در گفتمان فلسفی، خردگرایی یک دیدگاه معرفتشناختی را تشکیل میدهد که ادعا میکند عقل بهعنوان منشأ اولیه و داور معرفت عمل میکند، یا اینکه عقل ذاتاً جایگزین روشهای جایگزین کسب دانش است. این موضع اغلب با سایر منابع بالقوه، از جمله ایمان، سنت، یا تجربه حسی تجربی در تضاد است. به طور دقیقتر، عقلگرایی بهعنوان یک چارچوب روششناختی یا ساختار نظری مفهومسازی میشود که در آن معیار نهایی برای حقیقت، عقلانی و قیاسی است، نه حسی.
در دوران روشنگری، یک کشمکش فلسفی مهم بین عقلگرایی به وجود آمد که گاهاً با ایناتیسم و تجربهگرایی در هم آمیخت. طرفداران عقل گرایی، مانند رنه دکارت، معتقد بودند که دانش عمدتاً فطری است و به عقل - یک قوه ذاتی ذهن انسان - امکان می دهد که مستقیماً حقایق منطقی را درک یا استنباط کند. برعکس، تجربهگرایان، که نمونهاش جان لاک است، ادعا کردند که دانش اساساً فطری نیست، بلکه بهطور بهینه از طریق مشاهدهی دقیق دنیای فیزیکی بیرونی از طریق تجربیات حسی به دست میآید. عقل گرایان معتقد بودند که اصول بنیادین در منطق، ریاضیات، اخلاق و متافیزیک دارای حقیقتی ذاتی هستند چنان عمیق که انکار آنها ناگزیر به تناقض می انجامد. اعتماد عمیق آنها به عقل باعث شد که اثبات تجربی و شواهد فیزیکی را برای اثبات حقایق معین زائد بدانند، و اظهار داشتند که "راه های قابل توجهی وجود دارد که مفاهیم و دانش ما مستقل از تجربه حسی به دست می آید".
درجات متفاوتی از تاکید بر این روش شناسی یا نظریه منجر به طیفی از عقل گرایان می شود که "از دیدگاه های معتدل، عقل گرایان از دیدگاه های معتدل سبقت گرفته اند. کسب دانش» به این ادعای رادیکال تر که عقل «راه منحصر به فرد معرفت» را تشکیل می دهد. در مفهومسازی پیشامدرن از عقل، عقلگرایی با خود فلسفه، جستوجوی سقراطی تحقیق، یا رویکرد مشکوکانه (شکگرایانه) به تفسیر اقتدار، همسو میشود، که به دنبال علل اساسی یا اساسی پدیدهها میگردد که آنها خود را به درک ما از قطعیت نشان میدهند.
پس زمینه
خردگرایی دارای تبار فلسفی است که به دوران باستان می رسد. خصلت تحلیلی ذاتی بسیاری از تحقیقات فلسفی، همراه با شناخت حوزههای دانش به ظاهر پیشینی مانند ریاضیات، و اصرار بر کسب دانش از طریق قوای عقلانی (اغلب به عنوان مثال، وحی مستقیم کنار گذاشته میشود)، مضامین عقلگرایانه را بهطور استثنایی در طول تاریخ برجسته کرده است. روشنگری، عقل گرایی نوعاً با ادغام روش شناسی های ریاضی در فلسفه مرتبط است، همانطور که در نوشته های دکارت، لایب نیتس و اسپینوزا مشهود است. این تجلی خاص اغلب خردگرایی قارهای نامیده میشود، به دلیل رواج آن در سنتهای فلسفی قارهای اروپا، برخلاف بریتانیا که تجربهگرایی در آن حاکم بود.
با این وجود، مرزبندی بین خود عقلگرایان و تجربهگرایان مفهومسازی متأخری بود که احتمالاً در زمان ناشناختهشناسان مفهومسازی کردند. علاوه بر این، تمایز بین این دو مکتب فلسفی به آن اندازه که اغلب به تصویر کشیده می شود مطلق نیست. برای مثال، دکارت و لاک دیدگاههای مشابهی را در مورد جوهر ایدههای انسانی به اشتراک گذاشتند.
پیروان برخی از گونههای عقلگرایانه معتقدند که با شروع اصول بنیادی مشابه بدیهیات هندسی، میتوان به طور قیاسی تمام دانش قابل تصور دیگر را مشخص کرد. باروخ اسپینوزا و گوتفرید لایب نیتس به عنوان فیلسوفان برجسته ای که این دیدگاه را به وضوح بیان کردند، برجسته می شوند. تلاش آنها برای پرداختن به چالشهای معرفتشناختی و متافیزیکی مطرح شده توسط دکارت، اصول اساسی عقلگرایی را بهطور چشمگیری ارتقا داد. هم اسپینوزا و هم لایب نیتس معتقد بودند که در اصل، همه اشکال دانش، از جمله درک علمی، تنها از طریق به کارگیری عقل به دست می آید. با این حال، هر دو تصدیق کردند که این در عمل برای انسان ها امکان پذیر نیست، مگر در حوزه های تخصصی مانند ریاضیات. با این وجود، لایب نیتس در کار خود اعتراف کرد که "همه ما در سه چهارم اعمال خود تجربی هستیم."
استفاده سیاسی
از عصر روشنگری، عقل گرایی سیاسی از لحاظ تاریخی از "سیاست عقل" دفاع کرده است، که عقلانیت، دین شناسی، فایده گرایی، سکولاریسم و بی دینی را در اولویت قرار داده است. در حالی که در ابتدا با ضدخدایی مشخص می شد، این عنصر اخیر برای پذیرفتن استدلال کثرت گرایانه تکامل یافت، که در میان ایدئولوژی های مذهبی و غیر مذهبی گوناگون قابل اجرا بود. فیلسوف جان کاتینگهام این درهم آمیختگی اجتماعی را مشاهده کرد، جایی که عقل گرایی به عنوان یک روش، به اشتباه با الحاد، یک جهان بینی متمایز، یکی شد:
از نظر تاریخی، بهویژه در طول قرنهای 17 و 18، اصطلاح «عقلگرا» اغلب به آزاداندیشانی اشاره میکرد که دیدگاههای ضد روحانی و ضد مذهبی داشتند. برای مدتی، این کلمه نیرویی کاملاً تحقیرآمیز پیدا کرد. برای مثال، در سال 1670، ساندرسون به طرز تحقیرآمیزی به «یک عقلگرای صرف، یعنی به زبان انگلیسی ساده، یک ملحد نسخه آخر...» اشاره کرد. در حال حاضر، استفاده از «عقل گرا» برای توصیف جهان بینی که ماوراء طبیعی را کنار می گذارد، رو به کاهش است و تا حد زیادی با عباراتی مانند «انسان گرا» یا «ماتریالیست» جایگزین شده است. با این وجود، این استفاده قدیمی همچنان ادامه دارد.
کاربرد فلسفی
عقلگرایی غالباً در کنار تجربهگرایی قرار میگیرد. به طور کلی، این دیدگاهها ذاتاً متقابل نیستند، زیرا تعاریف خاصی به فیلسوف اجازه میدهد که هم از اصول عقلگرا و هم عقاید تجربهگرایانه استقبال کند. در افراطی ترین حالت، موضع تجربه گرایانه فرض می کند که همه ایده ها پسینی به دست می آیند، به این معنی که از طریق تجربه، چه از طریق حواس بیرونی و چه از طریق احساسات درونی مانند درد و رضایت. اساساً، تجربهگرایان معتقدند که دانش از تجربه سرچشمه میگیرد یا مستقیماً به آن وابسته است. برعکس، عقل گرایان ادعا می کنند که دانش پیشینی، از طریق استدلال منطقی و در نتیجه مستقل از ورودی حسی به دست می آید. همانطور که گالن استراوسون به اختصار بیان کرد، "شما می توانید ببینید که این درست است که روی مبل خود دراز بکشید. لازم نیست از روی مبل خود بلند شوید و به بیرون بروید و نحوه ی چیزها را در دنیای فیزیکی بررسی کنید. شما نیازی به انجام هیچ علمی ندارید."
واگرایی مرکزی بین این دو فلسفه به دانش و منشأ معتبر انسانی مربوط می شود. در حالی که هر دو در حوزه معرفتشناسی قرار میگیرند، بحث آنها عمدتاً حول مفهوم «ضمانت» میچرخد، که خود تحت چارچوب معرفتی گستردهتر نظریه توجیه قرار میگیرد. این نظریه که جزء معرفت شناسی است، در پی تبیین توجیه گزاره ها و باورهاست. معرفت شناسان ویژگی های معرفتی مختلف باور را بررسی می کنند که شامل توجیه، حکم، عقلانیت و احتمال می شود. در میان این چهار اصطلاح، "حکم" تا اوایل قرن بیست و یکم گسترده ترین استفاده و بحث را به خود اختصاص داده است. به طور کلی، توجیه، منطقی را نشان میدهد که مبنای پایبندی (احتمالی) یک فرد به یک باور است.
وقتی A ادعایی را مطرح میکند و B متعاقباً آن را به چالش میکشد، پاسخ معمولی A' مستلزم ارائه توجیهی برای آن است. روش شناسی خاصی که برای ارائه چنین توجیهی به کار می رود، تمایز بین عقل گرایی و تجربه گرایی را در میان دیگر دیدگاه های فلسفی مشخص می کند. بخش قابل توجهی از گفتمان در این حوزهها بر بررسی ماهیت دانش و رابطه متقابل آن با مفاهیم مرتبط مانند حقیقت، باور و توجیه متمرکز است.
اساساً، عقلگرایی بر سه ادعای اصلی استوار است. برای اینکه فردی عقل گرا در نظر گرفته شود، باید حداقل یکی از این موارد را بپذیرد: تز شهود/استنتاج، تز دانش فطری، یا تز مفهوم فطری. علاوه بر این، یک عقل گرا ممکن است ادعای ضروری بودن عقل یا ادعای برتری عقل را نیز بپذیرد، اگرچه پایبندی به هر یک از اینها پیش نیازی برای شناسایی به عنوان یک عقل گرا نیست.
ضرورت تز عقل چنین فرض می کند: "دانشی که در امتداد موضوع، در امتداد موضوع، وبه دست می آوریم. ایدهها و نمونههای دانش ذاتی در S نمیتوانستند از طریق تجربه حسی به دست بیایند." اساساً، این پایان نامه ادعا می کند که تجربه تجربی برای به دست آوردن دانش ناشی از عقل کافی نیست.
تز برتری عقل بیان می کند: "دانشی که ما در حوزه موضوعی S از طریق شهود و استنتاج به دست می آوریم، یا آنچه که ذاتاً وجود دارد، از هر دانشی که از طریق تجربه حسی به دست می آید، پیشی می گیرد." بنابراین، این تز مدعی است که عقل در مقایسه با تجربه تجربی منبع برتر دانش است.
عقل گرایان غالباً مواضع مشابهی را در مورد سایر جنبه های فلسفی اتخاذ می کنند. اکثر عقل گرایان شک و تردید را در مورد حوزه های دانشی که ادعا می کنند پیشینی قابل شناخت هستند را رد می کنند. این ادعا که برخی از حقایق ذاتاً شناخته شده هستند، رد شک و تردید در مورد آن حقایق را ضروری می کند. بهویژه برای عقلگرایان که تز شهود/استنتاج را پذیرفتهاند، مفهوم مبناگرایی معرفتی اغلب ظهور میکند. این دیدگاه بیان می کند که برخی از حقایق به طور مستقل و بدون اتکا به سایر باورها شناخته می شوند و متعاقباً به عنوان پایه ای برای کسب دانش بیشتر عمل می کنند.
تز شهود/کسر
"برخی گزارهها در یک حوزه موضوعی خاص، S، تنها با شهود قابل شناخت هستند؛ برخی دیگر با استنتاج از گزارههای شهودی قابل شناخت هستند."
به طور کلی، شهود دانشی پیشینی یا یک باور تجربی بیواسطه را تشکیل میدهد که با مستقیم بودن آن مشخص میشود و شکلی از بینش عقلانی را نشان میدهد. این شامل یک دلهره مستقیم است که یک باور موجه را ارائه می دهد. با این حال، ماهیت دقیق شهود همچنان موضوع بحث قابل توجهی است. به طور مشابه، استنتاج معمولاً به عنوان فرآیند استدلال از یک یا چند مقدمه کلی برای رسیدن به یک نتیجه منطقی معین تعریف می شود. از طریق کاربرد استدلالهای معتبر، میتوان از مقدمات شهودی نتیجهگیری کرد.
برای مثال، با ادغام هر دو مفهوم، میتوان دریافت که عدد سه اول است و از دو بیشتر میشود. از این دانش شهودی، می توان وجود یک عدد اول بیش از دو را استنباط کرد. در نتیجه، ترکیب شهود و استنتاج دانش پیشینی را به دست میدهد که مستقل از تجربه حسی به دست آمده است.
در حمایت از این تز، گوتفرید ویلهلم لایبنیتس، فیلسوف برجسته آلمانی، اظهار میدارد:
حواس، اگرچه برای همه دانش واقعی ما ضروری هستند، برای ارائه کل آن به ما کافی نیستند، زیرا حواس هرگز چیزی جز مصادیق، یعنی حقایق خاص یا فردی نمی دهد. اکنون تمام مواردی که یک حقیقت کلی را تأیید میکنند، هر چند متعدد باشند، برای اثبات ضرورت جهانی همین حقیقت کافی نیستند، زیرا نتیجه آن این نیست که آنچه قبلاً اتفاق افتاده، دوباره به همان شکل اتفاق میافتد. از آنجا چنین برمیآید که حقایق ضروری، مانند آنچه در ریاضیات محض و به ویژه در حساب و هندسه مییابیم، باید دارای اصولی باشند که اثبات آن نه به مصادیق و نه در نتیجه به شهادت حواس بستگی دارد، هرچند که بدون حواس هرگز به ذهنمان خطور نمیکرد که به آنها فکر کنیم…
تجربه گرایان، مانند دیوید هیوم، این تز را به عنوان چارچوبی برای توصیف روابط بین مفاهیم ما پذیرفته اند. در این چارچوب، تجربهگرایان ادعا میکنند که حقایق را میتوان از دانش کسبشده پسینی شهود و استنتاج کرد.
تغییر موضوعی که تز شهود/استنتاج به آن اعمال میشود، استدلالهای متنوعی را ایجاد میکند. اکثر عقل گرایان موافق هستند که ریاضیات از طریق به کارگیری شهود و استنتاج قابل شناخت است. برخی این را گسترش می دهند تا حقایق اخلاقی را در محدوده دانشی که از طریق شهود و استنتاج به دست می آید، در بر گیرد. علاوه بر این، برخی از عقل گرایان معتقدند که متافیزیک نیز از طریق این تز قابل شناخت است. بدیهی است که با گسترش دامنه موضوعاتی که عقل گرایان با تز شهود/استنتاج ادعا می کنند قابل شناخت هستند، یقین آنها در باورهای موجه افزایش می یابد و پایبندی آنها به خطاناپذیری شهود شدیدتر می شود که منجر به ادعاهای بحث برانگیزتر و شکل رادیکال تری از عقل گرایی می شود.
فراتر از تنوع در موضوع، عقل گرایان همچنین قدرت ادعاهای خود را با اصلاح مفهوم خود از حکم معرفتی تعدیل می کنند. در حالی که برخی از عقل گرایان باورهای موجه را به عنوان باورهایی که کاملاً فاقد شک هستند تعریف می کنند، برخی دیگر موضع محافظه کارانه تری اتخاذ می کنند و حکم را باوری فراتر از شک معقول می دانند.
خردگرایان نیز تفاسیر و ادعاهای متفاوتی را در رابطه با رابطه بین شهود و حقیقت نشان می دهند. برخی از عقل گرایان خطاناپذیری شهود را مطرح می کنند و ادعا می کنند که هر آنچه که شهود به عنوان حقیقت باشد، ذاتاً چنین است. در مقابل، بیشتر عقل گرایان معاصر اذعان دارند که شهود ممکن است همواره معرفت خاصی را ارائه نکند، در نتیجه امکان القای یک گزاره نادرست توسط یک فریبکار را فراهم می کند، مشابه اینکه چگونه یک عامل خارجی ممکن است باعث ادراک اشیاء موجود شود.
پایان نامه دانش ذاتی
"ما از برخی حقایق در یک حوزه موضوعی خاص، S، به عنوان بخشی از طبیعت عقلانی خود آگاهی داریم."
تز دانش ذاتی شباهت اساسی با تز شهود/استنتاج دارد، زیرا هر دو معتقدند که دانش پیشینی کسب میشود. با این حال، توضیحات آنها در مورد مکانیسم کسب دانش متفاوت است. تز دانش فطری، همانطور که از نامش برمی آید، ادعا می کند که دانش ذاتاً جزء ماهیت عقلانی ما را تشکیل می دهد. در حالی که تجربیات تجربی می توانند فرآیندی را آغاز کنند که این دانش را به آگاهی آگاهانه می رساند، این تجربیات خود دانش را منتقل نمی کنند. در عوض، در نظر گرفته میشود که این دانش از ابتدا وجود داشته است، با تجربه صرفاً برای روشن کردن آن، دقیقاً مانند یک عکاس که دیافراگم عدسی را تنظیم میکند تا پسزمینه تصویر را واضح کند، که همیشه وجود داشت اما قبلاً تمرکز نداشت.
این پایاننامه به یک چالش معرفتشناختی اساسی در رابطه با ماهیت تحقیق میپردازد، که در ابتدا توسط PlatoMenoi> بیان شد. تحقیق افلاطون به بررسی چگونگی کسب دانش افراد از یک قضیه هندسی از طریق تحقیق می پردازد. او پارادوکسی را مطرح میکند: "اگر ما قبلاً دانش را در اختیار داریم، نیازی به تحقیق نیست. اگر دانش نداشته باشیم، نمیتوانیم آنچه را که در جستجوی آن هستیم شناسایی کنیم، یا آن را پس از کشف تشخیص دهیم. در نتیجه، دانش یک قضیه را نمیتوان از طریق تحقیق به دست آورد، با این حال به وضوح چنین دانشی را داریم." تز دانش ذاتی راه حلی برای این پارادوکس ارائه می دهد. عقل گرایان با ادعای اینکه دانش در درون ما قرار دارد، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه، استدلال می کنند که یادگیری، به معنای متعارف آن، کسب اطلاعات جدید نیست، بلکه فعال سازی یا شناسایی درک از قبل موجود است.
تز مفهوم ذاتی
"ما برخی از مفاهیمی را داریم که در یک حوزه موضوعی خاص، S، به عنوان بخشی از ماهیت عقلانی خود به کار می بریم."
همانند تز دانش ذاتی، تز مفهوم فطری پیشنهاد می کند که مفاهیم خاصی ذاتی قوای عقلانی ما هستند. این مفاهیم ذاتاً پیشینی هستند و تجربه حسی را برای تشخیص ماهیت بنیادی آنها بی اهمیت جلوه می دهند، اگرچه چنین تجربه ای ممکن است ظهور آنها را در آگاهی آگاهانه تسهیل کند.
در اثر اصلی خود، مراقبه هایی در فلسفه اول، رنه دکارت سه دسته از ایده های من را ترسیم می کند: برخی از آنها ناخواسته هستند و برخی دیگر توسط من اختراع شده اند
ایدههای تصادفی مفاهیمی را نشان میدهند که از طریق تجربیات حسی به دست میآیند، که با احساساتی مانند گرما مثال میزنند، زیرا از منابع خارجی سرچشمه میگیرند، کیفیتهای متمایز خود را منتقل میکنند و خارج از کنترل ارادی هستند. ایدههایی که توسط افراد ابداع شدهاند، مانند آنهایی که در اساطیر، افسانهها و افسانهها رایج است، سازههایی هستند که از دیگر مفاهیم از پیش موجود مشتق شدهاند. سرانجام، ایدههای فطری، از جمله مفاهیم کمال، آن دسته از مفاهیمی هستند که از فرآیندهای ذهنی فراتر از آنچه تجربه مستقیم یا غیرمستقیم میتواند ارائه کند، ناشی میشوند.
گوتفرید ویلهلم لایبنیتس از مفهوم ایدههای فطری دفاع میکند و معتقد است که ذهن به طور فعال ماهیت مفاهیم را شکل میدهد. برای نشان دادن این موضوع، او در اثر مقالات جدید در مورد درک انسان، ذهن را با یک بلوک از سنگ مرمر مقایسه کرد.
این قیاس از یک بلوک از سنگ مرمر رگهدار استفاده میکند که آن را با یک بلوک یکنواخت یا یک لوح خالی، که از نظر فلسفی tabula rasa نامیده میشود، در تضاد قرار میدهد. اگر روح یک لوح خالی بود، حقایقی در درون ما قرار می گرفتند که شبیه به شکل هرکول در یک بلوک مرمری تمایز نیافته است، جایی که سنگ مرمر نسبت به شکلی که دریافت می کند کاملاً خنثی است. با این حال، اگر این سنگ حاوی رگه هایی باشد که هرکول را از قبل نشان می دهند، دارای استعداد ذاتی است و هرکول را به یک معنا ذاتی می کند. کشف این رگها به تلاش نیاز دارد - صیقل دادن و برداشتن مواد مانع. به همین ترتیب، ایدهها و حقایق بهعنوان تمایلات، تمایلات، عادتها یا پتانسیلهای طبیعی در درون ما ذاتی هستند نه بهعنوان فعالیتهای کاملاً تحققیافته. این پتانسیل ها، اگرچه اغلب نامحسوس هستند، به طور مداوم با فعالیت های مربوطه همراه هستند.
فیلسوفانی مانند جان لاک، یک تجربهگرای برجسته روشنگری، معتقدند که تز دانش فطری و نظریه مفهوم ذاتی یکسان هستند. برعکس، چهرههایی مانند پیتر کاروترز بر تمایز خود تأکید میکنند. در عقل گرایی، میزان مناقشه و رادیکالیسم مرتبط با موضع یک فیلسوف مستقیماً با کمیت و تنوع مفاهیمی که به عنوان فطری فرض شده اند، ارتباط دارد. متن تاکید میکند که «هرچه مفهومی از تجربه حذف شود و عملیات ذهنی که بتوانیم بر روی تجربه انجام دهیم، بهطور منطقیتری میتوان ادعا کرد که فطری است». به عنوان مثال، مفهوم مثلث کامل که فاقد همتایان تجربی مستقیم است، در مقایسه با مفهوم درد، که مستقیماً تجربه میشود، کاندیدای قانعکنندهتر برای فطری بودن در نظر گرفته میشود.
نمای کلی تاریخی
فلسفه خردگرایانه در دوران باستان غربی
در حالی که عقل گرایی مدرن پس از دوران باستان ظهور کرد، فیلسوفان باستان اصول اساسی آن را پایه گذاری کردند. به ویژه، آنها این درک را معرفی کردند که دانش معین منحصراً از طریق تفکر عقلانی قابل دسترسی است.
فیثاغورث (570–495 قبل از میلاد)
فیثاغورث یکی از اولین فیلسوفان غربی است که بر بینش عقلانی تأکید کرده است. او که به عنوان یک ریاضیدان، عارف و دانشمند برجسته مورد احترام است، در درجه اول به خاطر قضیه فیثاغورث و برای روشن کردن همبستگی ریاضی بین طول سیم عود و زیر و بم های موسیقی شناخته شده است. فیثاغورث «معتقد بود که این هارمونیها ماهیت نهایی واقعیت را منعکس میکنند» و عقلگرایی متافیزیکی ضمنی خود را با حکم «همه چیز عدد است» در بر میگیرد. فرض بر این است که او دیدگاه عقل گرایانه را که بعداً توسط گالیله (1564-1642) منعکس شد، پیش بینی کرد و جهانی را تصور کرد که کاملاً توسط قوانین قابل بیان ریاضی اداره می شود. علاوه بر این، مشهور است که او اولین فردی است که خود را فیلسوف، به معنای «عاشق خرد» معرفی کرده است.
افلاطون (427–347 قبل از میلاد)
افلاطون اهمیت بسیار زیادی برای بینش عقلانی قائل بود، اصلی که در آثار اصلی او از جمله مینو و جمهوری مشهود است. او نظریه اشکال (همچنین به عنوان نظریه ایده ها شناخته می شود) را توضیح داد، که فرض می کند که واقعیت نهایی و بنیادی از جهان مادی قابل تغییر که از طریق احساس درک می شود، فراتر می رود. در عوض، در قلمروی انتزاعی، غیر مادی و در عین حال اساسی از اشکال یا ایده ها قرار دارد. به گفته افلاطون، این اشکال منحصراً از طریق عقل قابل دسترسی بودند، نه تجربه حسی. احترام عمیق او به عقل، به ویژه در هندسه، با کتیبهی آخرالزمان بالای سردر آکادمیاش مشخص میشود: «کسی که هندسه را جاهل نمیداند، وارد نشود».
ارسطو (384–322 قبل از میلاد)
سهم اصلی ارسطو در تفکر عقل گرایانه، توسعه و کاربرد منطق قیاسی در استدلال بود. او قیاس گرایی را اینگونه تعریف کرد: «گفتمانی که در آن چیزهای خاصی (خاص) مفروض شده اند، چیزی متفاوت از چیزهایی که فرض می شود نتیجه ضرورت می شود، زیرا این چیزها چنین هستند. علیرغم این تعریف گسترده، ارسطو تحلیل خود را به قیاسهای مقولهای که شامل سه گزاره مقولهای است، در رساله تحلیل قبلی محدود کرد. کار او همچنین شامل قیاسهای مودال طبقهبندی شده است.
قرون وسطی
در حالی که سه فیلسوف برجسته یونانی دیدگاههای متفاوتی در مورد آموزههای خاص داشتند، آنها به طور یکسان تأیید کردند که تفکر عقلانی میتواند دانش بدیهی را آشکار کند که در غیر این صورت انسانها نمیتوانستند بدون استفاده از عقل به آن پی ببرند. پس از مرگ ارسطو، تفکر خردگرایانه غربی عمدتاً از طریق ادغام آن با الهیات تجلی یافت، که نمونه آن در نوشتههای آگوستین، فیلسوفان اسلامی ابن سینا (ابن سینا) و اوروس (ابن رشد)، و فیلسوف و الهیدان یهودی، میمونیدس است. فرقه والدنسی نیز به همین ترتیب عقل گرایی را در اصول خود گنجاند. یک تحول مهم در سنت فکری غرب، تلاش توماس آکویناس در قرن سیزدهم برای ترکیب عقل گرایی یونانی با وحی مسیحی بود. به طور کلی، کلیسای کاتولیک روم عقل گرایان را به عنوان یک تهدید تلقی می کرد و آنها را افرادی توصیف می کرد که "در حالی که وحی را می پذیرند، از کلام خدا هر چیزی را که به قضاوت خصوصی آنها با عقل انسانی ناسازگار است رد می کنند."
خردگرایی کلاسیک
رنه دکارت4>h (1506)
دکارت به عنوان مولد عقل گرایی مدرن شناخته می شود و به طور گسترده ای به عنوان "پدر فلسفه مدرن" تحسین شده است. بخش قابل توجهی از گفتمان فلسفی غربی بعدی پاسخی است به آثار تأثیرگذار او که امروزه به شدت مورد بررسی قرار میگیرند.
دکارت معتقد بود که تنها دانش حقایق ابدی -شامل اصول ریاضی و زیربنای معرفتشناختی و متافیزیکی علوم از طریق عقل به دست میآید. اشکال دیگر دانش، مانند فیزیک، درگیری تجربی با جهان را ضروری میکرد که با روش علمی تسهیل میشد. او همچنین مدعی شد که علیرغم اینکه رویاها به روشنی تجارب حسی به نظر می رسند، نمی توانند دانش واقعی را در اختیار افراد قرار دهند. علاوه بر این، با توجه به اینکه تجربه حسی آگاهانه می تواند توهم ایجاد کند، ادراک حسی خود ذاتاً مستعد شک است. در نتیجه، دکارت استنباط کرد که تعقیب عقلانی حقیقت، شک و تردید را نسبت به تمام باورهای ناشی از واقعیت حسی الزام می کند. او این اعتقادات را در آثار مهمی مانند گفتار در مورد روش، تأملات در فلسفه اول و اصول فلسفه توضیح داد. دکارت روشی برای دستیابی به حقایق ابداع کرد و اظهار داشت که هر مفهومی که عقل (یا عقل) آن را تشخیص نمی دهد، نمی تواند به عنوان دانش طبقه بندی شود. به گفته دکارت، این حقایق «بدون هیچ گونه تجربه حسی» درک می شوند. حقایقی که از طریق عقل به آنها دسترسی پیدا میکند به عناصر بنیادی قابل درک با شهود تقسیم میشوند، که از طریق یک فرآیند صرفاً قیاسی، بینشهای روشنی از واقعیت به دست میدهد.
دکارت به عنوان یک نتیجه مستقیم از روش خود اظهار داشت که عقل به تنهایی معرفت را تعیین می کند و مستقل از حواس عمل می کند. به عنوان مثال، حکم معروف او، cogito ergo sum یا "من فکر می کنم، پس هستم" نشان دهنده یک نتیجه پیشینی است، به این معنی که قبل از هر تجربه تجربی در مورد موضوع به دست آمده است. مفهوم اساسی این است که خود عمل شک کردن به وجود خود ذاتاً وجود «من» را ثابت می کند که فکر را انجام می دهد. در اصل شک در شک خود غیر منطقی است. برای دکارت، این به عنوان یک اصل بنیادی انکارناپذیر برای سایر اشکال دانش عمل می کرد. دکارت همچنین یک دوگانگی متافیزیکی را پیش برد و بین مواد بدن انسان ("res extensa") و ذهن یا روح ("res cogitans" تفاوت قائل شد. با توجه به اینکه این دو ماده در سیستم دکارتی به عنوان مستقل و غیر قابل تقلیل در نظر گرفته می شوند، این تمایز بحرانی حل نشده باقی ماند و منجر به چیزی شد که به عنوان مشکل ذهن و بدن شناخته می شود.باروخ اسپینوزا (1632–14>1677)
فلسفه باروخ اسپینوزا که در اروپای قرن هفدهم توسعه یافت، چارچوبی سیستماتیک، منطقی و عقلانی را تشکیل میدهد. این نظام فلسفی که بر اساس اصول بنیادی بنا شده است، سازگاری درونی را نشان میدهد و به دنبال پاسخگویی به پرسشهای اساسی وجودی است، به ویژه این که «خدا فقط از نظر فلسفی وجود دارد». اسپینوزا از شخصیت هایی مانند دکارت، اقلیدس و توماس هابز، در کنار الهیات سنت فلسفی یهود، از جمله میمونید، تأثیر قابل توجهی گرفت. با این وجود، کار او به طور قابل ملاحظه ای از سنت های فکری رایج یهودی-مسیحی-اسلامی فاصله داشت. مفاهیم متعدد اسپینوزان در به چالش کشیدن متفکران معاصر پابرجاست و بسیاری از اصول او، به ویژه اصول مربوط به احساسات، برای روششناسی روانشناختی مدرن مرتبط است. حتی روشنفکران برجسته ای مانند گوته نیز در طول تاریخ درک «روش هندسی» اسپینوزا را چالش برانگیز دانسته اند. مقاله او، اخلاق، با ابهامات حل نشده و ساختار ریاضی مهیبی که هندسه اقلیدسی را تقلید می کند مشخص می شود. مشارکت های فلسفی اسپینوزا توجه فکری قابل توجهی را به خود جلب کرد و طرفدارانی مانند آلبرت انیشتین را به خود جلب کرد.
گوتفرید لایبنیز6-17>16
گاتفرید لایب نیتس، شخصیت محوری در عقل گرایی قرن هفدهم، در رشته های مختلف از جمله متافیزیک، معرفت شناسی، منطق، ریاضیات، فیزیک، فقه و فلسفه دین کمک های قابل توجهی کرد و او را به عنوان یکی از آخرین نسل ها به رسمیت شناخت. با این حال، نظام فلسفی او جدا از این پیشرفتهای فکری گستردهتر تکامل نیافته است. لایب نیتس صریحاً ثنویت دکارتی را رد کرد و بر عدم وجود جهان مادی تاکید کرد. به عقیده لایب نیتس، واقعیت شامل انبوه بینهایتی از مواد ساده است که او آنها را «موناد» نامید، مفهومی که مستقیماً تحت تأثیر پروکلوس قرار گرفته است.
لایبنیتس نظریه موناد خود را به عنوان پاسخی مستقیم به فلسفههای دکارت و اسپینوزا فرموله کرد، زیرا مخالفت او با دیدگاههای آنها توسعه چارچوب جایگزین را ضروری میکرد. در مابعدالطبیعه لایب نیتس، مونادها مؤلفههای اساسی واقعیت را نشان میدهند و موجودات بیجان و جاندار را تشکیل میدهند. در حالی که این واحدهای بنیادی کل جهان را منعکس میکنند، از اصول علیت و روابط فضایی که او آنها را «پدیدههای مستدل» توصیف میکند، مستثنی هستند. در نتیجه، لایب نیتس دکترین هماهنگی از پیش تثبیت شده خود را برای توضیح علیت مشاهده شده در دنیای پدیداری پیشنهاد کرد.
امانوئل کانت (1724–1804)h
امانوئل کانت به عنوان یک شخصیت بنیادی در فلسفه مدرن می ایستد و پارامترهای مفهومی را که تمام تحقیقات فلسفی بعدی را درگیر کرده است، ایجاد می کند. کانت اظهار داشت که ادراک انسانی به طور فعال قوانین طبیعی را شکل می دهد و عقل به عنوان خاستگاه نهایی اخلاق عمل می کند. مشارکت های فلسفی او تأثیر قابل توجهی را در گفتمان معاصر، به ویژه در رشته هایی مانند متافیزیک، معرفت شناسی، اخلاق، فلسفه سیاسی، و زیبایی شناسی حفظ می کند.
کانت چارچوب معرفت شناختی خود را «ایدئالیسم استعلایی» تعیین کرد، و در ابتدا این دیدگاه ها را در آثار خود بیان کرد. دلیل. در این متن، او مدعی شد که آموزههای عقلگرا و تجربهگرا از محدودیتهای ذاتی رنج میبرند. او در خطاب به عقل گرایان به طور گسترده اظهار داشت که عقل محض زمانی مغالطه آمیز می شود که از مرزهای خود تجاوز کند و مدعی درک موجوداتی است که ذاتاً از همه تجربیات ممکن، مانند وجود خدا، اراده آزاد و جاودانگی روح انسانی فراتر می روند. کانت این موجودات را «چیز در خود» نامید و بیشتر استدلال کرد که ماهیت ذاتی آنها به عنوان اشیایی فراتر از هر تجربه ممکن، مانع شناخت انسان از آنها می شود. برعکس، او به تجربهگرایان معتقد بود که در حالی که تجربه تجربی در واقع برای دانش بشری ضروری است، عقل به همان اندازه برای سازماندهی آن تجربه در درک منسجم ضروری است. در نتیجه، او نتیجه گرفت که هم قوای عقلانی و هم داده های تجربی برای کسب دانش بشری ضروری هستند. به همین ترتیب، کانت معتقد بود که تصور صرفاً تحلیلی از اندیشه اشتباه است. او اظهار داشت که "مفاهیم پیشینی وجود دارند، اما اگر قرار است به تقویت دانش منجر شوند، باید با داده های تجربی مرتبط شوند."
خردگرایی معاصر
«عقل گرایی» به عنوان یک نام فلسفی عمومی اکنون کمتر رایج است. در عوض، اشکال تخصصی مختلف عقل گرایی به رسمیت شناخته شده است. برای مثال، رابرت براندوم از واژههای «اکسپرسیویسم خردگرا» و «پراگماتیسم عقلگرا» برای توصیف عناصر کار خود در تفسیر دلایل استفاده میکند. او همچنین «خردگرایی زبانی» - این ادعا که محتوای گزارهای «در اصل همان چیزی است که میتواند هم به عنوان مقدمات و هم نتیجهگیری استنتاجها باشد» را بهعنوان یک اصل اصلی فلسفه ویلفرد سلرز شناسایی کرد.
فراتر از فلسفه رسمی آکادمیک، اعضای خاصی از جوامع آنلاین که «طراحیهای ستارگان» را «طراحیهای ستارگان» و «طراحیهای ستارگان» را پذیرفتهاند. "جامعه خردگرا" که به عقلانیت اشاره دارد تا دکترین فلسفی عقل گرایی. منتقدان، از جمله تیمنیت گبرو، به طور مشابه این اصطلاح را در این زمینه به کار برده اند.
نقدها
روانشناس آمریکایی ویلیام جیمز عقل گرایی را به دلیل جدایی درک شده از واقعیت مورد انتقاد قرار داد. جیمز همچنین استدلال کرد که عقل گرایی جهان را به عنوان یک سیستم بسته به تصویر می کشد، دیدگاهی که از تصور خود او از جهان به عنوان یک سیستم باز متفاوت است.
طرفداران نظریه انتخاب عاطفی با بهره گیری از اکتشافات اخیر در تحقیقات احساسات از روانشناسی و علوم اعصاب، عقل گرایی را به چالش می کشند. آنها تأکید می کنند که چارچوب عقل گرا معمولاً تصمیم گیری را به عنوان یک فرآیند آگاهانه و تأملی که توسط افکار و عقاید هدایت می شود، فرض می کند، با این فرض که افراد از طریق محاسبه و تامل انتخاب می کنند. با این وجود، تحقیقات گسترده علوم اعصاب نشان میدهد که تنها بخش کوچکی از فعالیت مغز در سطح بازتاب آگاهانه اتفاق میافتد و بخش غالب آن شامل ارزیابیها و احساسات ناخودآگاه است. این منتقدان ادعا می کنند که عقل گرایی تا حد زیادی نقش حیاتی احساسات در تصمیم گیری را نادیده گرفته است. علاوه بر این، نظریه پردازان انتخاب عاطفی استدلال می کنند که پارادایم عقل گرا به دلیل ناتوانی در توضیح ابعاد اجتماعی آن ها در تلاش است تا احساسات را در مدل های خود ادغام کند. در حالی که احساسات به صورت فردی تجربه می شوند، روانشناسان و جامعه شناسان نشان داده اند که احساسات از زمینه های اجتماعی خود جدا نیستند. عواطف ذاتاً با هنجارها و هویت های اجتماعی افراد مرتبط هستند، جنبه هایی که عموماً از توضیحات عقل گرایانه مرسوم حذف می شوند. هدف تئوری انتخاب عاطفی شامل جنبههای اجتماعی، فیزیولوژیکی و پویایی احساسات است و یک مدل اقدام یکپارچه برای ساختار، روشن کردن و پیشبینی چگونگی تأثیر احساسات بر تصمیمگیری ارائه میدهد.
مراجع
مراجع
منابع
منابع اولیه
- دکارت، رنه (1637)، گفتمان در مورد روش.
- اسپینوزا، باروخ (1677)، اخلاق.
- لایبنیتس، گوتفرید (1714)، مونادولوژی.
- کانت، ایمانوئل (1781/1787)، نقد عقل محض.
منابع ثانویه
- Audi, Robert (ed., 1999), The Cambridge Dictionary of Philosophy, Cambridge University Press, Cambridge, 1995. ویرایش دوم, 1999.
- بیرد، فارست ای. والتر کافمن (2008). از افلاطون تا دریدا. رودخانه فوقانی زین، نیوجرسی: سالن پیرسون پرنتیس. ISBN 978-0131585911.
- داگلاس، الکساندر X.: اسپینوزا و دکارتی هلندی: فلسفه و الهیات. (آکسفورد: انتشارات دانشگاه آکسفورد، 2015)
- فیشر، لوئیس (1997). زندگی مهاتما گاندی. هارپر کالینز صفحات 306–307. ISBN 0006388876. کاربوندیل: انتشارات دانشگاه ایلینوی جنوبی.