روانکاوی مجموعه ای از نظریه ها و تکنیک های درمانی را در بر می گیرد که برای کشف فرآیندهای ناخودآگاه و تجزیه و تحلیل تأثیر آنها بر تفکر آگاهانه، حالات عاطفی و رفتارهای قابل مشاهده طراحی شده است. که از تعبیر خواب نشات می گیرد، همچنین به عنوان یک رویکرد روان درمانی برای پرداختن به شرایط سلامت روان عمل می کند. زیگموند فروید این رشته را در اوایل دهه 1890 با ادغام بینشهای نظریه تکاملی داروین، اکتشافات عصبی، مطالعات قومشناسی و تا حدودی تحقیقات بالینی استادش، یوزف بروئر، تأسیس کرد. فروید به طور مداوم چارچوب نظری و کاربرد عملی روانکاوی را تا زمان مرگش در سال 1939 توسعه داد و اصلاح کرد. او در یک مقاله دایرهالمعارفی، چهار اصل اساسی را ترسیم کرد: "فرض وجود فرآیندهای ذهنی ناخودآگاه، به رسمیت شناختن نظریه سرکوب و مقاومت، درک اهمیت پیچیدگی جنسی".
روانکاوی مجموعهای از نظریهها و تکنیکها برای کشف فرآیندهای ناخودآگاه و تأثیر آنها بر افکار، احساسات و رفتار خودآگاه است. بر اساس تعبیر خواب، روانکاوی نیز یک روش گفتار درمانی برای درمان اختلالات روانی است. این کتاب که در اوایل دهه 1890 توسط زیگموند فروید تأسیس شد، نظریه تکامل داروین، یافتههای عصبشناسی، گزارشهای قومشناسی، و از برخی جنبهها، تحقیقات بالینی مربی او جوزف بروئر را در نظر میگیرد. فروید نظریه و عمل روانکاوی را تا زمان مرگش در سال 1939 توسعه داد و اصلاح کرد. او در یک مقاله دایرهالمعارفی، چهار باور اساسی را شناسایی کرد: "فرض وجود فرآیندهای ذهنی ناخودآگاه، به رسمیت شناختن نظریه سرکوب و مقاومت، درک اهمیت جنسیت و عقدههای ادیپوس و کارآیی. همکاران اولیه فروید متعاقباً روش شناسی متمایز خود را که به ترتیب به عنوان روانشناسی فردی و روانشناسی تحلیلی شناخته می شوند، فرموله کردند. فروید به صراحت بیان کرد که اینها انواعی از روانکاوی نیستند. پس از مرگ فروید، نظریه پردازان نئو فرویدی مانند اریش فروم، کارن هورنی و هری استک سالیوان زیرشاخه های مختلفی را در سنت گسترده تر روانکاوی ایجاد کردند. ژاک لاکان، که مشارکتهایش اغلب به عنوان «بازگشت به فروید» توصیف میشود، فراروانشناسی خود را بهعنوان پالایش تکنیکی مدل سهنمونهی روان بیان کرد و ساختار زبانی ناخودآگاه را بررسی کرد.
روانکاوی از بدو پیدایش، علیرغم تأثیر روانشناسی، رشتهای بحثبرانگیز روانشناسی بوده است. اگرچه برخی شواهد نشان میدهند که روانکاوی، بهویژه رواندرمانی روانکاوانه طولانیمدت، میتواند برای شرایط خاص مؤثر باشد، اثربخشی کلی آن همچنان مورد بحث است. ممکن است در مقایسه با سایر اشکال روان درمانی مزایای پایداری ارائه دهد. فراتر از کاربردهای درمانی، مفاهیم روانکاوانه به طور گسترده در حوزههای مختلف، از جمله تفسیر دادههای عصبی، اسطورهها و فولکلور، چارچوبهای فلسفی مانند فرودو مارکسیسم، و تحلیل ادبی به کار میروند.
نمای کلی
یک ادعای اساسی توسط فروید بیان میکند که محتویات ذهنی ناخودآگاه عمدتاً شناخت و رفتار را شکل میدهند، مفهومی که او آن را سومین توهین به نوع بشر نامید. توهین اولیه، مکاشفه کیهانی توسط کوپرنیک بود که زمین به دور خورشید میچرخد. دومی شامل کشف بیولوژیک داروین بود که انسان ها از اجداد میمون تکامل یافته اند. سومین چالش، یک چالش روانی، یافتن فروید بود که ایگو تحت تأثیر خودشیفتگی، فاقد کنترل کامل بر حوزه درونی خود است.
فروید مشاهده کرد که انگیزههای متعددی در ناخودآگاه سرکوب میشوند، منطقهای که مدل ساختاری آن را به عنوان «id» شناسایی میکند، که اغلب از تجربیات آسیبزای دوران کودکی ناشی میشود. تلاش برای ادغام این عناصر سرکوب شده در آگاهی آگاهانه نفس، مقاومت را برمی انگیزد. افراد تلاش می کنند تا این سرکوب را از طریق مکانیسم های دفاعی حفظ کنند - مانند سانسور، ترس درونی از تنبیه، یا کنار گذاشتن محبت مادری - در حالی که غرایز سرکوب شده به طور همزمان برای ابراز فشار اعمال می کنند. این تضاد درونی بین هویت و ارزشهای خودآگاه خود به صورت درجات مختلفی از اختلالات روانی ظاهر میشود. بسیار مهم، فروید رفتارهای رایج را با "سلامت" یکی نمی دانست. او با اشاره به ارزیابی هر فرآیند روانی بر اساس مختصات محرک بیولوژیکی اقتصاد، دینامیک و توپولوژی، اظهار داشت که "سلامتی را فقط می توان با عبارات فرا روانشناختی توصیف کرد".
او به این نتیجه رسید که تکانه های غریزی به طور مشخص از طریق نمادگرایی عصبی و نمادگرایی عصب شناختی آشکار می شوند. پاراپراکس ها (لغزش های فرویدی). روانکاوی برای روشن کردن علل اختلالات روانشناختی و بازگرداندن بهزیستی ذهنی با توانمندسازی نفس برای تشخیص خواستههای id و ابداع روشهای عملگرایانه و خودتنظیمی برای ارضای آنها طراحی شد. فروید این هدف درمانی را با این حکم محصور کرد که "هرجا که id بود، ایگو خواهد شد"، و به طور همزمان میل جنسی بنیادی را به عنوان انگیزه ای پرانرژی برای همه نیازهای ذاتی تعریف می کند و آن را با مفهوم افلاطونی اروس (میل جهانی) مرتبط می کند.
ادیپ در حال طلوع
فروید بر انسجام مدل ساختاری خود تأکید کرد. چارچوب فراروانشناختی، با تشریح عملکردها و پیوندهای متقابل این سه نمونه، با هدف ایجاد پیوندی جامع بین این «دستگاه روانی» و علوم زیستی، بهویژه نظریه تکامل گونههای داروین، شامل رفتار طبیعی انسان، تواناییهای شناختی، و نوآوریهای تکنولوژیکی بود. این مدل سلامت برای تشخیص بسیار مهم است، زیرا بیماری به عنوان انحراف از تعامل بهینه همه عملکردهای ذهنی و ارگانیک درک می شود. با این حال، فروید محدودیت ها را پذیرفت. او به این نتیجه رسید که مدل فراروان شناختی او از روح یک تنه ناتمام باقی مانده است، نکته ای که او در موسی و توحید تکرار کرد، به دلیل غیبت تحقیقات قوی نخستی ها در اوایل قرن بیستم. با نداشتن بینش در مورد ساختارهای گروهی که به طور غریزی شکل گرفته اند نزدیکترین خویشاوندان ژنتیکی ما در قلمرو حیوانات (که تیم های مردانه بسیار اجتماعی را به جای یک "پدر اولیه فوق العاده قوی" نشان می دهند و علیرغم هوش و ذکاوت خود، فاقد ظرفیت برای سازماندهی سیاسی بین گروهی هستند)، تز او در مورد گروه اولیه داروینیTabooi,Tootem, inمی تواند ارائه شود. به طور تجربی تایید شده یا در صورت لزوم جایگزین مدلی واقعبینانهتر میشود.
مفهوم زندگی گروهی داروینی و الغای متعاقب آن از طریق ایجاد تکهمسری – که به عنوان یک پیمان سیاسی در میان پسرانی که پدر چندهمسری هورد را به قتل رساندهاند، درک میشود- بنیاد تکاملی و فرهنگی-تحلیلی را تشکیل میدهد. سرکوب خشونتآمیز موجودیت انبوهی طبیعی در ناراحتی در فرهنگ فروید مرکزی است و مبنای فرضیهاش را در رابطه با پیدایش عقده ادیپ در تاریخ بشر تشکیل میدهد. این پیشرفت باعث شکلگیری هنجارهای رفتاری، از جمله ممنوعیتهای زنا و زنا با محارم شد و در نتیجه فرهنگهای توتمی را آغاز کرد. این آداب و رسوم، سنتها و آموزشهای آیینی، که برخی از آنها از طریق فئودالیسم به ملتهای مدرن تکامل یافتند، با یکتاپرستی (که توتمهای متنوع را به یک خدای واحد انتزاعی و قادر مطلق متمرکز کرد) و ساختارهای سلسله مراتبی قدرت در ارتش، تجارت و سیاست آغشته شدند.
فرضیه فروید در مورد تحمیل خشونت آمیز زندگی مشترک تک همسری با روایات مذهبی که منشأ الهی اولین زوج های انسانی را مطرح می کنند، در تضاد است. در عوض، با استراتژیهای باستانی برای حل و فصل درگیریهای سیاسی میان گروههای بشری نوسنگی همسو میشود. نمونههای گویا عبارتند از شورش پرومتئوس علیه زئوس، که پاندورا را به عنوان هدیهای مخرب عروسی برای اپیمتئوس ساخت تا بین برادران تایتانیک اختلاف ایجاد کند. اسطوره افلاطون از موجودات کروی به دلایل مشابه به افراد منزوی تقسیم شده است. و به همین ترتیب شورش خدایان کوچکتر در حماسه سیل Atra-Hasis حل شده است. با این وجود، همانطور که خود فروید از منشأ مصنوعی تکهمسری حمایت میکرد، بدون بررسی تجربی که توسط تحقیقات جدید نخستیها صورت میگیرد، به عنوان یک فرضیه دیرینهانسانشناسی تایید نشده، صرفاً یک «داستان درست» ادامه مییابد، همانطور که یک منتقد انگلیسی به درستی آن را توصیف کرد. با این حال، منتقد همچنین خاطرنشان کرد که یک فرضیه اگر توانایی ایجاد زمینه و بینش را در حوزههای بدیع نشان دهد، ارزش پیدا میکند.
فروید معتقد است که این فرضیه تعارض پسر معاصر با پدرش در مورد مادرش را روشن میکند، و نام این دیدگاه را به نام تراژدی سوفوکل میگذارد. پسری پنج ساله. فروید فراتر از شناسایی این پیچیده و سندرم «ثابت دهانی» بازگشت نرگس به مایع آمنیوتیک (در حدی که با توجه به درک علمی آن دوران امکان پذیر است)، یک فرضیه رشد عاطفی سالم را نیز تدوین کرد. این مدل فرض میکند که رشد انسان از بدو تولد از طریق سه مرحله متوالی و طبیعی رخ میدهد: فاز دهانی، مقعدی و تناسلی. در مرحله دوم، میل جنسی تحت یک دوره "تاخیر" تعیین شده ژنتیکی قرار می گیرد - که زیبای خفته نامیده می شود - معمولاً بین 7 تا 12 سالگی، بلوغ اجتماعی و فکری را تسهیل می کند.
چارچوب سنتی.
روانکاوها بر اهمیت عمیق تجارب اولیه دوران کودکی تاکید می کنند و برای غلبه بر فراموشی نوزادان تلاش می کنند. در یک محیط درمانی مرسوم فرویدی، بیمار روی کاناپه تکیه میدهد، در حالی که تحلیلگر خود را مستقیماً در پشت یا خارج از خط دید مستقیم بیمار قرار میدهد. بیماران تشویق می شوند تا تمام افکار، رازها و رویاهای خود را بیان کنند و تداعی ها و خیالات آزاد را در بر گیرند. درمان فراتر از هدف خود در تقویت نفس از طریق ظرفیتش برای تفکر دیالکتیکی - مفهومی که فروید اولیه عقل نامیده می شود- علاوه بر این، به دنبال تسهیل انتقال است. بیماران غالباً به شخصیتهای والدین تحلیلگر میپردازند که در اوایل دوران کودکی در سوپرایگوی آنها درونی شدهاند. این فرآیند به بیمار اجازه میدهد تا احساس وابستگی درماندگی، اشتیاق برآوردهنشده برای محبت، خشم، خشم و انگیزههای تلافیجویی در برابر شکستهای درک شده والدین را دوباره تجربه کند، همانطور که در دوران نوزادی و اوایل کودکی انجام میدادند. مهمتر از همه، این تجربه مجدد اکنون در زمینه ای رخ می دهد که پردازش این محتویات شکل دهنده را که شخصیت آنها را شکل داده است، ممکن می سازد.
مفهوم انتقال متقابل نشان دهنده پیش بینی های خود تحلیلگر بر روی بیمار خود است. این پدیده یک چالش بالقوه برای تحلیلگر ایجاد میکند و در صورتی که قادر به مدیریت مستقل این پیشبینیها نباشد، به ویژه به دلیل بیتجربه بودن، نیاز به تجزیه و تحلیل شخصی دارد.
با ترکیب ارتباطات بیان شده و مشاهده شده بیمار، تحلیلگر تعارضهای ناخودآگاه و آسیبهای مرتبط را استنباط میکند که به علائم، شخصیت و دشواریهای تشخیصی فرعی بیمار کمک میکند. این توضیح علت شناسی اختلال سلامت روان، همراه با فرآیندهای تحلیلی کلی، خود بیمار را با مکانیسم های دفاعی پاتولوژیک آنها مواجه می کند. آگاهی از این مکانیسمها و محتویات غریزی سرکوبشده id را تقویت میکند و از این طریق درک عمیقتر خود و درک دنیای زیسته، متولد شده و تحصیلکردهشان را تسهیل میکند. به گفته فروید، این بینش پیش نیاز ضروری برای هر گونه اصلاح رفتاری آگاهانه را تشکیل می دهد که نتایج درمانی مفیدی را در روابط بین فردی به همراه دارد.
در طول تحقیقات پیش روانکاوی خود، فروید متوجه شد که هیپنوتیزم نتوانست درک بیماران را از علل زمینهای اختلالاتشان افزایش دهد و در نتیجه بیاثر بودن آن ثابت شد.
فراروانشناسی
گرچه متمایز از کاربرد مرسوم روانکاوی است، اما زیرشاخه عصبی آن، روانکاوی عصبی، اخیراً شواهدی را ارائه کرده است که نشان می دهد مغز تجربیات را در مناطق تخصصی شبکه عصبی خود ذخیره می کند و شدیدترین فرآیندهای فکری خودآگاه ایگو در لوب پیشانی رخ می دهد. برخی از محققان فروید را مولد این مسیر تحقیقاتی خاص می دانند. با این وجود، فروید در مراحل اولیه روانکاوی از این رویکرد فاصله گرفت و ادعا کرد که آگاهی پدیده ای است که فوراً داده می شود و نمی توان از طریق بینش در پیوندهای فیزیولوژیکی آن را روشن کرد. اساساً، در بررسی روان زنده، تنها دو عنصر قابل دسترس تلقی می شد: مغز، با سیستم عصبی اش که در کل ارگانیسم نفوذ می کند، و تظاهرات آگاهی. در نتیجه، از دیدگاه فروید، در حالی که هر بسیاری از پدیده ها - مانند موقعیت خورشید در کهکشان یا محل لوب پیشانی در مغز - می توانند بین "هر دو نقطه پایانی دانش ما" ادغام شوند، این یکپارچگی صرفاً به "محلی سازی" بنیادی آنها در فضایی کمک می کند تا به "محلی سازی" اساسی آنها در اعمال.
با تکیه بر دکارت، عصب-روانکاوهای معاصر دوگانگی اساسی بین ذهن و بدن را ترسیم می کنند و آنها را به عنوان موجودات متمایز معرفی می کنند. ماده فیزیکی به عنوان ابژه مفهوم سازی می شود، در حالی که ایگوی آگاه به عنوان سوژه عمل می کند و قادر به عینیت بخشیدن به خود به عنوان یک "روح ناب" نیست مگر از طریق واسطه های "بازتابی" شکل جسمانی آن. این تمایز، هنگامی که در مورد میل جنسی فروید اعمال شود - که به طور یکپارچه هر دو بعد ذهنی و بدنی را در بر می گیرد، "مونیسم دو وجهی" نامیده می شود. این مفهوم به جنبه ای از روانکاوی می پردازد که درک آن برای علوم مبتنی بر تجربی به ویژه چالش برانگیز است، چالشی که تنها با پذیرش فرضیه امانوئل کانت که سیستم های زنده همواره پدیده های درک شده را بر اساس برآورده شدن نیازهای ذاتی خود ارزیابی می کنند، کاهش می یابد. در نتیجه، فروید لیبیدو را به عنوان یک مؤلفه غایتشناختی پیشینی در مدل سهجانبهاش از روح نظریهپردازی کرد، که نشاندهنده انرژی خواستنی است که بین علت و هدف پیوند برقرار میکند، نه اینکه صرفاً یک «معلول» باشد. این انرژی لیبیدینی، شبیه به اروسی که افلاطون را میخواهد، هم منبع روانی همه نیازهای غریزی موجودات زنده و هم انگیزه اولیه برای بلوغ فیزیکی آنها را در بر میگیرد. در این زمینه، رفتار جنسی، اصل انتخاب طبیعی داروین را با مطلوب ساختن سازگارترین و هماهنگترین فرمهای بدنی از نظر زیباییشناختی در طول تولیدمثل به فعلیت میرساند. فروید درک ابعاد انرژی-اقتصادی تکامل و فرآیندهای روانشناختی را نشان داد (همانطور که با تعریف او از سه مختصات فراروان شناختی مشهود است) که با آشنایی او با تثلیث یکپارچه استعلایی در فلسفه افلاطون قابل مقایسه است، که فرض می کند حقیقت، خوبی و زیبایی به طور مساوی با ریشه های بیان شده طلا و زیبایی بیان می شوند.
مفاهیم درایوهای مرگ و زندگی
فروید در کار خود در سال 1920، فراتر از اصل لذت، به شرح اساطیری افلاطون از انسان های کروی اشاره می کند تا دیدگاه او را در مورد ویژگی ذاتا محافظه کارانه غرایز روشن کند. طبق روایت افلاطون، این موجودات کروی قدرتمند، خودبسنده و یکپارچه توسط زئوس به عنوان تلافی برای تجاوز به خدایان به افراد متمایز تقسیم شدند. این عمل تکه تکه شدن منجر به کاهش شکل انسانی شد که اعضای آن متعاقباً تلاش میکنند تا حالت اولیه وحدت خود را برقرار کنند. این تعقیب به دو صورت اصلی آشکار می شود: از طریق تجربه متقابل لذت جسمانی، و از طریق تفکر خلاق مشارکتی، که نمونه آن گردهمایی هنرمندان و فیلسوفان اطراف سقراط در سمپوزیوم افلاطون است.علاوه بر این، عمل مخرب زئوس و اشتیاق ذاتی انسان برای اتحاد مجدد به عنوان مظاهر همان انرژی بنیادی لیبیدینی تعبیر می شود. انگیزه مرگ از نیروهایی سرچشمه می گیرد که ساختارها را از بین می برند و از هم می پاشند و هدف آنها بازگرداندن حیات به شرایط غیرآلی است، در حالی که رانش حیات تلاش می کند تا ماده را در پیکربندی های به تدریج پیچیده ترکیب و سازماندهی کند. در نتیجه، برداشت افلاطون از اروس - که در سمپوزیوم او به عنوان یک "شکارچی بزرگ" بی وقفه پرخاشگر به تصویر کشیده شده است - به عنوان یک استعاره مناسب برای نظریه فروید در مورد میل جنسی به عنوان یک انرژی محرکه دوگانه عمل می کند.
مکملیت ذاتی میل جنسی در ابتدا با فرآیندهای تغذیه ای که شامل شکار می شود، نشان داده می شود. این پدیده هر دو عنصر مخرب و یکپارچه را در بر می گیرد: قبل از اینکه ارگانیسم شکارچی بتواند اجزای مفید برای بازسازی و رشد را جذب کند، طعمه باید به اجزای مولکولی تبدیل شود. به طور مشابه، در تولید مثل، تعداد زیادی اسپرم در طول یک فرآیند رقابتی، قبل از اینکه یک اسپرم یک تخمک را بارور کند، از بین میروند، در نتیجه از طریق سنتز انتخابی دو ژنوم مجزا، زندگی جدیدی آغاز میشود. حفظ حاکمیت ارضی به طور مشابه این نیروهای دوگانه را ضروری می کند: بقای یک گروه ممکن است به خنثی کردن یا تضعیف موجودیت های متخاصم بستگی داشته باشد. در نتیجه، هجوم جوامع خارجی، مانند انسانهای کروی افلاطون یا برادری تایتانیک «اپیمته و پرومتئوس» ممکن است انگیزهای سیاسی برای زئوس فراهم کند تا آنها را از هم جدا کند (با استفاده از استراتژی «تفرقه بینداز و حکومت کن») از طریق پاندورا، که بهعنوان یک هدیه مصیبتآمیز در درون یک هدیه اجتماعی فاجعهآمیز بهعنوان قربانی اجتماعی برای خود ارائه میشود. این پویایی دوگانه یکسان در فرآیندهای شناختی، به ویژه در مورد کنجکاوی و انگیزه ذاتی دانش، مشهود است. فعالیت ذهنی معمولاً با تجزیه و تحلیل یک پدیده پیچیده درک شده آغاز می شود - به عنوان مثال، ساختارشکنی یک رویا یا یک اتم به اجزای ساده تر برای درک ویژگی های اساسی آنها - و متعاقباً به سمت سنتز، ترکیب مجدد دانش کسب شده در مفاهیم، مدل ها یا تفسیرهای بدیع پیش می رود که باید تا حد امکان دقیق تر با واقعیت هماهنگ باشد. از این منظر، اصطلاح روانکاوی هر دو بعد تحلیلی (جداکننده) و ترکیبی (تلفیق کننده) آن را در بر می گیرد.
نظریه محرکه دوگانه فروید، انرژی لیبیدینی را به عنوان یک تعامل دائمی بین نیروهای تفرقه افکن و متحد کننده مطرح می کند. این دیدگاه عمیقاً انتزاعی در نهایت او را به این فرضیه سوق داد که تمام پویایی های زندگی - که ریشه یونانی βίος از طریق یک جناس هراکلیتی از نظر ریشه شناختی با کمان مرگبار «شکارچی بزرگ» افلاطون مرتبط است - از تشدید ناخوشایند و تشدید احساسی ناخوشایند و گرسنگی و گرسنگی لذت بخش مانند تخلیه هیجان انگیز سرچشمه می گیرد. سیری فروید با اتخاذ این رویکرد به پویا لیبیدو، مفهوم اقتصاد را در فراروانشناسی خود ادغام کرد.
مسئله تحلیل لایه
دیدگاه فلسفی فروید، که تعبیر خواب را به عنوان "راه سلطنتی به سوی ناخودآگاه" در نظر می گرفت، به عنوان یک جریان درآمد (پول خواسته کودک نیست) تصور نمی شد، بلکه به عنوان روشی قابل دسترسی برای همه تصور می شد. در طول مراحل نوپای روانکاوی، در دور چهارشنبه، دانشگاهیان و افراد بدون تحصیلات رسمی با شرایط مساوی همکاری کردند تا رضایتی را که در «قاره تاریک» روان انسان گمشده تصور میشد، بازیابی کنند - مفهومی که برای برخی از پزشکان چالش برانگیز است. فروید برای مقابله با تلاشهای آنها برای جلوگیری از روانکاوی شدن غیرآکادمیکها (در حالی که همزمان حق خود را برای به کار بردن مفاهیم روانکاوانه بدون تخصص اساسی مطرح میکنند)، به صراحت در رسالهاش مسئله تحلیل غیرعادی تنها پیششرط بازرسی درونی نظام روانکاوی را بیان کرد: حالت، به طور ایده آل توسط یک روانکاو با تجربه تسهیل می شود.
مهارت به عنوان یک تحلیلگر مستلزم دانش بنیادی جامعی است که توسعه بیولوژیکی و تاریخ فکری انسان را در بر می گیرد. در نتیجه، روششناسی فروید فراتر از کاربردهای درمانی مرسوم خود است و در تحقیقات در حوزههای مختلف کاربرد پیدا میکند. به عنوان مثال، اینها شامل تفسیر ساختارهای فلسفی مانند پیشینی کانت (جایگزینی آن با شرایط عملیاتی دستگاه ذهنی) و تحلیل دستاوردهای فرهنگی و تمدنی بشر، در کنار دستاوردهای نزدیکترین جانورشناسی آن است.
تاریخچه
1885–1899
در سال 1885، فروید این فرصت را داشت که در Salpêtrière پاریس زیر نظر متخصص مغز و اعصاب مشهور ژان مارتین شارکو تحصیل کند. شارکو در فلج هیستریک تخصص داشت و در استفاده از هیپنوتیزم به عنوان یک ابزار تحقیقاتی پیشگام بود. کاربرد تجربی آن پتانسیل کاهش چنین علائمی را نشان داد و افراد فلج را قادر میسازد راه بروند و افراد نابینا را ببینند. اگرچه آزمایشهای بعدی فروید نشان داد که این اثر «مسیحانه» پایدار نیست، پدیده بهبودی علائم هیپنوتیزمی به طور قابلتوجهی فرضیه او را در رابطه با یک علت روانشناختی صرف برای شرایط پیچیده عصبی تقویت کرد.
بین سالهای 1887 و 1888، فروید به عنوان یک متخصص عصبشناس کودکان در مؤسسهی عصبشناسان ویسنا خدمت میکرد. چندین بیمار جوان با علائم نوروتیک مراجعه می کنند. علیرغم تلاشهای گسترده برای ابداع یک درمان نورونی مؤثر، همه تلاشها ناموفق بودند. معاینات جامع به طور مداوم نتوانسته اند هیچ گونه آسیب شناسی ارگانیک را شناسایی کنند. فروید در یک تک نگاری که جزئیات این موارد را شرح می دهد، سوء ظن اثبات شده از نظر تشخیصی افتراقی خود را مبنی بر اینکه علائم روان رنجور احتمالاً ناشی از علل روانی است، بیان کرد. فروید در ابتدا این رویکرد را ارتباط آزاد نامید. تلاش اولیه او برای روشن کردن علائم عصبی از طریق این روش در مطالعات هیستری (1895) ارائه شد. این نشریه که با همکاری جوزف بروئر نوشته شده است، به طور گسترده به عنوان متن بنیادی روانکاوی در نظر گرفته می شود. این کار بر اساس درمان تا حدی مشترک آنها با برتا پاپنهایم، معروف با نام مستعار «آنا او.»، که خود اصطلاح درمان گفتاری را برای درمان خود ابداع کرد، انجام شد. بروئر، یک پزشک برجسته، ابراز شگفتی کرد اما چارچوب نظری خاصی ارائه نکرد. در مقابل، فروید این فرضیه را مطرح کرد که به نظر میرسد علائم هیستریک آنا از تجربیات ناراحتکننده و در عین حال ناخودآگاه مرتبط با تمایلات جنسی ناشی میشود، و فرض خود را در تداعیهای آزاد مربوطه که توسط زن جوان بیان میشود، پایهگذاری میکند. به عنوان مثال، او گهگاه با طنز از درمان صحبت کردنش به عنوان ددکششوی یاد میکرد، پیوندی که به افسانهای مرتبط است که در آن لکلک نوزادی را به خانه یک زن باردار تحویل میدهد. همانطور که لاکان مشاهده کرد، «آنا هر چه بیشتر دالها را ارائه میکرد، بیشتر صحبت میکرد، بهتر پیش میرفت.»
همزمان، فروید شروع به تدوین یک فرضیه عصبشناختی در مورد پدیدههای ذهنی، از جمله حافظه کرد، اما به زودی این تلاش را رها کرد و آن را منتشر نشد. بینشهایی درباره فرآیندهای عصبی-بیوشیمیایی که تجربیات را در مغز رمزگذاری میکنند - شبیه به حکاکی ضرب المثل Tabula rasa با یک کد - مربوط به علوم فیزیولوژیکی است. این تحقیقات فیزیولوژیکی از تحقیقات روانشناختی در مورد تمایز بین هوشیاری و ناهشیاری متفاوت است. پس از بررسی دقیق اصطلاحات مناسب، فروید ابزار تحقیقی و حوزه تحقیقاتی جدید خود را به عنوان روانکاوی تعیین کرد که به طور رسمی در مقاله خود در سال 1896 با عنوان "وراثت و علت شناسی عصبی" معرفی شد.
رساله سوء استفاده
در سال 1896، فروید نظریه اغواگری خود را نیز منتشر کرد و با قاطعیت ادعا کرد که خاطرات سرکوب شده سوء استفاده جنسی را در هر یک از بیماران اولیه خود شناسایی کرده است. او اظهار داشت که چنین برانگیختگی های جنسی در دوران کودکی پیش نیازی برای ایجاد علائم هیستریک و سایر علائم عصبی است. با این حال، در اواخر همان سال، او یک ناهماهنگی قابل توجه را تشخیص داد. فروید که با گروه گستردهتری از بیماران کار میکرد، با «ناباوری قاطع» بیشتر افراد در رابطه با تز سوء استفاده جنسی در دوران کودکیاش مواجه شد، زیرا آنها گزارش دادند که «هیچ احساسی از یادآوری صحنههای جنسی کودکانه» که او پیشنهاد کرده بود، ندارد. این تناقض، در کنار سایر اکتشافات حاصل از تحقیقات بعدی، او را وادار کرد تا فرضیه خود در مورد کودک آزاری فراگیر در جامعه را زیر سوال ببرد. او به این نتیجه رسید که گروه کوچک اولیه مشتریانش به اندازه کافی نماینده نیستند تا فرضیه سوء استفاده گسترده را اثبات کنند.
در ابتدا، در سال 1898، فروید به طور خصوصی ظن اشتباه خود را به دوست و همکارش ویلهلم فلیس اعلام کرد. با این حال، هشت سال اضافی برای او لازم بود تا قبل از اینکه رساله خود را به طور عمومی پس بگیرد و منطق خود را بیان کند، به اندازه کافی ارتباطات پیچیده را روشن کند. موضع قطعی فروید در مورد علت شناسی روان رنجوری به طور جامع در انتشارات بعدی او، ناراحتی در فرهنگ ارائه شده است. طبق این کار، علائم روان رنجور ناشی از سوء استفاده جنسی گسترده در دوران کودکی نیست، بلکه از انحلال زندگی مشترک طبیعی و انتقال نسل بعدی قواعد همزیستی ناشی می شود که به عنوان توتمیسم و/یا اخلاق شناخته می شود.
مکانیسم رازداری
در اواسط دهه 1890، در حالی که فروید همچنان به فرضیه خود در مورد سوء استفاده جنسی پایبند بود، فانتزی های بیمار را مستند کرد. او مشاهده کرد که این خیالپردازیها به طور همزمان نشاندهنده خاطرات ناخودآگاه خودارضایی کودکان بود و در تظاهرات آگاهانهتر خود، در پی پنهان کردن یا پنهان کردن این اعمال ممنوعه اخلاقی لذت دوران کودکی بودند. علاقه اولیه فروید نه در پنهان کاری ذاتی، که ویژگی شناخته شده دوران ویکتوریا بود، بلکه در بینش دوگانه بعدی بود. در ابتدا، او تشخیص داد که کودکان، که در آن زمان به عنوان موجودات بی گناه تلقی میشوند، به طور مستقل در فعالیتهای لذتبخش شرکت میکنند و دارای «محرکههای اساسی» هستند که بعداً به عنوان «id» مفهومسازی شد. ثانیاً، او پیدایش یک مکانیسم آسیبشناختی روانی را شناسایی کرد که احتمالاً توسط آموزش اخلاقی تحریک شده است، که قادر است چنین انگیزههایی را از آگاهی آگاهانه فرد پنهان کند. آموزه های اخلاقی این انگیزه ها را ممنوع اعلام می کند و از این طریق تابویی را تحمیل می کند که احساس گناه و حتی گناه اصلی را تقویت می کند. متعاقباً، او اظهار داشت که این مشاهدات شواهدی برای وجود امیال ادیپی و رنج های مرتبط با آن فراهم می کند.
از رسوایی خون تا خود اختگی
تراژدی ادیپ که فروید به آن اشاره کرده است، استثمار جنسی از کودک توسط والدین یا دیگر بزرگسالان را به تصویر نمیکشد. برداشت سوفوکل از این اسطوره یونان باستان بر میل جنسی خود ادیپ نسبت به مادرش جوکاستا متمرکز است. این تمایل، که توسط مردی که از نظر جنسی بالغ از خویشاوندی نزدیک آنها آگاه نیست و پدرکشی ناخودآگاه آنها ابراز میشود، توسط جوکاستا با همان ناآگاهی متقابل میشود. فروید صحنهای را تفسیر میکند که در آن ادیپ، پس از پی بردن به تخطی عمیق خود از تابوی اخلاقی-توتمیک زنای با محارم، خود را با بند سوزنی طلایی جوکاست در حالی که خودکشی میکند کور میکند. او این عمل را تجلی مکانیسم «پوشانی» یکسانی میداند که در خیالپردازیهایی که قبلاً مورد بحث قرار گرفته بود، شناسایی کرده بود. از دیدگاه فروید، روانکاوی بر خلاف این مکانیسم خودفریبی پیش آگاهانه عمل می کند. این امر با وارد کردن مجدد امیال سرکوب شده («id»)، که از تابوی زنای با محارم نشات میگیرد، به حوزه ادراک درونی و تفکر آگاهانه دست مییابد. این مشاهدات فروید را بر آن داشت تا ریشه های ممنوعیت های اخلاقی را بررسی کند. این مسیر تحقیقاتی او را عمیقاً به پیشاتاریخ تکاملی و فرهنگی بشریت سوق داد، که مفاهیمی مانند گروه ترکی اولیه داروین، انحلال آن از طریق پدرکشی، و معرفی تکهمسری را در توتم و تابو در بر میگیرد. او تصدیق کرد، با این حال، به دلیل کمیاب بودن تحقیقات پستانداران در آن زمان، مجبور شد این حوزه تحقیق را به عنوان یک فرضیه آزمایش نشده ناتمام رها کند.
معنای رویاها
تا سال 1899، تحقیقات فروید به اندازه کافی پیشرفت کرده بود که او تعبیر رویاها را منتشر کرد. او این را مهمترین انتشارات خود میدانست، زیرا این بینش را بیان میکند که هر رویا پیامی نمادین را منتقل میکند که از طریق تداعیهای آزاد بیننده قابل رمزگشایی است. در نتیجه، هدف اساسی هر رویا این است که خواب بیننده را از وضعیت درونی پیچیده خود آگاه کند. این حالت اساساً نشان دهنده تضاد بین نیازهای ذاتی و مقررات رفتاری تحمیلی خارجی است که از ارضای آنها جلوگیری می کند. فروید اولی را به عنوان فرایند اولیه که عمدتاً در ناخودآگاه رخ می دهد، و دومی را به عنوان فرایند ثانویه نامید که با افکار عمدتاً آگاهانه و نسبتاً منسجم مشخص می شود.
مفهومسازی اولیه فروید از روان، که مدل توپولوژیک نامیده میشود، ارگانیسم را به سه سیستم متمایز تقسیم میکند: ناخودآگاه، پیشآگاه و خودآگاه. در این چارچوب، تکانه های جنسی در ناخودآگاه ساکن می شوند و اگر آگاهانه طرد شوند، سرکوب می شوند. این پویایی بهویژه در جوامعی مشهود است که تمام فعالیتهای جنسی فرا و قبل از ازدواج را - از جمله هوموروتیسم، اونانیسم، و محارم - به عنوان گناه طبقهبندی میکنند و این ارزشها را از طریق اقدامات تنبیهی صریح یا ضمنی منتقل میکنند. تربیت اخلاقی ترس از خشونت انضباطی یا محرومیت عاطفی را در روان کودک القا می کند که سپس به صورت عصبی در پیش آگاه ذخیره می شود و متعاقباً رفتار خودآگاه را بر اساس قوانین درونی شکل می دهد. مدل سهنمونهای یا ساختاری بعدی فروید، تمایز دقیقتری را ارائه کرد، و بر عملکرد خاص هر نمونه به جای صرفا توپولوژی آن تاکید کرد، در نتیجه به جای جایگزینی مدل اولیه، ادغام میشود.
در تفسیر رویاها، فروید ابتدا عقده ادیپ را به طور جامع مفهوم سازی کرد. این مجموعه تحسین یک پسر جوان را از ویژگیهای ذهنی و جسمی بزرگسالی پدرش، همراه با میل به شناسایی توصیف میکند. همزمان، پسر به دلیل تابوی محارم با پدرش بر سر زنان اطرافش درگیری را تجربه می کند. این پویایی خشم ناشی از id را تقویت می کند، که می تواند به میل قوی برای انتقام از پدر تبدیل شود. این تکانه ها که به دلیل وابستگی عمیق کودک به محبت والدین ابراز نشده اند، در نتیجه در ناخودآگاه سرکوب می شوند. این تضاد درونی به صورت علامتی به صورت احساس حقارت، عقده اختگی یا فوبیای تناسلی ظاهر می شود. اسطوره ادیپ، در این زمینه، نماد تلاشی برای رهایی قدرت «قطع شده» id است، اما در نهایت به دلیل انگیزه های ناخودآگاه مستمر شکست می خورد. ایگو که تحت تأثیر ترس تنبیهی ناشی از دستورات اخلاقی سوپرایگوی «پیش آگاه» خود قرار دارد، انگیزه غریزی خود را برای خودشناسی قطع میکند و بهطور استعاری خود را کور میکند.
تلاشها برای ایجاد همتای زن در عقده ادیپ تا حد زیادی بینتیجه بوده است. فروید اظهار داشت که به دلیل تفاوتهای آناتومیکی، دختران نمیتوانند مانند پسران با پدران خود همذات پنداری کنند یا به فوبیای اختگی مبتلا شوند، که نشان میدهد این سندرم منحصراً مختص مردان است. روانکاوان فمینیست، مانند کریستین اولیویه، این دیدگاه را به چالش کشیده اند و این پرسش را مطرح کرده اند که آیا تحلیل فروید ممکن است تحت تأثیر تبعیض جنسیتی قرار گرفته باشد یا خیر. در تلاش برای پرداختن به این شکاف درک شده، برخی عقده جوکستا را پیشنهاد می کنند که با تمایل مادران به پسران شیرخوارشان مشخص می شود. با این حال، تحلیلگران دیگر از این نامگذاری و تعمیم انتقاد می کنند و خاطرنشان می کنند که یوکاستای سوفوکل، همنام، چنین رفتاری از خود نشان نداده است. در عوض، او ترتیبی داد که نوزادش کشته شود، با تشویق شوهرش و پیشگویی که پسرش او را خواهد کشت. روایت علاقه خاص جادوگر به هانسل، در حالی که صرفاً از خواهرش به عنوان برده آشپزخانه بهره برداری می کند، به عنوان مثال قانع کننده تری ارائه می شود، اگرچه شیوع گسترده چنین سندرم خانه ترد در جامعه معاصر، قابل مقایسه با عقده ادیپ، نامشخص باقی مانده است.
نقدهای تز سوء استفاده و روانکاوی
در نیمه دوم قرن بیستم، بسیاری از فروید پژوهان صحت روایت های اولیه بیمار فروید را در مورد سوء استفاده جنسی در دوران کودکی به چالش کشیدند. برخی از محققان معتقد بودند که فروید عقاید از پیش ساخته شده خود را بر روی بیماران خود فرافکنی کرده است، در حالی که برخی دیگر امکان جعل عمدی را مطرح کردند.
این دو استدلال نقدهای متمایزی ارائه میکنند. دومی فرض میکند که فروید عمداً ادعاهایی را برای مشروعیت بخشیدن به روانکاوی ساخته است، که ظاهراً بیاساس بوده است، در حالی که اولی یک خطای ناخواسته را مطرح میکند، بهویژه انتقال متقابل. فروید، با تصدیق کناره گیری خود از تز سوء استفاده، به طور پیوسته به هر دو نوع استدلال در سراسر نوشته هایش پرداخت و با این ادعا که علم طبیعی از طریق آزمون و خطا پیشرفت می کند. او آن را به عنوان یک تکامل تدریجی اما قطعی توصیف کرد که در آن ایجاد مفاهیم کاملاً تعریف شده یا پدیده های کاملاً حل شده از ابتدا غیر عملی است. او به طور معروف اظهار داشت: "در واقع، حتی فیزیک هم اگر مجبور می شد منتظر بماند تا مفاهیم ماده، انرژی، گرانش و سایر موارد به وضوح و دقت مطلوب برسد، حتی فیزیک تمام پیشرفت خود را از دست می داد." و فرضیه ها اساساً ریشه در اکتشافات بیولوژیکی معاصر دارند. او بر تأثیر چشمگیر نظریه تکاملی چارلز داروین بر فروید تأکید میکند و دیدگاههای تأییدکنندهای از نوشتههای هکل، ویلهلم فلیس، کرافت-ابینگ و هاولاک الیس را ذکر میکند.
علاوه بر این، روانکاوی به عنوان یک شبه علم توصیف شده است، در درجه اول به این دلیل که، همانطور که کارل پوپر استدلال کرد، فرض اصلی آن شامل سه کارکرد فرا روانشناختی به هم پیوسته - غرایز، آگاهی و حافظه - غیرقابل ابطال تلقی می شود. این انتقاد در مورد ابطال ناپذیری به ویژه تبیین اعمال آگاهانه را هدف قرار می دهد. با وجود این، خود فروید هرگز ادعا نکرد که این اعمال از نظر علمی صرفاً از طریق شرایط بدنی قابل توضیح هستند. در عوض، او این "دو نقطه پایانی دانش ما" را به مشکل پایدار ذهن و بدن مرتبط کرد.
1900–1940
در سال 1905، فروید سه مقاله درباره تئوری جنسیت را منتشر کرد که در آن مفهوم خود را از مرحلههای روانجنسی معرفی کرد. این چارچوب رشد اولیه دوران کودکی را به پنج مرحله مجزا طبقهبندی میکند که هر کدام با تمرکز جنسی یا میل جنسی غالب توسط کودک تعریف میشوند:
- شفاهی (سنین 0-2)؛
- مقعدی (2-4)؛
- فالیک-ادیپی یا دستگاه تناسلی اول (3-6)؛
- تاخیر (6-بلوغ)؛ و
- تناسلی بالغ (بلوغ به بعد).
فرمول اولیه فروید بیان می کند که محدودیت های اجتماعی منجر به سرکوب تمایلات جنسی در ناخودآگاه می شود و انرژی روانی ناشی از این آرزوهای ناخودآگاه می تواند به صورت اضطراب یا علائم جسمانی ظاهر شود. رویکردهای درمانی اولیه، مانند هیپنوتیزم و ابیشن، با هدف وارد کردن مطالب ناخودآگاه به آگاهی آگاهانه برای کاهش این فشار درونی و پیامدهای علامتی ظاهری آن بود. با این حال، فروید متعاقباً این روش ها را کنار گذاشت و به طور فزاینده ای بر نقش تداعی آزاد تأکید کرد.
در سال 1914، کار فروید درباره خودشیفتگی تمرکز او را به مفهوم همنام خودشیفتگی تغییر داد. او بین انرژی روانی معطوف به خود و انرژی روانی که از طریق مکانیسم کاتکسیس به سمت دیگران هدایت می شود، تفاوت قائل شد. در سال 1917، در «سوگ و مالیخولیا»، او پیشنهاد کرد که اشکال خاصی از افسردگی ناشی از هدایت مجدد خشم مملو از گناه به درون خود است. در سال 1919، مقاله او "کودکی در حال کتک خوردن است" آغازگر کاوش او در مورد رفتارهای خود ویرانگر و مازوخیسم جنسی بود. فروید با تکیه بر مشاهدات بالینی خود از بیماران افسرده و خود ویرانگر، و تأمل در ویرانی های جنگ جهانی اول، از توضیح رفتار صرفاً بر اساس انگیزه های دهانی و جنسی ناراضی شد. در نتیجه، در سال 1920، او تأثیر هویت (با یک رهبر و سایر اعضای گروه) را به عنوان یک محرک رفتاری در روانشناسی گروهی و تجزیه و تحلیل نفس بررسی کرد. در همان سال، فروید در فراتر از اصل لذت، نظریه دوگانه تمایلات جنسی و پرخاشگری خود را با هدف ارائه چارچوب اولیه برای درک مخرب بودن انسان معرفی کرد. این نشریه همچنین اولین «نظریه ساختاری» او را نشان داد که سه مفهوم بدیع id، ego و superego را معرفی کرد.
سه سال بعد، در سال 1923، فروید مفاهیم خود را از id، ego و superego در Ego and the Id تثبیت کرد. در این نشریه، او نظریه جامع خود را در مورد عملکرد ذهنی تجدید نظر کرد و اظهار داشت که سرکوب صرفاً یکی از مکانیسمهای دفاعی متعدد است که در درجه اول در خدمت کاهش اضطراب است. در نتیجه، فروید سرکوب را هم مقدمه و هم پیامد اضطراب توصیف کرد. در سال 1926، کار او "بازداری ها، علائم و اضطراب" بیشتر روشن کرد که چگونه تعارض درون روانی بین انگیزه ها و سوپرایگو باعث ایجاد اضطراب می شود که متعاقباً می تواند عملکردهای ذهنی مانند عقل و گفتار را مختل کند. همزمان، در سال 1924، اتو رنک ترومای تولد را منتشر کرد، اثری که فرهنگ و فلسفه را در رابطه با اضطراب جدایی، که به گفته او قبل از توسعه عقده ادیپی رخ داده بود، تجزیه و تحلیل می کرد. با این حال، چارچوب نظری فروید چنین مرحله رشدی را در بر نمی گرفت. به عقیده فروید، عقده ادیپ در روان رنجوری نقش اساسی داشت و به عنوان خاستگاه اساسی تمام هنر، اسطوره، مذهب، فلسفه، درمان – در واقع، تمام فرهنگ و تمدن بشری بود. ادعای رنک اولین مورد را در حلقه نزدیک فروید نشان داد که در آن عاملی غیر از عقده ادیپ به عنوان کمک کننده به رشد درون روانی شناسایی شد، پیشنهادی که فروید و طرفدارانش متعاقباً آن را رد کردند.
در سال 1936، رابرت والدر "اصل عملکرد چندگانه" را بیشتر توضیح داد، و این نظریه را گسترش داد که علائم روانشناختی به طور همزمان از تعارض درونی ناشی می شوند و آنها را کاهش می دهند. علاوه بر این، او پیشنهاد کرد که علائمی مانند فوبیا و اجبارها، هر کدام عناصری از یک آرزوی محرک (اعم از جنسی یا پرخاشگرانه، یا هر دو)، سوپرایگو، اضطراب، واقعیت و دفاع های مختلف را در بر می گیرند. همچنین در سال 1936، آنا فروید، دختر زیگموند فروید، کتاب تأثیرگذار خود خود و مکانیسمهای دفاع را منتشر کرد که به طور سیستماتیک استراتژیهای روانشناختی متعددی را که توسط ذهن برای حذف محتوای ناراحتکننده از آگاهی آگاهانه به کار گرفته شده بود، شرح میداد.
دهه 1940–اکنون
با گسترش نفوذ هیتلر، خانواده فروید و بسیاری از همکاران حرفه ای آنها به لندن پناه بردند. زیگموند فروید یک سال پس از نقل مکان آنها درگذشت. در ایالات متحده، پس از مرگ فروید، گروه جدیدی از روانکاوان به رهبری هاینز هارتمن شروع به بررسی کارکردهای ایگو کردند. این گروه درک عملکرد ترکیبی ایگو را به عنوان واسطه ای در فرآیندهای روانی ارتقا دادند و آن را از عملکردهای خود مختار ایگو، مانند حافظه و عقل متمایز کردند. این «روانشناسان نفس» در دهه 1950 به طور قابل توجهی بر جهت گیری عملکرد تحلیلی تأثیر گذاشتند و از تمرکز اولیه بر دفاع با واسطه ایگو قبل از کنکاش در ریشه های عمیق تر تعارضات ناخودآگاه دفاع کردند.
همزمان، علاقه به روانکاوی کودک افزایش قابل توجهی را تجربه کرد. روانکاوی به عنوان یک روش تحقیق در مطالعه رشد کودکی به کار گرفته شده است و همچنان در درمان اختلالات روانی خاص مورد استفاده قرار می گیرد. در طول دهه 1960، نظریه های اولیه فروید در مورد رشد جنسیت زنانه در دوران کودکی با چالش های مهمی مواجه شد. این ارزیابی مجدد انتقادی منجر به ظهور دیدگاههای متنوعی در مورد رشد جنسی زنان شد که بسیاری از آنها زمانبندی پیشنهادی و جنبههای هنجاری چندین نظریه اصلی فروید را اصلاح کردند. چندین محقق متعاقباً بر اساس تحقیقات کارن هورنی در مورد فشارهای اجتماعی که بر رشد زنان تأثیر میگذارند، استناد کردند.
در دهه اولیه قرن بیست و یکم، ایالات متحده میزبان تقریباً 35 مؤسسه آموزشی روانکاوی بود که توسط انجمن روانکاوی آمریکا (APsaA)، یک مؤلفه سازمانی Psychoanaical بینالمللی Psychoanat، مورد تأیید قرار گرفتند. در این دوره بیش از 3000 روانکاو معتبر به طور فعال در ایالات متحده مشغول به کار بودند. IPA اعتبار خود را به مراکز آموزشی روانکاوی در سطح جهانی از طریق "سازمان های مؤلفه" مشابه در کشورهای مختلف از جمله صربستان، فرانسه، آلمان، اتریش، ایتالیا، سوئیس و غیره گسترش می دهد و تقریباً شش موسسه را در ایالات متحده به طور مستقیم اعتبار می دهد.
روانکاوی به عنوان یک حرکت
در سال 1902، فروید انجمن چهارشنبه روانی را تأسیس کرد، رویدادی که ادوارد شورتر آن را به عنوان پیدایش روانکاوی به عنوان یک جنبش متمایز معرفی می کند. این انجمن متعاقباً در سال 1908 به انجمن روانکاوی وین تغییر نام داد، همان سالی که اولین کنگره بین المللی روانکاوی در سالزبورگ اتریش تشکیل شد. آلفرد آدلر یکی از اعضای فعال این انجمن در طول سال های شکل گیری آن بود.
دومین کنگره روانکاوی در نورنبرگ، آلمان، در سال 1910 تشکیل شد. در طی این رویداد، فرنسی از تأسیس انجمن بین المللی روانکاوی دفاع کرد و یونگ را به عنوان رئیس مادام العمر آن پیشنهاد کرد. سومین کنگره متعاقباً در وایمار در سال 1911 برگزار شد. ارنست جونز انجمن روانکاوی لندن را در سال 1913 تأسیس کرد.
تکامل روشهای روان درمانی جایگزین
درمان رفتاری شناختی (CBT)
در طول دهه 1950، روانکاوی روش روان درمانی اولیه را تشکیل می داد. متعاقباً، در دهه 1960، مدلهای رفتاری رواندرمانی شروع به محبوبیت کردند. آرون تی بک، روانپزشک با سابقه روانکاوی، تحقیقات تجربی را برای ارزیابی مدل های روانکاوی افسردگی انجام داد. تحقیقات او ارتباط بین نشخوار فکری آگاهانه در مورد از دست دادن و شکست شخصی و وجود افسردگی را نشان داد. بک اظهار داشت که باورهای تحریف شده و مغرضانه به عنوان یک عامل سببی در افسردگی عمل می کند، نتیجه ای که او در مقاله ای تأثیرگذار در سال 1967 پس از یک دهه تحقیق منتشر کرد که از ساختار طرحواره ها برای روشن کردن این وضعیت استفاده می کرد. در اوایل دهه 1970، بک این فرضیه تجربی اثبات شده را در رابطه با علت افسردگی به یک درمان محاوره ای معروف به درمان رفتاری شناختی (CBT) توسعه داد.
نظریه پیوست
نظریه دلبستگی از نظر مفهومی توسط جان بولبی ارائه شد و متعاقباً توسط مری اینسورث به صورت تجربی رسمیت یافت. اگرچه بولبی آموزش روانکاوی دریافت کرد، اما در مورد جنبه های خاصی از روانکاوی، به ویژه جزم اندیشی معاصر، اصطلاحات باطنی، توجه ناکافی به تأثیرات محیطی بر رفتار کودک، و کاربرد مستقیم مفاهیم گفتار درمانی بزرگسالان برای کودکان، ملاحظاتی ابراز کرد. در نتیجه، او چارچوبی جایگزین برای درک رفتار کودک، مبتنی بر اصول اخلاقشناختی، تدوین کرد. نظریه دلبستگی بالبی به صراحت مدل رشد روانی-جنسی فروید، به ویژه عقده ادیپی را رد می کند. بالبی به دلیل کارهای متفاوتش، با طرد شدن از سوی جوامع روانکاوانه مواجه شد که گزاره های نظری او را رد کردند. با این وجود، مفهوم سازی او در طول دهه 1970 در تحقیقات مادر و نوزاد مقبولیت گسترده ای پیدا کرد.
نظریه ها
نظریه های روانکاوی اصلی را می توان به مکاتب نظری مجزا طبقه بندی کرد. با وجود تنوع آنها، اکثر این دیدگاه ها بر تأثیر عناصر ناخودآگاه بر فرآیندهای خودآگاه تأکید دارند. علاوه بر این، تلاشهای قابل توجهی به ادغام اجزای نظریههای واگرا اختصاص داده شده است.
اختلافهای مداوم میان روانکاوان در مورد علل خاص سندرمهای خاص و تکنیکهای درمانی بهینه وجود دارد. در قرن بیست و یکم، مفاهیم روانکاوی در حوزه های مختلفی از جمله مراقبت از کودک، آموزش، نقد ادبی، مطالعات فرهنگی، سلامت روان و به ویژه روان درمانی نفوذ کرده است. در حالی که اکثریت روانکاوان جریان اصلی به دیدگاههای روانکاوانه معاصر پایبند هستند، گروههای خاصی همچنان از آموزههای روانکاوان فردی و مکاتب فکری مربوطه پیروی میکنند. علاوه بر این، اصول روانکاوانه به اشکال خاصی از تحلیل ادبی، مانند نقد ادبی کهن الگو کمک می کند.
نظریه توپوگرافی
نظریه توپوگرافی توسط زیگموند فروید در کار خود تعبیر رویاها (1899) مفهوم سازی و در ابتدا بیان شد. این نظریه بیان می کند که دستگاه ذهنی شامل سیستم های متمایزی است: خودآگاه، پیش آگاه و ناخودآگاه. این سیستم ها نه به عنوان ساختارهای آناتومیک مغز بلکه به عنوان فرآیندهای ذهنی درک می شوند. در حالی که فروید این نظریه را در طول زندگی حرفه ای خود حفظ کرد، او عمدتاً آن را با نظریه ساختاری جایگزین کرد.نظریه ساختار
نظریه ساختاری روان را به سه جزء متمایز تقسیم میکند: id، ego، و super-ego. شناسه که از بدو تولد وجود دارد، به عنوان مخزن غرایز اساسی عمل می کند که فروید آن را "Triebe" (محرک) نامیده است. با ماهیت سازمانیافته و ناخودآگاه خود مشخص میشود، و صرفاً بر اساس «اصل لذت» بدون واقعگرایی یا آیندهنگری عمل میکند. ایگو دستخوش یک رشد تدریجی می شود و به عنوان واسطه بین تکانه های id و محدودیت های دنیای بیرون عمل می کند. در نتیجه، بر اساس "اصل واقعیت" عمل می کند. سوپر ایگو به عنوان بخشی از ایگو که مسئول توسعه مشاهده خود، انتقاد از خود و سایر ظرفیت های تأملی و قضاوتی است، مفهوم سازی می شود. هم خود و هم سوپر ایگو جنبه های نیمه آگاهانه و تا حدی ناخودآگاه دارند.
عصب روانکاوی
در اواخر قرن بیستم، عصب روانکاوی به عنوان یک رشته جدید ظهور کرد. این رشته نوپا به دنبال ادغام مفاهیم روانکاوی با یافته های عصب شناسی بود. سولمز برای هر عمل مبتنی بر شناخت، مبنایی عصب شناختی ایجاد می کند. به گفته دانیلا موری، عصب روانکاوی که به سولمز نسبت داده می شود، بیانگر تکامل مدل اولیه فروید در سال 1895 است. این یک زمینه بین رشته ای است که تأثیر مکانیسم های عصبی زیستی را بر پدیده های روانشناختی، به ویژه سرکوب، پویایی رویا، و تعاملات درمانی بررسی می کند. تصویربرداری عصبی به عنوان یک روش کلیدی برای اعتبار سنجی تجربی سازه های روانکاوی عمل می کند.
روانشناسی نفس
روانشناسی نفس اولین بار توسط فروید در مهارها، علائم و اضطراب (1926) با پیشرفتهای قابل توجهی که متعاقباً توسط مشارکتهای آنا فروید در مکانیسمهای دفاعی انجام شد، که در ابتدا در کتاب خود و مکانیسمهای دفاع (1936، توسعه بیشتر توسط Theman) منتشر شد، مطرح شد. Loewenstein و Kris از طریق مجموعه گسترده ای از کار از 1939 تا اواخر 1960s. لئو بلاک نیز به توسعه آن کمک کرد. این سازههای نظری، که مشابهی با پیشرفتهای تئوری شناختی بعدی را نشان میدهند، مفهوم کارکردهای ایگوی خودمختار را در بر میگیرند - فرآیندهای ذهنی که حداقل در ابتدا مستقل از تعارض درون روانی هستند. این کارکردها عبارتند از: ادراک حسی، کنترل حرکتی، تفکر نمادین، تفکر منطقی، گفتار، انتزاع، ادغام (ترکیب)، جهت گیری، تمرکز، قضاوت در مورد خطر، آزمون واقعیت، توانایی انطباق، تصمیم گیری اجرایی، بهداشت و حفظ خود. فروید مشاهده کرد که بازداری می تواند به عنوان مکانیزمی عمل کند که توسط ذهن برای ممانعت از این عملکردها به کار می رود و در نتیجه از احساسات ناراحت کننده جلوگیری می کند. هارتمن (دهه 1950) بیشتر پتانسیل تاخیر یا اختلال در این عملکردها را برجسته کرد.
Frosch (1964) تمایزاتی را در میان افرادی که روابط واقعیت مختل از خود نشان دادند و در عین حال ظرفیت آزمایش واقعیت را حفظ کردند، شناسایی کرد. (1975)، توانایی های تنظیم تکانه های دهانی، جنسی و پرخاشگرانه را در بر می گیرد. تحمل تأثیرات ناراحت کننده بدون بی نظمی؛ و جلوگیری از ظهور فانتزی های نمادین عجیب و غریب در آگاهی آگاهانه. برعکس، کارکردهای مصنوعی، متمایز از کارکردهای مستقل، از رشد نفس بیرون می آیند و در مدیریت فرآیندهای تعارض نقش اساسی دارند. دفاعها بهعنوان کارکردهای ترکیبی، ضمیر خودآگاه را از تشخیص تکانهها و شناختهای ممنوع محافظت میکنند. هدف اصلی روانشناسی ایگو تأکید بر این موضوع بوده است که برخی از عملکردهای ذهنی به جای مشتقات صرف امیال، احساسات یا مکانیسم های دفاعی، اساسی هستند. با این وجود، کارکردهای ایگوی خودمختار می توانند به طور ثانویه توسط تعارض ناخودآگاه به خطر بیفتند. به عنوان مثال، بیمار ممکن است فراموشی هیستریک (که در آن حافظه یک عملکرد مستقل است) به دلیل تعارض درون روانی، مانند میل به سرکوب خاطرات دردناک، تجربه کند.
در مجموع، این نظریه ها مجموعه ای از فرضیات فرا روانشناختی را تشکیل می دهند. در نتیجه، این مجموعه جامع از نظریه های کلاسیک دیدگاهی چند وجهی در مورد فرآیندهای ذهنی انسان ارائه می دهد. اینها حول شش «دیدگاه» ساختار یافته اند، که پنج مورد در ابتدا توسط فروید ترسیم شده بود و ششمین دیدگاه متعاقباً توسط هارتمن معرفی شد. بنابراین، فرآیندهای ناخودآگاه را می توان از طریق هر یک از این شش دیدگاه تحلیل کرد:
- توپوگرافی
- پویا (نظریه تعارض)
- اقتصادی (نظریه جریان انرژی)
- ساختاری
- ژنتیک (به طور خاص، گزاره های مربوط به منشاء و توسعه عملکردهای روانی)
- سازگاری (به طور خاص، پدیده های روانی در ارتباط با دنیای بیرون)
نظریه تعارض مدرن
نظریه تعارض مدرن، شاخهای از روانشناسی خود، نشاندهنده تکرار تجدیدنظر شده نظریه ساختاری است که عمدتاً با تعریف مجدد مکانیسمهای ذخیره افکار سرکوبشده متمایز میشود. این چارچوب نظری علائم عاطفی و ویژگی های شخصیتی را به عنوان راه حل های پیچیده برای تعارضات درون روانی تفسیر می کند. از مفاهیم سنتی یک شناسه ایستا، ایگو و سوپرایگو جدا می شود، در عوض یک تعامل پویا از تعارضات آگاهانه و ناخودآگاه شامل تمایلات (مانند وابستگی، کنترل، تمایلات جنسی، و پرخاشگری)، احساس گناه و شرم، احساسات مختلف (به ویژه اضطراب و عناصر آگاهانه از مکانیسمهای افسردهکننده خاص) و همچنین پیشنهاد میکند. علاوه بر این، عملکرد روانشناختی انطباقی به طور قابل توجهی با حل موفقیتآمیز این تعارضها شکل میگیرد.
یک هدف اولیه روانکاوی مبتنی بر نظریه تعارض مدرن، تنظیم مجدد تعادل تعارض درونی در بیمار با آوردن راهحلهای کمتر انطباقی، که «شکلهای سازش» نامیده میشوند، به آگاهی هشیار میآیند، و در نتیجه توسعه مجدد ارزیابی و انطباق بیشتر آنها را تسهیل میکند. نظریه پردازان معاصر که به اصول ایجاد شده توسط چارلز برنر، به ویژه آنهایی که در اثر مهم او ذهن در تعارض (1982) بیان شده، پایبند هستند، شامل سندور آبند، جیکوب آرلو، و جروم بلکمن هستند.
نظریه روابط شی
نظریه روابط شی تلاش می کند تا پویایی بین فردی انسان را با بررسی ساختار سازمانی بازنمایی های ذهنی مربوط به خود و دیگران روشن کند. تظاهرات بالینی که نشاندهنده اختلالات روابط شیئی است، که اغلب بهعنوان تأخیرهای رشدی فراگیر نشان داده میشود، شامل آسیبهایی در توانایی فرد برای تجربه گرما، همدلی، اعتماد، احساس امنیت، انسجام هویت، صمیمیت عاطفی پایدار و ثبات در روابط مهم است.
کلین شامل شکلهای ذهنی درونی مفهوم بیرونی است که به تفصیل بیان میکند. اشیاء، و طرح ریزی، که در آن این بازنمایی های داخلی به واقعیت خارجی نسبت داده می شود. ویلفرد بیون متعاقباً مفهوم محافظه را در دوتایی مادر-کودک معرفی کرد و فرآیندی را توصیف کرد که در آن مادر پیشبینیهای نوزاد را درک میکند، آنها را متابولیزه میکند و سپس آنها را به شکلی اصلاحشده به کودک برمیگرداند.
اگرچه اغلب به مفهوم «نگرانی درونی» نسبت داده میشود. «بازنمایی خود و ابژه» یا «درونیسازی خود و دیگری») در ابتدا توسط زیگموند فروید در نظریه انگیزه بنیادیاش، بهویژه در سه مقاله درباره نظریه جنسیت (1905) بیان شد. به عنوان مثال، مقاله فروید در سال 1917 با عنوان "سوگ و مالیخولیا" بیان می کند که اندوه حل نشده ناشی از تصویر درونی بازمانده از متوفی است که با تصویر خود از خود ادغام می شود و منجر به تغییر جهت خشم غیرقابل قبول نسبت به فرد متوفی به سمت این فرد متوفی می شود. در مورد درونیسازی در طول سال اولیه زندگی، که او آن را با ایجاد موقعیتهای پارانوئید و افسردگی مرتبط میدانست، متعاقباً توسط رنه اسپیتز مورد اعتراض قرار گرفت (به عنوان مثال، سال اول زندگی، 1965). اسپیتز تقسیم سال اول را به فاز همنستزی که شش ماه ابتدایی را شامل میشود، و سپس یک فاز دیاکریتیک برای شش ماه بعدی پیشنهاد کرد. مالر، فاین و برگمن (1975) مراحل و مراحل فرعی رشد کودک را مشخص کردند که در سه سال اول زندگی به «جدایی-فردسازی» ختم شد. کار آنها بر نقش حیاتی شخصیتهای ثابت والدین در کاهش پرخاشگری مخرب کودک، تسهیل درونیسازی سالم، تضمین مدیریت عاطفه پایدار، و تقویت توسعه استقلال قوی تأکید داشت. مربوط به اشاعه هویت برای اینکه یک بزرگسال به ظرفیت گرمی، همدلی، اعتماد، محیط امن، هویت منسجم، صمیمیت و ثبات رابطه دست یابد، نوجوانان باید با موفقیت چالش های هویتی را پشت سر بگذارند و ثبات خود و موضوع را دوباره برقرار کنند.
روانکاوی رابطه ای
روانکاوی رابطهای اصول روانکاوی بین فردی، نظریه روابط ابژه، و نظریه بین الاذهانی را ادغام میکند و اهمیت جمعی آنها را برای بهزیستی ذهنی مطرح میکند. این رویکرد توسط استیون میچل پیشگام بود. روانکاوی رابطهای بر تأثیر عمیق روابط واقعی و تخیلی با دیگران بر شکلگیری شخصیت فرد تأکید میکند و این که چگونه این الگوهای رابطهای تثبیتشده متعاقباً در پویایی درمانی بین تحلیلگر و بیمار دوباره اجرا میشوند. طرفداران روانکاوی رابطه ای از ضرورت کمک به برخی بیماران جدا شده و منزوی در پرورش ظرفیت "ذهنی سازی" حمایت می کنند، که شامل توانایی تفکر در روابط و حالات درونی خود است.
روانشناسی خود
روانشناسی خود بر شکل گیری یک خود پایدار و منسجم از طریق تعاملات همدلانه با افراد مهم که "خود شی" نامیده می شوند، تمرکز می کند. این اشیاء خود الزامات خود در حال تکامل را برای انعکاس، ایده آل سازی و دوقلویی برآورده می کنند، بنابراین رشد آن را تقویت می کنند. مداخله درمانی شامل «درونی سازی تبدیل می شود»، فرآیندی که در آن بیمار به تدریج کارکردهای خود شی را که در ابتدا توسط درمانگر ارائه شده بود، جذب می کند.
روان شناسی خود در ابتدا توسط هاینز کوهات مفهوم سازی شد و متعاقباً توسط آرنولد گلدبرگ، فرانک لاخمان، پائول، پائول، ماریان و سایر محققان
آنان اورانپ توضیح داده شد.
روانکاوی لاکانی
روانکاوی لاکانی، که روانکاوی را با زبان شناسی ساختاری و فلسفه هگل ترکیب می کند، در فرانسه و مناطق خاصی از آمریکای لاتین از اهمیت خاصی برخوردار است. این رویکرد نشان دهنده ی انحراف از سنت های مرسوم روانکاوی بریتانیایی و آمریکایی است. ژاک لاکان اغلب در سخنرانیها و نشریات خود از عبارت «بازگشت به فروید» («بازگشت به فروید») استناد میکرد و ادعا میکرد که چارچوب نظری او ایدههای اولیه فروید را در تضاد با دیدگاههای آنا فروید، روانشناسی نفس، روابط ابژه، و نظریههای «خود» گسترش میدهد. او همچنین بر ضرورت درگیر شدن با آثار کامل فروید به جای بخشهای انتخابی تأکید کرد. مفاهیم کلیدی لاکانی شامل «مرحله آینهای»، «واقعی»، «تخیلی» و «نمادین» در کنار این ادعا که «ناخودآگاه بهعنوان یک زبان ساختار یافته است.»
علیرغم تأثیر قابلتوجه او بر روانکاوی در فرانسه و بخشهایی از آمریکای لاتین، نظریههای لاکان ترجمهای تاخیری را در داخل انگلیسی تجربه کردند که تأثیر رواندرمانی و رواندرمانی متعاقب آن را محدود کرد. در بریتانیا و ایالات متحده، مفاهیم او عمدتاً در تحلیل متن در نظریه ادبی به کار می رود. انتقاد فزاینده لاکان از انحرافات درک شده از تفکر فرویدی، که اغلب متون و تفاسیر خاص توسط معاصرانش را هدف قرار می دهد، منجر به محرومیت وی از خدمت به عنوان یک تحلیلگر آموزشی در انجمن بین المللی روانکاوی (IPA) شد. این امر او را بر آن داشت تا مدرسه خود را تأسیس کند، در نتیجه چارچوبی نهادی برای نامزدهای متعددی که به دنبال ادامه تحلیل خود تحت هدایت او بودند، فراهم کرد.
پارادایم تطبیقی
پارادایم تطبیقی روان درمانی از مشارکت های رابرت لانگز سرچشمه می گیرد. این پارادایم تطبیقی در درجه اول تعارض روانی را به عنوان سازگاری آگاهانه و ناخودآگاه با واقعیت تفسیر می کند. پژوهش اخیر لانگز تا حدی به مفاهیم فرویدی قبلی باز می گردد و مدل توپوگرافی اصلاح شده ذهن (شامل عناصر خودآگاه، پیش آگاه و ناخودآگاه) را بر مدل ساختاری (id، ego و super-ego) ترجیح می دهد. این ترجیح شامل تأکید بر تروما است، اگرچه لانگز به جای آسیب های جنسی بر ترومای مربوط به مرگ تمرکز می کند. همزمان، مفهومسازی لانگز از ذهن با ادغام اصول بیولوژیکی تکاملی با فروید متفاوت است.آسیب شناسی روانی (اختلالات روانی)
ریشه های دوران کودکی
نظریههای فرویدی بیان میکنند که مسائل روانشناختی بزرگسالان اغلب از تعارضات حلنشدهای ناشی میشوند که در مراحل رشد خاص کودکی و نوجوانی تجربه میشوند، که ناشی از خیالپردازیهایی است که ریشه در انگیزههای ذاتی دارد. فروید در اوایل زندگی حرفه ای خود، بر اساس داده های بیمار، این فرضیه را مطرح کرد که اختلالات روان رنجور ناشی از سوء استفاده جنسی در دوران کودکی است، مفهومی که به عنوان نظریه اغواگری شناخته می شود. متعاقباً، فروید دیدگاه خود را اصلاح کرد و به این نتیجه رسید که در حالی که کودک آزاری غیرقابل انکار است، ارتباط مستقیمی با شکل گیری علائم روان رنجور ندارد. در عوض، او پیشنهاد کرد که افراد روان رنجور اغلب درگیر تعارضات ناخودآگاه شامل خیالات محارم ناشی از مراحل مختلف رشد هستند. او دوره بین سه تا شش سالگی (سالهای پیشدبستانی، که اکنون «اولین مرحله تناسلی» نامیده میشود) را بهویژه غنی از خیالپردازیهای دلبستگی عاشقانه به هر دو والدین دانست. در اوایل قرن بیستم وین، بحثهای شدیدی در مورد اینکه آیا اغوای بزرگسالان کودکان، بهویژه سوء استفاده جنسی از کودکان، علت اصلی بیماریهای عصبی است یا خیر، مطرح شد. در حالی که اجماع کامل همچنان مبهم است، متخصصان معاصر به طور گسترده تأثیر مخرب سوء استفاده جنسی از کودکان بر سلامت روان را تأیید می کنند.
مفهوم تبانی (روانشناسی)، که به ریشههای روابط ناکارآمد آسیبشناختی میپردازد، توسط روانپزشک یورگ ویلی (1934-2019) بیشتر توضیح داده شد. این چارچوب مشاهدات زیگموند فروید در مراحل رشد خودشیفتگی، دهانی، مقعدی و فالیک را ادغام میکند و آنها را در یک مدل رابطه دو زوجی به کار میبرد تا اختلالات روابط ناشی از آسیب دوران کودکی را توضیح دهد.
تضادهای ادیپی
روانکاوان متعددی که در کودک درمانی تخصص دارند، اثرات عمیق کودک آزاری را بررسی کرده اند و پیامدهایی مانند نقص در روابط خود و ابژه، در کنار درگیری های عصبی شدید را شناسایی کرده اند. تحقیقات گسترده ای به بررسی این اشکال آسیب های دوران کودکی و تظاهرات بعدی آنها در بزرگسالی پرداخته است. فروید هنگام بررسی عوامل اولیه زندگی که در ایجاد علائم روان رنجور نقش دارند، مجموعه ای از پدیده ها را شناسایی کرد که به صورت استعاری آن را عقده ادیپ نامید و از بازی سوفوکل الهام گرفت، ادیپ رکس، جایی که شخصیت اصلی ناخودآگاه پدرش را می کشد و با مادرش ازدواج می کند. با این حال، اعتبار معاصر مجموعه ادیپ اکنون به طور گسترده مورد مناقشه قرار گرفته و اغلب نادیده گرفته می شود.
اصطلاح اختصاری oedipal، که جوزف جی سندلر بیشتر در "درباره مفهوم ابرخود" (1960) و چارلز برنر در <مفهوم برنر اصلاح شده در زیر توضیح داده است. (1982)، پیوندهای عاطفی شدیدی را که کودکان در دوره پیش دبستانی با والدین خود ایجاد می کنند، نشان می دهد. این دلبستگی ها شامل تخیلات درگیری جنسی با یک یا هر دو والدین است که در نتیجه منجر به تخیلات رقابتی می شود که به سمت یک یا هر دو والدین هدایت می شود. هومبرتو ناگرا (1975) به طور قابل توجهی به روشن شدن فرآیندهای رشدی پیچیده ای که کودکان در این سال های شکل گیری تجربه می کنند کمک کرد.
تعریف تعارضات ادیپی "مثبت" و "منفی" به ترتیب با ابعاد دگرجنس گرا و همجنس گرا مطابقت دارد که هر دو معمولاً در رشد کودک مشاهده می شوند. در نهایت، پذیرش واقعیت توسط کودک – تشخیص این که نه با والدینی ازدواج می کند و نه دیگری را حذف می کند – همذات پنداری با ارزش های والدین را تقویت می کند. این شناساییها معمولاً چارچوب جدیدی از فرآیندهای ذهنی مرتبط با ارزشها و احساس گناه را ایجاد میکنند که در مجموع به آن ابر من میگویند. فراتر از شکل گیری سوپرایگو، کودکان معمولاً تعارضات ادیپی پیش دبستانی خود را با تغییر جهت دادن خواسته ها به فعالیت های مورد تایید والدین (که به عنوان "تعالی" شناخته می شود) و با ایجاد مکانیسم های دفاعی وسواسی-اجباری متناسب با سن، مانند قوانین و بازی های تکراری، در طول دوران مدرسه ("تاخیر") "حل" می کنند.
رویکردهای درمانی
با استفاده از روشهای تحلیلی و روانشناختی متنوع برای ارزیابی سلامت روان، برخی از پزشکان ادعا میکنند که پیکربندیهای مشکل خاص بهویژه برای درمان روانکاوانه مناسب هستند، در حالی که دیگران ممکن است به مداخلات دارویی یا درمانهای بین فردی جایگزین پاسخ مؤثرتری دهند. برای اینکه فردی بدون توجه به موضوع ارائه شده تحت روانکاوی قرار گیرد، باید تمایل واقعی برای شروع فرآیند تحلیلی از خود نشان دهد. علاوه بر این، بیمار آینده نگر باید دارای ظرفیت اساسی برای بیان و ارتباط کلامی، در کنار توانایی ایجاد یا پرورش اعتماد و بینش خود در محیط روانکاوی باشد. همه بیماران بالقوه باید یک مرحله اولیه اولیه درمان را تکمیل کنند تا شایستگی خود را برای روانکاوی در آن مقطع ارزیابی کنند و به تحلیلگر اجازه دهند تا یک مدل روانشناختی عملکردی برای هدایت درمان ایجاد کند. در حالی که روانکاوان در درجه اول به روان رنجورها، به ویژه هیستری می پردازند، رویکردهای روانکاوی سازگار نیز در درمان اسکیزوفرنی و سایر اختلالات روان پریشی یا روانی مورد استفاده قرار می گیرند. در مواردی که یک بیمار آینده نگر با افکار شدید خودکشی مراجعه می کند، یک مرحله مقدماتی طولانی ممکن است اجرا شود که گهگاه شامل جلساتی است که شامل یک وقفه بیست دقیقه ای می شود. فردیت ذاتی تحلیلگر و بیمار نیاز به تغییرات فنی متعددی در چارچوب وسیعتر روانکاوی دارد.
روانکاوی معمولاً برای پرداختن به طیف وسیعی از شرایط استفاده میشود، از جمله فوبیا، تبدیلشدن، اجبار، وسواس، حملات اضطرابی، افسردگی، اختلالات جنسی، مشکلات مختلف رابطه (مانند قرار ملاقات و نزاع زناشویی) و مسائل مختلف شخصیتشناسی (به عنوان مثال، خجالتی دردناک، خجالتآوری، بداخلاقی بیشازحد کار، وسواس فکری هیجان بیش از حد، و بیش از حد اشتها). همزمانی این شرایط با نقایص مشاهده شده همزمان، فرآیندهای تشخیصی و انتخاب درمانی را پیچیده میکند.
سازمانهای تحلیلی برجسته، از جمله IPA، APsaA، و فدراسیون اروپایی رواندرمانی روانکاوانه، روشها و مدلهای استاندارد شدهای را ایجاد کردهاند که بر روی آن دسته از درمانهای تحلیلی و روانکاوی خاص حاکم است. علاوه بر این، تطابق بین تحلیلگر و بیمار یک عامل تعیین کننده اضافی است که بر نشانه ها و موارد منع مداخله روانکاوی تأثیر می گذارد. تعیین نهایی شایستگی بیمار برای روانکاوی بر عهده تحلیلگر است. این ارزیابی، در حالی که شاخصهای تشخیصی مرسوم و تظاهرات پاتولوژیک را در نظر میگیرد، "تناسب" یا سازگاری درک شده بین تحلیلگر و بیمار را نیز در بر میگیرد. یک معیار مهم برای شایستگی یک فرد برای تجزیه و تحلیل در یک مقطع معین، انگیزه درونی آنها برای کشف منشاء پریشانی روانی است. برعکس، افرادی که این تمایل را برای درک عوامل علت شناسی وضعیت خود ندارند، عموماً برای درمان روانکاوی نامناسب تلقی می شوند.
فرایند ارزیابی ممکن است نظرات مستقلی از چندین تحلیلگر را در بر گیرد و معمولاً شامل بحثی جامع در مورد شرایط مالی بیمار و پوشش بیمه است.
تکنیک ها
روانکاوی اساساً بر تفسیر تعارضات ناخودآگاهی است که عملکرد فعلی بیمار را مختل می کند و به صورت علائم ناراحت کننده ای مانند فوبیا، اضطراب، افسردگی و اجبار ظاهر می شود. استراچی (1936) تأکید کرد که تشخیص ادراکات تحریف شده بیمار در مورد تحلیلگر، بینشی را در مورد مطالب سرکوب شده یا فراموش شده فراهم می کند. به طور خاص، احساسات خصمانه پنهان معطوف به تحلیلگر اغلب به عنوان پاسخهای نمادین و منفی به آنچه رابرت لانگز متعاقباً آن را «چارچوب» درمان نامید - شامل برنامهریزی جلسه، پرداخت هزینه و الزام برای بیان کلامی، ظاهر میشود. وقتی بیماران خطاها، فراموشی یا سایر ناهنجاریهای مربوط به زمانبندی جلسه، هزینهها یا ارتباطات کلامی را نشان میدهند، تحلیلگر معمولاً میتواند «مقاومتهای» ناخودآگاه مختلفی را که مانع جریان آزاد افکار میشود، شناسایی کند.
روش خوابیدن بیمار روی کاناپه، در حالی که تحلیلگر خارج از دید مستقیم قرار می گیرد، اغلب با افزایش یادآوری تجربیات، افزایش تجلی مقاومت و انتقال، و ظرفیت سازماندهی مجدد شناختی به دنبال توسعه بینش که توسط مداخلات تفسیری تحلیلگر تسهیل می شود، همراه است. در حالی که تجزیه و تحلیل رویا راهی برای درک زندگی فانتزی یک فرد ارائه می دهد، فانتزی های خودارضایی نیز ارزش تحلیلی قابل توجهی دارند. تمرکز تحلیلگر به مشاهده نحوه پاسخ بیمار به این خیالات و تلاش برای فرار از این تخیلات گسترش می یابد. خاطرات دوران اولیه زندگی اغلب در معرض تحریف قرار می گیرند، پدیده ای که فروید خاطرات صفحه نمایش نامیده است. علاوه بر این، تجربیات مربوط به تقریباً دو سالگی معمولاً برای یادآوری آگاهانه قابل دسترس نیستند.
تغییرهای تکنیک
در گفتمان روانکاوی، مفهومی به نام تکنیک کلاسیک وجود دارد. با این حال، خود فروید در عمل بالینی خود اغلب از این رویکرد منحرف میشود و روشهای خود را با چالشهای خاص ارائهشده توسط بیماران تطبیق میدهد.
آلن کامپتون مؤلفههای تکنیک کلاسیک را به شرح زیر تشریح کرد:
- دستورالعملها: هدایت بیمار برای بیان کلامی تمام افکار، از جمله هرگونه تداخل یا مزاحمت درک شده.
- کاوش: استفاده از روشهای بازجویی برای استخراج اطلاعات بیشتر.
- توضیح: بیان مجدد و ترکیب محتوای ارتباطی بیمار برای اطمینان از درک متقابل.
علاوه بر این، تحلیلگر ممکن است از رویارویی برای برجسته کردن جنبه خاصی از عملکرد بیمار، معمولاً یک مکانیسم دفاعی، استفاده کند. متعاقباً، تحلیلگر از روشهای تفسیری متنوعی استفاده میکند، از جمله:
- تفسیر پویا: به عنوان مثال، توضیح تأثیر متقابل بین مکانیسمهای دفاعی و تأثیرات، توضیح اینکه چگونه سازگاری بیش از حد ممکن است به عنوان دفاعی در برابر احساس گناه عمل کند.
- تفسیر ژنتیکی: بیان پیوندهای علّی بین تجربیات گذشته و تأثیر فعلی آنها بر وضعیت روانی بیمار.
- تفسیر مقاومت: روشن کردن الگوهای اجتنابی بیمار در مورد مشکلات روانی آنها.
- تفسیر انتقال: نشان دادن چگونگی تضادهای تاریخی در روابط معاصر، به ویژه در اتحاد درمانی با تحلیلگر.
- تعبیر خواب: تسهیل در بیان محتوای خواب توسط بیمار و متعاقباً پیوند دادن این بینش ها به چالش های روانشناختی فعلی آنها.
بازسازی همچنین توسط تحلیلگران برای استنباط وقایع گذشته که ممکن است به مسائل جاری کمک کرده باشد، استفاده میشود. این روششناسیها اساساً در نظریه تعارض ریشه دارند. تکامل نظریه روابط شیء، که با مشارکت جان بولبی و مری اینسورث تقویت شد، توسعه رویکردهای درمانی جدید را برای بزرگسالان تسهیل کرد. این رویکردها به بیمارانی میپردازند که مشکلات عمیقی با اعتماد اولیه داشتند (اریکسون، 1950) و سابقه محرومیت مادر (همانطور که در آثار آگوستا آلپرت بررسی شده است). چنین تکنیک هایی گاهی اوقات به عنوان تکنیک های بین فردی، بین الاذهانی (ر.ک. Stolorow)، رابطه ای یا اصلاحی روابط شیء نامیده می شوند.
مفهوم سازی نقص های عملکردی در روانشناسی ایگو باعث پیشرفت در درمان حمایتی شد. این روشها بهویژه برای بیمارانی که شرایط روانپریشی و نزدیک به روانپریشی را تجربه میکنند، مناسب است (به اریک مارکوس، «روان و روانپریشی نزدیک» مراجعه کنید). چنین مداخلات درمانی حمایتی شامل بحثهای واقعیتمحور، تشویق برای حفظ خود (از جمله بستری شدن در بیمارستان)، تجویز داروهای روانگردان برای کاهش عواطف شدید افسردگی یا خیالپردازیهای شدید (مانند توهم و هذیان)، و راهنمایی در مورد تفسیر رویدادها (برای کاهش ابهامات) است.
مفهوم "تحلیلگر خاموش" با انتقادهای قابل توجهی روبرو شده است. در عمل، تحلیلگران از روش آرلو، همانطور که در «پیدایش تفسیر» به تفصیل شرح داده شده است، استفاده میکنند و از مداخله فعال برای تفسیر مقاومتها، دفاعها، شکلهای آسیبشناختی و خیالپردازیها استفاده میکنند. سکوت یک تکنیک اصلی روانکاوی در نظر گرفته نمی شود. برعکس، «بی طرفی تحلیلی» مفهومی متمایز از سکوت یک تحلیلگر است. این بیانگر موضع تحلیلگر برای خودداری از همسویی با هر دو طرف درگیری های درونی بیمار است. به عنوان مثال، اگر بیمار احساس گناه کند، تحلیلگر به جای ارائه اطمینان خاطر برای کاهش احساس گناه، اقدامات یا افکار بیمار را که در ایجاد این احساس نقش دارند، بررسی می کند. علاوه بر این، تحلیلگر ممکن است هویت بیمار را با والدین و سایر شخصیتهای مهمی که باعث ایجاد احساس گناه میشود، بررسی کند.
روانکاوان روابط بینفردی بر عدم امکان حفظ بیطرفی کامل تاکید میکنند. سالیوان اصطلاح مشاهده-شرکت کننده را ابداع کرد تا تعامل اجتناب ناپذیر تحلیلگر با تحلیلگر را برجسته کند، و تحقیق دقیق را به عنوان جایگزینی برای تفسیر سنتی پیشنهاد کرد. این تحقیق دقیق مستلزم شناسایی موارد حذفی از عناصر مهم حساب و مواردی از مبهمسازی روایت توسط تحلیلگر و به دنبال آن طرح راهبردی سوالات برای تسهیل گفتگوی باز است.
گروه درمانی و بازی درمانی
در حالی که جلسات انفرادی مشتری به عنوان استاندارد ادامه دارد، نظریه روانکاوی در ایجاد اشکال متنوع درمان روانشناختی مؤثر بوده است. درمان گروهی روانکاوی توسط تریگانت بارو، جوزف پرات، پل اف. شیلدر، ساموئل آر اسلاوسون، هری استک سالیوان و ولف پیشگام بود. مشاوره کودک محور برای والدین در اوایل تاریخ روانکاوی توسط فروید ایجاد شد و متعاقباً توسط ایروین مارکوس، ادیت شولهوفر و گیلبرت کلیمان توسعه یافت. فرد ساندر زوج درمانی مبتنی بر روانکاوی را تبلیغ و توضیح داده است. نوآوریها در تکنیکها و ابزارها در دهه اول قرن بیست و یکم، کاربرد روانکاوی را برای بیمارانی که قبلاً با روشهای قبلی غیرقابل درمان تلقی میشدند، گسترش داده است. در نتیجه، تنظیمات تحلیلی برای افزایش مناسب بودن و اثربخشی درمانی برای این افراد دستخوش تغییراتی شد. ایگل (2007) معتقد است که روانکاوی نمی تواند به عنوان یک رشته منزوی عمل کند، بلکه در عوض باید از یافته ها و نظریه های سایر زمینه ها تأثیر داشته باشد و با آنها ادغام شود.
اصول روانکاوی برای کاربردهای کودکان از طریق روشهای درمانی مانند بازی درمانی، هنردرمانی و داستانگویی تطبیق داده شده است. آنا فروید که از دهه 1920 تا 1970 فعال بود، پیشگام اقتباس روانکاوی برای کودکان بود که عمدتاً از بازی استفاده می کرد. این رویکرد به ویژه برای کودکان پیش از نوجوانی رایج است. از طریق استفاده نمادین از اسباب بازی ها و بازی ها، کودکان می توانند ترس ها، خیالات و مکانیسم های دفاعی خود را بیان کنند. اگرچه این تکنیک یکسان نیست، اما هدفی مشابه با تداعی آزاد در روانکاوی بزرگسالان دارد. بازی درمانی روانکاوانه درک کودک و تحلیلگر از تعارضات دوران کودکی را تسهیل می کند، به ویژه رفتارهای تدافعی مانند نافرمانی و گوشه گیری، که اغلب احساسات ناخوشایند و انگیزه های خصمانه را پنهان می کند. در هنردرمانی، مشاور ممکن است به کودک دستور دهد که یک پرتره بکشد و متعاقباً داستانی در مورد آن روایت کند. مشاور عناصر مکرر موضوعی را مشاهده می کند، چه از طریق هنر یا بازی بیان شود.
تغییرهای فرهنگی
روانکاوی در فرهنگ های مختلف قابل انطباق است، مشروط بر اینکه درمانگر درک جامعی از پیشینه فرهنگی مراجع داشته باشد. به عنوان مثال، توری و بلیمز اعتبار مکانیسم های دفاعی را در یک نمونه هنجاری از 2624 نفر تایلندی مشاهده کردند. تجلی مکانیسم های دفاعی خاص با ارزش های فرهنگی همبستگی دارد. به عنوان مثال، با توجه به اصول بودایی که بر آرامش و جمعگرایی تأکید میکنند، افراد تایلندی سطوح پایینتری از احساسات واپسرونده را نشان میدهند. کاربرد روانکاوی بیشتر توسط روش شناسی فروید پشتیبانی می شود که هدف آن برانگیختن ادراکات ذهنی بیمارانش بود. رویکرد عینی او شامل عدم مواجهه مستقیم با مشتریان در طول جلسات گفتار درمانی بود. او با بیماران در محیطهای مختلف درگیر بود و از تکنیکهایی مانند معاشرت آزاد استفاده میکرد که مشتریان را تشویق میکرد تا افکار را بدون خودسانسوری به زبان بیاورند. از نظر تاریخی، درمانهای فرویدی ساختار حداقلی را ارائه میکردند، بهویژه برای بسیاری از فرهنگها، از جمله فرهنگهای آسیایی. در نتیجه، سازههای فرویدی بیشتر در چارچوبهای درمانی ساختاریافته ادغام میشوند. علاوه بر این، کوری معتقد است که درمانگران باید به مراجع در ایجاد هویت فرهنگی و خودی کمک کنند.
درمان روان پویا
موسسه ملی سلامت (NIH) نشان میدهد که درمان روان پویشی تأثیر تجربیات گذشته و فرآیندهای ناخودآگاه را بر رفتار فعلی فرد بررسی میکند. هدف اصلی درمان روان پویشی، بازتاب درونی است، که بیماران را قادر می سازد تا درک عمیق تری از رفتارهای کنونی خود از طریق بازتاب خود و تحلیل انتقادی گذشته خود با همکاری درمانگر خود به دست آورند. اجرای مؤثر این رویکرد درمانی مستلزم ایجاد پایه و اساس مستحکم اعتماد بین بیمار و درمانگر او است. درمان روان پویشی اغلب نیازمند یک تعهد زمانی قابل توجه است که اغلب چندین سال طول می کشد تا به بهبود قابل توجهی دست یابد، و به عنوان یک مداخله سریع در نظر گرفته نمی شود.
هزینه و طول درمان
هزینه مالی درمان روانکاوانه برای بیماران در مکانهای مختلف و در بین پزشکان تنوع قابلتوجهی را نشان میدهد. تجزیه و تحلیل هزینه های کاهش یافته اغلب از طریق کلینیک های آموزشی روانکاوی و موسسات دانشگاهی فارغ التحصیل در دسترس است. برعکس، تک تک تحلیلگران هزینه های خود را بر اساس آموزش خاص و تجربه حرفه ای خود تعیین می کنند. در اکثر مناطق ایالات متحده، بر خلاف انتاریو و آلمان، روانکاوی کلاسیک - که معمولاً شامل سه تا پنج جلسه در هفته است - تحت پوشش بیمه درمانی قرار نمی گیرد. در نتیجه، بسیاری از تحلیلگران ممکن است با بیمارانی که معتقدند میتوانند کمک کنند، اما با محدودیتهای مالی مواجه هستند، درباره هزینهها مذاکره کنند. اشکال اصلاح شده تجزیه و تحلیل، شامل درمان روان پویشی، درمان های مختصر، و انواع خاصی از گروه درمانی، کمتر انجام می شود - معمولاً یک، دو بار یا سه بار در هفته - و معمولاً شامل نشستن بیمار رو در رو با درمانگر می شود. با توجه به وجود مکانیسمهای دفاعی و غیرقابل دسترس بودن ذاتی عناصر ناخودآگاه، روانکاوی اغلب فرآیندی گسترده را تشکیل میدهد که به دو تا پنج جلسه در هفته در طول چندین سال نیاز دارد. این رویکرد درمانی بر این اصل استوار است که کاهش علائم به تنهایی به علل ریشه ای یا انگیزه های غیرمنطقی نمی پردازد. تحلیلگر به طور کلی حالت "صفحه خالی" را حفظ می کند و حداقل اطلاعات شخصی را نشان می دهد تا به مشتری اجازه دهد تا از رابطه درمانی برای کاوش ناخودآگاه خود بدون دخالت خارجی استفاده کند.
روانکاو از روشهای متنوعی برای تقویت خودآگاهی بیمار، تقویت بینش و روشن کردن معانی اساسی علائم استفاده میکند. در ابتدا، روانکاو تلاش می کند تا محیطی امن و محرمانه را برای بیان بی مهار احساسات، افکار و خیالات مساعد ایجاد کند. به افرادی که تحت تجزیه و تحلیل قرار می گیرند، که تحلیلگران نامیده می شوند، آموزش داده می شود که تمام افکار خودانگیخته را بدون ترس از سرزنش بیان کنند. فروید این عمل را به عنوان "قاعده اساسی" تعیین کرد. تحلیلگران ترغیب می شوند تا تجربیات زندگی خود را که شامل رشد اولیه، شرایط فعلی و آرزوهای آینده است، مورد بحث قرار دهند. آنها بیشتر تشویق می شوند تا خیالات، افکار زودگذر و رویاها را فاش کنند. در واقع، فروید اظهار داشت که رویاها "راه سلطنتی به سوی ناخودآگاه" را تشکیل می دهند و یک جلد جامع را به تفسیر آنها اختصاص می دهد. فروید معمولاً بیماران را روی یک کاناپه در محیطی با نور ملایم قرار میداد، در حالی که از دید مستقیم آنها دور میماند، اغلب پشت سرشان مینشیند تا از هر گونه تأثیری بر افکار آنها از طریق حرکات یا حالات چهرهاش جلوگیری کند.
هدف اصلی روانکاو، در همکاری با تحلیلگر، شامل تسهیل رفتار ناخودآگاه و تأثیر عمیقتر از درک عوامل است. در محیط درمانی ایمن ارائه شده توسط روانکاوی، تحلیلگر دلبستگی به تحلیلگر ایجاد می کند و متعاقباً تضادهایی را با تحلیلگر تجربه می کند که منعکس کننده آنهایی است که با افراد مهم زندگی خود از جمله والدین، کارفرمایان یا شرکای عاشقانه مواجه می شوند. کارکرد روانکاو شناسایی و تفسیر این تعارضات مکرر است. این فرآیند طرح تضادهای درونی بر روی تحلیلگر، "انتقال" نامیده می شود.
تحقیقات گسترده همچنین مداخلات درمانی کوتاهتر "پویا" را بررسی کرده است که به راحتی قابل اندازه گیری هستند و بینش هایی را در مورد فرآیند درمانی ارائه می دهند. روشهای خاصی مانند درمان رابطهای مختصر (BRT)، درمان رواندینامیک مختصر (BPT) و درمان پویا با زمان محدود (TLDP) معمولاً مدت درمان را به 20 تا 30 جلسه محدود میکنند. برعکس، روانکاوی کلاسیک به طور متوسط 5.7 سال طول می کشد. با این حال، برای فوبیاها و افسردگیهایی که با کمبودهای خود یا روابط شی پیچیده نیستند، دوره تحلیل ممکن است کوتاهتر باشد. تجزیه و تحلیل های گسترده معمولاً برای افرادی تجویز می شود که با اختلالات شدیدتر در روابط شی، تعداد علائم بیشتر و آسیب شناسی شخصیت عمیقاً ریشه دار مراجعه می کنند.
آموزش و تحقیق
در حالی که روانکاوی در بین روانپزشکان، مددکاران اجتماعی و سایر متخصصان سلامت روان یک عمل باقی مانده است، شیوع آن کاهش یافته است. در اواسط قرن بیستم، روان درمانی روان پویشی مرتبط و در عین حال گسترده تر، جایگزین آن شد. با این وجود، رویکردهای روانکاوی هنوز توسط سرویس بهداشت ملی بریتانیا به عنوان بالقوه مفید برای درمان افسردگی شناخته شده است.
ایالات متحده
برنامههای آموزشی روانکاوی در ایالات متحده دارای تنوع هستند، با این حال معمولاً شامل یک روانکاوی شخصی برای کارآموز، در کنار تقریباً 300 تا 600 ساعت آموزش استاندارد شده در کلاس است که به مدت دو تا پنج سال طول میکشد.
معمولاً، این روانکاوی شخصی و روانکاوی باید تحت یک روانکاوی فوقالعاده باشد. اکثر مؤسسات وابسته به انجمن روانکاوی آمریکا موظفند که تحلیلگران ناظر و آموزشی گواهینامه هیئت روانکاو آمریکا را دریافت کنند. این فرآیند صدور گواهینامه شامل یک بررسی کورکورانه است، که در آن کار حرفه ای روانکاو توسط همتایان خارج از جامعه حرفه ای فوری آنها ارزیابی می شود. پس از کسب گواهینامه، این روانکاوان با ارزیابی دقیق بیشتری توسط اعضای ارشد مؤسسه مربوطه خود مواجه می شوند که از رعایت دقیق ترین استانداردهای اخلاقی و اخلاقی اطمینان حاصل می کند. علاوه بر این، تجربه گسترده در انجام روانکاوی یک پیش نیاز است.
نامزدها معمولاً برای هر مورد روانکاوانه یک ساعت نظارت هفتگی دریافت می کنند. حداقل تعداد مورد نیاز در بین موسسات متفاوت است. کاندیداها اغلب دو تا چهار مورد را مدیریت می کنند که شامل اجباری بیماران زن و مرد است. نظارت حداقل برای چندین سال ادامه دارد و یک یا چند مورد را پوشش می دهد. در طول این جلسات نظارتی، کارآموز مطالب بالینی برگرفته از کار روانکاوی هفته را ارائه می کند. با همکاری سوپروایزر، کارآموز متعاقباً درگیریهای ناخودآگاه بیمار را از طریق بررسی پویایی انتقال-مقابل انتقال بررسی میکند.
تعداد زیادی از مراکز آموزشی روانکاوی در ایالات متحده از کمیته های تخصصی در انجمن روانکاوی آمریکا (APsaA) یا انجمن بین المللی روانکاوی (IPA) اعتبار دریافت کرده اند. به دلیل دیدگاههای نظری متفاوت، مؤسسههای مستقلی که معمولاً توسط روانشناسان تأسیس شده بودند، پدید آمدند. این روانشناسان از لحاظ تاریخی تا سال 1987 از دسترسی به موسسات آموزشی روانکاوی وابسته به APsaA محروم بودند. در حال حاضر، ایالات متحده میزبان 75 تا 100 موسسه مستقل از این قبیل است. علاوه بر این، مؤسسات دیگر با سازمانهایی مانند آکادمی روانکاوی و روانپزشکی پویا، و انجمن ملی پیشرفت روانکاوی ارتباط دارند. مدارک تحصیلی برای اکثر موسسات روانکاوی در ایالات متحده، مدرک پایانی در یک رشته بهداشت روان، مانند Ph.D.، Psy.D.، M.S.W.، یا M.D. را الزامی می کند. تعداد محدودی از موسسات متقاضیان را منحصراً محدود به کسانی می کنند که دارای مدرک M.D یا Ph.D هستند. علاوه بر این، اکثر مؤسسات در کالیفرنیای جنوبی مدرک Ph.D. یا Psy.D. در روانکاوی پس از فارغ التحصیلی، مشروط به تکمیل الزامات تعیین شده توسط هیئت های دولتی که مجوز این مدارک دکتری را صادر می کنند. انجمن ملی روانشناسی برای روانکاوی، که در سال 1978 در شهر نیویورک تأسیس شد، اولین مؤسسه آموزشی در آمریکا است که روانکاوان غیرپزشکی را آموزش میدهد. این موسسه توسط تحلیلگر تئودور ریک تاسیس شد. انجمن فرویدی معاصر، که در اصل به عنوان انجمن فرویدی نیویورک و شاخه ای از انجمن ملی روانشناسی شناخته می شد، شعبه ای در واشنگتن دی سی دارد که به عنوان یک جامعه/موسسه جزء IPA عمل می کند.
برخی از برنامه های آموزشی روانکاوی به عنوان بورسیه های پسا دکترا، مانند دانشگاه دوک، محیط های دانشگاهی، دانشگاه نیویورک، محیط های دانشگاهی دانشگاه نیویورک، ساختار یافته اند. دانشگاه آدلفی و دانشگاه کلمبیا. در حالی که سایر مؤسسات روانکاوی ممکن است وابستگی مستقیم به دانشگاه نداشته باشند، اعضای هیأت علمی آنها غالباً در دوره دکتری روانشناسی قرارهای آکادمیک همزمان برگزار می کنند. برنامهها یا برنامههای دستیاری روانپزشکی در دانشکدههای پزشکی.
در دهههای اخیر، گرایشی در میان دانشکدههای تحصیلات تکمیلی و مؤسسات روانکاوی پدید آمده است تا برنامههایی را ایجاد کنند که به درجههای دکترا در روانکاوی ختم میشوند. چندین مؤسسه در ایالات متحده چنین مدرک هایی را ارائه کرده اند، از جمله مدرسه تحصیلات تکمیلی روانکاوی بوستون، که مدرک دکترای روانکاوی (Psya.D.) را اعطا می کند، و مرکز مطالعات روانکاوی در شیکاگو، ایلینوی، که قبلاً D.Psa را اعطا کرده بود. درجه از لحاظ تاریخی، تعدادی از موسسات آموزشی روانکاوی در کالیفرنیا نیز مدارک دکتری، از جمله Ph.D. و Psy.D. درجه این مؤسسات عبارتند از: مؤسسه روانکاوی معاصر، انجمن و مؤسسه روانکاوی لس آنجلس، مرکز جدید روانکاوی، مؤسسه روانکاوی نیوپورت، مرکز روانکاوی کالیفرنیا، مؤسسه روانکاوی شمال کالیفرنیا، و مؤسسه و انجمن روانکاوی کالیفرنیای جنوبی. در سطح بینالمللی، چندین دانشگاه، مانند دانشگاه کالج لندن و دانشگاه اسکس، مدرک دکترا را در زمینه روانکاوی و مطالعات روانکاوی اعطا میکنند.
انجمن بین المللی روانکاوی (IPA) به عنوان مرجع معتبر جهانی و نظارتی برجسته برای روانکاوی عمل می کند. ماموریت آن اطمینان از سرزندگی پایدار و پیشرفت روانکاوی به نفع بیماران است. IPA با 70 سازمان تشکیل دهنده در 33 کشور همکاری می کند و مجموعاً از 11500 عضو حمایت می کند. در داخل ایالات متحده، 77 سازمان، مؤسسه و انجمن روانکاوی وجود دارد که در سراسر کشور توزیع شده اند. انجمن روانکاوی آمریکا (APsaA) شامل 38 انجمن وابسته است که هر کدام با حداقل 10 عضو فعال در یک منطقه جغرافیایی خاص تمرین می کنند. اهداف اولیه APsaA و سایر سازمان های روانکاوی شامل فراهم کردن فرصت های آموزشی مستمر برای اعضای خود، ترویج توسعه و تحقیق روانکاوی، ارائه آموزش و سازماندهی کنفرانس ها است. ایالات متحده در حال حاضر میزبان هشت گروه مطالعاتی وابسته است. یک گروه مطالعه نشان دهنده مرحله اولیه ادغام یک بدن روانکاوان در چارچوب IPA است که متعاقباً به یک جامعه موقت و در نهایت به یک جامعه عضو پیشرفت می کند.
بخش روانکاوی (39) در انجمن روانشناسی آمریکا (APA) که در اوایل دهه 1980 توسط گروهی از روانشناسان تأسیس شد، به فقدان قبلی سازمان ملی برای روانشناسان آموزش دیده در مؤسسات مستقل پرداخت. در حال حاضر، این بخش تقریباً 4000 عضو دارد و حدود 30 شعبه محلی در سراسر ایالات متحده دارد. دو نشست یا کنفرانس سالانه برگزار میکند و همراه با بخشهای محلی وابسته به آن، آموزش مداوم در نظریههای روانکاوی، تحقیقات و تکنیکهای بالینی ارائه میدهد. همزمان، فدراسیون روانکاوی اروپا (EPF)، سازمانی وابسته به IPA، تمام جوامع روانکاوی اروپایی را متحد می کند. از سال 2002، EPF تقریباً 3900 عضو منفرد را در 22 کشور و 18 زبان، بعلاوه 25 انجمن روانکاوی تشکیل دهنده گزارش کرده است.
کرایتون روو انجمن روانکاوی آمریکایی در کار اجتماعی بالینی (AAPCSW) را در ابتدا به عنوان یک شاخه اجتماعی در سال 1980 تأسیس کرد. قبل از اینکه در سال 1990 به وضعیت مستقلی دست یابد. قبل از سال 2007، سازمان تحت نام کمیته ملی عضویت در روانکاوی فعالیت می کرد. انگیزه تأسیس این مؤسسه، عدم حضور قابل توجه مددکاران اجتماعی به عنوان سرپرست و معلم در مؤسسات روانکاوی بود، علیرغم اینکه آنها بزرگترین جمعیت شناسی را در میان کارآموزان روانکاو تشکیل می دهند. در حال حاضر، AAPCSW دارای بیش از 1000 عضو و بیش از 20 فصل است. این انجمن یک کنفرانس ملی دوسالانه برگزار میکند و میزبان کنفرانسهای محلی سالانه متعددی است.
بینشهای جدیدی از تجربیات بالینی روانکاوان و رواندرمانگران روانکاوی، در کنار تحقیقات در مورد رشد نوزادان و کودکان پدید آمده است. در نتیجه، نظریههای روانکاوی اصلاحتر شدهاند و یافتههای تحقیقات تجربی اکنون بهطور کاملتر در چارچوب نظری روانکاوی ادغام شدهاند.
بریتانیا
ارنست جونز انجمن روانکاوی لندن را در سال 1913 تأسیس کرد. پس از جنگ جهانی اول و متعاقب آن رشد روانکاوی در انگلستان، این انجمن مجدداً تأسیس شد و در سال 1919 به انجمن روانکاوی بریتانیا تغییر نام داد. اندکی پس از آن به مدیریت مؤسسه Psychoanaly تبدیل شد. شامل آموزش روانکاوان، پیشرفت نظریه و عمل روانکاوی، ارائه درمان از طریق کلینیک روانکاوی لندن، و انتشار ادبیات در کتابخانه جدید روانکاوی و ایده های روانکاوی است. علاوه بر این، مؤسسه روانکاوی مسئول انتشار مجله بین المللی روانکاوی، نگهداری یک کتابخانه تخصصی، ترویج پژوهش و سازماندهی سخنرانی های عمومی است. جامعه به یک منشور اخلاقی جامع پایبند است و توسط کمیته اخلاقی نظارت می شود. هر سه نهاد - جامعه، موسسه و کلینیک - در بایرون هاوس در غرب لندن قرار دارند.
انجمن به عنوان یکی از اعضای تشکیل دهنده انجمن بین المللی روانکاوی (IPA)، یک سازمان جهانی با اعضایی در پنج قاره که به حفظ استانداردهای حرفه ای و اخلاقی در عمل اختصاص دارند، عمل می کند. علاوه بر این، انجمن دارای عضویت در شورای روانکاوی بریتانیا (BPC) است که ثبت عمومی روانکاوان و روان درمانگران روانکاوی بریتانیایی را حفظ می کند. همه اعضای BPC موظف به مشارکت در توسعه حرفه ای مستمر (CPD) هستند. اعضای انجمن همچنین بهعنوان مربی مشارکت میکنند و در سایر برنامههای معتبر روانکاوی، مانند بنیاد رواندرمانی بریتانیا، و در موسسات آکادمیک، از جمله دانشگاه کالج لندن، همکاری میکنند.
اعضای برجسته انجمن عبارتاند از: مایکل بالینت، ویلفرد بیون، جان باولبی، رونالد فربایرن، هاربیلان، هاربیلان، رونالد فربایرن، دونالد میلانن، رونالد فربایرن، هاربیلان، آنا. Meltzer، Joseph J. Sandler، Hanna Segal، J. D. Sutherland و Donald Winnicott.
موسسه روانکاوی به عنوان یک ناشر پیشرو در ادبیات روانکاوی جایگاه برجسته ای دارد. قابل توجه، نسخه 24 جلدی نسخه استاندارد آثار کامل روانشناختی زیگموند فروید تحت نظارت مستقیم انجمن روانکاوی بریتانیا مفهوم سازی، ترجمه و تولید شد. با همکاری Random House، انجمن در حال آماده شدن برای انتشار نسخه جدید، اصلاح شده و توسعه یافته این نسخه استاندارد است. مؤسسه از طریق کتابخانه جدید روانکاوی خود، به طور مداوم آثاری از نظریه پردازان و متخصصان تأثیرگذار منتشر می کند. موسسه روانکاوی همچنین ژورنال بین المللی روانکاوی را منتشر می کند که یکی از بزرگترین تیراژها را در بین مجلات روانکاوی برای بیش از یک قرن حفظ کرده است.
روان درمانی روانکاوی
روش های مختلف روانکاوی و روان درمانی اصول روانکاوی را یکپارچه می کنند. فراتر از روانکاوی کلاسیک، نمونه های قابل توجه عبارتند از روان درمانی روانکاوی، روشی که برای گسترش دامنه تئوری روانکاوی و کاربردهای بالینی آن، که بیش از یک قرن توسعه یافته است، به جمعیت وسیع تری طراحی شده است. رویکردهای درمانی برجسته دیگری که بینش های روانکاوی را در بر می گیرد، شامل درمان مبتنی بر ذهنیت (MBT) و روان درمانی متمرکز بر انتقال (TFP) است. علاوه بر این، تفکر روانکاوانه همچنان در حوزه سلامت روان و مراقبت روانپزشکی تأثیر قابل توجهی دارد.
تحقیق
بیش از یک قرن است که گزارش های موردی و تحقیقات تجربی منتشر شده در مجلاتی مانند روانکاوی مدرن، فصلنامه روانکاوی، ژورنال بین المللی روانکاوی، و مجله انجمن روانکاوی آمریکایی در تحلیل و بررسی شخصیت روانکاوی الکترونیکی به بررسی و بررسی شخصیت های روانکاوی آمریکایی پرداخته اند. اختلالات شخصیتی رویکردهای روانکاوی، بهویژه آنهایی که تکنیکهای روابط ابژه را در بر میگیرند، در موارد متعددی از صمیمیت عمیق و دشواریهای رابطهای که به طور گسترده در آثار اتو کرنبرگ مستند شده است، اثربخشی نشان دادهاند. مدت درمان روانکاوانه به طور قابل توجهی متفاوت است و از حدود یک سال تا چند سال متغیر است که بستگی به شدت و پیچیدگی آسیب شناسی روانی ارائه شده دارد.
نظریه روانکاوی از زمان پیدایش خود همواره مورد انتقاد و بحث قرار گرفته است. خود زیگموند فروید در اوایل کارش به این موضوع اشاره کرد و با طرد شدن سایر پزشکان وینی به دلیل ادعای او مبنی بر اینکه علائم تبدیل هیستریک منحصراً محدود به زنان نیست، مواجه شد. نقد نظریه تحلیلی با اتو رنک و آلفرد آدلر در اواخر قرن بیستم ظهور کرد، تا دهههای 1940 و 1950 با رفتارگرایان مانند ولپ گسترش یافت و توسط شخصیتهای معاصری مانند میلر همچنان ادامه دارد. منبع اصلی انتقاد از اعتراض به مفهوم مکانیسمها، افکار یا احساسات ناخودآگاه ذهنی ناشی میشود. علاوه بر این، مفهوم "جنسیت نوزادی" - که به عنوان تشخیص این که کودکان دو تا شش ساله ایده هایی در مورد تولید مثل می کنند - تعریف می شود - همچنین انتقادهای قابل توجهی را برانگیخته است. چنین انتقادات نظری باعث توسعه نظریه های تحلیلی متنوعی شده است، که نمونه آن مشارکت رونالد فیربرن، مایکل بالینت و جان باولبی است. در طول سه دهه گذشته، انتقادات عمدتاً بر چالش تأیید تجربی متمرکز شدهاند، و مشکل ذاتی در اثبات اثربخشی درمانهای روانکاوی در چارچوب روانپزشکی را برجسته میکنند.
روانکاوی به عنوان یک ابزار تحقیقاتی ارزشمند در زمینه رشد کودکی عمل کرده است، بهویژه بهطور مشخصی که توسط مطالعات عمومی (Pchoanaidy) نشان داده شده است. کودکو به یک درمان سازگار و کارآمد برای اختلالات روانی خاص تبدیل شده است. در طول دهه 1960، گزاره های اولیه زیگموند فروید (1905) در مورد رشد جنسیت زنانه در دوران کودکی با چالش های مهمی روبرو شد. این امر تحقیقات گسترده ای را در طول دهه های 1970 و 1980 انجام داد، که با فرمول بندی مجدد رشد جنسی زنان به اوج خود رسید که چندین مفهوم اصلی فروید را اصلاح کرد. مشارکت کنندگان برجسته در این زمینه عبارتند از النور گالنسون، نانسی چودورو، کارن هورنای، فرانسوا دولتو، ملانی کلاین و سلما فرایبرگ. اخیراً، محققان روانکاوی، مانند آلیشیا لیبرمن و دانیل شچتر، نظریه دلبستگی را در مطالعات خود گنجاندهاند و تأثیر آسیبهای روحی والدین را بر شکلگیری بازنمایی ذهنی کودکان از خود و دیگران بررسی میکنند.
اثربخشی
از لحاظ تاریخی، حرفه روانکاوی نسبت به بررسی سیستماتیک اثربخشی خود بی میلی نشان داده است. ارزیابیهای اثربخشی که صرفاً بر تفسیر درمانگر تکیه میکنند، فاقد قابلیت تأیید تجربی هستند.
نتایج تحقیق
تحقیقات گسترده نشان میدهد که اثربخشی درمانی عمدتاً با کیفیت اتحاد درمانی همبستگی دارد.
یک متاآنالیز جامع ۲۰۲۰ که رواندرمانی روانکاوانه طولانیمدت (LTPP) را برای اختلالات روانی پیچیده ارزیابی میکند، مزیتهای متوسط اما از نظر آماری را در مقایسه با سایر مزایای روانکاوی نشان داد. با این حال، این یافته ها به دلیل ناهمگونی ذاتی مطالعه و محدودیت های روش شناختی، نیاز به تفسیر محتاطانه دارند.
در سال 2019، متاآنالیزها نشان داد که درمانهای روانکاوانه و روانپویشی بهطور مؤثری بهزیستی روانی-اجتماعی را افزایش داده و رفتارهای خودکشی و خودآزاری را در بیماران طی یک دوره شش ماهه کاهش داده است. علاوه بر این، شواهدی به دست آمده است که از روان درمانی روانکاوانه به عنوان یک مداخله کارآمد برای اختلال نقص توجه و بیش فعالی (ADHD) و اختلال سلوک حمایت می کند، به ویژه هنگامی که با رویکردهای مدیریت رفتاری، با یا بدون متیل فنیدیت در تضاد باشد. متاآنالیزهای قبلی در سالهای 2012 و 2013 نیز از اثربخشی درمان روانکاوی حمایت کردند. در حالی که سایر متاآنالیزهای اخیر اثربخشی روانکاوی و روان پویشی درمانی را با نتایجی قابل مقایسه یا فراتر از سایر روان درمانی ها یا داروهای ضد افسردگی نشان داده اند، این یافته ها با بررسی های قابل توجهی مواجه شده اند. به طور خاص، اتکا به مطالعات قبل/پس از مطالعه به جای کارآزماییهای تصادفیسازی و کنترلشده و فقدان مقایسه کافی با درمانهای کنترل، محدودیتهای قابلتوجهی را در تفسیر نتایج ایجاد میکند. برعکس، یک گزارش فرانسوی در سال 2004 توسط INSERM به این نتیجه رسید که درمان روانکاوی نسبت به سایر رواندرمانیها، از جمله درمان شناختی رفتاری، برای شرایط خاص اثربخشی کمتری از خود نشان میدهد.
یک بررسی در سال 2011 توسط انجمن روانشناسی آمریکا، 103 کارآزمایی تصادفیسازی و کنترلشده (RCT) مقایسه درمان رواندینامیک در برابر جایگزینهای غیر پویا را که بین سالهای 1974 و 2010 منتشر شد، با 63 مطالعه که معیارهای کیفیت کافی را داشتند، مورد بررسی قرار داد. از میان 39 مقایسه که شامل یک رقیب فعال بود، شش درمان روان پویشی برتری را نشان دادند، پنج مورد پایینتر بودند و 28 مورد تفاوت معنیداری را نشان ندادند. این بررسی این نتایج را امیدوارکننده توصیف کرد، اما بر نیاز حیاتی به کارآزماییهای با کیفیت بالا برای تکرار یافتههای مثبت برای اختلالات خاص تأکید کرد.
متاآنالیزهای مربوط به رواندرمانی رواندینامیک کوتاهمدت (STPP) اندازههای اثر را گزارش کردهاند (کوهن d) که از 0.714 تا 0.314 تا PP مقایسه شده است. موثرتر از سایر درمان ها در طول دوره های پیگیری است. بررسیهای اضافی اندازههای اثر 0.78 تا 0.91 را برای اختلالات جسمی نسبت به عدم درمان و 0.69 برای درمان افسردگی نشان دادهاند. یک متاآنالیز در سال 2012 که در Harvard Review of Psychiatry در مورد روان درمانی پویای فشرده کوتاه مدت (ISTDP) منتشر شد، اندازه اثر را از 0.84 برای مشکلات بین فردی تا 1.51 برای افسردگی شناسایی کرد. اندازه اثر کلی برای ISTDP، در مقایسه با عدم درمان، 1.18 تعیین شد.
یک متاآنالیز در سال 2012 از روان درمانی روان پویشی بلند مدت (LTPP) اندازه اثر کلی متوسطی را 0.33 گزارش کرد. این تحقیق به این نتیجه رسید که میزان بهبودی پس از LTPP با درمانهای کنترل، از جمله درمان به طور معمول، برابر است، و مشخص کرد که شواهد حمایت کننده از اثربخشی LTPP محدود و در بهترین حالت، متناقض است. برعکس، مطالعات دیگر اندازههای اثر را از 0.44 تا 0.68 گزارش کردهاند.
یک بررسی فرانسوی در سال 2004 که توسط INSERM انجام شد، نشان داد که روانکاوی یا فرض میشود یا نشان داده شده است که در رسیدگی به اختلال هراس، استرس پس از سانحه و اختلالات شخصیت مؤثر است. با این حال، این بررسی هیچ شواهدی مبنی بر اثربخشی آن در درمان اسکیزوفرنی، اختلال وسواس فکری-اجباری، فوبیای خاص، پرخوری عصبی یا بی اشتهایی پیدا نکرد.
در سال 2001، یک بررسی سیستماتیک از ادبیات پزشکی توسط Cochrane Collaboration به این نتیجه رسید که هیچ دادهای اثربخشی روان درمانی شدید و رواندرمانی اسکودینامیکی را اثبات نمیکند. این بررسی بیشتر هشدار داد که دارودرمانی باید همواره با هر نوع گفتگو درمانی برای اسکیزوفرنی همراه باشد. بررسی بعدی فرانسوی در سال 2004 این یافته ها را تأیید کرد. تیم تحقیقاتی نتایج بیماران اسکیزوفرنی صراحتاً توصیه میکند که از درمان رواندینامیک برای اسکیزوفرنی خودداری کنید و تاکید میکند که آزمایشهای بیشتری برای اطمینان از اثربخشی آن ضروری است.
انتقاد
هم زیگموند فروید و هم حوزه روانکاوی مورد انتقاد شدید قرار گرفته اند. مناظرات مشاجرهآمیز بین طرفداران و مخالفان روانکاوی غالباً چنان تند بوده است که جنگهای فروید نامیده میشوند. به طور قابل توجهی، نوام چامسکی، زبانشناس، روانکاوی را به دلیل عدم وجود یک پایه علمی مورد نقد قرار داده است. استفان جی گولد، زیست شناس تکاملی، پیشنهاد کرد که روانکاوی تحت تأثیر مفاهیم شبه علمی، مانند نظریه خلاصه سازی است. علاوه بر این، روانشناسان هانس آیزنک، جان اف. کیلستروم، و سایر محققان به طور مشابه این رشته را به عنوان شبه علم توصیف کرده اند.
روانکاوی نیز به عنوان «حتی اشتباه نیست» توصیف شده است.
بحث بر سر وضعیت علمی بودن
بنای نظری روانکاوی از سنتهای فلسفی نشأت میگیرد که پدیدارشناسی تفسیری را بهجای آنهایی که پایهی پوزیتیویسم علمی است، آگاه میکند. در نتیجه، این نظریه را تا حد زیادی با روششناسیهای پوزیتیویستی برای بررسی ذهن ناسازگار میکند.
نقدهای اولیه روانکاوی ادعا میکردند که چارچوب نظری آن بیش از حد بر روش مطالعه موردی بالینی و به اندازه کافی بر تحقیقات کمی و تجربی تکیه دارد. فرانک سیوفی، فیلسوف، اظهارات بیدلیل اعتبار علمی دقیق برای این نظریه و اجزای آن را به عنوان توجیه اولیه برای طبقهبندی مشارکتهای فروید و طرفدارانش به عنوان شبه علم معرفی میکند.
کارل پوپر اظهار داشت که روانکاوی یک شبه علم است زیرا گزاره های آن فاقد آزمون پذیری هستند و در برابر ابطال مصون هستند، به این معنی که قابل ابطال نیستند:
.... آن "مشاهدات بالینی" که تحلیلگران ساده لوحانه نمی توانند این را بیش از تئوری خود تایید کنند. و در مورد حماسه فروید از ایگو، سوپرمن و اید، هیچ ادعای قویتری برای جایگاه علمی آن نمیتوان نسبت به داستانهای گردآوریشده هومر از المپوس برای آن مطرح کرد.
بهعلاوه، ایمره لاکاتوش مشاهده کرد که «فرویدیها به دلیل صداقت و صداقت پوپر از نگرانی اساسی خودداری کردهاند. شرایط تجربی که در آن آنها از فرضیات اساسی خود دست می کشند." فیلسوف راجر اسکروتون در اثر خود در سال 1986، میل جنسی، اظهارات پوپر را به چالش کشید و نظریه سرکوب را به عنوان یک مفهوم فرویدی که دارای مفاهیم قابل آزمایش است برجسته کرد. با این وجود، اسکروتون در نهایت به این نتیجه رسید که روانکاوی به دلیل اتکای بیش از حد به استعاره، فاقد دقت علمی واقعی است. ماریو بانگ، فیلسوف و فیزیکدان، معتقد بود که روانکاوی یک شبه علم است زیرا با هستی شناسی و روش شناسی بنیادی تحقیق علمی در تضاد است. بانگ اظهار داشت که اکثر نظریه های روانکاوی یا غیر قابل آزمون هستند یا فاقد پشتوانه تجربی هستند. به ویژه دانشمندان علوم شناختی نیز به این گفتمان کمک کرده اند. مارتین سلیگمن، محقق برجسته در روانشناسی مثبت، اظهار داشت:
سی سال پیش، انقلاب شناختی در روانشناسی هم فروید و هم رفتارگرایان را، حداقل در دانشگاه، سرنگون کرد... دیدگاه فرویدی امپریالیستی ادعا می کند که احساسات همیشه تفکر را هدایت می کند، در حالی که احساسات امپریالیستی همیشه تفکر را هدایت می کند. با این حال، شواهد این است که هر یک در مواقعی یکدیگر را هدایت میکند.
آدولف گرونبام در انتشارات خود در سال 1993، اعتبار در نظریه بالینی روانکاوی اظهار میدارد که در حالی که نظریههای ریشهدار در روانکاوی، ابطالپذیری از پیشبرد علّی بالینی موجود را ندارند. شواهد.
هنری النبرگر مورخ، که تحقیقاتش در طول نگارش کتاب کشف ناخودآگاه: تاریخچه و تکامل روانپزشکی پویا، تاریخ فروید، یونگ، آدلر و جانت را در بر می گرفت، ادعا کرد که روانکاوی فاقد اعتبار علمی چارچوب: رویکرد روش شناختی و سازماندهی آن است.
روانکاوی، آیا این یک علم است؟ معیارها (علم واحد، حوزه تعریف شده و روش شناسی) را برآورده نمی کند. این با ویژگی های یک فرقه فلسفی مطابقت دارد (سازمان بسته، ابتکار بسیار شخصی، دکترینی که قابل تغییر است اما با پذیرش رسمی، فرقه و افسانه بنیانگذار آن تعریف می شود).
فروید
برخی اتهامات ساختگی را علیه فروید مطرح کرده اند، به ویژه در مورد آنا او. علاوه بر این، برخی دیگر این فرضیه را مطرح کرده اند که بیماران با شرایطی روبرو می شوند که اکنون به راحتی قابل تشخیص و متمایز از تفاسیر روانکاوانه هستند. به عنوان مثال، اعتقاد بر این است که Anna O. به جای تشخیص هیستری توسط فروید، از یک اختلال ارگانیک مانند مننژیت سلی یا صرع لوب گیجگاهی رنج می برد.
هنری النبرگر و فرانک سولووی ادعا می کنند که فروید و طرفدارانش روایتی زیبا را برای روایت روانی فروید ساخته اند. میکل بورچ-ژاکوبسن و سونو شمداسانی همچنین اظهار می دارند که این روایت به گونه ای اصلاح شده است که با دوره ها و زمینه های مختلف تاریخی سازگار باشد. ایزابل استنگرز نشان می دهد که جوامع روانکاوان تلاش کرده اند دسترسی مورخان به مطالب آرشیوی مربوط به زندگی فروید را محدود کنند.
پزشکان جادوگر
ریچارد فاینمن روانکاوان را صرفاً به عنوان "دکتر جادوگر" رد کرد:
تکثیر سریع مفاهیم پیچیده روانکاوانه، از جمله سازه هایی مانند id، ego، تنش ها، نیروها، فشارها و کشش ها، در یک دوره بسیار کوتاه، سوالاتی را در مورد اشتقاق تجربی آنها ایجاد می کند. در مقایسه با رشد تدریجی و آهستهتر معمول سایر رشتههای علمی، حجم و پیچیدگی این ایدهها حاکی از غیرقابل قبول بودن منشأ همزمان آنها توسط تعداد محدودی از ذهنها است.
به طور مشابه، روانپزشک E. Fuller Torrey در کار خود در سال 1986 دکتران و روانپزشکان ادعا کرد که نظریههای روانکاوی هیچ پایه علمی بزرگتری نسبت به دکترینهای درمانگران بومی سنتی ندارند، که اغلب به آنها "جنبش جادوگران" یا "جنبش جادوگر" میگویند. آلیس میلر، روانشناس، روانکاوی را به دلیل شباهت آن به "آموزش های سمی"، مفهومی که در کتاب به نفع خودت شرح داده شده، مورد انتقاد قرار داد. میلر به طور خاص اعتبار نظریه محرک فروید، از جمله عقده ادیپ را به چالش کشید و رد کرد، و اظهار داشت که این نظریه، همراه با دیدگاه جفری ماسون، به طور ناعادلانه ای سرزنش کودک را برای سوء استفاده جنسی بزرگسالان نسبت می دهد. علاوه بر این، تحقیقات جوئل کوپفرسمید روانشناس در مورد اعتبار، ماهیت و منشأ عقده ادیپ او را به این نتیجه رساند که پشتیبانی تجربی از وجود آن کم است.
چشم انداز بحرانی
فیلسوفان معاصر ژیل دلوز و فلیکس گواتاری اظهار داشتند که نهاد روانکاوی به یک منبع قدرت تبدیل شده است، با روششناسی اعترافاتش که شباهتهایی با روشهای به کار رفته در اعمال مذهبی مسیحی دارد. جامع ترین نقدهای آنها در مورد پویایی قدرت روانکاوی و همدستی آن با سرمایه داری در Anti-Oedipus (1972) و A Thousand Plateaus (1980) بیان شده است، که دو جلد کار نظری اساسی آنها را تشکیل می دهند. در ضد ادیپ، دلوز و گاتاری نمونه هایی از ژرار مندل، بلا گرونبرگر، و ژانین شاسگه-اسمیرگل، همگی از چهره های برجسته در سازمان های معتبر روانکاوی (از جمله IPA) را ذکر می کنند تا استدلال کنند که روانکاوی انسانی و روانکاوی دارای غایتی است که در مورد تحلیلگران روانکاوی و روانکاوی تاریخی ارائه شده است. دستگاه دولتی پلیس.
ژاک لاکان، روانکاو فرانسوی، برخی از سنتهای روانکاوی آمریکایی و بریتانیایی را به دلیل تأکید بیش از حد آنها بر پیشنهاد علتشناسی گمانهزنی یا «خیالی» برای علائم، نقد کرد و در عوض از درگیر شدن مجدد با اصول روانکاوی فرویدی و روانشناس روانشناس و روانشناس روانشناختی Luciana. با استفاده از مفهوم فالوگوسنتریسم ژاک دریدا برای روشن کردن به حاشیه رانده شدن زنان در چارچوب روانکاوی فرویدی و لاکانی، نقد روانکاوی را ارائه کرد.
نظریه فروید
تحقیقات علمی نشان داده است که در حالی که ویژگی های شخصیتی همسو با مراحل دهانی، مقعدی، ادیپی و تناسلی فروید قابل مشاهده است، تظاهر آنها به عنوان مراحل رشد متمایز در کودکان به طور مداوم نشان داده نشده است. علاوه بر این، این تحقیقات به طور قطعی ارتباط علی را بین چنین صفات بزرگسالی و تجربیات خاص دوران کودکی ایجاد نکرده است. با این وجود، این مراحل رشد خاص به عنوان مرکزی برای روانکاوی معاصر در نظر گرفته نمی شود. در عوض، مفاهیم ناخودآگاه و پدیده انتقال برای نظریه روانکاوی مدرن و کاربرد بالینی بنیادی باقی می مانند.
مفهوم "ناخودآگاه" به دلیل ماهیت قابل مشاهده رفتار انسان در تضاد با ماهیت استنتاجی فعالیت ذهنی انسان با مناقشه روبرو می شود. با وجود این، ناخودآگاه با استفاده از روشهایی مانند اندازهگیری نگرش ضمنی، fMRI، اسکن PET و سایر تکنیکهای ارزیابی غیرمستقیم، به حوزهی برجستهای برای تحقیق در روانشناسی تجربی و اجتماعی تبدیل شده است. هر دو پدیده ناخودآگاه و انتقال به طور گسترده مورد بررسی قرار گرفته اند و طبق برخی ادعاها، در روانشناسی شناختی و اجتماعی تأیید شده اند، اگرچه اکثر روانشناسان شناختی به تفسیر فرویدی از فرآیندهای ذهنی ناخودآگاه پایبند نیستند. پیشرفتهای اخیر در علوم اعصاب منجر به چشمانداز دوشاخهای شده است: یک دیدگاه نشان میدهد که این تحولات پایهای بیولوژیکی برای پردازش هیجانی ناخودآگاه ارائه میدهند، که با نظریه روانکاوی (به نام روانکاوی عصبی) همسو میشود، در حالی که دیدگاه مخالف ادعا میکند که چنین یافتههایی نظریه روانکاوی را منسوخ و بیاهمیت میکند.
شلومو کالو معتقد است که ظهور ماتریالیسم علمی در قرن نوزدهم به طور قابل توجهی نهادهای مذهبی را تضعیف کرد و همه مفاهیم معنوی را رد کرد. نقش کشیش اعتراف کننده، به ویژه، آسیب قابل توجهی را متحمل شد، و خلایی ایجاد کرد که روانکاوی نوپا به سرعت آن را پر کرد. کالو در آثارش استدلال می کند که روش شناسی بنیادی روانکاوی ناقص است. او معتقد است که فرضیات اصلی نادرست را تداوم می بخشد، به ویژه اینکه خوشبختی انسان دست نیافتنی است و افراد ذاتاً به استثمار دیگران برای رضایت و مزیت شخصی سوق داده می شوند.
ژاک دریدا عناصر نظریه روانکاوی را در چارچوب ساختارشکنی خود ادغام کرد تا به طور انتقادی آنچه را «حضور فیزیکی» می نامد، بررسی کند. دریدا مفاهیم روانکاوانه خاصی را برای افشای تنش ها و تضادهای ذاتی در ساختارهای نظری خود فروید به کار گرفت. برای مثال، در حالی که فروید دین و متافیزیک را به عنوان جابهجاییهای ناشی از همذات پنداری با پدر در خلال حل عقده ادیپی توصیف میکند، دریدا (1987) اظهار داشت که تأکید بر پدر در تحلیلهای فروید، خود منعکسکننده برجستگی تاریخی است که به شخصیت پدری در متافیزیک غربی و الهیات برمیگردد.
اوتیسم در روانکاوی
- اتیسم در روانکاوی
- واژه نامه روانکاوی
- فهرست مکاتب روانکاوی
- جامعه شناسی روانکاوی
- تحلیل آموزش
یادداشت ها
مراجع
تجزیه و تحلیل، بحث، و نقد
تحلیلها، بحثها و نقدها
پاسخ به انتقادات
- رسانههای مربوط به روانکاوی در ویکیمدیا کامانز
- انجمن بینالمللی روانکاوی (IPA)، که توسط زیگموند فروید تأسیس شد، بهعنوان مرجع اصلی نظارتی جهانی برای روانکاوی عمل میکند.
- انجمن بین المللی روانکاوی (IPA) - نهاد نظارتی اولیه در جهان برای روانکاوی، که توسط زیگموند فروید تأسیس شد (بایگانی شده در 18 ژانویه 1998)
- بخش 39 انجمن روانشناسی آمریکا (APA) به حوزه روانکاوی اختصاص دارد.