هاي انساني است. در نتیجه، ارزش‌های ستودنی آن‌هایی هستند که با توجیهات صحیح پشتیبانی می‌شوند، مفهومی که اغلب به آن «رویکرد دلایل خوب» می‌گویند. این مفهوم‌سازی پراگماتیستی پیش از استدلال‌های مشابهی است که توسط فیلسوفان دیگر، از جمله جروم اشنیویند و جان سرل ارائه شده‌اند، که بر شباهت‌های قابل توجهی بین ارزش‌ها و واقعیت‌ها تأکید کرده‌اند.

مشارکت‌های اخلاقی ویلیام جیمز، که در مقاله‌اش اراده باور بیان شده است، اغلب به‌عنوان حمایت از نسبی‌گرایی یا غیرعقلانی بودن به اشتباه تعبیر شده است. با این حال، این مقاله اساساً ادعا می کند که ملاحظات اخلاقی ذاتاً شامل یک عنصر اعتماد یا ایمان است و افراد نمی توانند به طور مداوم تصمیمات اخلاقی را تا زمانی که شواهد تجربی قطعی در دسترس باشند به تعویق بیاندازند.

پژوهش‌های اخلاقی ذاتاً به حل‌هایی نیاز دارند که نمی‌توانند منتظر تأیید تجربی باشند. یک سؤال اخلاقی مربوط به آن چیزی نیست که به طور ملموس وجود دارد، بلکه به آنچه که خیر را تشکیل می دهد، یا اگر وجود داشته باشد، خوب است. ... هر نهاد اجتماعی، صرف نظر از مقیاسش، ساختار خود را حفظ می کند زیرا هر یک از اعضای تشکیل دهنده تعهدات خود را با این اطمینان انجام می دهند که دیگران به طور همزمان به تعهدات خود عمل خواهند کرد. هنگامی که یک نتیجه مطلوب از طریق تلاش‌های مشترک افراد مستقل متعدد محقق می‌شود، وجود واقعی آن صرفاً به اعتماد بنیادی در میان افرادی که مستقیماً درگیر هستند نسبت داده می‌شود. دولت‌ها، نیروهای نظامی، شرکت‌های تجاری، کشتی‌های دریایی، مؤسسات دانشگاهی و تیم‌های ورزشی همگی تحت این پیش‌شرط فعالیت می‌کنند. بدون آن، نه تنها دستاوردها دست نیافتنی هستند، بلکه حتی تلاش ها نیز ناآگاه باقی می مانند.

در میان پراگماتیست های کلاسیک، جان دیویی توجه علمی قابل توجهی را به موضوعات اخلاق و دموکراسی اختصاص داد. دیویی در مقاله اصلی خود، "سه عامل مستقل در اخلاق" تلاش کرد تا سه دیدگاه فلسفی بنیادی در مورد اخلاق را ترکیب کند: مفهوم حق، مفهوم نیکوکار، و ایده خیر. او اظهار داشت که در حالی که هر یک از این دیدگاه‌ها چارچوب‌های ارزشمندی برای تأمل در معضلات اخلاقی ارائه می‌دهند، پتانسیل اختلاف بین آنها همیشه راه‌حل‌های مستقیمی را به همراه نمی‌آورد.

دیویی بیشتر از دوگانگی سفت و سخت بین ابزار و هدف انتقاد کرد، که او آن را به‌عنوان عاملی در کاهش کیفیت کار روزانه و تجارب آموزشی که اغلب به‌عنوان تجارب عینی در آینده به‌عنوان تجربه‌ای عینی به‌عنوان تجربه‌ای که اغلب به‌عنوان تجربه‌های آموزشی در آینده کمک می‌کند، مورد نقد قرار داد. او بر ضرورت درگیر شدن در کار معنادار تأکید کرد و از یک فلسفه آموزشی دفاع کرد که یادگیری را نه تنها به عنوان آمادگی برای زندگی، بلکه به عنوان جنبه جدایی ناپذیر زندگی در نظر می گرفت.

دیویی مخالفت خود را با فلسفه های اخلاقی معاصر، به ویژه احساسات گرایی آلفرد آیر ابراز کرد. او اخلاق را به‌عنوان یک رشته تجربی بالقوه مفهوم‌سازی کرد و پیشنهاد کرد که ارزش‌ها به‌طور دقیق‌تر نه به‌عنوان احساسات یا دستورات، بلکه بیشتر به‌عنوان فرضیه‌هایی در مورد اینکه کدام اعمال نتایج رضایت‌بخشی به همراه خواهند داشت، یا آنچه او به‌عنوان تجربه نهایی تعیین می‌کند، توصیف می‌شوند. نتیجه این دیدگاه این است که اخلاق با توجه به ناتوانی مکرر بشر در تعیین دقیق آنچه که واقعاً آنها را برآورده می کند، یک تلاش خطاپذیر است.

در اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم، پراگماتیسم در حوزه اخلاق زیستی، به ویژه توسط فیلسوفان جان لاچس و شاگردش گلن مک گی، مورد حمایت قرار گرفت. نشریه مک گی در سال 1997، کودک کامل: رویکردی عملی به مهندسی ژنتیک، از طرفداران فلسفه کلاسیک آمریکایی تمجید شد، اما از درون اخلاق زیستی به دلیل بیان نظریه عمل‌گرایانه اخلاق زیستی و به چالش کشیدن آن در اصولگرایی پزشکی، انتقاداتی را از درون اخلاق زیستی برانگیخت. مجموعه‌ای به نام اخلاق زیستی عمل‌گرا که توسط انتشارات ام‌آی‌تی منتشر شد، پاسخ‌های فلسفی به این گفتمان را گردآوری کرد که شامل مشارکت‌های دانشمندانی مانند میکا هستر و گریفین تروتر بود، که بسیاری از آنها نظریه‌های خود را بر اساس آثار بنیادی دیویی، پیرس، رویس و دیگران تدوین کردند. Lachs، به طور مستقل و در عین حال از مشارکت دیویی و جیمز، کاربردهای مختلفی از پراگماتیسم را در اخلاق زیستی توسعه داد.

انتشارات دانشگاه آکسفورد جعبه ابزار اخلاقی قرن بیست و یکم توسط آنتونی وستون و باب فیشر را منتشر کرد، که به عنوان یکی از کتاب‌های درسی اخلاقی نادر در چارچوب دیدگاه‌های عملی کاملاً جای می‌گیرد. تاد لکان اخلاق سازی نشان دهنده کمک عملگرایانه قابل توجهی به فرااخلاق است. لکان معتقد است که اخلاق یک عمل خطاپذیر و در عین حال عقلانی است که به طور سنتی به اشتباه به عنوان منبعی بنیادی از نظریه یا اصول تعبیر می شود. او برعکس معتقد است که چارچوب‌ها و قواعد نظری به‌عنوان ابزاری پدیدار می‌شوند که برای افزایش دانایی کاربرد عملی طراحی شده‌اند.

رابرت ال. هولمز، با تکیه بر چارچوب فلسفی جان دیویی، دیدگاهی عمل گرایانه در مورد نظریه جنگ عادلانه ارائه می دهد. او مدعی است که کاربرد معاصر نظریه جنگ عادلانه به دلیل وابستگی آن به تفسیرهای ذهنی از نتایج «عادلانه» یا «ناعادلانه» ذاتاً مشکل ساز است. هولمز از فراتر رفتن از چنین تحلیل دوتایی با اتخاذ یک چشم‌انداز جهانی جامع حمایت می‌کند که «صورت فلکی ارزش‌ها و شیوه‌های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، مذهبی و اخلاقی» را که به تداوم تاریخی جنگ کمک می‌کند، ادغام می‌کند. در نهایت، او معتقد است که یک الزام اخلاقی اولیه جهانی علیه کشتار، مبنای عقلانی کافی برای شکل بدیعی از «صلح‌گرایی وجودی» عمل‌گرایانه ارائه می‌دهد.

زیبایی شناسی

کار اصلی جان دیویی، هنر به‌عنوان تجربه، که از سخنرانی‌های ویلیام جیمز او در دانشگاه هاروارد نشأت می‌گیرد، به دنبال نشان دادن ارتباط ذاتی بین هنر، فرهنگ و زندگی روزمره بود (IEP). دیویی استدلال می کرد که هنر باید جزء جدایی ناپذیر وجود خلاق هر کس باشد، نه یک حوزه انحصاری که برای گروهی از هنرمندان اختصاص دارد. او همچنین بر نقش فعال مخاطبان تأکید کرد و آنها را چیزی فراتر از دریافت کنندگان منفعل نشان داد. مفهوم‌سازی دیویی از هنر از سنت زیبایی‌شناختی استعلایی که توسط امانوئل کانت ایجاد شد، که بر شخصیت منحصربه‌فرد هنر و ماهیت بی‌علاقه قدردانی زیبایی‌شناختی تأکید داشت، فاصله گرفت. جوزف مارگولیس به عنوان یک زیبایی‌شناس پراگماتیست معاصر برجسته است. مارگولیس یک اثر هنری را به‌عنوان «یک موجودیت فیزیکی تجسم یافته و از نظر فرهنگی پدیدآورنده» توصیف می‌کند، و آن را به‌عنوان «گفته‌ای» انسانی می‌بیند که با فعالیت‌ها و فرهنگ گسترده‌تر انسانی همسو می‌شود، نه یک ناهنجاری هستی‌شناختی. او بر پیچیدگی ذاتی و غیرقابل بررسی آثار هنری تأکید می‌کند و اظهار می‌دارد که نمی‌توان تفسیر واحد و قطعی ارائه کرد.

فلسفه دین

جان دیویی و ویلیام جیمز هر دو ارتباط مستمر دین در جامعه مدرن را بررسی کردند، با دیویی در یک ایمان مشترک و جیمز در انواع تجربه دینی به این موضوع پرداختند.

موضع کلی عمل گرایانه ویلیام جیمز این را مطرح می کند که حقیقت منوط به کارآمدی است. در نتیجه، گزاره‌ای مانند «دعا شنیده می‌شود» ممکن است در سطح روان‌شناختی کارایی مؤثری داشته باشد، اما (الف) ممکن است تحقق نتایج مطلوب را تسهیل نکند، و (ب) می‌تواند به‌طور دقیق‌تر به اثرات تسکینی آن نسبت داده شود تا دریافت الهی از دعا. بنابراین، عمل گرایی نه ذاتاً مخالف دین است و نه به عنوان عذرخواهی برای ایمان دینی عمل می کند. با این وجود، چارچوب متافیزیکی جیمز صحت بالقوه ادعاهای هستی‌شناختی دینی را در خود جای می‌دهد. همانطور که او در کتاب انواع تجربه دینی نتیجه گرفت، دیدگاه او وجود واقعیت های متعالی را نفی نمی کند. درعوض، او از حق مشروع معرفتی برای داشتن باورها در چنین واقعیت‌هایی، با توجه به تأثیر قابل اثبات آن‌ها بر زندگی افراد و مقاومت آن‌ها در برابر تأیید یا ابطال از طریق استدلال عقلانی یا داده‌های حسی تجربی، دفاع می‌کرد.

در اندیشه تاریخی، جهان ساخته شده (کالیفرنیا، ژوزف195) متفاوت وجود دارد. "واقعیت." او پیشنهاد می‌کند که اصطلاح «وجود» را منحصراً برای موجوداتی که به وضوح «ثانویه‌ی پیرس» را نشان می‌دهند، محفوظ بماند، که مشخصه آن ظرفیت آنها برای اعمال مقاومت فیزیکی بی‌رحمانه است. برعکس، موجوداتی که بر ما تأثیر می گذارند، مانند اعداد، ممکن است علیرغم اینکه «وجود ندارند» «واقعی» در نظر گرفته شوند. مارگولیس معتقد است که در این چارچوب زبانی، خدا به دلیل تأثیرگذاری بر اعمال مؤمنان می‌تواند «واقعی» تلقی شود، اما ممکن است «وجود نداشته باشد».

آموزش

آموزش پراگماتیک نشان دهنده یک فلسفه آموزشی است که به انتقال دانشی که مستقیماً در زندگی قابل استفاده است و رشد شخصی در دانش آموزان را در اولویت قرار می دهد. فیلسوف آمریکایی جان دیویی به طور گسترده ای به عنوان یک شخصیت اساسی در رویکرد عملگرایانه به آموزش شناخته می شود.

نئوپراگماتیسم

نئوپراگماتیسم یک طبقه‌بندی گسترده معاصر را تشکیل می‌دهد که متفکران مختلفی را در بر می‌گیرد که بینش‌های مهمی را از عمل‌گرایان کلاسیک ادغام می‌کنند در حالی که به طور همزمان واگرایی‌های اساسی را نشان می‌دهند. این واگرایی‌ها می‌توانند در روش‌شناسی فلسفی آن‌ها ظاهر شوند، زیرا بسیاری به سنت تحلیلی پایبند هستند، یا در چارچوب‌های مفهومی‌شان. به عنوان مثال، C. I. Lewis واقع‌گرای مفهومی به شدت از دیویی انتقاد می‌کرد و ریچارد رورتی نوپراگماتیست نسبت به پیرس ابراز انزجار کرد.

چهره‌های برجسته در پراگماتیسم تحلیلی شامل هیلاری پاتنم، دبلیو وی او کواین، دونالد دیویدسون، و به‌ویژه ریچارد رورتی در کارهای اولیه‌اش هستند که با انتشارات خود در سال 1979، فلسفه و آینه طبیعت، در فلسفه نوپراگماتیسم پیشگام شدند. نظریه پرداز اجتماعی برزیلی روبرتو اونگر از مفهومی دفاع می کند که او آن را پراگماتیسم رادیکال می نامد. هدف این رویکرد «غیرطبیعی‌کردن» ساختارهای اجتماعی و فرهنگی است، و ادعا می‌کند که افراد این ظرفیت را دارند که اساساً رابطه خود را با محیط‌های اجتماعی و فرهنگی که در آن زندگی می‌کنند تغییر دهند، نه صرفاً اصلاح تدریجی ترتیبات و باورهای موجود. رورتی بعدها در دوران حرفه‌ای خود، در کنار یورگن هابرماس، همسویی نزدیک‌تری با سنت‌های فلسفی قاره‌ای نشان داد.

در میان دانشمندان نوپراگماتیست که پایبندی قوی‌تری به پراگماتیسم کلاسیک داشتند، سیدنی هوک و سوزان هاک هستند، که دومی به‌خاطر نظریه بنیان‌گذارش شناخته می‌شود. مفاهيم پراگماتيستي متعدد، به ويژه آنهايي كه پيرس پيشنهاد كرده است، به طور طبيعي در چارچوب نظري تصميم‌گيري آيزاك لوي براي بازسازي معرفت‌شناختي بيان مي‌شوند. نیکلاس رسچر شکل متمایز خود را از پراگماتیسم روش‌شناختی پیشنهاد کرد که کارآمدی عمل‌گرایانه را نه به عنوان جایگزینی برای حقیقت، بلکه به عنوان مکانیزمی برای اثبات آن تفسیر می‌کند. علاوه بر این، رسچر از طرفداران ایده آلیسم عملگرا بود.

طبقه‌بندی همه متفکران عمل‌گرا چالشی است. به دنبال ظهور فلسفه پسا تحلیلی و تنوع فزاینده در گفتمان فلسفی انگلیسی-آمریکایی، بسیاری از فیلسوفان ایده های عمل گرایانه را بدون همسویی صریح با مکتب جذب کردند. به عنوان مثال می توان به دانیل دنت، شاگرد سابق کواین، و استفان تولمین اشاره کرد که موضع فلسفی آنها از طریق نفوذ ویتگنشتاین شکل گرفت و تولمین را وادار کرد تا ویتگنشتاین را به عنوان "یک عمل گرا از نوع پیچیده" توصیف کند. مارک جانسون نیز نمونه ای از این روند است، زیرا فلسفه تجسم یافته او اشتراکاتی را با پراگماتیسم به نمایش می گذارد، به ویژه در روانشناسی، واقع گرایی مستقیم، و موضع ضد دکارتی. پراگماتیسم مفهومی، نظریه ای از دانش، از مشارکت فیلسوف و منطق دان کلارنس ایروینگ لوئیس سرچشمه می گیرد. چارچوب معرفت‌شناختی آن در ابتدا در نشریه‌اش در سال 1929، ذهن و نظم جهانی: طرح کلی نظریه دانش بیان شد.

پراگماتیسم فرانسوی با نظریه‌پردازانی از جمله میشل کالن، برونو لاتور، میشل کروزیه، لوک بولتانسکی و لوران توو مرتبط است. این جریان فلسفی اغلب به عنوان نقطه مقابل مسائل ساختاری مورد توجه نظریه انتقادی فرانسوی پیر بوردیو تلقی می شود. اخیراً، پراگماتیسم فرانسوی در جامعه شناسی و انسان شناسی آمریکایی نیز نفوذ پیدا کرده است.

فیلسوفان جان آر. شوک و تیبور سولیموسی معتقدند که "هر نسل جدید نسخه های خود را از پراگماتیسم با به کارگیری بهترین روش های عملی و علمی موجود برای مسائل فلسفی

معاصر از نو کشف و ابداع می کند."

میراث ماندگار و اهمیت معاصر

در طول قرن بیستم، هم پوزیتیویسم منطقی و هم فلسفه زبان معمولی شباهت های مفهومی با پراگماتیسم را به نمایش گذاشتند. در حالی که پوزیتیویسم منطقی، مشابه پراگماتیسم، معیاری برای تأیید معنایی ارائه می‌دهد که هدف آن حذف متافیزیک نظری است، اما با تأکید نکردن بر عمل به همان اندازه پراگماتیسم، از هم جدا شد. پراگماتیست ها به ندرت از اصل معنایی خود استفاده می کردند تا تمام تحقیقات متافیزیکی را ذاتاً بی معنا بدانند. درعوض، پراگماتیسم معمولاً به دنبال اصلاح آموزه‌های متافیزیکی موجود یا تدوین آموزه‌های تجربی قابل تأیید بود، به جای دفاع از انکار کامل آنها.

گیلبرت رایل پراگماتیسم جیمز را به عنوان "یک منبع جزئی از اصل اثبات‌پذیری با زبانی نزدیک به اثبات‌پذیری"

شناسایی کرد. پراگماتیسم در مقایسه با سایر فلسفه های زبان. این ارتباط ناشی از جهت‌گیری نام‌گرایانه آن است (اگرچه پراگماتیسم پیرس به‌طور قابل‌توجهی از نومینالیسم منحرف می‌شود) و تأکید آن بر نقش عملکردی گسترده‌تر زبان در یک محیط، به جای تمرکز انحصاری بر روابط انتزاعی بین زبان و جهان.

پراگماتیسم با فلسفه فرآیند پیوندهای مفهومی دارد. بخش قابل توجهی از تفکر پراگماتیست کلاسیک از طریق تعامل با فیلسوفان فرآیندی مانند هنری برگسون و آلفرد نورث وایتهد تکامل یافته است، که عموماً به دلیل واگرایی های اساسی در سایر زمینه های فلسفی به عنوان پراگماتیست طبقه بندی نمی شوند. با این وجود، فیلسوف دونوان ایرون، پیوند محکمی را میان هنری برگسون، ویلیام جیمز عمل‌گرا و ژان پل سارتر اگزیستانسیالیست در رابطه با نظریه‌های مربوط به حقیقت خود مطرح می‌کند.

به‌علاوه، رفتارگرایی و کارکردگرایی در روان‌شناسی و جامعه‌شناسی ارتباطی با عمل‌گرایی نشان می‌دهند. با توجه به اینکه ویلیام جیمز و جان دیویی هر دو روانشناسان برجسته بودند و جورج هربرت مید خود را به عنوان یک جامعه شناس تثبیت کرد، این رابطه تعجب آور نیست.

پراگماتیسم بر پیوند ذاتی بین شناخت و کاربرد عملی تأکید می کند. در نتیجه، رشته‌های کاربردی مختلف از جمله مدیریت دولتی، علوم سیاسی، مطالعات رهبری، روابط بین‌الملل، حل تعارض و روش‌شناسی تحقیق، اصول بنیادی آن را یکپارچه کرده‌اند. این پیوند مفهومی اغلب بر اساس درک جامع دموکراسی بیان شده توسط دیوی و آدامز است.

تاثیر بر علوم اجتماعی

در اوایل قرن بیستم، کنش متقابل گرایی نمادین، یک چارچوب نظری برجسته در روانشناسی اجتماعی جامعه شناختی، از اصول عمل گرایی پدید آمد، به ویژه تحت تأثیر مشارکت جورج هربرت مید، چارلز کولی، چارلز سندرز پیرس، و چارلز سندرز پیرس.

در جایی که محتوای علوم اجتماعی از شاخه های دیگر علوم اجتماعی ویلیام جیمز در نظر گرفته شده است. وضعیت دانش علمی اجتماعی پابرجاست، علاقه علمی فزاینده ای به معرفت شناسی پراگماتیست وجود دارد.

طرفداران معتقدند که پراگماتیسم روش شناسی را ارائه می دهد که با تکثرگرایی و کاربرد عملی مشخص می شود.

تأثیر بر مدیریت دولتی

پراگماتیسم کلاسیک بیان شده توسط جان دیویی، ویلیام جیمز، و چارلز سندرز پیرس به طور قابل توجهی به تحقیقات در مدیریت دولتی کمک کرده است. محققان ادعا می کنند که عمل گرایی کلاسیک تأثیر عمیقی بر توسعه بنیادی این حوزه داشته است. اساساً، مدیران دولتی وظیفه دارند از کارآیی عملیاتی برنامه‌ها در زمینه‌های متنوع و مشکل‌محور اطمینان حاصل کنند و به طور روزانه مستقیماً با شهروندان درگیر شوند. مفهوم دیویی از دموکراسی مشارکتی به ویژه در این محیط عملیاتی مناسب است. علاوه بر این، دیدگاه دیویی و جیمز از نظریه به عنوان یک ابزار ابزاری به مدیران در فرمول بندی چارچوب های نظری برای رسیدگی به سیاست های پیچیده و چالش های اداری کمک می کند. به طور قابل‌توجه، ظهور مدیریت دولتی آمریکا با دوران اوج نفوذ پراگماتیست‌های کلاسیک مشابهت دارد.

یک بحث علمی در مورد اینکه کدام شکل از عمل‌گرایی - کلاسیک یا نئوپراگماتیسم - در مدیریت دولتی کاربرد بیشتری دارد، مطرح شده است. این گفتمان با معرفی مفهوم دیویی از جامعه تحقیق توسط پاتریشیا ام. شیلدز آغاز شد. هیو میلر متعاقباً به یکی از اجزای خاص این چارچوب اعتراض کرد: نگرش علمی، که در کنار وضعیت مشکل‌زا و دموکراسی مشارکتی است. این اعتراض اولیه بحث گسترده تری را ایجاد کرد، و پاسخ هایی را از سوی گروهی متنوع از جمله یک متخصص، یک اقتصاددان، یک برنامه ریز، دیگر دانشگاهیان مدیریت دولتی و فیلسوفان برجسته دریافت کرد. هم میلر و هم شیلدز پاسخ‌های بیشتری را به این گفت‌وگوی جاری ارائه کردند.

علاوه بر این، تحقیقات کاربردی در مدیریت دولتی، شامل تحلیل‌های مدارس منشور، برون‌سپاری، مدیریت مالی، اندازه‌گیری عملکرد، ابتکارات کیفیت زندگی شهری، و برنامه‌ریزی شهری، تا حدی از اصول عمل‌گرایانه کلاسیک در فرمول‌بندی چارچوب‌های کاربردی مفهومی آنالیز استفاده می‌کند. مدیران بخش بهداشت به دلیل ناقص بودن با انتقاداتی مواجه شده اند. پراگماتیست های کلاسیک معتقدند که دانش ذاتاً تحت تأثیر علایق انسانی است. منتقدان استدلال می‌کنند که تأکید انحصاری یک مدیر بر «نتیجه‌ها» در درجه اول در خدمت منافع نهادی خودشان است، که اغلب به قیمت نگرانی‌های شهروندان تمام می‌شود، که اغلب جنبه‌های رویه‌ای را در اولویت قرار می‌دهند. برعکس، دیوید برندل معتقد است که ظرفیت پراگماتیسم برای آشتی دادن دوگانگی‌ها، تمرکز بر چالش‌های عملی، ادغام دیدگاه‌های متنوع، تسهیل مشارکت همه ذینفعان مرتبط (شامل بیماران، خانواده‌ها و تیم‌های مراقبت‌های بهداشتی)، و ویژگی ذاتاً موقت آن، آن را به ویژه برای پرداختن به مسائل در این حوزه مناسب می‌کند.

تاثیر بر فمینیسم

فیلسوفان فمینیست، از اواسط دهه 1990، دوباره با پراگماتیسم کلاسیک درگیر شدند و آن را به عنوان منبعی اساسی برای چارچوب های نظری فمینیستی معرفی کردند. مشارکت‌های علمی سیگفرید، دوران، کیث و ویپس به‌دقت پیوندهای تاریخی و فلسفی بین فمینیسم و ​​عمل‌گرایی را بررسی می‌کنند. تأخیر در بازشناسی پیوند بین پراگماتیسم و ​​فمینیسم را می توان به به حاشیه راندن پراگماتیسم توسط پوزیتیویسم منطقی در اواسط قرن بیستم نسبت داد. در نتیجه، پراگماتیسم در گفتمان آکادمیک فمینیستی غایب شد. به طور متناقض، محققان فمینیست معاصر اکنون نقاط قوت اصلی پراگماتیسم را دقیقاً همان ویژگی هایی می دانند که قبلاً به کاهش تأثیر آن کمک می کردند. این نقاط قوت شامل نقدهای پایدار و اولیه آن از روش‌شناسی‌های علمی پوزیتیویستی، روشن‌سازی ابعاد ارزش‌زای ذاتی ادعاهای واقعی، دیدگاه زیبایی‌شناسی به‌عنوان بخشی جدایی‌ناپذیر از تجربه روزانه، اولویت دادن به دغدغه‌های سیاسی، فرهنگی و اجتماعی بر تحلیل صرفاً منطقی، بیان دوباره‌ای از رابطه بین بیان ما و انجام دادن آن است. ارتباط بین تئوری و عمل و مقاومت آن در برابر معرفت‌شناختی به نفع تأکید بر تجربه انضمامی.

جین آدامز توسط فیلسوفان فمینیست به‌عنوان شخصیتی بنیادی در پراگماتیسم کلاسیک شناخته می‌شود. مری پارکر فولت نیز به عنوان یک عمل‌گرای فمینیست برجسته ظاهر شد که کارش در اوایل قرن بیستم بر پویایی‌های سازمانی متمرکز بود. علاوه بر این، مشارکت های فلسفی دیویی، مید و جیمز به طور قابل ملاحظه ای با اصول فمینیستی متعددی همخوانی دارد. رشد فلسفی جین آدامز، جان دیویی و جورج هربرت مید متاثر از دوستی های شخصی، مشارکت مشترک در طرح های هال هاوس و حمایت جمعی آنها از حقوق زنان بود.

انتقادات

آرتور اونکن لاوجوی در مقاله 1908 خود، "سیزده پراگماتیسم" ادعا کرد که ابهام اساسی بین تأثیرات حقیقت یک گزاره و تأثیرات باور در یک گزاره وجود دارد، که در نتیجه بر شکست این مفاهیم در میان بسیاری از اندیشمندان تأکید می‌کند. لاوجوی سیزده موضع فلسفی متمایز را ترسیم کرد، که هر کدام را به عنوان پراگماتیسم طبقه بندی کرد.

در انتشارات خود در سال 1936، واقعیت و ذهن: معرفت شناسی، سلستین بیتل، رهبر فرانسیسکن، چندین انتقاد از پراگماتیسم را بیان کرد. بیتل اظهار داشت که برداشت عمل گرایانه ویلیام جیمز از حقیقت کاملاً ذهنی است و از تعریفی که به طور گسترده پذیرفته شده از حقیقت به عنوان مطابقت با واقعیت فاصله دارد. او تعریف عملگرایانه حقیقت را به عنوان فایده به عنوان «انحراف زبان» توصیف کرد. بیتل استدلال کرد که اگر حقیقت اساساً به آنچه سودمند است تقلیل یابد، دیگر موضوع تحقیق فکری نخواهد بود. در نتیجه، چالش معرفت شناختی ارائه شده توسط عقل حل نشده باقی می ماند و صرفاً برچسب گذاری شده است. به نظر بیتل، مفهوم سازی مجدد حقیقت به عنوان نتیجه اراده، حل مشکلات فکری را تسهیل نمی کند. بیتل تضادهای درک شده را در پراگماتیسم شناسایی کرد، مانند استفاده از واقعیت های عینی برای نشان دادن اینکه حقیقت از واقعیت عینی سرچشمه نمی گیرد، که به نظر او نشان داد که عمل گرایان به طور ضمنی حقیقت را به عنوان واقعیت عینی تصدیق کردند، برخلاف ادعای آنها که حقیقت صرفاً آن چیزی است که مفید است. بعلاوه، بیتل ادعا کرد که برخی اظهارات را نمی توان بر اساس رفاه انسان ارزیابی کرد. او مثالی از ادعای «ماشین در حال عبور است» را ارائه کرد و استدلال کرد که چنین اظهاراتی مربوط به «حقیقت و خطا» است و هیچ ارتباطی با رفاه انسان ندارد.

فیلسوف بریتانیایی برتراند راسل در اثر خود در سال 1945، تاریخ فلسفه غرب، فصل‌های جداگانه‌ای را به ویلیام جیمز و جان دیویی اختصاص داد و نکات توافق را تصدیق کرد و به طور همزمان دیدگاه جیمز در مورد حقیقت و رویکرد دیویی به تحقیق را به سخره گرفت. متعاقبا، هیلاری پاتنم اظهار داشت که راسل «یک کاریکاتور صرف» و «خواندن نادرست دیدگاه‌های جیمز» را ارائه می‌کند، در حالی که تام برک به طور گسترده استدلال می‌کند که راسل «شخصیت‌سازی نادرستی از دیدگاه دیویی» ارائه می‌دهد. برعکس، راسل در کتاب تحلیل ذهن خود، تجربه گرایی رادیکال جیمز را ستود و به تأثیر آن بر نظریه مونیسم خنثی خود اذعان کرد. جان دیویی، در پرونده برتراند راسل، علناً از راسل در برابر تلاش‌ها برای برکناری او از سمت دانشگاهی‌اش در کالج شهر نیویورک در سال 1940 دفاع کرد.

نئوپراگماتیسم ریچارد رورتی به دلیل نسبی گرایی درک شده اش از سوی نوپراگماتیست های همکار از جمله سوزان هاک و بسیاری از فیلسوفان تحلیلی با انتقاد مواجه شده است. با این حال، مشارکت‌های تحلیلی اولیه رورتی به‌طور چشمگیری با نوشته‌های بعدی‌اش، که برخی، از جمله خود رورتی، آن‌ها را بیشتر به نقد ادبی نسبت به فلسفه دسته‌بندی می‌کنند، متفاوت است، و در نتیجه اکثر مخالفت‌های منتقدان او را جلب می‌کنند. رورتی از مواضع خود در برابر اتهامات نسبی گرایی با این ادعا که این اتهامات ذاتاً این سؤال را مطرح می کند، دفاع کرده است. او استدلال می‌کند که کسانی که به او برچسب نسبی‌گرا می‌زنند، دوگانگی‌هایی مانند نسبی-مطلق، ظاهر-واقعیت، و ساخته شده- پیدا شده را پیش‌فرض می‌گیرند که رد آن‌ها ویژگی اساسی پراگماتیسم را تشکیل می‌دهد. از منظر پراگماتیستی، هم نسبی گرایی و هم مطلق گرایی در مورد حقیقت به یک اندازه بی معنی هستند، زیرا پراگماتیست ها یک حقیقت متافیزیکی و برون زبانی را مستقل از چارچوب های مفهومی انسانی مطرح نمی کنند. در عوض، رورتی ادعا می‌کند که پیشرفت‌ها در حوزه‌های علمی، فلسفی و اخلاقی از گفتمان جاری در مورد اینکه کدام واژگان مفهومی در پرداختن به چالش‌های اجتماعی مؤثرتر هستند، پدید می‌آیند.

لیستی از عملگرایان برجسته.

فلسفه آمریکایی: مجموعه ای از آثار فلسفی از ایالات متحده.

یادداشت ها.

مرجع.

منابع.

نظرسنجی

نظرسنجی‌ها

متن های اولیه
این مجموعه مقدماتی برخی از آثار مهم را حذف می کند در حالی که شامل متون مقدماتی کمتر به یاد ماندنی اما بسیار مؤثر است.

متن های ثانویه

انتقاد

منابع عمومی

منابع عمومی

درباره این نوشته

پراگماتیسم چیست؟

راهنمایی کوتاه درباره پراگماتیسم، ویژگی‌های اصلی، کاربردها و موضوعات مرتبط.

برچسب‌های موضوع

پراگماتیسم چیست توضیح پراگماتیسم مبانی پراگماتیسم نوشته‌های فلسفه فلسفه به کردی موضوعات مرتبط

جست‌وجوهای رایج درباره این موضوع

  • پراگماتیسم چیست؟
  • پراگماتیسم چه کاربردی دارد؟
  • چرا پراگماتیسم مهم است؟
  • چه موضوعاتی با پراگماتیسم مرتبط‌اند؟

آرشیو دسته‌بندی

مجموعه مقالات فلسفی و فلسفه کردی

در این بخش، به کاوش عمیق در دنیای گسترده فلسفه می‌پردازیم. از مباحث بنیادین اخلاق، ذهن و منطق گرفته تا بررسی جنبش‌های فلسفی بزرگ و اندیشه‌های فیلسوفان برجسته. همچنین، نگاهی ویژه به فلسفه کردی خواهیم داشت و ابعاد مختلف

خانه بازگشت به فلسفه