TORIma Academy Logo TORIma Academy
ساختارگرایی
فلسفه

ساختارگرایی

TORIma Academy — فلسفه زبان / علوم اجتماعی

ساختارگرایی

ساختارگرایی

ساختارگرایی یک جریان فکری و رویکرد روش‌شناختی، عمدتاً در علوم اجتماعی است که عناصر فرهنگ انسانی را از طریق…

ساختارگرایی نشان‌دهنده یک جنبش فکری و یک چارچوب روش‌شناختی است، عمدتاً در علوم اجتماعی، که اجزای فرهنگ انسانی را از طریق پیوندهای متقابل آنها در یک سیستم بزرگ‌تر تحلیل می‌کند. هدف آن آشکار کردن پیکربندی‌های ساختاری زیربنایی است که بر اعمال، شناخت‌ها، ادراکات و احساسات انسان حاکم است.

ساختارگرایی یک جریان فکری و رویکرد روش شناختی، عمدتاً در علوم اجتماعی است که عناصر فرهنگ انسانی را از طریق ارتباط آنها با یک سیستم گسترده تر تفسیر می کند. این کار برای کشف الگوهای ساختاری زیربنای همه چیزهایی است که انسان انجام می‌دهد، فکر می‌کند، درک می‌کند و احساس می‌کند.

فیلسوف سیمون بلک‌برن خلاصه‌ای جایگزین ارائه می‌دهد و ساختارگرایی را این‌گونه تعریف می‌کند: «این باور که پدیده‌های زندگی بشری قابل فهم نیستند، مگر از طریق ساختارهای محلی و روابط متقابل آن‌ها، این روابط در پشت ساختارهای محلی آن‌ها شکل می‌گیرند. قوانین ثابت ساختار انتزاعی."

زمینه تاریخی

عنوان ساختارگرایی دارای ابهام ذاتی است و سنت‌های فکری متنوعی را در حوزه‌های مختلف در بر می‌گیرد. در نتیجه، جنبش ساختارگرایی در علوم انسانی و اجتماعی ارتباط خود را با جامعه شناسی حفظ می کند. چارچوب جامعه‌شناختی امیل دورکیم، که بر اصول «ساختار» و «کارکرد» بنا شده بود، به‌ویژه باعث پیدایش رویکرد کارکردگرایی ساختاری در جامعه‌شناسی شد. سوسور هم زبان و هم جامعه را به عنوان سیستم های پیچیده ای از روابط به هم پیوسته مفهوم می کند. علاوه بر این، روش‌شناسی زبان‌شناختی او به‌عنوان یک چالش مستقیم برای زبان‌شناسی تکاملی عمل کرد.

ساخت‌گرایی اروپایی در اوایل قرن بیستم، عمدتاً در فرانسه و امپراتوری روسیه ظهور کرد، که ریشه در زبان‌شناسی ساختاری فردیناند دو سوسور و مکتب زبان‌شناسی پراگ، مسکو و مکتب زبان‌شناختی متعاقب آن داشت. ساختارگرایی به عنوان یک جریان فکری موفق به اگزیستانسیالیسم شد. پس از جنگ جهانی دوم، بسیاری از محققان علوم انسانی ساختارهای نظری سوسور را برای کاربرد در رشته های خود پذیرفتند. کلود لوی اشتراوس، انسان شناس فرانسوی، به طور گسترده به عنوان چهره پیشگام در این پذیرش در نظر گرفته می شود، در نتیجه علاقه گسترده ای را به ساختارگرایی برانگیخت.

در دهه های 1940 و 1950، اگزیستانسیالیسم، به ویژه توسط ژان پل سارترمین، پیشرو در اروپا بیان شد. ساختارگرایی متعاقباً در فرانسه، به ویژه در طول دهه 1960، به دنبال افول اگزیستانسیالیسم، کشش قابل توجهی پیدا کرد. موفقیت اولیه آن در فرانسه، انتشار جهانی آن را تسهیل کرد. در اوایل دهه 1960، ساختارگرایی هویت خود را به عنوان یک جنبش متمایز تثبیت کرد، و برخی از طرفداران آن را به عنوان چارچوبی جامع و یکپارچه که در همه رشته‌های دانشگاهی مربوط به هستی بشر قابل اجرا است تصور می‌کردند.

در اواخر دهه 1960، اصول بنیادی متعددی از ساختارگرایی با نقدهای اولیه و متکلم فرانسوی مواجه شد. فیلسوفانی از جمله مورخ میشل فوکو، ژاک دریدا، فیلسوف مارکسیست لوئیس آلتوسر و منتقد ادبی رولان بارت. در حالی که جنبه‌های پژوهش آنها ذاتاً با ساختارگرایی مرتبط است و از آن مطلع می‌شود، این نظریه‌پردازان در نهایت به عنوان پساساختارگرایان دسته‌بندی شدند. با این وجود، چندین حامی ساختارگرا، مانند لاکان، تأثیر خود را بر فلسفه قاره‌ای حفظ می‌کنند، و بسیاری از پیش‌فرض‌های اصلی که توسط برخی منتقدان پساساختارگرا برگزار می‌شود، نشان‌دهنده تکامل تفکر ساختارگرایی است.

رومن یاکوبسون، زبان شناس کارکردی روسی، نقش مهمی در گسترش تحلیل ساختاری فراتر از زبان شناسی به حوزه هایی مانند فلسفه، مردم شناسی و نظریه ادبی ایفا کرد. یاکوبسون به طور قابل توجهی بر انسان‌شناس کلود لوی استراوس تأثیر گذاشت که پژوهش‌های او برای اولین بار واژه ساختارگرایی را در زمینه علوم اجتماعی معرفی کرد. کمک های لوی اشتراوس متعاقباً آغازگر جنبش ساختارگرایی در فرانسه بود که اغلب ساختارگرایی فرانسوی نامیده می شد و بر مسیر فکری دانشمندان مختلف دیگر تأثیر گذاشت. قابل توجه است که بسیاری از این محققان، از جمله لوئیس آلتوسر، روانکاو ژاک لاکان، و نیکوس پولانزاس (معروف به مارکسیسم ساختاری)، بعدها از جنبش فاصله گرفتند. برای مثال رولان بارت و ژاک دریدا بر کاربرد ساختارگرایی در تحلیل ادبی تمرکز کردند.

فردیناند دو سوسور

پیدایش ساختارگرایی به طور ذاتی با تحقیقات زبان‌شناختی فردیناند دو سوسور، در کنار مشارکت‌های مکاتب زبان‌شناسی پراگ و مسکو مرتبط است. به طور خلاصه، زبان شناسی ساختاری سوسور سه ساختار نظری به هم پیوسته را پیش برد.

  1. سوسور دوگانگی اساسی بین زبان، که سیستمی ایده آل و انتزاعی از زبان را نشان می دهد، و آزادی مشروط، که زبان را به گونه ای که عملاً در ارتباطات روزمره به کار می رود، نشان می دهد، مطرح کرد. او همچنین این نظریه را مطرح کرد که یک "نشانه" شامل دو جزء جدایی ناپذیر است: یک "دلالت" (signifié)، یک مفهوم یا ایده انتزاعی، و یک "دال" (signifant)، صدا یا تصویر بصری قابل درک.
  2. .
  3. با توجه به اینکه زبان های مختلف از اقلام واژگانی متمایز برای ارجاع به اشیا یا مفاهیم یکسان استفاده می کنند، هیچ دلیل ذاتی انتخاب یک دال خاص را برای انتقال یک مفهوم یا ایده خاص حکم نمی کند. در نتیجه، این رابطه "خودسرانه" تلقی می شود.
  4. ارزش معنایی نشانه ها از روابط متقابل آنها و در تضاد با نشانه های دیگر ناشی می شود. همانطور که سوسور بیان می کند، "در زبان، فقط "بدون اصطلاحات مثبت" تفاوت وجود دارد."

لوی استراوس

ساختارگرایی اساساً مفاهیم استقلال و اراده انسان را رد کرد، در عوض بر تعیین تجربه و رفتار انسان توسط ساختارهای زیربنایی تأکید کرد. یک سهم اساسی در این حوزه، انتشارات لوی استراوس در سال 1949، ساختارهای ابتدایی خویشاوندی بود. ارتباط لوی استراوس با رومن یاکوبسون در مدرسه نیو یورک در طول جنگ جهانی دوم به طور قابل توجهی بر افکار او تأثیر گذاشت، که هم از نظریه‌های ساختارگرایانه یاکوبسون و هم از سنت انسان‌شناسی آمریکایی استفاده می‌کرد. سازمان‌های اجتماعی ناهمگون نشان‌دهنده جابجایی‌های مختلف مجموعه محدودی از ساختارهای خویشاوندی بنیادی بودند. متعاقباً، در اواخر سال 1958، او انسان‌شناسی ساختاری را منتشر کرد، مجموعه‌ای از مقالات که دستور کار جامع او را برای ساختارگرایی ترسیم می‌کرد.

لاکان و پیاژه

ژاک لاکان، یک (پسا)ساختارگرای فرانسوی، مفاهیم فرویدی را با زبان شناسی سوسوری ادغام کرد تا ساختارگرایی را در روانکاوی به کار گیرد. همزمان، ژان پیاژه اصول ساختارگرایی را در تحقیقات روانشناختی خود، البته با رویکردی متمایز، به کار گرفت. پیاژه، که لقب «ساخت‌گرا» را ترجیح می‌داد، ساختارگرایی را «یک روش و نه یک آموزه» می‌نگرید و اظهار داشت که «هیچ ساختاری بدون ساختار، انتزاعی یا ژنتیکی وجود ندارد».

"Third_order"

طرفداران ساختارگرایی ادعا می‌کنند که یک حوزه فرهنگی خاص را می‌توان از طریق ساختاری مبتنی بر زبان درک کرد، ساختاری که هم از اصول سازمانی واقعیت و هم از اصول سازمانی ایده‌ها یا تخیل متمایز است - که «مرتبة سوم» نامیده می‌شود. برای مثال، در چارچوب روانکاوی لاکان، نظم ساختاری «نمادین» از هر دو «واقعی» و «تخیلی» متمایز می شود. به طور مشابه، در نظریه مارکسیستی آلتوسر، نظم ساختاری شیوه تولید سرمایه‌داری از عوامل واقعی مشارکت‌کننده در روابط آن و از ساختارهای ایدئولوژیکی که از طریق آنها این روابط درک می‌شوند، متمایز است.

آلتوسر

در حالی که نظریه‌پرداز فرانسوی لوئیس آلتوسر غالباً با تحلیل اجتماعی ساختاری مرتبط است، زمینه‌ای که در توسعه «مارکسیسم ساختاری» مؤثر است، خود آلتوسر این دسته‌بندی را در پیش‌گفتار ایتالیایی ویرایش دوم سرمایه خواندن به چالش کشید. آلتوسر در این مقدمه موارد زیر را بیان کرد:

علیرغم احتیاط هایی که برای متمایز کردن خود از ایدئولوژی «ساختارگرایی» انجام دادیم...، علیرغم دخالت قاطع مقوله های بیگانه با «ساختارگرایی»...، اصطلاحی که ما به کار بردیم از بسیاری جهات به قدری به اصطلاح «ساختارگرایی» نزدیک بود که باعث ایجاد ابهام نشد. با چند استثنا… تفسیر ما از مارکس عموماً در ادای احترام به روش کنونی، به عنوان «ساختارگرایانه» شناخته شده و مورد قضاوت قرار گرفته است... ما معتقدیم که علیرغم ابهام اصطلاحی، گرایش عمیق متون ما به ایدئولوژی «ساختارگرایی» وابسته نیست.

دستیار

متعاقباً، آلیسون آسیتر، نظریه‌پرداز فمینیست، چهار اصل اساسی را که در مظاهر گوناگون ساختارگرایی مشترک هستند، شناسایی کرد:

  1. یک ساختار، قرار دادن هر عنصر تشکیل دهنده را در یک کل جامع دیکته می کند؛
  2. هر سیستمی ذاتاً دارای یک ساختار است؛
  3. قوانین ساختاری در درجه اول به اصول همزیستی اشاره می کنند تا پویایی تغییر. و
  4. ساختارها «واقعیت‌های» اساسی را تشکیل می‌دهند که در زیربنای جلوه‌های سطحی یا معانی ظاهری قرار دارند.

در زبانشناسی

کار اصلی فردیناند دو سوسور، دوره زبان‌شناسی عمومی، عمدتاً به بررسی سیستم بنیادی زبان (langue) می‌پردازد تا کاربرد عملی آن (مشروط، یا "گفتار"). این روش شناسی روابط متقابل همزمان میان عناصر زبانی را مورد بررسی قرار می دهد و بر وضعیت فعلی آنها بر تحول تاریخی آنها تأکید می کند. سوسور معتقد بود که نشانه های زبانی شامل دو جزء مجزا هستند:

  1. یک نشان دهنده ("نشان دهنده")، که تصویر آکوستیک یا "الگوی صوتی" یک کلمه را تشکیل می دهد. این می‌تواند به‌عنوان یک بازنمایی ذهنی، مانند یادآوری بی‌صدا متن یا شعر، یا به‌عنوان یک بیان فیزیکی عینی در یک کنش گفتاری یا هر شکل متنی ظاهر شود.
  2. یک signifié ("مشخص")، که محتوای مفهومی یا معنای مرتبط با کلمه را نشان می دهد.

این دیدگاه به‌طور قابل‌توجهی از پارادایم‌های زبان‌شناختی قبلی، که عمدتاً مطابقت مستقیم بین واژه‌ها و ارجاع‌های آن‌ها را در دنیای بیرونی بررسی می‌کردند، متفاوت بود.

در حالی که خود سوسور به طور گسترده توضیح نداده است، سایر مفاهیم اساسی در زبان‌شناسی ساختاری در مفهوم «ایدئالیسم» ساختاری مشهود است. ایده‌آلیسم ساختاری به مجموعه‌ای از عناصر زبانی (مانند واژگان، تکواژها یا ساخت‌ها) اشاره دارد که در یک موقعیت خاص در یک سنتاگم یا بافت زبانی خاص، مانند یک جمله، قابل تعویض هستند. سهم عملکردی متمایز هر عضو در این پارادایم "ارزش" نامیده می شود (فرانسوی: valeur).

مدرسه زبانشناسی پراگ

در فرانسه، Antoine Meillet و Émile Benveniste چارچوب زبانی سوسور را پیش بردند، در حالی که چهره‌های برجسته مکتب زبان‌شناسی پراگ، از جمله رومن یاکوبسون و نیکولای تروبتسکوی، تحقیقات مهمی را انجام دادند. برجسته‌ترین و حیاتی‌ترین تجلی ساختارگرایی مکتب پراگ در واج‌شناسی یافت می‌شود. مدرسه پراگ به جای فهرست نویسی صرف صداهای موجود در یک زبان، روابط متقابل آنها را بررسی کرد. یافته های آنها نشان داد که فهرست صدای یک زبان را می توان به طور سیستماتیک از طریق یک سری مخالفت ها تجزیه و تحلیل کرد.

در نتیجه، در زبان انگلیسی، واج‌های /p/ و /b/ به دلیل وجود جفت‌های حداقل متمایز شناخته می‌شوند، جایی که تقابل آنها به تنهایی دو کلمه مجزا را متمایز می‌کند (به عنوان مثال، "pat" و "bat"). این تجزیه و تحلیل صداها از طریق ویژگی‌های متضاد، مطالعات زبان‌شناختی تطبیقی ​​را نیز تسهیل می‌کند. به عنوان مثال، توضیح می دهد که چرا زبان ژاپنی ها اغلب برای تمایز بین /r/ و /l/ در انگلیسی و سایر زبان ها تلاش می کنند، زیرا این صداها فاقد کنتراست واجی در ژاپنی هستند. آواشناسی متعاقباً به عنوان پارادایم اساسی برای رویکردهای ساختارگرایانه در رشته‌های مختلف دانشگاهی عمل کرد.

با الهام از چارچوب نظری مکتب پراگ، آندره مارتینه در فرانسه، J. R. Firth در بریتانیا، و Louis Hjelmslev در دانمارک، هر کدام تفاسیر ساختارگرایانه و کارکردی متمایز خود را فرمول‌بندی کردند

ساختارگرایی در انسان شناسی

در چارچوب نظری ساختارگرایانه انسان‌شناسی و انسان‌شناسی اجتماعی، معنا در فرهنگ معین از طریق اعمال، پدیده‌ها و فعالیت‌های متنوعی که به‌عنوان سیستم‌های دلالت عمل می‌کنند، تولید و تداوم می‌یابد.

یک روش‌شناسی ساختارگرایانه ممکن است به بررسی طیف گسترده‌ای از فعالیت‌ها، مراسم‌های مذهبی، بازی‌های آماده‌سازی غذا، بازی‌ها و فعالیت‌های مذهبی بپردازد. متون ادبی و غیر ادبی و سایر اشکال سرگرمی، برای کشف ساختارهای زیربنایی مسئول تولید و تداوم معنا در یک فرهنگ. به عنوان مثال، در طول دهه 1950، لوی استروس تجزیه و تحلیل هایی از پدیده های فرهنگی مختلف انجام داد که شامل اسطوره شناسی، نظام های خویشاوندی (به ویژه نظریه اتحاد و تابو با محارم) و شیوه های آشپزی می شد. او در تکمیل این تحقیقات، آثاری با محوریت زبانی بیشتری نوشت، که در آن از تمایز سوسور بین langue و parole برای کشف ساختارهای اساسی عقل انسانی استفاده کرد. او مدعی شد که ساختارهای تشکیل دهنده "گرامر عمیق" جامعه از ذهن سرچشمه می گیرند و به طور ناخودآگاه در درون افراد عمل می کنند. لوی استروس از ریاضیات الهام گرفته است.

انسان شناسی ساختاری همچنین مفهومی را که از مکتب زبان شناسی پراگ سرچشمه می گیرد، گنجانده است، جایی که رومن یاکوبسون و همکارانش صداها را بر اساس وجود یا عدم وجود ویژگی های خاص (مثلاً بی صدا در مقابل صدادار) تجزیه و تحلیل می کنند. لوی استراوس این اصل را در چارچوب خود برای ساختارهای جهانی ذهن ادغام کرد و اظهار داشت که این ساختارها از طریق تضادهای دوتایی عمل می کنند، که نمونه آن جفت هایی مانند سرد-سرد، مرد-زن، فرهنگ-طبیعت، پخته-خام، یا ازدواج پذیر در مقابل زنان تابو است.

مارسل ماوس (1872-1950)، که به خاطر کارش در مورد سیستم‌های مبادله هدایا شناخته می‌شود، سومین تأثیر مهم را تشکیل داد. برای مثال، لوی استروس با تکیه بر نظریه‌های ماوس، نظریه اتحاد را مطرح کرد، و اظهار داشت که ساختارهای خویشاوندی از مبادله بین گروهی زنان ناشی می‌شود، دیدگاهی که در تضاد با نظریه «مبتنی بر تبار» است که توسط ادوارد ایوانز-پریتچارد و ادوارد ایوانز-پریتچارد بیان شده است. بورس تحصیلی لوی اشتراوس در طول دهه های 1960 و 1970 شهرت گسترده ای پیدا کرد، به ویژه پس از اینکه او جانشین ماوس در کرسی خود در Ecole Pratique des Hautes Etudes شد، و در نهایت اصطلاح "ساختارگرایی" را رایج کرد. در فرانسه، موریس گودلیه و امانوئل تری اصول مارکسیستی را با انسان‌شناسی ساختاری ادغام کردند، در حالی که در ایالات متحده، مارشال ساهلین و جیمز بون تحلیل‌های خود را از جامعه انسانی با ایجاد چارچوب‌های ساختارگرایانه توسعه دادند. با این حال، انسان‌شناسی ساختاری در اوایل دهه 1980 به دلیل عوامل متعددی کاهش یافت. D'Andrade اظهار داشت که این کاهش از اتکای آن به فرضیات غیرقابل تأیید در مورد ساختارهای جهانی ذهن انسان ناشی می شود. علاوه بر این، محققانی مانند اریک ولف از اولویت دادن به اقتصاد سیاسی و استعمار در گفتمان انسان‌شناختی حمایت کردند. به طور گسترده‌تر، نقدهای پیر بوردیو از ساختارگرایی، تمرکز فزاینده‌ای را بر تعامل پویا بین عامل انسانی، عمل، و دگرگونی ساختارهای فرهنگی و اجتماعی ایجاد کرد، خط سیری نظری که شری اورتنر آن را «تئوری عمل» نامید.

کار داگلاس ای. فولی در سال 2010، یادگیری فرهنگ سرمایه داری، نمونه ای از این رویکرد است که در آن او نظریه های ساختاری و مارکسیستی را در تحقیقات قوم نگاری خود با دانش آموزان دبیرستانی در تگزاس ادغام کرد. فولی بررسی کرد که چگونه دانش‌آموزان از طریق همبستگی اجتماعی به یک هدف مشترک دست یافتند و مشاهده کرد که «مکزیکی‌ها» و «انگلو-آمریکایی‌ها» در یک تیم فوتبال برای غلبه بر مدارس رقیب متحد می‌شوند. با این وجود، او پیوسته از دیدگاه مارکسیستی استفاده می کرد و جاه طلبی خود را برای «عجب همتایان با نظریه جدید مارکسیستی فرهنگی در مدرسه» بیان می کرد. به عنوان مثال، گروه ساختارگرایی بیوژنتیک ادعا کرد که با توجه به میراث جهانی ساختارهای مشترک مغز در بین انسان ها، یک پایه ساختاری برای فرهنگ ضروری است. آنها مفهوم انسان شناسی عصبی را با هدف ایجاد توضیح علمی جامع تری برای اشتراکات و واگرایی های فرهنگی از طریق ادغام انسان شناسی فرهنگی و علوم اعصاب - ابتکاری که توسط محققانی مانند ویکتور ترنر نیز حمایت می شود - توسعه دادند.

در نقد و نظریه ادبی

در نظریه ادبی، نقد ساختارگرایانه متون ادبی را با قرار دادن آنها در چارچوب‌های ساختاری گسترده‌تر تحلیل می‌کند. این چارچوب‌ها می‌توانند شامل ژانرهای خاص، روابط بینامتنی متنوع (مانند الگوهای استعاری)، مدل‌های روایی جهانی، یا سیستم‌هایی از نقوش و الگوهای تکرار شونده باشند.

رشته نشانه‌شناسی ساختارگرایانه چنین فرض می‌کند که هر متنی ذاتاً دارای یک متون با تجربه است که در مقایسه با ساختار خوانندگان، متون باتجربه‌ای را دارد. تازه کارها این دیدگاه نشان می‌دهد که همه آثار مکتوب به مجموعه‌ای از اصول حاکم یا «دستور زبان ادبیات» که از طریق فرآیندهای آموزشی به دست آمده و در انتظار توضیح علمی هستند، پایبند هستند.

یک چالش مهم برای تفسیر ساختارگرایانه در پتانسیل آن برای تقلیل گرایی افراطی نهفته است، نگرانی ای که توسط محقق کاترین بلزی به عنوان "خطر ساختارگرایانه فروپاشی همه تفاوت ها" بیان شده است. به عنوان مثال، یک دانش آموز ممکن است به این نتیجه برسد که سازندگان داستان وست ساید هیچ چیز واقعی را معرفی نکرده اند و ساختار آن را شبیه به رومئو و ژولیت شکسپیر می دانند. در هر دو روایت، یک پسر و یک دختر با وجود وابستگی به گروه های متخاصم ("گروه پسران - گروه دختران" یا "نیروهای مخالف") عاشق یکدیگر می شوند (به طور نمادین به عنوان "پسر + دختر" نشان داده می شود) که در نهایت درگیری با مرگ آنها حل می شود. تحلیل‌های ساختارگرا عمدتاً به بررسی این موضوع می‌پردازند که چگونه تنش‌های روایی ذاتی در یک متن واحد توسط ساختارهای زیربنایی آن حل می‌شوند. وقتی یک رویکرد ساختارگرایانه متون متعددی را بررسی می‌کند، مکانیسمی را ضروری می‌سازد که به وسیله آن این متون در یک سیستم واحد منسجم شوند. سازگاری ساختارگرایی به گونه ای است که یک منتقد ادبی می تواند به طور مشابه داستانی درباره دو خانواده دوستانه ("خانواده پسر + خانواده دختر") تجزیه و تحلیل کند که ازدواجی را بین فرزندان خود ترتیب می دهند، حتی اگر فرزندان یکدیگر را تحقیر کنند ("پسر - دختر") و متعاقباً ترتیبی داده اند که از خودکشی فرار کنند. این با تلقی ساختار داستان دوم به عنوان «وارونگی» داستان اول توجیه می‌شود، جایی که روابط بین عشق و ارزش‌های طرفین درگیر معکوس می‌شود.

نقد ادبی ساختارگرا بر این باور است که «شوخی ادبی یک متن» صرفاً از چیدمان‌های ساختاری بدیع سرچشمه می‌گیرد، نه از آن ساختار روایی که از طریق ویژگی‌های شخصیتی آشکار می‌شود. ساختارگرایی ادبی اغلب از ولادیمیر پراپ، آلگیرداس جولین گریماس و کلود لوی استروس الهام می گیرد و عناصر عمیق بنیادی را در داستان ها، اسطوره ها و اخیراً حکایات جستجو می کند، که سپس به روش های گوناگون ترکیب می شوند تا تکرارهای متعددی از یک روایت یا اسطوره کهن الگویی ایجاد کنند.

شباهت قابل توجهی بین نظریه ادبی ساختاری و نقد کهن الگویی نورتروپ فرای وجود دارد که هر دو به طور قابل توجهی تحت تأثیر مطالعه انسان شناختی اسطوره ها هستند. در حالی که برخی از منتقدان سعی کرده‌اند این نظریه را برای آثار منفرد به کار ببرند، تلاش برای شناسایی ساختارهای منحصربه‌فرد در قطعات ادبی منفرد با اصول اصلی برنامه ساختارگرایانه در تضاد است و با نقد جدید قرابت دارد.

در اقتصاد

Yifu Lin نقدی از سیستم‌ها و نظریه‌های اقتصادی ساختاری اولیه ارائه می‌کند و شکست‌های ذاتی آنها را برجسته می‌کند. وی بیان می کند:

«ساختارگرایی بر این باور است که عدم توسعه خود به خود صنایع پیشرفته سرمایه بر در یک کشور در حال توسعه به دلیل شکست بازار ناشی از سفتی های ساختاری مختلف است...» «طبق نئولیبرالیسم، دلیل اصلی شکست کشورهای در حال توسعه برای رسیدن به منابع نادرست دولت در کشورهای توسعه یافته، تضعیف بیش از حد منابع دولتی در بازار، تخصیص بیش از حد منابع در حال توسعه بود. و غیره."

در عوض، این شکست ها با دقت بیشتری به عدم احتمال ذاتی چنین توسعه سریع صنایع پیشرفته در کشورهای در حال توسعه نسبت داده می شود.

اقتصاد ساختاری جدید (NSE)

New Structural Economics (NSE) نشان‌دهنده یک استراتژی توسعه اقتصادی است که توسط اقتصاددان ارشد بانک جهانی، جاستین ییفو لین، تدوین شده است و اصول اقتصاد نئوکلاسیک و اقتصاد ساختاری را ادغام می‌کند.

NSE دو جزء اصلی را تحلیل می‌کند: پایه و روبنا. این پایگاه ترکیبی از نیروها و روابط مولد را در بر می گیرد، از جمله، اما نه محدود به صنعت و فناوری، در حالی که روبنا شامل زیرساخت های سخت و چارچوب های نهادی است. این چارچوب تحلیلی توضیح می‌دهد که چگونه پایه بر روبنا تأثیر می‌گذارد، که متعاقباً هزینه‌های تراکنش را تعیین می‌کند.

تفسیرها و انتقادات عمومی

ساختارگرایی در حال حاضر در مقایسه با روش شناسی های جایگزین مانند پساساختارگرایی و ساختارشکنی از اهمیت کمتری برخوردار است. به دلیل ماهیت غیرتاریخی و تمایلش به اولویت دادن به نیروهای ساختاری جبرگرا بر ظرفیت عاملیت انسانی، مکرراً با انتقاد مواجه شده است. از آنجایی که ناآرامی‌های سیاسی دهه‌های 1960 و 1970، به‌ویژه قیام‌های دانشجویی مه 1968، شروع به تأثیرگذاری بر دانشگاه‌ها کرد، مسائل مربوط به پویایی قدرت و مبارزه سیاسی اهمیت محوری در گفتمان عمومی پیدا کرد.

در طول دهه 1980، ساختارشکنی برجسته شد و بر ابهام ذاتی زبان در چارچوب منطقی آن تأکید کرد. در پایان قرن، ساختارگرایی به عنوان یک جنبش فکری مهم تاریخی شناخته شد، با این حال جنبش‌های بعدی که الهام‌بخش آن بود، به جای خود ساختارگرایی، توجه علمی قابل‌توجهی را به خود جلب کرد.

ساختارگرایی با انتقادهای قابل توجهی از سوی بسیاری از نظریه‌پردازان اجتماعی و دانشگاهیان مواجه شده است. پل ریکور، فیلسوف هرمنوتیک فرانسوی، به ویژه لوی استروس را در سال 1969 مورد نقد قرار داد و اظهار داشت که او از مرزهای معتبر روش شناسی ساختارگرایانه فراتر رفته و نتیجه آن چیزی است که ریکور آن را به عنوان "کانتی گرایی بدون سوژه استعلایی، پیرو موضوع هنری استعلایی" توصیف می کند. دیدگاه:

«ساختارگرایی» انگیزه ای شبیه به یک جنبش هزاره به دست آورد، به طوری که برخی از طرفداران آن خود را به عنوان گروهی انحصاری از افراد روشنفکر در دنیایی از روشن اندیشان نمی دانند. اتخاذ این دیدگاه فراتر از پذیرش یک پارادایم جدید بود. فیلیپ نوئل پتی در سال 1975 از رد "رویای پوزیتیویستی که لوی استروس برای نشانه شناسی در سر می پروراند" دفاع کرد و معتقد بود که نشانه شناسی نباید در بین علوم طبیعی طبقه بندی شود. به طور مشابه، کورنلیوس کاستوریادیس نیز در سال 1975، ساختارگرایی را به دلیل ناتوانی آن در تبیین میانجیگری نمادین در قلمرو اجتماعی مورد انتقاد قرار داد. او ساختارگرایی را گونه‌ای از دیدگاه «منطق‌گرایانه» می‌دانست و ادعا می‌کرد که برخلاف ادعاهای ساختارگرایان، زبان و نظام‌های نمادین را نمی‌توان به طور کلی به ساختارهای منطقی مبتنی بر تقابل‌های دوتایی ساده کرد.

در سال 1985، یورگن هابرماس، نظریه‌پرداز انتقادی، ساختارگرایان، از جمله فوکو را متهم به پوزیتیویسم کرد. هابرماس استدلال کرد که فوکو، علیرغم اینکه یک پوزیتیویست متعارف نیست، به طور متناقضی از روش شناسی علمی برای نقد خود علم استفاده می کند. آنتونی گیدنز، جامعه شناس، منتقد برجسته در سال 1993، مفاهیم ساختارگرایانه مختلفی را در چارچوب نظری خود گنجانید، اما این ادعای ساختارگرایانه را رد کرد که تداوم سیستم های اجتماعی صرفاً "یک نتیجه مکانیکی" است.

ضد انسانیت

  • ضد انسان گرایی
  • امیل دورکیم
  • نظریه درگیر
  • ساختارگرایی ژنتیکی
  • کل گرایی
  • ایزومورفیسم
  • پسا ساختارگرایی
  • فرمالیسم روسی
  • کارکردگرایی ساختاری
  • ساختارگرایی (فلسفه ریاضیات)
  • ساختارگرایی (فلسفه علم)
  • نظریه فیلم ساختارگرا
  • نظریه ساختار
  • تغییر ساختاری
  • ساختارگرایی (روانشناسی)
  • اقتصاد ساختارگرا

مراجع

آنجرمولر، یوهانس. 2015. چرا پساساختارگرایی در فرانسه وجود ندارد: ساخت یک نسل روشنفکر. لندن: بلومزبری.

  • انجرمولر، یوهانس. 2015. چرا در فرانسه پساساختارگرایی وجود ندارد: ایجاد یک نسل روشنفکر. لندن: بلومزبری.
  • رودینسکو، الیزابت. 2008. فلسفه در دوران آشفته: کانگویلهم، سارتر، فوکو، آلتوسر، دلوز، دریدا. نیویورک: انتشارات دانشگاه کلمبیا.

منابع اولیه

  • آلتوسر، لوئیس. سرمایه خواندن.
  • بارتس، رولان. S/Z.
  • دلوز، ژیل. 1973. "À quoi reconnaît-on le structuralisme?" صص 299-335 در Histoire de la philosophie, Idées, Doctrines. جلد 8: Le XXe siècle، ویرایش شده توسط F. Châtelet. پاریس: Hachette.
  • دو سوسور، فردیناند. 1916. دوره زبان شناسی عمومی.
  • فوکو، میشل. نظم اشیا.
  • جاکوبسون، رومن. Essais de Linguistique Générale.
  • لاکان، ژاک. سمینارهای ژاک لاکان.
  • لوی استراوس، کلود. ساختارهای ابتدایی خویشاوندی.
  • —— 1958. انسان شناسی ساختاری [انسان شناسی ساختار]
  • —— 1964–1971. اسطوره‌شناسی
  • ویلکن، پاتریک، ویرایش. کلود لوی استروس: پدر انسان شناسی مدرن.
Çavkanî: Arşîva TORÎma Akademî

درباره این نوشته

ساختارگرایی چیست؟

راهنمایی کوتاه درباره ساختارگرایی، ویژگی‌های اصلی، کاربردها و موضوعات مرتبط.

برچسب‌های موضوع

ساختارگرایی چیست توضیح ساختارگرایی مبانی ساختارگرایی نوشته‌های فلسفه فلسفه به کردی موضوعات مرتبط

جست‌وجوهای رایج درباره این موضوع

  • ساختارگرایی چیست؟
  • ساختارگرایی چه کاربردی دارد؟
  • چرا ساختارگرایی مهم است؟
  • چه موضوعاتی با ساختارگرایی مرتبط‌اند؟

آرشیو دسته‌بندی

مجموعه مقالات فلسفی و فلسفه کردی

در این بخش، به کاوش عمیق در دنیای گسترده فلسفه می‌پردازیم. از مباحث بنیادین اخلاق، ذهن و منطق گرفته تا بررسی جنبش‌های فلسفی بزرگ و اندیشه‌های فیلسوفان برجسته. همچنین، نگاهی ویژه به فلسفه کردی خواهیم داشت و ابعاد مختلف

خانه بازگشت به فلسفه